
بررسی سیمای جهاداقتصادی وجنبه های اجتماعی مربوطه ی آن براساس آموزه های الهی دین اسلام ودیدگاه های حضرت علی(ع)
محمدرضاایزدی فر، دانشجو مهندسی برق قدرت دانشگاه ازاداسلامی واحد کازرون - طیبه صابرزاده شوریجه، دانشگاه ازاداسلامی واحد کازرون
کلمات کلیدی: علی(ع)، فقر اجتماعی، انگل های اقتصادی، حقوق متقابل، تبعیت از رهبری، همدردی مسئولین با فقرا، مدیریت خانواده، ولایت مداری، مردم سالاری دینی، دشمن شناسی، بازگرداندن ثروتهای بادآورده و نا مشروع، مساوات، ریشه یابی علل تنگناهای اقتصادی، اصلاح نظام مالیاتی، بخش کشاورزی، اهمیت به نظام توانمند بیمه و...
چکیده
رسول خدا دست حسنین را گرفت و فرمود: هرکس مرا، و این دو فرزند مرا، و پدر و مادر این دو را دوست بدارد، روز قیامت با من هم درجه خواهد بود.
دراین مقاله توجه به بیانات پیامبراکرم درمورد حضرت فاطمه (ع )میکنیم که ام ابیها نامیده شده است.چنین به نظر آید که مقصود هم مقام بودن با رسول خداست، بلکه مراد این است که چون هر مسلمان با ایمانى به على و اولاد على محبت داشته باشد، خداى تعالى او را به جوار رحمتش نزدیک مى فرماید، و در مرکز لطف و احسانش قرار مى دهد، و پرده ها برداشته مى شود، در این مقام رفع حجاب، و بى پرده در محضر حق تبارک و تعالى قرار گرفتن، با پیامبر هم صف و همراه است. آنچه از این گونه احادیث در رابطه با عصمت زهرا استفاده مى کنیم اینکه؛ اگر فاطمه علیهاالسلام معصوم نبود، چگونه پیامبر خدا صلى اللَّه علیه و آله به طور مطلق خشم او را خشم خدا و رضاى او را رضاى الهى معرفى مى کند؟! مگر مى توان رضا و خشم اشخاص غیر معصوم را با رضا و خشم خدا مرتبط دانست؟!
ابن ابى الحدید پس از اعتراف بر اینکه فاطمه علیهاالسلام از جمله افرادى است که آیه ى تطهیر بر عصمت او دلالت دارد.
اینک به برنامه های علی (ع) می پردازیم:
برنامه های علی (ع) در زمینه اصلاحات اقتصادی به شرح ذیل است:
فقرزدایی و عدالت اجتماعی
مبارزه امام علیه فقر را میتوان از سه زاویه مورد بحث قرار داد:
الف- همدردی مسئولین با فقرا
امام صادق (ع) در حدیث زیبایی در مورد کاهش فاصله طبقاتی و تعیین حد فقر چنین می فرمایند: خداوند در اموال ثروتمندان نگریست، آنگاه به فقرا نظر کرد، پس در اموال برای مستمندان قرار داد که زندگی ایشان به رفاه باشد و اگر به آن حد نرسد باید افزایش دهند تا جایی که بخورد و بیاشامد و بپوشد و ازدواج کند و صدقه دهد و به حج برود.
ب- برخورد با انگلهای اقتصادی
امیر مؤمنان علی (ع) جهت رفع مشکلات محرومان جامعه به مالک اشتر چنین توصیه می نمایند:
* از بیت المال سهمی برای ایشان قرار بده... هرگز مباد، که سرمستی ریاست، تو را از آنان بازدارد و گمان کنی به کارهای مهمتری اشتغال داری؟
* بویژه امور کسانی از این قشر را بیشتر پرس و جو ن که چندان کوچک و بی شمارند که به چشم نمی آیند و نمی توانند به تو دست یابند.- برخی از افراد مورد اعتماد، خداترس و متواضعت را آزاد بگذار تا گزارش امور ایشان را نزد تو بیاورند و سپس در موردشان بگونه ای اقدام کن که در روز دیدار با خدایت عذرت پذیرفته باشد.
امام در همان سخنرانی نخست خود، بر خلاف خلفای قبلی که تقسیم بیت المال را بر اساس سوابق اسلامی و ترکیب قبائلی قرار داده بودند- با اشاره به آنکه او تنها به کتاب خدا و سیره رسول خدا عمل خواهد کرد، به سیاست مالی خود اشاره کرده، فضل مهاجر و انصار را بر دیگران، برتری معنوی خواند که نزد خدا محفوظ بوده و پاداش آن به نزد خداست، اما در تقسیم بیت المال کسی بر دیگری برتری ندارد. امروز نیز یکی از مشکلات مهم اقتصادی ما، رعایت اصل مهم عدالت و مساوات است. برخورداری از حقوق و مزایای یکسان برای افراد هم رتبه، برخورداری از شرایط یکسان جهت فعالیتهای اقتصادی و گرفتن امکا نات عمومی برای همه افراد جامعه و دهها مرود دیگر می تواند از مصادیق عدالت و مساوات اقتصادی باشد.
اصلاحات سیاسی:
سیاسی از دیدگاه علی (ع) اشاره می کنیم:
فدا کردن تمام امور برای حفظ اسلام و اتحاد مسلمین
تبعیت از رهبری جامعه
تغییر نگرش کارگزاران دولت نسبت به مردم
آموزش سیاسی مردم
الف- آشنا کردن مردم به حقوق متقابل ایشان با زمامداران:
از نظر علی (ع)
در میان حقوق الهی بزرگترین حق، حق رهبران و زمامداران بر مردم و حق مردم بر زمامداران است و آنگاه که مردم حق رهبران و زمامداران را اداء کنند و زمامداران نیز حق مردم را بپردازند، حق در آن جامعه عزت یابد و راههای دین پایدار و نشانه های عدالت برقرار و سنت پیامبر (ص) پایدار گردد. پس روزگار اصلاح شود و مردم در تداوم حکومت امیدوار و دشمن در آرزوهایش مأیوس می گردد. (خطبه 216 نهج البلاغه)
مرحوم علامه جعفرى در فراز نغزى مى نویسد: تمامى ناتوانیهاى بشر معلول یک خطاى نابخشودى است که عبارت از مقدم داشتن« مى خواهم» بر عدالت است.
زیرا عدالت آن هماى سعادت است که اگر روزى به نفع فرد یا گروهى از انسان بال و پر بگشاید، روزى هم به ضرر او به پرواز مى آید. در صورتى که اگر قدرتمندان احساس کنند عدالت قصد مؤاخذه آنان را دارد نه تنها عدالت را به سود خود تفسیر مى کنند بلکه سفارش مکتبى مى دهند که در آن «تنازع بقا» منطق اصیل زندگى شود. بخش آخر سخن علامه ناظر به این آیه شریفه است (خطبه 216 نهج البلاغه) که « بل یرید الانسان لیفجر امامه یسأل ایّان یوم القیامه؛ انسان ـ براى آنکه آزاد باشد و بتواند ـ در تمام عمر به گناه بپردازد ـ از روى عناد و انکار ـ مى پرسد: قیامت کى خواهد آمد امام خمینى (ره) تز جدیدى از اجراى عدالت را در برابر سرمایه داران و قدرتمندان ارائه داد و آن اینکه قدرت آرى، ثروت آرى، اما قدرت و ثروت براى خدمت.
مقدمه:
دراین مقاله سعی شده به ابعاد سیاسی. اقتصادی و اجتماعی زندگی پر بار امام علی (ع )پرداخته شود. لازم به ذکر است زندگی نامه ی ایشان بطور مختصر در مقدمه بیان گردیده تا گر بتوان گوشه ای از زندگی ایشان را به تصویر بکشیم. و در انتهای مقاله به صحبتهای مرحوم علامه جعفری و امام خمینی(رحمت الله علیه) در رابطه با ایده ال های سیاست و اقتصاد اشاره کرده ایم. امید است که این مقاله مقبول درگاه ایزد منان قرار گیرد و بتوانیم ازهمه ی آنها بهره کافی را برد.
زندگی نامه حضرت امیر المومنین علی (ع )
حضرت امیر المومنین علی (ع ) فرزند ابوطالب شیخ بنی هاشم عموی پیغمبر اکرم (ص) بود که پیغمبر اکرم او را سرپرستی نموده و در خانه خود جای داده و بزرگ کرده بود و پس از بعثت نیز تا زنده بود ازآن حضرت حمایت کرد و شر کفار عرب و خاصه قریش را از وی دفع نمود.
علی ع بنا به نقل مشهور ده سال پیش از بعثت متولد شد و پس از شش سال بر اثر قحطی که در مکه و حوالی آن روی دا د بنا به در خواست پیغمبر اکرم ص از خانه پدر به خانه پسرعموی خود پیغمبر اکرم منتقل کردید. و تحت سرپرستی و پرورش مستقیم آن حضرت درآمد پس از چند سال که پیغمبر اکرم ص به موهبت نبوت نایل شد و برای نخستین بار در غار حرا وحی آسمانی به وی رسید. وقتی که از غار رهسپار شهر و خانه خود شد وما جرارا فرمودعلی ع به آن حضرت ایمان آورد. و باز در مجلسی که پیغمبرا کرم (ص) خویشاوندان نزدیک خود را جمع کرده و بدین خدا دعوت نمود فرمود نخستین کسی از شما که دعوت مرا بپذیرد خلیفه و وصی و وزیر من خواهد بود. تنها کسیکه از جای خود بلند شد و ایمان آورد علی ع بود و پیغمبر اکرم ایمان او را پذیرفت و وعده های خود را درباره اش امضا نمود. از این روی علی ع نخستین کسی است که به اسلام ایمان آورد و نخستین کسی است که هرگز غیر خدای یگانه را نپرستید.
علی ع پیوسته ملازم پیغمبر اکرم ص بود تا آن حضرت از مکه به مدینه هجرت نمود و در شب هجرت نیز که کفار خانه آن حضرت را محاصره کرده بودند و تصمیم داشتند آخر شب به خانه ریخته و آن حضرت را در بستر خواب قطعه قطعه نمایند علی ع در بستر پیغمبر اکرم ص خوابید و آن حضرت از خانه بیرون آمده. رهسپار مدینه گردید
در مدینه نیز ملازم پیغمبر اکرم ص بود و آن حضرت در هیچ زمان علی ع را کنار نزد و یگانه دختر محبوبه خود فاطمه را به عقد آن حضرت درآورد. و در موقعی که میان اصحاب خود عقد اخوت می بست او را برادر خود قرار داد. علی ع در تمام جنگهاپی که پیغمبر اکرم ص شرکت داشتند حاضر شد جز جنگ تبوک که آن حضرت او را در مدینه به جای خود قرار داده بود و در هیچ جنگی پای به عقب نگذاشت. و از هیچ حریفی روی نگردانید و در هیچ امری با پیغمبر اکرم ص مخالفت نکرد چنانکه آن حضرت فرمود هرگز علی از حق و حق از علی جدا نمی شوند. علی (ع) روز رحلت پیغمبر اکرم سی و سه سال داشت و با اینکه در همه فضایل دینی سرآمد و در میان اصحاب پیغمبر ممتاز بود به بهانه اینکه وی جوان است و مردم بواسطه خونهایی که در جنگها به همراه پیغمبر اکرم (ص) ریخته با وی دشمنند از خلافت کنارش زدند و به این ترتیب دست آن حضرت از شئون عمومی بکلی قطع شد وی نیز به تربیت افراد پرداخت و بیست و پنجسال که زمان خلا فت سه خلیفه پس از رحلت پیغمبر اکرم (ص) بود بدین ترتیب گذرانید و پس از کشته شدن خلیفه سوم مردم با آن حضرت بیعت نموده و به خلافتش برگزیدند.
آن حضرت در خلافت خود که چهار سال و نه ماه تقریبا طول کشید سیرت پیغمبر اکرم (ص) را داشت و به خلافت خود صورت نهضت و انقلاب داده به اصلاحات پرداخت و البته این اصلاحات بضرر برخی از سود جویان تمام می شد و از این روی عده ای از صحابه که پیشاپیش آنها ام المومنین عایشه و طلحه و زیبر و معاویــه بودند خون خلیفه سوم را دستاویز قرار داده سر به مخالفت برداشتـه و بنای شورش و آشوبگری گذاشتند .
آن حضرت برای خوابانیدن فتنه, جنگی با ام المومنین عایشه و طلحه و زیبر در نزدیکی بصره که به جنگ جمل معروف است و جنگی دیگر با معاویه در مرزعراق و شام که به جنگ صفین معروف است و یکسال و نیم ادامه یافت و جنگی با خوارج در نهروان که به جنگ نهروان معروف است کرده و به این ترتیب بیشتر مساعی آن حضرت در ایام خلافت خود صرف رفع اختلافات داخلی شد و پس از مدتی صبح روز نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجری در مسجد کوفه در سر نماز .بدست یکی از خوارج ضربتی خورده و در شب بیست و یکم ماه شهید شدند.
اصل مقاله :
قسمت اول
مدیریت خانواده در مدیریت علوی(رکن اصلی جامعه )
کیفیت خلقت یکسان چهارده معصوم علیهم السلام، ایجاب مى کند که در تمام شئون ولایت نیز ردیف یکدیگر باشند؛ لذا اثرات بغض و یا محبت، اطاعت و یا عصیان نسبت به هر معصومى برابر و یکسان با آثار عناد، سر پیچى و یا پیروى نسبت به هر یک از معصومین دیگر مى باشد. اخبار وارده در این موضوع بسیار زیاد و فوق العاده است و شیعه و سنى همگى به این روایات معتقد بوده و به صحت آنها اعتراف دارند. در اینجا چند روایت از این دسته اخبار براى نمونه نقل مى شود: « اخذ الرسول الاکرم صلى اللَّه علیه و آله و سلم بید الحسن والحسین، فقال: من احبنى و احب هذین و اباهما و امهما کان معى فى درجتى یوم القیامة».
(مسند احمد حنبل ج 1/ 77 (طبع احمد محمد شاکر: ج 2/ 25، 26/ ح 576)، سنن ترمذى- کتاب المناقب، باب 21- ج 5/ 641، 642/ ح 3733، به نقل از الغدیر ج 1/ ص129)
« رسول خدا دست حسنین را گرفت و فرمود: هرکس مرا، و این دو فرزند مرا، و پدر و مادر این دو را دوست بدارد، روز قیامت با من هم درجه خواهد بود».
هم درجه بودن با پیامبر اکرم مطلبى است که جا دارد بطور تفصیل درباره ى آن بحث و بررسى بعمل آید تا کاملا موضوع بر همگان روشن گردد.
آیا امکان دارد کسى در روز قیامت با رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله و سلم هم درجه باشد؟ مگر بشرى مى تواند به درجه ى رفیع و بى نظیر پیامبر اکرم صلى اللَّه علیه و آله و سلم نائل شود؟ چطور ممکن است که انسانى به درجه ى والاى امیر المؤمنین دسترسى پیدا کند؟ در این کلام حضرت رسول یک سر مگو، و یک راز نگفتنى نهفته است و آن عبارت از این است که آن حضرت مى خواهد بگوید: هرکس مرا و عترت مرا دوست بدارد به درجه ى مؤمنین به ولایت نائل شده است، و با من در ردیف موالیان و در صف معتقدین به ولایت قرار دارد، اگرچه در این صف و در این درجه، هر فردى داراى رتبه ى متفاوت و مخصوص به خود مى باشد، چنان که موحدان و افراد باایمان را در روز قیامت درجات متفاوت بیشمارى است، مؤمنین به ولایت را نیز به تعداد افرادشان درجاتى است ولى در عین حال همه ى آنان، در صف موحدین، در صف معتقدین، و در درجه ى مؤمنین به ولایت با محمد بن عبداللَّه هم صف، هم ردیف، هم دین، و هم درجه اند، و یا به عبارت دیگر، ممکن است عده اى به درجه ى شهادت نائل آیند ولى رتبه و مقام معنوى هر یک با دیگرى متفاوت بوده، و تنها در مرتبه ى شهادت همه- با نسبتهاى مختلف- مشترک باشند و با حفظ مراتب و مقامات مخصوص به خود، یکدیگر هم صف و هم ردیف.
باید توجه داشت که درجات معنوى به تعداد افراد بشر متفاوت است، مثلا جمیع موحدین اگر چه به« درجة التوحید» نائل شده و با یکدیگر در این موضوع نزدیک و هم درجه اند، لیکن خود این درجه، انبیا دارد، اوصیا دارد، علما دارد، شهدا دارد، مخلصون دارد، که هر یک را مقام و مرتبه ى بسیار متفاوت و مخصوص به خود است، و تنها در موحد بودن با هم مشترکند، و عینا همین گونه است « درجة الولایه» و « درجة المحبه».
ابن حجر هیتمی در تشریح حدیث مذکور می فرماید:
« لیس المراد بالمعیه هنا المعیه من حیث المقام، بل من جهه رفع الحجاب...».
(الصواعق المحرقه ص 213)
این دانشمند سنى بسیار نیکو مطلب را درک نموده است که مى گوید- در اینجا که پیامبر اکرم مى فرماید: هر کس مرا و على و زهرا و دو فرزندم حسن و حسین را دوست بدارد با من در روز قیامت هم درجه است- مبادا چنین به نظر آید که مقصود هم مقام بودن با رسول خداست، بلکه مراد این است که چون هر مسلمان با ایمانى به على و اولاد على محبت داشته باشد، خداى تعالى او را به جوار رحمتش نزدیک مى فرماید، و در مرکز لطف و احسانش قرار مى دهد، و پرده ها برداشته مى شود، در این مقام رفع حجاب، و بى پرده در محضر حق تبارک و تعالى قرار گرفتن، با پیامبر هم صف و همراه است.
(الصواعق المحرقه ص 213)
ابن حجر آنگاه به سخن چنین ادامه مى دهد:
«... نظیر ما فى قوله تعالى: (فأولئک مع الذین انعم اللَّه علیهم من النبیین والصدیقن والشهداء والصالحین، و حسن اولئک رفیقا) (نساء/69)
« چنانکه خداى تعالى مى فرماید: مسلمانان مؤمن، با انبیاء و صدیقین و شهدا و صالحین، که خدا نعمتهاى خویش را به آنان عطا فرموده است، همگام و همراهند، و چه رفیقان نیکویى؛» و کاملاً روشن است که در این آیه یکسان بودن مقامات مطرح نیست بلکه مراد برابر بودن همه ى اهل ایمان است در معرض فیض، و در جلوه گاه رحمت، و بى پرده در محضر لطف و مرحمت خدا قرار گرفتن. وگرنه هر یک از انبیا، صدیقین، شهدا، علما، صالحین، ابرار، اخیار، و مخلصون را مقامى خاص و جداگانه، و درجه و مرتبه اى مخصوص به خود مى باشد. پنج تن آل عبا علیهم السلام را نیز مرتبه و مقامى است بى نظیر و مخصوص به خودشان که هر پنج تن بطور یکسان در آن مشترکند، و هرگز کسى را به آن مقام والا راه نیست.
روایات دیگرى در این مورد علماى سنى و شیعه نقل کرده اند که برخى از آنها ذکر مى شود:
حضرت رسول اکرم مى فرماید:« من احب هولاء (یعنى الحسن والحسین و فاطمة و علیا) فقد احبنى و من ابغضهم فقد ابغضنى». (کنز العمال ج 12/ 103/ ح 34194).
« هرکس اینان یعنى حسن و حسین و فاطمه و على را دوست بدارد، مرا دوست داشته است، و کسى که با اینان دشمنى کند، با من خصومت کرده است».
و درباره ى حضرت صدیقه زهرا علیهاالسلام مى فرماید:«... من آذاها فقد آذانى، و من آذانى فقد آذى اللَّه، (و ذلک قوله تعالى (ان الذین یوذون اللَّه و رسوله لعنهم اللَّه فى الدنیا و الاخرة...) (احزاب/57) (الفصول المهمه ص 139، نزهةالمجالس ج 2/ 228، نور الابصار ص 41)
« هرکس فاطمه را بیازارد مرا آزرده است، و هر که مرا اذیت کند گویى خدا را آزرده است، چنانکه خداى تعالى مى فرماید: (همانا آن کسانى که خدا و رسول او را بیازارند، خدا آنان را در دنیا و آخرت لعنت کرده و از رحمت خود دور فرموده است)»؛ که با توجه به فرمایش پیامبر اکرم آزار حضرت صدیقه سلام اللَّه علیها برابر است با ایذاء نسبت به خدا و رسول او. روایاتى که نقل شد و احادیثى که از قول پیامبر اکرم در این موضوع بیان مى شود، همگى عبارات کتب عامه است که شیعه و سنى در صحت آنها متفق القول هستند:
« فاطمة بضعة منى، من اغضبها اغضبنى»،
« فاطمه پاره ى تن من است، هر کس او را خشمگین کند، مرا به خشم آورده است».
« فاطمة بضعة منى، یوذینى ما آذاها، و یغضبنى ما اغضبها»،
« فاطمه پاره ى تن من است، آنچه فاطمه را بیازارد، مرا نیز آزرده مى سازد، و آنچه فاطمه را به خشم آورد مرا هم غضبناک مى کند».
« فاطمة بضعة منى، یقبضنى ما یقبضها، یبسطنى ما یبسطها»،
« فاطمه پاره ى تن من است، آنچه او را دلگیر کند مرا گرفته خاطر مى سازد، و آنچه او را مسرور گرداند، مرا شاد مى نماید».
« فاطمة بضعه منى، یوذینى ما آذاها، و ینصبنى ما انصبها»،
« فاطمه پاره ى تن من است، آنچه او را آزرده کند مرا مى آزارد، و آنچه او را به زحمت اندازد مرا دچار مشقت مى نماید».
« فاطمة مضغة منى، یسرنى ما یسرها».
هدف و منظور از نقل این احادیث شریف در منقبت حضرت صدیقه زهرا سلام اللَّه علیها این است که بر همگان ثابت شود موضوع محبت و یارى آن حضرت، و یا بغض و دشمنى واذیت او، عینا همانند محبت و دوستى با پیامبر اکرم و یا عدوات و عناد نسبت به مقام نبوت است؛ و اعتقاد داشتن به این مطلب، هرگز منحصر به یک مذهب خاص نیست، بلکه این موضوع کاملاً اسلامى و کلى است، و بدون تردید از معتقدات تمام مسلمین جهان است.
آنچه از این گونه احادیث در رابطه با عصمت زهرا استفاده مى کنیم اینکه؛ اگر فاطمه علیهاالسلام معصوم نبود، چگونه پیامبر خدا صلى اللَّه علیه و آله به طور مطلق خشم او را خشم خدا و رضاى او را رضاى الهى معرفى مى کند؟! مگر مى توان رضا و خشم اشخاص غیر معصوم را با رضا و خشم خدا مرتبط دانست؟!
ابن ابى الحدید پس از اعتراف بر اینکه فاطمه علیهاالسلام از جمله افرادى است که آیه ى تطهیر بر عصمت او دلالت دارد در این باره مى نویسد: قوله علیه السلام: فاطمه بضعه منى، من آذاها فقد آذانى، و من آذانى فقد آذى اللَّه عز و جل یدل على عصمتها، لانها، لوکانت ممن تقارف الذنوب لم یکن من یوذیها موذیا له على کل حال... (شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 16 ص 273)
سخن پیامبر خدا صلى اللَّه علیه و آله در مورد فاطمه علیهاالسلام که مى فرمایند: هرکس او را اذیت کند، مرا اذیت کرده و کسى که مرا آزار دهد خدا را آزار داده است؛ دلیل بر معصوم بودن فاطمه علیها السلام است، زیرا؛ اگر فاطمه علیها السلام غیر معصوم بود، اذیت او در تمام حالات، اذیت پیامبر صلى اللَّه علیه و آله محسوب نمى شد... پس نتیجه مى گیریم سخنان پیامبر خدا صلى اللَّه علیه و آله، بالاتر از عصمت فاطمه علیها السلام را مى رساند، که دانشمندان سنى و شیعه به آن اعتراف دارند.
جریان ولایت مداری در سیره فاطمه زهرا (سلام الله علیها)
وقایعی که در امت اسلامی بعد از وفات پیامبر گرامی رخ داد جنبه یک حادثه آنی در طی مدت حداکثر سه ماه را ندارد بلکه جریانهایی منظم شده در جهت براندازی اصل اسلام که پذیرش ولایت و تسلیم بودن در برابر امر خداوند است، می باشد. در هر جریانی عوامل بوجود آورنده و زمینه های آماده ای برای شکل گیری اهداف جریان وجود دارد که آثاری نیز برآن مترتب می شود و برای پی بردن به تمام زوایای این جریان باید از اهداف آن شروع کرد.
بعد از واقعه غدیر خم و معرفی علی علیه السلام بعنوان امیرالمومنین و جانشین پیامبر جریانی در جهت کنار زدن و حذف امر پیامبر در مورد سرپرستی امت بعد از خود که در سقیفه نمود پیدا کرد، شکل گرفت. مسئولیت اولیه این جریان انفصال امت از ولایت است که با شعار « ما حاکم دیکته شده نمی خواهیم» محقق شد. آن کسی که مقابل این جریان ایستاد و خار چشم عوامل ولایت ستیز شد حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها است. حال این سوال مطرح است که چرا خارج کردن امامت از حکومت برای این جریان از اهمیت اولیه برخوردار است و چرا حضرت فاطمه که برخوردار از مقام عصمت است تا سر حد مرگ از ولایت دفاع می کند؟
در روایتی امام باقر علیه السلام می فرمایند:« بُنِیَ الْإِسْلَامُ عَلَى خَمْسٍ عَلَى الصَّلَاةِ وَ الزَّکَاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ وَ الْوَلَایَةِ وَ لَمْ یُنَادَ بِشَیْ ءٍ کَمَا نُودِیَ بِالْوَلَایَةِ فَأَخَذَ النَّاسُ بِأَرْبَعٍ وَ تَرَکُوا هَذِهِ یَعْنِی الْوَلَایَة» (الکافی ج 2 ص18) اسلام روى پنج پایه نهاده شده: نماز و زکات و روزه و حج و ولایت. و بچیزى مانند ولایت فریاد زده نشد، مردم آن چهار را گرفتند و- این- یعنى ولایت- را رها کردند. امام در این روایت به پیکره اسلام اشاره می کند که در راس آن ولایت قرار دارد و اهرم ولایت است که دیگر اهرم ها را برپا می کند. هر کس ولایت را قبول کرد اسلام را بطور کامل پذیرفته و با امر ولایت پیش می آید و طبق این روایت هر کس ولایت را نپذیرفته باشد ارکان دیگر اسلام هم از او قبول نمی شود.
گاهی بحث از ضعیف شدن دین می شود، باید توجه داشت اصل دین مورد ضعف قرار نمی گیرد بلکه این گفته به دو رویکرد اشاره دارد، یکی جریان وابستگی مردم به خدا و دین که مردم بر اثر اطاعت از اوامر الهی گاهی به خدا نزدیک شده و بر اثر غفلت از یاد خدا از او دور می شوند، دیگر اینکه تا چه اندازه در زندگی اجتماعی مردم حاکمیت دین وجود دارد بعبارت دیگر وجود هنجارها و ارزشهای دینی در زندگی اجتماعی تاچه اندازه برقرار می باشد.
(الکافی ج 2 ص18)
حال اگر مردم می خواهند مقرب درگاه حق بوده و در زندگی اجتماعیشان ارزشها و هنجارهای دین حکومت کند باید ولایت و امامت را بپذیرند زیرا مدیریت این دو جریان با ولایت است. اینست که امام باقر علیه السلام می فرمایند به هیچ چیز مثل ولایت فریاد زده نشده است.
نظام اسلامی منهای ولایت همان نظام طاغوت است که جریان سقیفه بخوبی اینرا فهمیده بود. سقیفه جریان وابستگی حکومت به خدا را قطع کرد یعنی دقیقا تحریف آیه« إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّه »(انعام/57) پس بنابراین لزومی ندارد از فرمان پیامبر مبنی بر جانشینی خود پیروی کند. ضمن اینکه با زدودن عصمت از جریان نبوت سعی در باطل بودن برخی از سخنان و رفتارهای ایشان نمود.(انّ الرجل لیهجر)
باید دانست ولایت عشق و محبت نیست بلکه لازمه ولایت عشق و محبت است، ولایت یک چینش اجتماعی است و چینش یک نظم همراه با جلو رفتن به کمال انسانی است. اگر در جامعه مظهر خدا که امام معصوم است در راس مخروط جامعه قرار بگیرد جامعه ای ولایی تشکیل می شود که به رفع تمام نیازهای مردم می پردازد. پس جریان سقیفه به ما مربوط می شود زیرا اگر در آن زمان حاکمیت در مسیر امامت قرار می گرفت آیا وضعیت بشر به این شکل می بود؟
حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها بخوبی از آینده بشر آگاه بود فلذا به ایستادگی در مقابل جریان ولایت ستیز پرداخت. حال این سوال پیش می آید که آیا تاثیری بر عملیات دفاع حضرت از ساحت ولایت مترتب شد یا خیر؟
(انعام/57)
در پاسخ باید گفت حضرت، جریان ولایت پذیری و مبارزه با ولایت ستیزان را براه انداخت. جریانی که در بعد از خود به قیام عاشورا و هم اکنون به انقلاب اسلامی و در آخر هم به ظهور منجی می انجامد. سلاح حضرت در این مبارزه اشک بود و شما بارها شنیده اید که ولایت ستیزان از گریه های ایشان به ستوه می آمدند و تحمل صدای گریه ایشان را نمی کردند زیرا حضرت با گریه خود به امت اسلامی آگاهی داده و مظلومیت ولایت را بازگو می کردند. حضرت زهرا سلام الله علیها قبر خود را مخفی نگه داشتند تا این سوال در ذهن همه جهانیان باقی بماند که چرا دختر مطهر پیامبر اسلام قبرش مخفی ماند و این خود ابتکار عملی برای یک مبارزه همیشگی از سوی زهرای اطهر می باشد.
قسمت دوم
اصلاحات سیاسی:
در سیره سیاسی امیر مؤمنان علی(ع) نکات بسیار ارزشمندی نهفته است که جامعه امروز ما بسیار به آنها نیازمند است. در ذیل به برخی از ابعاد اصلاحات سیاسی از دیدگاه علی (ع) اشاره می کنیم:
1- فدا کردن تمام امور برای حفظ اسلام و اتحاد مسلمین
بعد از فوت پیامبر اسلام حضرت محمد (ص)، هنگامی که عده ای از اصحاب وصایای پیامبر(ص) را در جانشینی و خلافت امیر مؤمنان(ع) زیر پا گذاشتند و اجر و مزد رسالت پیامبر را که قرآن کریم مودت و مهربانی با خاندان او بیان کرده بود، با آتش زدن درب خانه فاطمه زهرا (س) و ریسمان انداختن به گردن علی مرتضی(ع) و دهها توهین و جسارت دیگر پاسخ دادند، علی(ع) برای حفظ اسلام نوپا و اتحاد مسلمین سکوت اختیار نمود و 25 سال صبر کرد در حالیکه خود می فرمود:
صبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجی
صبر کردم در حالیکه گویا خار در چشم و استخوان در گلویم مانده بود و با دیدگان خود می نگریستم که میراث مرا به غارت می برند...
علی(ع) در طول این 25 سال که حق مسلم او به ناحق غصب شده بود، نه تنها اقدامی که باعث خدشه دار شدن اتحاد مسلمین گردد، نکرد بله بارها و بارها خلفا را از نصایح مدبرانه خویش بهره مند نمود تا جایی که مکرر از خلیفه دوم نقل شد که می گفت:
لو لا علی لهلک عمر اگر علی نبود، قطعاً عمر هلاک شده بود.
فدا نمودن تمام منافع شخصی، حزبی و حتی گاهی ملی برای حفظ اصل انقلاب و اسلام و عدم خدشه دار شدن اتحاد ملت، درسی است که امروز تمام مسئولین کشور، احزاب و جناحهای سیاسی و توده مردم باید آن را سرلوحه کار خویش قرار دهند و بدانند که این اولین و مهمترین گام در اصلاحات سیاسی است.
2- تبعیت از رهبری جامعه
همانگونه که نباید فرمان مخلوق را در نافرمانی خدا پذیرفت، نباید نسبت به زمامداران عادل نافرمانی روا داشت که پیروی و فرمانبرداری از ایشان حق مسلم آنان بر مردمان است. چنانچه امیر مؤمنان علی(ع) درباره حقوق زمامدار بر مردم فرمود:
و اما حق من بر شما این است که در بیعت خود با من وفادار باشید و در آشکارا و پنهان خیرخواهی را از دست مدهید و چون شما را بخوانم ، اجابت کنید و چون فرمان دهم، اطاعت کنید.
حضرت علی(ع) در کلام دیگری بدترین آفات و بیماریهای مردم و جامعه را عدم فرمانبرداری از رهبری معرفی کرده و می فرمایند: آفه الرعیه مخالفه الطاعه
بسیاری از ناکامیها و شکستها در طول تاریخ اسلام ریشه در همین مسأله دارد. عدم پیروی برخی از بزرگان صحابه از دستورات حضرت رسول(ص) در پیوستن به لشگر اسامه، مخالفت با امر آن حضرت در جانشینی امیر مؤمنان علی(ع) و دهها واقعه اسفناک دیگر، آنچنان صدماتی به نظام مدیریت اسلامی وارد کرده است که طعم تلخ آن کام هر انسان منصفی را برای همیشه تلخ کرده و دل هر آزاده ای را به آتش می کشد. متأسفانه بعدها نیز این حرکت زشت ادامه پیدا نمود تا آنجا که آنچنان خود به دل علی(ع) کردند که حضرت به مردمش فرمود:
خدا مرگتان دهد که این قدر خون به دل من کردید و سینه ام را از خشم انباشتید و کاسه غم و اندوه را جرعه جرعه و در هر نفس کشیدن به کامم ریختید با سرپیچی و یاری نکردن ، طرح و برنامه مرا تباه ساختید.
نکته بسیار زیبایی که در بحث تبعیت و پیروی مردم از رهبری در نظام اسلامی وجود دارد، این است که این پیروی یک پیروی کورکورانه و از نوع روابط حاکم و محکومی نیست بلکه این تبعیت و همراهی مردم ریشه در عشق آنها به جایگاه ولایت و رهبری دارد که ملت عزیز ایران گوشه هایی از این عشق و محبت را تجربه کرده است.
3- تغییر نگرش کارگزاران دولت نسبت به مردم
از جمله مهمترین ویژگیها و خصوصیات رفتاری که لازم است زمامداران مسلمان متصف بدان باشند مردمی بودن است. یعنی باور داشتن مردم و با همه وجود خود را خادم مردم دانستن، دور نشدن از مردم و مشکلات آنان، هیچ امتیازی برای خود نسبت به مردم قرار ندادن و خلاصه با مردم بودن و برای مردم کار کردن.
امام علی(ع) در راستای بوجود آمدن این نگرش در کارگزاران حکومت خود، آنها را به این حقیقت متوجه می ساخت که زمامداری و کارگزاری، بهره برداری و توشه گیری نیست، بلکه امانتداری و خدمتگزاری است چنانچه در نامه به یکی از کارگزاران خود فرمود:
(( ان عملک لیس لک بطعمه و لکنه فی عنقک امانه...))
همانا حکومت و مسئولیت و کاری که به عهده توست برایت طعمه نیست بلکه امانتی است بر گردنت.
و در راستای مردمی تر شدن کارگزارانشان به آنها سفارش می نمود تا قلب خود را لبریز از رحمت و محبت و لطف به مردم نمایند، از عیوب ایشان در گذرند، خود را از مردم پنهان ندارند و ساعات مشخصی را جهت پاسخگویی مستقیم به نیازها و سؤالات مردم اختصاص دهند
4- مردم سالاری دینی:
در تاریخ خلفای اسلامی، هیچ خلیفه ای مانند علی(ع) با اکثریت قاطع آراء برگزیده نشد و او تنها خلیفه ای است که گزینش او، تنها بر آراء صحابه و نیکان از مهاجر و انصار متکی نبوده است. امام(ع) در یکی از سخنان خویش کیفیت ازدحام و استقبال بی سابقه مردم را برای بیعت چنین توصیف می کند:
مردم مانند موی کردن گفتار به دورم ریختند و از هر طرف به سوی من هجوم آوردند تا آنجا که حسن و حسین به زیر دست و پا رفتند و جامه و ردای من مانند و به سان گله گوسفند پیرامون مرا فرا گرفتند تا من بیعت ایشان را بپذیرم.
از طرف دیگر در جا معه مردم سالار دینی با توجه به آنکه مردم اعتقاد به اسلام داشته و خواستار اجرای احکام آن در جامعه اند، لذا علی(ع) و دیگر رهبران الهی در جایی به آراء عمومی مراجعه می کردند که حکمی قطعی از جانب خدا و یا رسول او وجود نداشته باشد، چنانچه حضرت امیر(ع) در جواب سؤال طلحه و زبیر که چرا با ما در امور مشورت نمی کنی؟ پاسخ فرمود:
تا وقتی حکمی در کتاب خدا آمده است، جای مشورت نیست.
در نظامی که بر اساس مردم سالاری دینی اداره می گردد، بخاطر حرمت و ارزشی که دین برای انسان قائل است، آزادی، در راستای پرورش و تعالی انسان، در اعلی درجه آن وجود دارد. در چنین جامعه ای انتقاد صحیح از دولت و مسئولین، نه تنها مورد مؤاخذه قرار نمی گیرد، بلکه منتقدان اندیشمند و اصلاح طلب حقیقی- بر اساس توصیه امیر مؤمنان به مالک اشتر- به مسئولیتهای مهم حکومتی گذارده می شوند. البته رکن اصلی این انتقاد، خیرخواهی و هدف آن اصلاح امور است. در این نظام حکومتی، نه تنها موافقان حکومت، بلکه مخالفان نیز تا آنجا که دست به توطئه ای علیه نظام اسلامی نزده اند، مانند شهروندان دیگر از آزادیهای موجود بهره مند می گردند.
5- آموزش سیاسی مردم
الف- آشنا کردن مردم به حقوق متقابل ایشان با زمامداران:
از نظر علی(ع) در میان حقوق الهی بزرگترین حق ، حق رهبران و زمامداران بر مردم و حق مردم بر زمامداران است و آنگاه که مردم حق رهبران و زمامداران را اداء کنند و زمامداران نیز حق مردم را بپردازند، حق در آن جامعه عزت یابد و راههای دین پایدار و نشانه های عدالت برقرار و سنت پیامبر(ص) پایدار گردد. پس روزگار اصلاح شود و مردم در تداوم حکومت امیدوار و دشمن در آرزوهایش مأیوس می گردد. (خطبه 216 نهج البلاغه)
بر این اساس، بر مسئولان حکومت لازم است که مردم را از حقوق متقابل ملت و دولت آگاه سازند و این از ارکان اصلاحات سیاسی است. امیر المؤمنین(ع) حق مردم را بر رهبری، خیرخواهی کردن برای مردم، آموزش مردم افزایش درآمدها، تقسیم عادلانه بیت المال، ایجاد امنیت و رفاه و آسایش، برپا داشتن حدود الهی، ایجاد عدالت و فقرزدایی،ابلاغ موعظه و نصیحت و ارشاد مردم، احیای سنتهای درست و در هم شکستن سنتهای غلط و رسوم و عادتها و تقلیدهای باطل و بی اساس، آموزش مردم و مبارزه با بی سوادی و تربیت اسلامی مردم و حق رهبری را بر مردم وفاداری به بیعت، خیرخواهی کردن برای رهبری در آشکارا و نهان و همراهی و اطاعت از رهبری می داند.
ب- دشمن شناسی:
از آنجا که حکومت اسلامی همواره خود را حامی مستضعفین و مظلومین جهان می داند و در برابر ظلم و بیداد مستکبران ایستادگی می کند،لذا همواره دشمنان بسیاری را در مقابل خود دارد که تنها عامل موفقیت حکومت اسلامی در برابر فریبکاری و توطئه های دشمنان: حضور دائمی مردم در صحنه، حمایت ایشان از حکومت و اجابت اوامر رهبری، در هنگام دعوت از مردم است. جای جای نهج البلاغه، پر است از بیانات امیر مؤمنان(ع) در روشن کردن اذهان مردم از توطئه های دشمنان و دعوت ایشان به پایداری در برابر آنان و البته چه کم است پاسخ مثبت مردم و اجابت دعوت امام و این علی(ع) است که با سینه ای مملو از غم و اندوه، آرزو می کند که:
ایکاش یک نفر دیگر مثل مالک وجود داشت که دشمنان علی(ع) را بخوبی می شناخت و از توطئه های آنان آگاهی داشت.
اصلاحات اقتصادی:
از مهم برخی ترین برنامه های علی(ع) در زمینه اصلاحات اقتصادی به شرح ذیل است:
1- فقرزدایی و عدالت اجتماعی:
اسلام دین آزادی است. آزاد کردن انسان از همه بندها و تنها بسته کمند حق ساختنش، چگونه میتوان سخن از آزادی انسان گفت در حالیکه اسیر فقر است. علی(ع) آنگاه که بر مصدر حکومت قرار گرفت مبارزه ای بنیادی علیه فقر سازمان داد و علیرغم همه مشکلات و موانع، موفق گردید در حوزه حکومتی خود تا اندازه ای به آرمان فقرزدایی و عدالت اجتماعی دست یابد، چنانچه خود می فرماید: کسی در کوفه نیست که در رفاه بسر نبرد.
حتی پایین ترین افراد نان گندم می خورند و سر پناه دارند و از آب فرات می آشامند.( بحارالانوار- ج 40- ص 327)
مبارزه امام علیه فقر را میتوان از سه زاویه مورد بحث قرار داد:
الف- همدردی مسئولین با فقرا:
از یک طرف امام از خود و کارگزارن خود شروع کرده، به مواسات و همدردی با فقرا می پردازند و معتقدند که:
خدای تعالی بر پیشوایان حق واجب فرموده است که خود را با مردم ناتوان برابر نهند تا رنج فقیر تنگدست را پریشان و نگران نسازد همچنین ثروتمندان بوسیله ثروتشان سرکشی و طغیان ننمایند.
ب- برخورد با انگلهای اقتصادی:
از طرف دیگر از جایگاه حکومتی مبارزه ای سخت علیه زالو صفتانی که با مکیدن خون مردم متورم شده اند آغاز می نماید. (بحارالانوار- ج 40- ص 327)1
ثروتمندان آنقدر امام صادق(ع) در حدیث زیبایی در مورد کاهش فاصله طبقاتی و تعیین حد فقر چنین می فرمایند:
خداوند در اموال ثروتمندان نگریست، آنگاه به فقرا نظر کرد، پس در اموال برای مستمندان قرار داد که زندگی ایشان به رفاه باشد و اگر به آن حد نرسد باید افزایش دهند تا جایی که بخورد و بیاشامد و بپوشد و ازدواج کند و صدقه دهد و به حج برود.
از این کلام روشن است که تا کسی به این حد از امنیت اقتصادی و رفاه نرسد، فقیر محسوب می شود و باید تلاش کرد تا با زدن ریشه های اجتماعی، زمینه شکوفایی عدالت اجتماعی فراهم گردد و انسان فقیر و نیازمند، آسوده از دغدغه گذران معاش در بستر آسایش مادی به سوی کمال حقیقی سیر کند.
برخی از اساسی ترین اقدامات حضرت در جهت ریشه کن کردن فساد اقتصادی به شرح ذیل می باشد:
1- بازگرداندن ثروتهای بادآورده و نامشروع
به خدا سوگند، بیت المال تاراج شده را در هر کجا بیابم به صاحبان اصلی آن باز می گردانم، گرچه با آن ازدواج کرده یا کنیزانی خریده باشند، زیرا در عدالت گشایش برای عموم است و آنکس که عدالت بر او گران آید، تحمل ستم برای او سخت تر است. (نهج البلاغه- خ 15)1
2- جلوگیری از سوء استفاده اطرافیان مسئولین
ای مالک !همانا زمامداران را خواص و نزدیکانی است که خودخواه و چپاولگرند و در معاملات انصاف ندارند. ریشه ستمکاریشان را با بریدن اسباب آن بخشکان و به هیچکدام از ایشان زمین واگذار مکن و بگونه ای با ایشان رفتار کن که قراردادی به سودشان منعقد نگردد که به مردم زیان رساند. (نهج البلاغه- نامه 53)
3- مبارزه با احتکار و گرانفروشی
ای مالک! این را هم بدان که در میان بازرگانان ، کسانی هم هستند که تنگ نظر و بدمعامله و بخیلند و احتکار کننده اند که تنها با زورگویی به سود خود می اندیشند و کالا را به هر قیمتی که می خواهند می فروشند که این سودجویی و گرانفروشی برا ی همه افراد جامعه زیانبار و عیب بزرگی بر زمامدار است. پس از احتکار جلوگیری کن که رسول خدا (ص) از آن جلوگیری می کرد. باید خرید و فروش به سادگی و با موازین عدالت باشد، با نرخهایی که بر فروشنده و خریدار زیانی نرسد. (نهج البلاغه- خ 15)
کسی که پس از منع تو احتکار کند او را کیفر ده تا عبرت دیگران باشد اما در کیفر او اسراف مکن.
ج- توجه به محرومان در تعیین بودجه های اقتصادی:
الله، الله فی الطبقه السفلی من الذین لا حیله لهم
خدای را، خدای را ،در خصوص طبقه پایین جامعه، آن کسانی که دردشان را هیچ چاره ای نیست.
امیر مؤمنان علی(ع) جهت رفع مشکلات محرومان جامعه به مالک اشتر چنین توصیه می نمایند:
- از بیت المال سهمی برای ایشان قرار بده... هرگز مباد، که سرمستی ریاست، تو را از آنان بازدارد و گمان کنی به کارهای مهمتری اشتغال داری؟
- بویژه امور کسانی از این قشر را بیشتر پرس و جو ن که چندان کوچک و بی شمارند که به چشم نمی آیند و نمی توانند به تو دست یابند.
- برخی از افراد مورد اعتماد، خداترس و متواضعت را آزاد بگذار تا گزارش امور ایشان را نزد تو بیاورند و سپس در موردشان بگونه ای اقدام کن که در روز دیدار با خدایت عذرت پذیرفته باشد.
3- مساوات:
امام در همان سخنرانی نخست خود- بر خلاف خلفای قبلی که تقسیم بیت المال را بر اساس سوابق اسلامی و ترکیب قبائلی قرار داده بودند- با اشاره به آنکه او تنها به کتاب خدا و سیره رسول خدا عمل خواهد کرد، به سیاست مالی خود اشاره کرده، فضل مهاجر و انصار را بر دیگران، برتری معنوی خواند که نزد خدا محفوظ بوده و پاداش آن به نزد خداست، اما در تقسیم بیت المال کسی بر دیگری برتری ندارد. امروز نیز یکی از مشکلات مهم اقتصادی ما، رعایت اصل مهم عدالت و مساوات است . برخورداری از حقوق و مزایای یکسان برای افراد هم رتبه، برخورداری از شرایط یکسان جهت فعالیتهای اقتصادی و گرفتن امکا نات عمومی برای همه افراد جامعه و دهها مرود دیگر می تواند از مصادیق عدالت و مساوات اقتصادی باشد.
4- ریشه یابی علل تنگناهای اقتصادی:
کارشناسان اقتصادی معمولاً هنگام بررسی عوامل رکود اقتصادی فقط به مسائل مادی توجه دارند، اما در یک نظام الهی به مسائل معنوی و غیر مادی نیز جهت ایجاد رونق و شکوفایی اقتصاد توجه می شود.
( آری هنگامی که بندگان خدا کارنامه ای زشت ارائه دهند خداوند به کاهش میوه ها و دریغ داشتن برکتها و فروبستن درهای خزائن خیرات، مبتلاشان می کند تا شاید که توبه کاری توبه کند. آری، چنین است که خداوند استغفار را سببی ساخته است برای روزی رسانی و گسترش رحمت.)
5- امنیت اقتصادی:
در برنامه ریزیهای اقتصادی، امنیت عامل مهمی است که بدون آن توسعه اقتصادی امکان پذیر نخواهد بود. مهمترین عامل در ایجاد امنیت اقتصادی، شیوه برخورد دولت با تجار، کسبه، تولید کنندگان و کارگران و برنامه ریزیهای دولتی در جهت امنیت شغلی آنان است.
(هرگز مبادا کسی را از مایحتاجش باز دارید و از رسیدن به خواسته اش بی بهره نمایید، هرگز مبادا به مال احدی از مردم، از مسلمانان نمازگزار تا اقلیتهای در گرو پیمان (متعهد به قوانین کشور)، دست بیازید، مگر آنکه اسب و جنگ افزاری بیابید که در تجاوز به مسلمانان به کار گرفته شده.)
6- اصلاح نظام مالیاتی:
امام در نامه 53 نهج البلاغه به نکات مهمی جهت اصلاح نظام مالیاتی اشاره می فرمایند: نامه 53 نهج البلاغه
الف- مالیات را بگونه ای تنظیم کن که به صلاح مالیات دهندگان باشد.
ب- تا نظام مالیاتی و امور مالیات دهندگان اصلاح نشود، امور دیگر اقشار جامعه اصلاح نخواهد شد، زیرا همه مردم نان خور مالیات و مالیات دهندگانند.
ج- باید هدف آبادانی کشور باشد نه جمع آوری مالیات، چرا که مالیات جز با آبادانی فراهم نمی گردد.
د- اگر مردم از سنگینی مالیات، خشکسالی و ... شکایت کردند، به ایشان تخفیف بده تا امورشان سامان گیرد.
هـ- هرگز تخفیف دادن در مالیات تو را نگران نسازد، زیرا این سبب آبادانی شهرها، گسترش عدالت میان مردم و تعریف و ستایش مردم ازتو می گردد... و اگر در آینده کاری پیش آید و بر عهده مرم بگذاری با شادمانی خواهند پذیرفت.
7- اهمیت به تجارت و صنعت
(ازمن نسبت به تجار و صاحبان صنعت قبول وصیت کن و خوبی به آنان را به زیردستان خویش توصیه کن، از اینها نباید غافل باشی چرا که تجار و صنعتگران از سبب منفعت و وسیله امن و آسایش مردمند.) نهج البلاغه نامه 53
8- نظارت بر بازار و رسیدگی به امور آن
الف- اقدامات آموزشی : (یا معشر التجار ! الفقه ثم المتجر)
ای جماعت بازرگانان ! ابتدا احکام و قوانین اسلامی تجارت را بیاموزید و سپس اقدام به تجارت نمایید.
آموزش تجارت بدون ربا، پرهیز از گرانفروشی، آموزش اخلاق تجاری (آسان گرفتن معاملات، پرهیز از قسم خوردن، دروغ گفتن و ...) ، رعایت عدل و انصاف و پرهیز از کم فروشی، برخی از اقدامات آموزشی حضرت به تجار و کسبه بازار بود.
ب- اقدامات عملی:
1- مشخص کردن گروهی از افراد معتمد جهت نظارت و بررسی مشکلات بازار
مجازات گران فروشان ، معتکران و کم فروشان با توجه به گزارش ناظران بازار نامه 53 نهج البلاغه
2- مجازات بسیار شدید ناظران بازار در صورت تخلف و دریافت رشوه
9- اهمیت به بخش کشاورزی:
امیر مؤمنان نه تنها خود به کار کشاورزی اشتغال داشت بلکه همواره به کارگزاران خویش رعایت حال کشاورزان را توصیه می فرمود و با توجه به شرایط آب و هوایی، از مسؤلان مالیاتی می خواست تا در شرایط بحرانی در میزان مالیات به ایشان تخفیف دهند.
10- نظام توانمند بیمه و بازنشستگی:
امیر مؤمنان هنگامی که پیرمرد مسیحی نابینایی را مشاهده نمودند که مشغول گدایی است، فرمودند :
این مرد را در جوانی به کار وادار کرده اید، اکنون که پیر و ناتوان گشته است، از معاش محرومش ساخته اید؟ هزینه زندگی او را از بیت المال بپردازید.
مفهوم عدل در بیان علوى
حضرت امیر در ضمن تفسیر آیه « إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ...» مى فرماید: « العدل: الانصاف و الاحسان: التفضّل». و در سخنى دیگر مى فرماید:« العدل انصاف». گرچه در سخنى دیگر انصاف را از مصادیق عدل قرار داده و فرموده است:« انّ من العدل ان تنصف فى الحکم». چه اینکه در سخنى دیگر عدل را از مصادیق معروف شمرده و به هنگام تبیین جایگاه امر به معروف و نهى از منکر مى فرماید:« و افضل من ذلک کله کلمة عدل عند امام جائر»
نگاهى به معناى لغوى عدل
با مراجعه به کتب لغت در مفردات راغب مى خوانیم: العدالة و المعادلة لفظ یقتضى المساواة و یستعمل باعتبار المضایقة... فالعدل هو التقسیط على سواء...؛ عدالت و معادله داراى معناى برابرى است و به همین خاطر همواره در مقایسه بین اشیاء کاربرد دارد. عدل همان تقسیم به دو نیم مساوی وهماهنگ است.و ابن منظور مى نویسد: العدل ما قام فى النفوس انه مستقیم و هو ضد الجور... و فى اسماء الله سبحانه: العدل، هو الذى لا یمیل به الهوى فیجور فى الحکم... و العدل: الحکم بالحق. یقال: هو یقضى بالحق و یعدل...؛ عدل هر آن چیزى که فطرت انسان حکم به استقامت آن نمایدو... و در افصاح آمده است: العدل: الانصاف و هو اعطاء المرء ما له و اخذ ما علیه ... عدل فى امره...: استقام. و ـ فى حکمه: حکم بالعدل؛ عدل یعنى انصاف و آن به معناى این است که آنچه بایسته شخص است، به او داده شود و آنچه بر گردن اوست از او گرفته شود ... عدالت در کار به معناى استقامت در آن و عدالت در قضاوت یعنى حکم به عدل نمودن.
مفهوم اصطلاحى عدل
با توجه به انچه ذکر شد می توان گفت:
1ـ واژه عدل به معناى اعتدال و استقامت و راستى و انطباق با شایسته ها و بایسته هاست. و بنابراین پیمودن مسیرهاى انحرافى، همان افراط یا تفریط و خروج از مسیر اعتدال و حق و انصاف و قسط است. و میزان انحراف از عدالت و حق متناسب با شدت و ضعف افراط و تفریط است.
2ـ مراعات و حفظ اعتدال در رفتار و به تعبیرى دقیق تر حرکت بر روى صراط مستقیم کارى دشوار و طاقت سوز و نیازمند آگاهى از درون و برون هستى و آشنایى با استعدادها و قابلیتهاى نفس بشرى و آموزش و تمرین مداوم، و آنگاه عزمى استوار و پولادین است تا بتواند دربرابر جاذبه هاى اعتبارى افراط و تفریط تعادل خود را از دست ندهد.
3ـ برابرى و تساوى و انصاف مورد نظر در عدل، تساوى کور و چشم بسته نیست تا بدون توجه به قابلیتها و شایستگى ها و در تعارض با حقوق و بایستگى ها قرار گیرد.
عوامل تحقق عدالت
الف: اولین گام در تحقق عدالت رهایى از ناهماهنگى هاى درون است. حضرت امیر مى فرماید: « فکان اوّل عدله نفى الهوى عن نفسه ـ در توصیف بندگان پرهیزکار خدا مى فرماید: اولین گام او در عدالت خواهی زدودن هواهای نفسانی خویش است.
ب: حضرت امیر به هنگام تبیین مبانى ایمان، آن را بر چهار پایه استوار نموده است. دو پایه صبر و یقین از درون جان نشأت مى گیرد و دو پایه عدل و جهاد بر واقعیتهاى خارجى تکیه دارد. و به هنگام تحلیل مبانى عدل بر دو ملاک علمى « فهم»و « جزم»و دو ملاک عملى « حکم»و « حلم» تأکید مى فرماید.
ج: احساس تعهد و مسؤولیت براى تحقق عدالت اجتماعى و دردمندى و حساسیت در برابر بى عدالتى ها از عوامل مهم در تحقق عدالت است. و البته این عامل نیز یکسویه نیست.
موانع اجراى عدالت
مرحوم علامه جعفرى در فراز نغزى مى نویسد: تمامى ناتوانیهاى بشر معلول یک خطاى نابخشودى است که عبارت از مقدم داشتن« مى خواهم» بر عدالت است. زیرا عدالت آن هماى سعادت است که اگر روزى به نفع فرد یا گروهى از انسان بال و پر بگشاید، روزى هم به ضرر او به پرواز مى آید. در صورتى که اگر قدرتمندان احساس کنند عدالت قصد مؤاخذه آنان را دارد نه تنها عدالت را به سود خود تفسیر مى کنند بلکه سفارش مکتبى مى دهند که در آن « تنازع بقا» منطق اصیل زندگى شود. بخش آخر سخن علامه ناظر به این آیه شریفه است که « بل یرید الانسان لیفجر امامه یسأل ایّان یوم القیامه؛ انسان براى آنکه آزاد باشد و بتواند در تمام عمر به گناه بپردازد از روى عناد و انکار، مى پرسد: قیامت کى خواهد آمد.»
پس از تبیین این مسأله که هر نوع بى عدالتى ناشى از جهل و انکار و خودخواهى و استیثار است به ذکر مواردى از نمودهاى آن که در سخنان حضرت امیر به عنوان موانع تحقق عدالت وارد شده است.
الف: تبعیض
ب: سودجویى
ج: امتیازطلبى
د: ضعف نفس
عدالت، ناموس اصلی جهان است.
عدالت، ناموس اصلی جهان است. در همه نظام هستی، اصل عدالت و انتظام و تناسب بکار رفته است. لهذا اگر کسی از عدالت تخطّی کند که اگر فردی از حدّ استعداد و قابلیّت طبیعی خود پا فراتر گذاشت، میتواند برای مدت معینی امتیازات و منافعی تحصیل کند، ولی خداوند عدالت و انتقام، او را تعقیب خواهد کرد.
از این رو، حقیقت عبارت است از درک عدالت جهانی و درک عدالت اخلاقی، استقرار عدالت اجتماعی وابسته به نظارت عمومی است.
هرچه سعی و تلاش کنیم بیشک،کلمهای راجامعتراز« عدالت»و « حق» نخواهیم یافت.
عدالت سیاسی حکومت شایستگان
یکی از ویژگیهای عدالت فراگیر این است که عدالت سیاسی و اقتصادی توأمان در یک جامعه مستقر باشد. هم عدالت سیاسی وهم عدالت اقتصادی بایدباهم توأم باشند.
تقدم عدالت سیاسی به معنی کم اهمیت بودن عدالت اقتصادی نیست، عدالت اقتصادی در ادبیات ما بد تفسیر شده است. در کشور ما عدالت اقتصادی را عمدتاً در توزیع میدانند. یعنی مقابله کردن با فقر. اگر عدالت اقتصادی صرفاً مقابله با فقر باشد یک گداخانه بزرگی درست میشودکه این خلاف اسلام است وباروح اسلام سازگاری ندارد.
اگر عدالت سیاسی نباشد شایستگان از حکومت حذف و آدمهای ضعیف و ناکارآمد اداره کشور را بدست میگیرند. وقتی که افراد ناکارآمد اداره یک کشور را بدست گرفتند، قادرنخواهند بودکه عدالت رااجراکنند ،عدالت در اسلام هم مقابله با فقر است و هم مترادف با کارآمدی است. اما در غرب وقتی میگویند عدالت اجتماعی، بیشتر تأمین اجتماعی و فقرزدایی مورد توجه است و بیشتر این جنبه از عدالت را دنبال میکنند. اما در اسلام کارآمدی جزئی از عدالت است. مخصوصاً عدالت سیاسی یعنی حکومت شایستگان. اگر حکومت شایستگان نباشد و افراد ناکارآمد بخواهند عدالت اقتصادی را تحقق ببخشند، این باعث میشود که همان عدالت اقتصادی هم تحقق پیدا نکند. ثانیاً اگر ما از عدالت اقتصادی عدالت تولیدی را حذف کردیم، پس چه کسی ثروت را تولید بکند؟ باید ثروتی تولید بشود تا فقر از بین برود.
انقلاب و عدالت اجتماعی
یکی از شعارهای اصلی دوران انقلاب اسلامی این بود؛
برابری، برادری، حکومت عدل علی تراکم حس ستم دیدگی در عرصه های اجتماعی و اقتصادی به انفجار و زیرورو شدن عرصه سیاست در ایران انجامید. احساس ستم دیدگی اگرچه از خواسته ها، تعریفی از عدالت اجتماعی و اقتصادی در میان توده هایی که چون سیل به راه افتاده بودند تا بنیان ستم را برکنند وجود نداشت، بنابراین طبیعی بود که تازه پس از پیروزی بر نماد ستم، گروهی به این صرافت بیفتند تا بنابر آن چه از عدالت اجتماعی فهم می کند، به کنش برخیزند و این گونه بود که فهم هر کس و هر گروه، معیاری شد برای قسط و عدل و برابری و این گونه است که تا امروز هم ، هردسته ای به"عدالت خودپندار" می اندیشد. عدالت اجتماعی اما دهه هاست که در دنیا موضوع پژوهش های برنامه ریزی شده قرار گرفته است و در جامعه های پیشرفته، از آن جا که تحقق آن با توجه به ویژگی ها و توانایی ها، بر مبانی نظری روشن و تعریف شده و با برنامه ای برخاسته از آن ویژگی ها و مبانی دنبال شده است، بنابراین گرچه؛ به قیمت ستم بر فروماندگان و فرودستان و فرومایگان جهان جنوب، ولی درخودآن کشورها دست آوردها قابل تحسین و توجه بوده است.
در ایران، آن نظریه ها و پژوهش ها، تا حدودی در کتاب ها و نشریه های تخصصی بازتاب داشته است؛ ولی هم چون بسیاری موارد دیگر، در این زمینه نیز تا رسیدن به مبانی نظری و چارچوب های عملی درون زا، راه درازی در پیش داریم.
عدالت اجتماعی دربردارنده مفاهیم ظاهراً متعارض است. بدین معناکهاولاً؛ مستلزم پذیرش حقوق و آزادی های فردی واجتماعی شهروندان و پذیرش شأن و منزلت مساوی افراد از نظر قانونی و سیاسی است.
ثانیاً؛ عدالت اجتماعی به معنای تساوی کامل افراد از نظر شایستگی ها و استعدادها نیست. بنابراین باید نا برابری در توزیع در آمد بر اثر تفاوت در استعدادها، سطح سواد و آموزش و تجربه را پذیرفت. این نا برابری ها عادلانه است.
ثالثاً؛ باید به این نکته مهم توجه داشت که نتایج توزیع در آمد بر حسب توزیع استعدادها و موفقیت طبقاتی افراد در نظام اقتصادی بازار معمولاً قابل پذیرش نیست. در این صورت سال خوردگان، افرادی که دارای معلولیت ذهنی یا جسمی هستند، بچه هایی که سرپرست خانوار را از دست می دهند و بی کاران وضع وخیمی خواهند داشت. به همین دلیل، عدالت اجتماعی مستلزم دخالت دولت در حوزه توزیع در آمد و رفع نابرابری های نا عادلانه است.
برابری در برابر قانون و برخورداری برابر سیاسی شهروندان در زمره اصول عدالت اجتماعی است. اما تنها این برابری در جامعه ای می تواند تأمین شود که قانون اساسی آن بر طبق اصول دموکراسی تدوین شده باشد و ضمانت های اجرایی لازم برای اجرای یک قانون اساسی دموکراتیک در کشور وجود داشته باشد. در واقع، آزادی شخصی، برابری سیاسی و آزادی وجدان، برای برقراری عدالت اجتماعی و مبارزه با فساد در دستگاه دولت، نظارت بر کارکرد عادلانه دستگاه قضایی و ایجاد تشکل های صنفی و سیاسی برای تأمین خواست های اعضای آنها ضروری است.
در طول تاریخ نیز مبارزه مردم برای کسب آزادی و عدالت، مستقل از هم نبوده است. هر چند در مواردی تحت عنوان عدالت، آزادی قربانی شده است، ولی تجربه شکست خورده سوسیالیسم دولتی و دیکتاتوری پرولتاریا نشان داد که بدون آزادی، عدالت سرابی بیش نخواهد بود.
عدالت اجتماعی از طریق تأمین فرصت های برابر برای افراد جامعه، توجه به تفاوت در استعداد و توانایی های محوری و در عین حال توجه به عدالت توزیعی قابل تأمین است.
برای تحقق عدالت اجتماعی در جامعه، برقراری دموکراسی سیاسی، توسعه نهاد بازار و وجود دولت توسعه گرا، ضروری است. در واقع، بدون یک قانون اساسی که بر اساس اصول دموکراسی تدوین شده باشد، مردم در برابر قانون به برابری دست نخواهند یافت و از آزادی های اساسی برخوردار نخواهند بود. بدون شکل گیری نهاد بازار و محیط رقابتی، افراد و عاملان اقتصادی نخواهند توانست استعدادهای ذاتی خود را در عرصه اقتصادی ظاهر سازند و منشاء نوآوری و پیشرفت فنی و سازمانی در جامعه شوند. در غیاب دموکراسی و نظام بازار، بوروکرات ها و سیاستمداران فاسد با سوء استفاده از قدرت بر گرده مردم سوار خواهند شد و به جای منافع عمومی، منافع خود را به قیمت محروم کردن مردم از حقوق قانونی خود به حداکثر خواهند رسانید اما بالاخره باید دولت توسعه گرایی وجود داشته باشد که بتواند به شکل گرفتن نهاد بازار کمک کند، امنیت و قانون را برقرار سازد، زیر ساخت های فیزیکی را به وجود آورد و فضای کسب و کار مناسب برای پیشبرد توسعه اقتصادی را ایجاد کند. بدون رشد اقتصادی مستمر، بهبود رفاه عمومی امکان پذیر نخواهد بود.
وظیفه دولت توسعه گرا، در عین حال وضع مالیات تصاعدی، گسترش تأمین اجتماعی و گسترش آموزش عمومی است تا از این طریق، نا برابری برخاسته از اقتصاد بازار جبران شود.
توزیع مناسب تر در آمد، به نوبه خود به گسترش بازار داخلی و فراهم کردن زمینه رشد اقتصادی بیش تر کمک می کند.
قدرت براى خدمت و اجراى عدالت
تمامى انقلابها اگر نه صرفا براى عدالت و عدالتخواهى، حداقل به بهانه عدالت فلسفه وجودى خود را تبیین و تفسیر کردهاند.
حدیث گفتمانهاى عدالت طلبانه هم خارج از این مدار نیست. اما آیا سرداران، نجبا، کارگزاران، اقویا، ضعفا، فرادستان، فرودستان، نخبگان و تودهها همه به یک مفهوم عدالت را طلبیدهاند؟ کدام عدالت؟ عدالت در خدمت دولت، قدرت، ثروت یا عدالتى که در خدمت این جناح و آن جناح؟ عدالتى که با حیات عدالتخواه مىزید و با ممات او مىمیرد؟ عدالتى که برابرى را مىجوید یا عدالتى که آزادى را فریاد مىکند و یا عدالتى که در ناکجا آباد جغرافیاى زمین یکجانبهگرایى و فزونخواهى را توجیه مىکند؟ به هر حال عدالت را همه خواستهاند. ایرانیان یک قرن پیش از شر استبداد به تاسیس عدالتخانه پناه بردند، چند قرن پیش از میلاد هم افلاطون عدالت را امالفضائل دانست. و پیش از همه کلام وحى نظام هستى را بر محور عدالت و توازن تفسیر کرد و علوم اسلامى در شقوق خود از این واژه و مفهوم متاثر شدند و عدالت در فقه، کلام، سیاست و فلسفه علمى و اجتماعى راه یافت و عدل و عدالتبه تکوینى و تشریعى و اخلاقى و اجتماعى منقسم شد.
نهضتهاى فکرى و علمى هم در برابر نابرابرىهاى اقتصادى و اجتماعى عدالت را چاره یافتند. دو دهه پیش نیز معمار انقلاب اسلامى آرمان عدالت طلبانه را مطرح کرد و مردم چشم امید بر تحقق آن دوختند و اکنون که سالها از آن فریادهاى عدالت خواهانه که از جماران به گوش جهان مىرسید، مىگذرد، دغدغه عدالت، آزمون دشوارى را فراروى کارگزاران نظام نهاده تا کارآمدى خود را در آیینه عدالتبنگرند. نگاههایى که در میان جمع دانشجویى و در آستانه لیالى قدر و شهادت صداى عدالت انسانى فرصت بازتاب از همان کانون عدالت طلبى(جماران) یافت بر آن بود تا میزانى از التزام نسل و نظام به عدالت را تحلیل کند. و عدالت نه صرفا واژه، که چه حقیقت تامل برانگیزى است!
حضرت امام خمینى (ره) تز جدیدى از اجراى عدالت را در برابر سرمایه داران و قدرتمندان ارائه داد و آن اینکه قدرت آرى، ثروت آرى، اما قدرت و ثروت براى خدمت!
امام در اقتصاد اولویت را به طبقه محروم، یعنى فراموش شدگان تاریخ مىداد و مکررا حکومتىها را از خیانتبه مردم و خدا پرهیز مىداد، زیرا فساد مالى یک ویروس هوشمندى است که هدفش را میان مسئولین انتخاب مىکند; یعنى سراغ هر کس نمىرود و مىداند که زمینه در چه کسانى آماده شده است.
امام در اخلاق به شدت با ریاکارى، مقدسمآبى، زهدفروشى و در عین حال غربزدگى، فسق و فجور مخالف بود. ایشان با ترویج اخلاق سرمایه دارى به نام ترویج اخلاق آزادى مخالفت مىکرد. در حوزه سیاست داخلى با قشرىگرى و استبداد و نیز روشنفکرىهاى التقاطى و دموکراسى به شدت مخالف بود. امام تئورى ولایت فقیه را در برابر استبداد و دموکراسى غربى مطرح کرد; یعنى هم استبداد و هم دموکراسى غربى را به گورستان فرستاد و نظریه جدیدى در فلسفه سیاسى دنیا مطرح کرد که باید بیشتر در اندیشههاى ایشان تدبر کرد تا مسئله شفاف شود. امام به تکثر در میان انقلابیون و تعصب و غیرت در برابر جبهه مخالفین انقلاب معتقد بود و با هیچ کس عقد اخوت دائمى نبست و بر اساس عقاید، نه بر اساس منافع حرکت مىکرد.
در حوزه سیاست خارجى برخلاف نظر برخى که معتقد بودند، سخنان امام تنشزا است، هرگز چنین نبود. امام در صحبتهاى خود هرگز به ترور، بمبگذارى و لشکرکشى و... تشویق نمىکرد.
امام به دنبال صدور انقلاب و ارزشهاى اسلامى و تشکیل اتحاد جماهیر اسلامى در جهان بود. امام به دنبال نابودى اسرائیل و گسترش روح شهادت، و نه تنش و خشونت، بود و کسانى را که با استعمار اهل معامله بودند، طرد مىکرد.
امام تز قدرت براى قدرت یا قدرت براى ثروت، یعنى دو تز لیبرالیسم و توتالیتاریسم را رد کرد و گفت قدرت آرى. ثروت آرى، اما قدرت و ثروت براى خدمت و اجراى عدالت که هدف واقعى است. این تز سوم توانستبا هر دو تز شرق و غرب مقابله کند.
امام مىفرموند: اگر مراقبت نکنید بدترین دشمنان خودتان، خودتان هستید. علىرقم همه اولتیماتومها حکم سلمان رشدى را تایید کرد و بر آن مصمم بود.
امام اختلاف نظر در داخل حکومت را تا اندازهاى که موجب تضعیف انقلاب و مردم نشود، تحمل مىکرد و در خط قرمزها که مصالح نظام به خطر مىافتاد، حتى با نزدیکترین افرادش سازش و مدارا نمىکرد.
عدالت و پایه و پیوند دینى آن عدالت، این آرمان دیرین آدمى، هنگامى که به گستره ژرفسنجىهاى عقلانى گام مىنهد با دشوارىها و پیچیدگىهاى ستبر و سترگى برمىخورد; به ویژه اگر درباره پیوند آن با دین[یا دینى ویژه مانند اسلام یا مسیحیت...] و پشتوانه و پایه دینى آن اندیشیده شود. آیا عدالت معیار دین استیا دین معیار عدالت؟ آیا قرائتى عادلانه از دین قرائتى ویژه و بدست دادنى است؟ جایگاه عدالت در ساختار تئولوژیک و نیز در ساختار اخلاقى و حقوقى دین کجاست؟ آیا مفهوم عدالت مفهومى تاریخمند است؟ آیا با تاریخمند انگارى عدالت نسبت آن با دین پویا مىشود؟ آیا تعریفى از عدالت مىتوان یافت که عدالت اخلاقى، عدالت اقتصادى، عدالت قضایى، عدالت جزایى، عدالت در مناسبات بینالملل، عدالت در روابط خانوادگى و عدالت در الهیات را فراگیرد؟ « عدالت»ى که دین بدان توصیه مىکند چیست؟ آیا این « عدالت» در خود متون دینى تبیین مفهومى شده است؟ و آیا وصف خود آدمى استیا وصف افعال او یا وصف وضعیتها؟ آیا در طول تاریخ فرهنگ بشرى، مفهوم عدالت تحول یافته استیا مصادیق آن دگرگون شدهاند؟ و بهر روى عدالت اجتماعى به معناى مدرن آن مورد پسند و پذیرش دین مىگردد؟ آیا در نظر دین عدالت مطلوب لذاته استیا مطلوب لغیره؟ و آیا [به اصطلاح دانش اصول فقه] موضوعیت دارد یا طریقیت؟ آیا ستم کردن بهتر استیا در چنگ ستم افتادن؟ در جایى که چارهاى از این گزینش نیست راهحل دین چیست؟ آیا عدالت و آزادى یکدیگر را تهدید/ یا تحدید مىکنند یا نه؟ اگر بلى به هنگام تعارض این دو، دین چه مىگوید؟ آیا دین عدالت را مبناى تفکیک میان آزادى و بىبندوبارى مىگیرد و آزادى معارض با عدالت را از بن آزادى نمىداند و به سخن دیگر « آزادى ناعادلانه» را مفهومى متنافى الاجزاء (Paradoxical) مىشناسد؟ آیا دین میان « وظایف برخاسته از عدالت» و « بخشندگى برخاسته از عشق و دوستى» تعارضى نمىبیند؟ اگر مىبیند، به هنگام تعارض، چه پیشنهاد مىکند؟ دین براى فردى که مىخواهد، در جامعه غیر عادلانه عادلانه زندگى کند، چه طرح و برنامهاى دارد؟ به سخن دیگر دین گستره اطاعت انسان عادى را از قوانین غیر عادلانه حاکم بر اجتماع چه مىداند؟ اگر پدیدآیى نظام عادلانه و عدالت اجتماعى آرمان و ایده دین است موانع نظرى و عملى آن را چه مىبیند؟ و آیا به امکان پدیدآیى کامل آن، در این جهان، باور دارد؟ عدالت مطلق الهى چگونه با رحمت مطلق الهى سازگار است؟ و عدالتخدا چگونه با هستى شر در جهان همساز مىافتد؟ آیا خود دین نیز به « عادلانه» و « ناعادلانه» متصف تواند شد؟ چگونه؟ آیا عدالت مىتواند یکى از بنیادهاى فقه باشد؟ چگونه؟ وراى این پرسشها، پرسشهاى دیگرى نیز هستند که به خود عدالت، فارغ از نسبت آن با دین، پیوند دارند. تعارض عدالتبا دیگر ارزشها (مانند آزادى، مصلحت، عشق و دوستى، برابرى، توسعه...)، تحول ماهوى آن در دوران مدرن، گذر آن از اخلاق به حقوق، پیدایش نظامهاى تمامتخواه و دولتهاى حداکثر با پشتگرمى به اندیشه عدالت توزیعى، امتناع یا امکان بنیاد کردن نظریه عدالت اجتماعى بر پایه مفهوم جماعت (و تمایزى که میان آن و جامعه نهاده مىشود) برداشتسیاسى، اخلاقى، اجتماعى، تئولوژیک و ایدئولوژیک و نیز دریافتسلبى و دریافت مثبت از عدالت و پیوند آن با حق[حقوق بشر...] از پرسشهاى نوى هستند که در این میدان درافکنده شدهاند. این همه جدا از پژوهشهاى تاریخى درباره مفهوم عدالت در میان اندیشمندان یونان باستان و انتقال آنها به اقالیم اسلامى و دگردیسى مفهوم آن در فرایند مفاهیم و برداشتهاى مدرن از عدالت است که انجام گرفته یا باید انجام گیرد
عدالت مردمگرا
عدالتبرابرى نیست، یک نوع مهندسى اجتماعى است که طى آن هر چیز در جاى خود واقع مىشود و با مهندسى اجتماعى فردگرا و جامعهگرا نیز فرق مىکند، چون در مهندسى اجتماعى فردگرا و جامعهگرا تحولات بسیار بنیادى در جامعه دنبال مىشود، بطورى که هیچ چیز در جاى خود قرار نداشته و همه چیز از جاى خود خارج مىشد، زیرا بر سر تغییر جهان است، نه تفسیر جهان.
2- چون در غرب عدالتبه برابرى تفسیر شد، پس براى انجام آن سختخشونت ورزیده شد (شاهد واضح و آشکار آن، انقلاب فرانسه و انقلاب کمونیستى روسیه و شوروى است). برابر سازى، یعنى یکسانسازى جامعه و از بین بردن تفاوتهایى که طبیعى هر جامعه است و از بین بردن آن یک نوع خشونت تام مىخواهد که غرب و شرق این خشونت تام را در قالب مدرنسازى انجام داده است، پس عدالتبه معناى غربى آن با یک «ویرانسازى اجتماعى» همراه بوده است.
3- عدالت در معناى اسلامى آن یک نوع برنامه همزیستى با طبیعت و همراهى، و همانند سازى زندگى انسانها با طبیعت (چه از نظر هویتى و چه ماهیتى) است. بنابراین امتیازها و برترىها در نظر گرفته شده، تبعیضهاى خدادادى را از بین نمىبرد، پس عدالت اسلامى سبب پویایى و رشد است، نه رکود . همانطور که ایدئولوژىهاى عدالتطلب (به معناى برابرى طلب) به رکود کشانده شدند.
4- ولى در عدالت اسلامى میزان عمل است نه امتیاز، به همین دلیل شرط لازم امام جماعت و رئیس دولت و قاضى عدالت است; یعنى عدم گناه، خلاف مروت و هنجارشکنى- اجتماعى و نیز همراه بودن با جامعه; پس عدالت اسلامى در عین پویایى به ثبات بخشى نیز مىپردازد و مانند جامعه غربى دچار بىهنجارى نمىشود.
5- مجرى عدالت دولت است ولى، در عدالت اسلامى دولتگرایى (مثل مارکسیسم) وجود ندارد، بلکه یک « دولتگرایى کرامتى» و دولت انسان کاملى یا دولت متحرک به سوى انسان کامل توسط رئیس دولت است، و چون انسان کامل خادم خلق خداست، پس عدالت اسلامى یک نوع « مردم گرایى عدالتگرا» است و مثل مارکسیسم « عدالتگرایى نخبهگرا» نیست.
6- پس عدالتگرایى حزبى در اسلام وجود ندارد، چرا که عدالتحزبگرا به معناى بدست آوردن قدرت توسط نخبگان محروم از قدرت در جامعه و چرخش نخبگان است و در عدالت اسلامى که ملاک عمل است و نه امتیاز، نخبگان ترجیحى بر مردم ندارند (عدالت مردمگرا به معناى پذیرش تبعیض و کمکردن این تبعیض با عمل، همان عدالت انسانکاملگراى اسلامى است)
7- عدالت اسلامى عمل گرا است و از همین جاست که مکانیسم پویایى جامعه اسلامى در سایه عدالت نیز روشن مىشود، چون عملگرایى با توجه به امتیازات، پویایى دائم جامعه که هرگز به بحرانهاى فزاینده تبدیل نخواهد شد و دوام آن نیز در پناه ثبات اجتماعى حاصل از عدالت به وجود مىآید، به دنبال خواهد داشت. پس عدالت اسلامى پارادوکسیکال ثبات و پویایى اجتماعى است
8- عدالت اسلامى یک نوع هارمونى و هماهنگى با محیط و بطور خاص با طبیعت است، پس مهندس آن یک مهندس اجتماعى- طبیعى است که به یک نوع ظرافت خاص خود نیاز دارد و براى آنکه به هدف فوق دستیابد، از یک نوع معنویت بهره مىبرد، یا به عبارتى چون خود عدالت مسیر است، نه هدف و عدالت براى رسیدن به کرامت انسانى و معنوى است، پس جایى براى خشونت ورزیدن با حیات طبیعى در آن وجود ندارد، چرا که خشونت از عدالت بدون معنویت به وجود مىآید و معنویت اجازه خشونت علیه موجودات زنده دیگر را نمىدهد.
9- از عدالت اسلامى یک نوع آزادى نیز بیرون مىآید، چرا که عدالت اسلامى تبعیضها را مىپذیرد. دیگر آنکه عدالت بدون معنویت مورد قبول اسلام نیست و چون معنویت و قبول تبعیض بدون آزادى ممکن نیست و معنویت بدون اختیار و آزادى به جایى نمىرسد و حالت صورى پیدا مىکند، پس عدالت اسلامى به یک نوع آزادى با هماهنگى، همراهى، سعه صدر، تسامح و تساهل اجتماعى نیاز دارد.
10- آزادى به معناى پذیرش مخالف و توجیه براى همدلى و هماهنگى است، چرا که عدالت اسلامى براى وصل آمده است نه براى فصل، به همین دلیل آزادى حزبى و لیبرالیستى و آزادى نخبگان منتهى به آزادى حزبى و دمکراسى حزبى، در آن راه ندارد، چرا که در این نوع آزادى، ظلم و از جمله « ظلم اجتماعى» توسط احزاب رقیب یک جامعه بر اثر تعامل میان حزبى و میان نخبگان، مثل تجاوز آمریکا به ویتنام و افغانستان پذیرفته مىشود.
11- عدم بحران جوامع لیبرالیستى به علت صدور ظلم به دیگر کشورهاى ضعیف و صدور بحران به آنهاست، نه به دلیل این نیاز داخلى که به عدالت، پاسخ گفته باشند، پس در نظام آزادى، تحمیل محدودیتها به دیگر جوامع، راه نجات از بىعدالتى درونى است و آن آزادى که در کشور مرکز تعریف مىشود، آزادى جنسى و آزادى ارزشى خصوصى و آزادى نخبگان در چرخش قدرت در بعد اجتماعى است که توسط استبداد در کشورهاى پیرامونى تامین مىشود; چرا که با استبداد و صدور ارزش افزوده کشورهاى پیرامونى به کشورهاى مرکزى است که آزادى نخبگان و در بعد سیاسى، فرهنگى، اجتماعى و اقتصادى کشورهاى مرکزى و آزادى اخلاقى و جنسى آنها تامین مىشود، به همین دلیل استعمار و تجاوز پذیرفته مىشود (مثال هند دیروز و عراق امروز ).
12- عدالت در کشورهاى آزاد نخبهگرا، به معناى گسترش قشر متوسط است; قشرى که به شدت پویاگراست و مىتواند به بازار نخبگان اقتصادى با مصرف کالا و فکر آنها گرمى بخشد و به چرخش نخبگان حزبى آنها کمک کند، پس قشر متوسط که مظهر عدالت در آن کشورهاست، یک نوع واسطه استعمار و استثمار قشرهاى پایین جامعه به نفع قشرهاى بالاى جامعه است، پس عدالت در این جوامع به معناى ایجاد ودوام ظلم است که اساس- سرمایهدارى جهان امروزى (در قالب نو جهانى شدن) واقع شده است و از آن به عدالتبىپایان تعبیر و تفسیر شد.
13- در این نوع کشورها اشتغال جاى عدالت را مىگیرد، پس به جاى آنکه بر عدالت تاکید شود، بر اشتغال تاکید مىشود و حال آن که اشتغال در چنین کشورها ضدعدالت است; چرا که اشتغال کارگر براى زندگى و حیات کارگر است ولى در واقع اشتغال نیز براى هر چه پولدارتر شدن سرمایهدار و سیاست در همین مسیر حرکت مىکند; چرا که سیاست اشتغال بر محور بخش خصوصى و سرمایهدارى استوار مىشود و بیشتر سرمایه محور است تا کار محور و سیاست اشتغال نیز در راستاى سیاست کلان سرمایهدارى، یعنى سودآورى است تا منافع ابتدایى و حیاتى کارگر. به همین دلیل، بیکارى فصلى و زمان رکود کارگران بسیار طبیعى مىنماید و زمانى که بیمه بیکارى پرداخت مىشود، از اموال عمومى جامعه پرداخت مىشود تا براى آنکه زمان بعدى، یعنى اشتغال کارگر بحرانى بهوجود نیاید و زمینه سود سرمایهدار که پدیدار شد، دوباره کارگر براى ازدیاد سود بر سر کار رود. سپس بیمه بیکارى و کار نیز در جهت عدالتبه کار نمىرود، بلکه براى سود سرمایهدار به کار گرفته مىشود.
14- نکته آخر اینکه عدالت اسلامى عدالتى زندگى محور است; چرا که هرچیز باید در جاى خود واقع شود و هیچ چیز مثل «حفظ نظام زندگى» نیست که محور احکام اسلامى واقع شودوخودزندگى است که جاى هرچیز را تعیین مىکند، سپس راهنماى قطعى عدالت اسلامى، زندگى مردم و خلق خداست که براساس فطرت انسانى همگام با فطرت دیگر موجودات درسطح جهان، زندگى خود را شکل مىدهند، پس عدالت در جهت پیشرفتبه معناى غربى آن واقع نمىشود، بلکه در جهت زندگى است، پس نه جنگآفرین، بلکه صلحآفرین است وصلح جهانى براساس این مفهوم عدالتشکل خواهدگرفت، نه عدالتبىپایان غربى.
نهج البلاغه و مساله رابطه حکومت با عدالت
از جمله مسائلى که در نهج البلاغه فراوان درباره آنها بحثشده است، مسائل مربوط به حکومت و عدالت است.
هر کسى که یک دوره نهج البلاغه را مطالعه کند، مىبیند على علیه السلام در باره حکومت و عدالت حساسیت خاصى دارد، اهمیت و ارزش فراوانى براى آنها قائل است. قطعا براى کسانى که با اسلام آشنایى ندارند و برعکس با تعلیمات سایر ادیان جهانى آشنا مىباشند، باعث تعجب است که چرا یک پیشواى دینى اینقدر به این گونه مسائل مىپردازد! مگر اینها مربوط به دنیا و زندگى دنیا نیست؟ آخر یک پیشواى دینى را با دنیا و زندگى و مسائل اجتماعى چه کار؟!
و بر عکس، کسى که با تعلیمات اسلامى آشناست و سوابق على علیه السلام را مىداند که در دامان مقدس پیغمبر مکرم اسلام پرورش یافته است، پیغمبر او را در کودکى از پدرش گرفته، در خانه خود و روى دامان خود بزرگ کرده است و با تعلیم و تربیت مخصوص خود او را پرورش داده، رموز اسلام را به او آموخته، اصول و فروع اسلام را در جان او ریخته است، دچار هیچ گونه تعجبى نمىشود بلکه براى او اگر جز این بود جاى تعجب بود.
مگر قرآن کریم نمىفرماید: لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ.
سوگند که ما پیامبران خویش را با دلایل روشن فرستادیم و با آنان کتاب و ترازو فرود آوردیم که میان مردم به عدالت قیام کنند.
در این آیه کریمه برقرارى عدالتبه عنوان هدف بعثت همه انبیاء معرفى شده است. مقام قداست عدالت تا آنجا بالا رفته که پیامبران الهى به خاطر آن مبعوث شدهاند. علیهذا چگونه ممکن است کسى مانند على(ع) که شارح و مفسرقرآن وتوضیح دهنده اصول و فروع اسلام است، در باره این مساله سکوت کند و یا در درجه کمترى از اهمیت آن را قرار دهد؟
آنان که در تعلیمات خود توجهى به این مسائل ندارند و یا خیال مىکنند این مسائل در حاشیه است و تنها مسائلى از قبیل طهارت و نجاست در متن دین است،لازم است در افکار و عقاید خود تجدید نظر نمایند.
ارزش و اعتبار
اولین مسالهاى که باید بحث شود همین است که ارزش و اهمیت این مسائل از نظر نهج البلاغه در چه درجه است، بلکه اساسا اسلام چه اهمیتى به مسائل مربوط به حکومت و عدالت مىدهد؟ بحث مفصل از حدود این مقالات خارج است اما اشاره به آنها لازم است.
قرآن کریم آنجا که رسول اکرم را فرمان مىدهد که خلافت و ولایت و زعامت على علیه السلام را بعد از خودش به مردم ابلاغ کند، مىفرماید:
یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ ۖ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ (2).
اى فرستاده! این فرمان را که از ناحیه پروردگارت فرود آمده به مردم برسان، اگر نکنى رسالت الهى را ابلاغ نکردهاى.
به کدام موضوع اسلامى این اندازه اهمیت داده شده است؟کدام موضوع دیگر است که ابلاغ نکردن آن با عدم ابلاغ رسالت مساوى باشد؟
در جریان جنگ احد که مسلمین شکست خوردند و خبر کشته شدن پیغمبر اکرم(ص) پخش شد و گروهى از مسلمین پشت به جبهه کرده فرار کردند، قرآن کریم چنین مىفرماید:
وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ ۚ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَىٰ أَعْقَابِکُمْ (3) .
محمد جز پیامبرى که پیش از او نیز پیامبرانى آمدهاند نیست. آیا اگر او بمیرد و یا در جنگ کشته شود شما فرار مىکنید و دیگر کار از کار گذشته است؟!
حضرت استاد علامه طباطبایى( روحى فداه) در مقاله« ولایت و حکومت» از این آیه چنین استنباط فرمودهاند که کشته شدن پیغمبر اکرم(ص) در جنگ نباید هیچ گونه وقفهاى در کار شما ایجاد کند، شما فورا باید تحت لواى آن کس که پس از پیغمبر(ص) زعیم شماست به کار خود ادامه دهید. به عبارت دیگر، فرضا پیغمبر(ص)کشته شود یا بمیرد، نظام اجتماعى و جنگى مسلمین نباید از هم بپاشد.
در حدیث است که پیغمبر اکرم(ص) فرمود: اگربا سه نفر(حد اقل) همسفر شدید، حتما یکى از سه نفر را امیر و رئیس خود قراردهید. از اینجا مىتوان فهمید که از نظررسول اکرم هرج و مرج و فقدان یک قوه حاکم بر اجتماع که منشا حل اختلافات و پیوند دهنده افراد اجتماع با یکدیگر باشد، چه اندازه زیانآور است.
مسائل مربوط به حکومت و عدالت که در نهج البلاغه مطرح شده است فراوان است و ما به حول و قوه الهى برخى از آنها را طرح مىکنیم.
اولین مساله که لازم است بحث شود ارزش و لزوم حکومت است. على علیه السلام مکرر لزوم یک حکومت مقتدر را تصریح کرده است و با فکر خوارج که درآغاز امر مدعى بودند با وجود قرآن ازحکومت بىنیازیم مبارزه کرده است. خوارج همچنانکه مىدانیم شعارشان«لا حکم الا - لله» بود. این شعار از قرآن مجید اقتباس شده است و مفادش این است که فرمان( قانون) تنها از ناحیه خداوند و یا از ناحیه کسانى که خداوند به آنان اجازه قانونگذارى داده است باید وضع شود. ولى خوارج این جمله را در ابتدا طور دیگر تعبیر مىکردند و به تعبیر امیر المؤمنین از این کلمه حق معنى باطلى را در نظر مىگرفتند. حاصل تعبیر آنها این بود که بشر حق حکومت ندارد، حکومت منحصرا از آن خداست.
على مىفرماید: بلى، من هم مىگویم:« لا حکم الا لله»اما به این معنى که اختیار وضع قانون با خداست، لکن اینها مىگویند حکومت و زعامت هم با خداست، و این معقول نیست. قانون خدا بایست به وسیله افراد بشر اجرا شود. مردم را از فرمانروایى« نیک»یا« بد» چارهاى نیست. در پرتو حکومت و در سایه حکومت است که مؤمن براى خدا کار مىکند و کافر بهره دنیاى خود را مىبرد و کارها به پایان خود مىرسد. به وسیله حکومت است که مالیاتها جمعآورى، و با دشمن نبرد، و راهها امن، و حق ضعیف از قوى باز ستانده مىشود، تا آن وقتى که نیکان راحت گردند و از شر بدان راحتى به دست آید.
حال دراین قسمت به موضوعی که در هر نظام حکومتی نقش اول و اساسی را ایفا می کندمی پردازیم:
مالیات در هر نظام حکومتی نقش اول و اساسی را ایفا می کند و به طور کلی حکومت بر بال ثروت قادر به حرکت و ادامه حیات می باشد. از این رو گفته اند: « و قوام الدوله بالمال؛ پایه استواری دولت بر گرده مال نهاده شده است.»
این به خاطر این است که دولت، باید مجموعه امکاناتی در جهات مختلف مبذول دارد و بدون بودجه لازم، این امکانات فراهم نمی شود. دولت باید در ابعاد مختلف که تأمین مصالح امت به آن بستگی دارد، بذل مساعی کند تا بتواند با فراهم شدن امکانات و تأمین مصالح عمومی، به آن امت حکومت کند. و اگر در تأمین این مصالح یا برخی از آن کوتاه آید یا ناتوان باشد؛ شایستگی خود را از دست می دهد و بی گمان چنین حکومتی پایدار نبوده و در پرتگاه سقوط قرار می گیرد. پایه های دولت باید از هر نظر مستحکم و استوار باشد، چه در بعد فرهنگ، چه در بعد اقتصاد و رفاه عمومی و عدالت اقتصادی و اجتماعی، چه در بعد امنیت اجتماعی و فرد و سیاست داخلی و خارجی. همچنین دولت باید در فراهم آوردن امکانات متناسب با ابعاد یاد شده توانا و کارآمد باشد. البته فراهم شدن امکانات و نیرو در هر یک از این ابعاد به میزان بودجه متناسب بستگی دارد. از این رو گفته اند:
« المال طاقه یمکن تبدیلها الی أی طاقه شئت»
ثروت نیرویی است که قابل تبدیل به هر نیروی که بخواهی می باشد
از این رو باید دولت بکوشد تا بودجه لازم را در اختیار داشته باشد.
تأمین این بودجه راهبردها و راهکارهای مشروع دارد که حکومت های عادل باید از همان مسیر آن را تأمین کنند.
ثروتهای طبیعی که بیشتر آن از « انفال» محسوب می شود و نیز ثروتهای اکتسابی که از راه سرمایه گذاری دولت در تجارت، صنعت و کشت در سطح گسترده به دست می آید و نیز خراج و مقاسمه که از طریق قرار داد با کشاورزان بر روی زمینهای انفال و مفتوح العنوه تحصیل می گردد و افزون بر آن، بخشی از پرداخت زکاتها که با عنوان « فی سبیل الله» مطرح است، در رابطه با تأمین همین بودجه مورد نیاز حکومتی است. ولی خمس ارباح مکاسب ـ چنان که خواهیم گفت ـ به طور کامل در اختیار مقام معظم رهبری قرار می گیرد تا بودجه لازم در جهت شئون رهبری را تأمین کند و از اختیار دولت ـ که تأمین مصالح عمومی را بر عهده دارد ـ بیرون است.
مالیات در راستای تأمین بودجه لازم، برای رفع نیازهای حکومتی وضع شده و بنابر برداشت ما از قرآن کریم و سیره ائمه اطهار (علیهم السلام) وضع مالیات از جانب دولت و وجوب پرداخت آن از جانب ملت یک حکم اولی اسلامی محسوب می شود و این ورای پرداخت وجوبی زکات و خمس و سایر وجوه شرعی یک واجب شرعی و مستقل به حساب می آید.
مالیات یکی از اساسی ترین منابع مالی بیشتر کشورهاست که به گونه مستقیم یا غیر مستقیم بردرآمدها نهاده می شود و توان اجرایی دولت از همین راه تأمین می گردد. البته مالیاتها و نوع و موارد آن، بر حسب تشخیص کارشناسان در هر کشور متفاوت است و همچنین اندازه و محدوده آن بر اساس نیاز و برخی پیش آمدها تفاوت می کند و نمی توان آن را در همه جا و همیشه یکسان و یکنواخت پنداشت.
در اسلام، برای نخستین بار مالیات در مورد جهاد تشریع شد تا مردم خود بودجه مورد نیاز جنگ و جهاد را به طور کامل تأمین کنند به سخن دیگر هر کس به اندازه توانایی خود، از انفال مالی در این باره دریغ نکند.
در آیه کریمه: « وَأَنفِقُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَلَا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَى التَّهْلُکَةِ » به همین جهت اشارت دارد. مصداق « فی سبیل الله» بر حسب نزول آیه، جهاد در راه خداست که بایستی مسلمانان در این راه از انفاق (بخشیدن ثروت تا رفع نیاز جهاد) دریغ نورزند؛ زیرا کوتاهی در این باره موجب سستی پایه های نظام اسلامی و چه بسا فروریختن آن می گردد در این صورت زیان آن به خود مسلمانان بازمی گردد و بدین سان خود وسیله نابودی خویشتن خواهند بود.
تفسیر « سبیل الله» به « جهاد» از باب تفسیر تطبیقی است و گرنه اختصاص به آن ندارد و مقصود، اصل نظام اسلامی حاکم است که باید در تثبیت و تحکم پایه های آن کوشید و امروز که تثبیت پایه های نظام اسلامی حاکم بر فراهم شدن امکانات لازم در تماس زمینه ها ضرورت دارد تأمین بودجه لازم در سطحی گسترده تر مورد نیاز است که در صورت کمبود دیگر منابع مردم باید بر حسب امکانات خود این کمبودها را جبران کنند که با تشخیص کارشناسان، چند و چون آن تعیین می گردد. و این یک واجب شرعی است و کوتاهی یا فرار از آن، کوتاهی از حوزه وظیفه شرعی تلقی می شود.
آیات وجوب انفاق فی سبیل الله که منبع اصلی این وظیفه شرعی است، آن را یک حکم اولی و ذاتی به شمار می آورد مانند دیگر احکام شرعی که با عنوان ذاتی از کتاب و سنت استنباط شده است.
بدین سان تفاوت مالیات و دیگر واجبات مالی که مقدار و نصاب و شرایط وجوب و موارد مصرف آن در متن دلیل مشخص شده است در این است که: اصل لزوم پرداخت و اندازه و موارد آن به مقدار نیاز دولت بستگی دارد. از این رو و درباره فریضه مالیات در آیات قرآن کریم تنها به اصل تکلیف تصریح شده و از شرایط و موارد و دیگر شئون آن، سخنی به بیان نیامده است و دولت اسلامی بر حسب نیاز آن را تعیین می کند.
شاید نخستین کسی که در اسلام مالیات مستقیم را وضع نمود؛ امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) باشد.
ثقه الاسلام کلینی به سند صحیح روایت کرده است:
« وضع امیرالمؤمنین (علیه السلام) علی الخیل العتاق الراعیه فی کل فرس فی عام دینارین و جعل علی البراذین دیناراً»
بر هر اسب سواری بیابان چرا در سال دو دینار و اسب بارکش یک دینار وضع فرمود.
همچنین امام جواد (علیه السلام) در سال 220 هـ. بر طلا و نقره در دست مردم، مالیات وضع فرمود، که پنج یک آن را بپردازند. و این افزون بر خمس که مخصوص ارباح مکاسب و افزون بر زکات که مخصوص رسیدن به حد نصاب است می باشد.
خمس از جمله مالیاتهای اسلامی است که اصل آن به وسیله قرآن کریم، روایات شریف و اجماع ثابت شده است و تنها در موارد آن میان مذاهب گوناگون اختلاف نظر وجود دارد. یکی از آن موارد « خمس بر سود مکاسب» است که فقهای شیعه به طور اجمال آن را قبول داشته در حالی که فقهای اهل سنت آن را نمی پذیرند.
دیدگاههای مختلفی در این رابطه (چگونگی تشریع خمس) وجود دارد برخی گفته اند: این خمس از ابتدا ثابت بوده است و عده ای نیز برآنند که تشریع آن از جانب امامان معصوم (علیهم السلام) بوده است؛ زیرا معتقدند آنان حداقل در زمینه مسایل مالی، حق قانون گذاری دارند و نیز گفته شده است که ائمه (علیهم السلام) این خمس را می گرفته اند زیرا اموال مردم با حق آنان مخلوط شده بود، که در این صورت این خمس یکی از مصادیق تخمیس مال مختلط به حرام می باشد.
بعضی نیز گفته اند: وضع چنین خمسی از جهت ولایت حاکم شرع می باشد به خصوص وقتی ائمه (علیهم السلام) دریافتند که حقوق و اموال اختصاصی آنان به موارد دیگری منتقل شده، یعنی توسط دیگران غصب شده است.
صرف نظر از ترجیح دادن این دیدگاهها آنچه در اینجا برای ما اهمیت دارد آن است که متولی و مسئول جمع آوری خمس کیست؟
ظاهر مجموع روایاتی که درباره مطلق خمس و همچنین احادیثی که در مورد « خمس بر سود مکاسب» وارد شده این است که خمس، مالیاتی است که باید به والی امر و حاکم شرع پرداخت شود. بلکه این مسأله در این قسم از خمس (ارباح مکاسب) روشن تر از سایر موارد است، زیرا این احتمال وجود دارد که گروههای سه گانه از بنی هاشم( فقیران، یتیمان و درراه ماندگان ) به مقتضای آیه شریفه (انما غنمتم من شئ ...) 1 به طور مستقیم استحقاق دریافت خمس را داشته باشند. گرچه نظر راجح در آنها نیز آن است که کل خمس به امام (علیه السلام) داده شود و ایشان « سهم امام» را بر اساس مصالح عمومی مصرف نموده و « سهم سادات» را نیز در بهبود بخشیدن به وضع زندگی نیازمندان بنی هاشم تا حد بی نیازی، مصرف نموده و بقیه آن را نیز در مصالح عمومی صرف نماید. این، آن چیزی است که از متون نصوص به نظر می رسد و از نظر امام خمینی (ره) مسأله 1834، خمس را باید دو قسمت کنند: یک قسمت آن سهم سادات است، بنا بر اقوی باید با اذن مجتهد جامع الشرایط به سید فقیر، یا سید یتیم یا سیدی که در سفر درمانده بدهند و نصف دیگر آن سهم امام (علیه السلام) است که در این زمان باید به مجتهد جامع الشرایط بدهند یا به مصرفی که او اجازه می دهد برسانند. ولی اگر انسان بخواهد سهم امام را به مجتهدی که از او تقلید نمی کند بدهد، در صورتی به او اذن داده می شود که بداند آن مجتهد و مجتهدی که از او تقلید می کند، سهم امام را به یک طور مصرف می کنند.
آیا خمس امتیاز اقتصادی برای سادات است؟
برخی به موضوع خمس که می رسند می گویند چرا نیمی از این منبع عظیم باید به سادات اختصاص پیدا کند؟ دلیل این امتیاز اقتصادی چیست؟
در پاسخ به این اشکال باید گفت که توجه به دو نکته روشن می نماید که برخوردار بودن سادات از خمس هیچ گونه امتیاز اقتصادی برای آنها در برندارد: استفاده سادات مشروط به فقر است، لذا افرادی که امکانات مالی برای اداره زندگی سالانه خود داشته و یا قادر برکار باشند؛ حق دریافت خمس ندارند که متون روایات نیز بر آن دلالت دارد.
از طرف دیگر این چنین نیست که برای سادات فقیر هیچ گونه محدودیتی وجود نداشته باشد. همان طور که ذکر شد، آنچه برای آنها مطرح است، تأمین نیاز سال می باشد. چنانچه در روایات آمده است « یقسم بینهم ... ما یستغنون فی سنتهم» امام به مقدار نیاز سال، بین آنان تقسیم می کند.و سپس آمده است اگر زایدی دارد متعلق به خود اوست؛ یعنی به همان منبع مالی امامت برمی گردد که طبق مصلحت اندیشی او باید صرف احتیاجات حکومتی و مصالح جامعه شود.نتیجه اینکه:
این چنین نیست که حتماً نیمی از خمس باید در اختیار سادات قرار گیرد؛ بلکه همان طور که ذکر شد « خمس» منبعی است متعلق به مقام امامت و یا به عبارت دیگر بودجه ای است حکومتی، یکی از مصارف خاصی که برای این بودجه تعیین شده است « سادات» هستند اما نه همه بلکه فقرای از آنها، آن هم در حد رفع فقر. بنابراین هیچ گونه امتیاز اقتصادی برای سادات وجود ندارد.
نتیجه گیری:
نتیجه ای که از این مباحث گرفته می شود این است که مولا علی(ع) به رعایت نکات سیاسی- اقتصادی توجه بسیاری کرده اندکه با توجه به زمان ایشان و همچنین در زمان های مختلف و در اعصار و دوران های بعد بسیار کارایی بالایی دارد که هم قابل توجه و قابل تامل بسیار است. و با بیانات ایشان اجتماعی کاملا سالم داشت.
منابع:
یوسفی، احمد علی؛ نظام مالی اسلام ( رابطه خمس با مالیاتهای حکومتی)
عاملی، حر؛ وسائل الشیعه، ج 6، باب 16، حدیث یک.
تسخیری، محمد علی؛ نظام مالی اسلام.
خطبه 216 نهج البلاغه
شمیم نرجس/ 20
سوره انفال، آیه 41.
توضیح المسائل امام خمینی (ره)، ص 203 ( مصرف خمس )
عبداللهی، محمود؛ مبنای فقهی اقتصاد اسلامی.
مسند احمد حنبل ج 1/ 77
طبع احمد محمد شاکر: ج 2/ 25، 26/ ح 576)، سنن ترمذى- کتاب المناقب، باب 21- ج 5/ 641، 642/ ح 3733، به نقل از الغدیر ج 1/ ص129
الصواعق المحرقه ص 213
کنز العمال ج 12/ 103/ ح 34194
احزاب/57
الفصول المهمه ص 139، نزهةالمجالس ج 2/ 228، نور الابصار ص 41)
شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 16 ص 273)
الکافی ج 2 ص18
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir