زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه یادتان نرود؛ "عکسم را شطرنجی کنید"

داستان کوتاه یادتان نرود؛ "عکسم را شطرنجی کنید"

۲۰ اسفند ۱۳۹۰کد خبر: 31011۳

فاطمه قشمی

ببخشید اگرکوبیدن پایم روی زمین اذیتتان می کند . راستش این سربازی که پشت در ایستاده ، بدجوری ازلای میله ها نگاهم می کند . انگار دارد با پوتینهایش روی اعصابم راه می رود. کاش می شد جایتان را با من عوض کنید .
اگر اصرار شما نبود با این سر و وضع نمی آمدم پیشتان . از حالا می توانم قیافه آدم هایی که عکسم را می بینند تجسم کنم .خیلی وقت بود که موهایم را اینطوری از ته کوتاه نکرده بودم .حتا توی سربازی به خاطر تحصیلات موهایم را بی خیال شدند .
از وقتی که دکمه واکمن رازده اید مدام به ساعتتان نگاه می کنید. حتمن می خواهید که من حاشیه نروم و اصل مطلب رابگویم ؛ چه شد که کارم به اینجا رسید .
راستش هنوز شک دارم برایتان بگویم . برای هم سلولی هایم که قضیه اینجا آمدن را تعریف می کردم ، همه شان زدند زیرخنده . این تا وسطش بود به آخرش که رسیدند دستجمعی گفتند که من یک دیوانه زنجیری ام و اشتباهی سر از زندان در آورده ام . یادم باشد آخر حرفهایمان ازتان بپرسم که آیا این اصطلاح در مورد من درست است یا نه ؟
گاهی وقتها یک اتفاق ساده ، یک تلنگر کوچک ، زندگی را زیر و رو می کند . من داشتم برای خودم زندگی می کردم . در آرامش کامل ، تا اینکه یک روز رئیس شرکت خواست با هم جایی برویم سوئیچ داد دستم و رفت آنطرف تا من دررا بازکنم . ایستاده خشکم زد . مانده بودم چکار کنم .
گفت : چرا معطلی ؟
سرم را انداختم پایین و گفتم که گواهینامه ندارم . آمد کنارم . سوئیچ را از دستم کشید و خودش نشست پشت فرمان .
طول مسیر رافقط از گواهینامه حرف زد و اینکه باورش نمی شود من با اینهمه کمالات چرا تا حالا گواهینامه نگرفته ام .
چرا خودم تا آن موقع فکرش را نکرده بودم ... نمی دانم . شاید به خاطر تنبلی و شاید به خاطر اینکه هر وقت مامور پلیسی می دیدم . بی اختیار بدنم یخ می کرد . راهم را کج می کردم و از مسیر دیگری می رفتم .
تشویقم کرد بروم دنبال گواهینامه و بد بختی های من از همانجا شروع شد .از هفت خوان ثبت نام، با بدبختی تمام گذشتم .خودم را کاملا آماده کردم و رفتم سر جلسه آزمون آیین نامه . دلم شور می زد ولی به خودم اطمینان دادم که اتفاق خاصی نمی افتد .
برگه ها ر ا دادند و آزمون شروع شد . یک دور که سوالها را خواندم ، مطمئن شدم همه را بلدم و جای نگرانی نیست . ولی ...
همان موقع مامور پلیسی از کنارم رد شد . یکدفعه تمام تنم یخ کرد دنیا دور سرم چرخید و سیاه شد ، به سیاهی مردمک چشمهای شما . خودکار از دستم افتاد . وقت آزمون تمام شد و نمره نیاوردم .
دفعه دوم کلی ورد خواندم و فوت کردم دور و برم . توی فیلم دیده بودم . بعدش سرم را انداختم پایین ، آنقدر که گردنم درد گرفت . همه چیز خوب پیش می رفت که حس ششم بهم گفت که فعلا هیچ ماموری آن دور و برها نیست . سرم را بلند کردم و داشتم حرکات نرمشی گردن انجام می دادم که یکی دست گذاشت روی شانه ام . دهانم خشک شد و نفس توی گلوم گره خورد . مامور پلیس بود . کمی آمد جلوتر و با لبخند نیش داری گفت که سرم توی برگه خودم باشد . هرجوری بود نمره گرفتم و نوبت رسید به آزمون شهری . چشمتان روز بد نبیند ایندفعه من ومامور پلیس به فاصله کمی ازهم نشسته بودیم ، طوری که حتما صدای ضربان های نا منظم قلبم را می شنید .
با اینکه قبل از رفتن کلی به خودم اعتماد به نفس داده بودم ولی دست و پاهام شروع کرد به لرزیدن وافتادم به سکسکه کردن . آن مامور اگرهم متوجه شده بود به روی خودش نیاورد و بهم تذکر داد کمربندم را ببندم . که البته باعث خجالتم شد واسترسم را بیشتر کرد .
خلاصه حرکت کردم . رسیدیم یک جایی که ازم خواستند پارک کنم . من هم بدون اینکه تابلوی" پارک ممنوع " را ببینم کشیدم کنار و با چند تا اشتباه خنده دار دیگر مردود شدم . به همین سادگی.
دفعه های بعدی هم همینطور شد و کارت آزمونم هر دفعه شلوغتر از قبل؛ پارک دوبله ؛ تنظیم نکردن آینه ، رعایت نکردن حق تقدم در تقاطع و کلی مورد دیگر که وقتی برای خودم رانندگی می کردم هیچ کدامشان تکرار نمی شد .
من برای خودم ماشین خریدم وخوب هم رانندگی می کردم . ولی همیشه مراقب اطراف بودم که نکند گیربیافتم وماجرای گواهینامه نداشتنم لو برود .
ببخشید ؛ این نوشته های روی دیوار حواسم را پرت می کند . مخصوصا جمله "رفیق بی کلک مادر"، روی دیوار پشت سر شما که توی این مدت خیلی به چشمم خورده .
می گفتم ؛ برای حل مشکلم پیش روانپزشک رفتم که بعد ازکلی پرسش بی ربط وپاسخ های من تشخیص دادکه این موضوع ریشه درکودکی ام دارد . و ازم خواست که طی چند جلسه روانکاوی بشوم .
بهتان گفتم که قبل از این اتفاقات زندگی آرامی داشتم . ولی خب ، توی زندگی هر کس چیزهایی هست که دلش نمی خواهد لو برود . دکتر می خواست منرا هیبنوتیزم کند و برگردد به گذشته ام ومن راضی نبودم از طرفی هر چقدر فکر کردم ، یادم نیامد که چه اتفاقی در کودکیم افتاده از خیردکتر رفتن گذشتم . ماندم خودم و کابوسهایم که از همان زمان آزمون رفتنم شروع شده بود. ماموران پلیس تابلوهای علایم رانندگی توی دستشان جلوی چشمانم رژه می رفتند وازمن سوالهایی می پرسیدند . باید به همه شان جواب می دادم ولی زبانم بند می آمد ، یکهو از خواب می پرید م درحالی که تمام بدنم خیس عرق شده بود و نفس نفس می زدم .
شده بودم یک دیوانه تمام عیار . مدام با خودم حرف می زدم، کارهای شرکت را درست انجام نمی دادم ،پای چشمهام گود افتاده بود و کلی لاغر کرده بودم .
رئیس دلش به حالم سوخت و فکر کرد که عاشقی چیزی شده ام . لطف کرد ویک ماه بهم مرخصی داد تا مشکلم را حل کنم . تازه قول مساعده هم داد .
خانه نشین شدم و حال و روزم بدتر از قبل . شبها تا دیر وقت تلویزیون تماشا می کردم که کمتر بخوابم شاید کابوس نبینم .ولی نمی شد .روز ها برای خودم تفریح پیدا کرده بودم ، با ماشین می رفتم جاده های خارج شهر .البته از جاهایی که چشمم به پلیس نیافتد .یک جایی پارک می کردم . بعد می ایستادم کنار تابلوهای راهنمایی و فکر می کردم که برای حل مشکلم چه راهی وجود دارد . تا اینکه شب می شد و بر می گشتم خانه .
یکبار تکیه داده بودم به تابلوی سبقت ممنوع و ماشینهایی را می دیدم که بی تفاوت سبقت می گرفتند .انگار که نمی بینندش . فکر کردم شاید مثل من گواهینامه ندارند ،اما مگر می شد همه شان... .
توی ذهنم جرقه ای زد . وقتی این تابلو کنار جاده بی مصرف مانده چرا نشود استفاده مفید ازش کرد .فردایش با یک اره برقی رفتم و منتظر ماندم هوا تاریک بشود ، بعد میله اش را بریدم و با سختی زیاد گذاشتمش پشت ماشین و پوشاندمش . بردم خانه و نصبش کردم کنار در ورودی تا هر وقت از در آمدم تو ببینمش .
کار هر روزم شده بود . می رفتم خارج شهر و تابلوهای کم مصرف را از کنار جاده حذف می کردم . می دانستم کار خطرناکی است و امکان دارد گیر بیافتم . ولی کم کم ترسم ریخت ومهارت پیدا کردم شبها هم دیگرکابوس نمی دیدم .
هر اتاقی برای خودش تابلوی مخصوص داشت . توقف ممنوع را گذاشته بودم توی پذیرایی بغل تلویزیون ، عبور حیوانات اهلی را گذاشت بودم پیش قفس مرغ عشق ، تابلوی کمر بند ایمنی راچسبانده بودم پیش کمد لباسها و عبور با احتیاط را گذاشته بودم جایی که سیم برق کولر از زمین رد می شد . سر جمع شش تا تابلو داشتم و به بیشتر از آن هم فکر نمی کردم .
حتمن شما هم مثل خیلی های دیگر دلتان می خواهد سر به تن من نباشد . این را از نوع نگاهتان می فهمم ، وقتی از نوشتن دست می کشید و خیره می شوید توی چشمهایم .این لبخند نصفه ای هم که گهگاه گوشه لبتان می نشیند ، شاید مال همدردی باشد یا شاید مال افکاریست که در مورد من به ذهنتان هجوم می آورد .
دیگر قید گواهینامه گرفتن را زدم .حالم بهتر شده بود . همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه یک روز رفته بودم خارج شهر . توی جاده حرکت می کردم . چشمم خورد به مامور پلیسی که کنار ماشین سفید با خط آبی ایستاده بود . تمام تنم یخ کرد . دستهام شروع کرد به لرزیدن . بی اختیار پایم را گذاشتم روی ترمز و کشیدم کنار . سرم را گذاشتم روی فرمان . مثل آدمهایی که به آخر خط می رسند . منتظر بودم بیایند و با دستبند دو تا دستم را بزنند به هم . هر چه منتظر شدم اتفاقی نیفتاد . سرم را بلند کردم چشمهام تار شده بود . با احتیاط رفتم طرف پلیس . کلی به سادگی خودم خندیدم .
ذهنم جرقه ای زد ... .
ماندم همانجا تا هوا تاریک بشود . با صدای جیرجیرکها اره را از پشت ماشین برداشتم و به مامور آهنی نزدیک شدم . کارم این بار سخت تر شده بود . استرس زیادی داشتم . جاده خلوت بود سنگ ها زیر پایم صدا می کردند . چراغ قوه را روشن وخاموش می کردم تا جای دقیق پلیس را بفهمم. رسیدم کنارش .اره را گذاشتم زمین . دست کشیدم رویش . از سر تا به پا لمسش کردم . حس قشنگی بهم دست دادچشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم . دستم روی صورتش بود که پشت پلکهام نورقرمزوآبی چشمک زد . دستم را گذاشتم جلوی چشمهام و نشستم زمین . نور چراغ چشمک زن خیلی شدید بود . راه فراری نداشتم . یک آدم تک و تنها ، آن موقع شب ، بدون گواهینامه ، با یک اره برقی ... .
حتمن سرتان را درد آوردم . خیلی طول کشید . این سرباز پشت میله هم حوصله اش سر رفته .اگر می توانست حتمن یکی با تفنگ می کوبید توی سرم .
راستی ، کی مصاحبه ام را چاپ می کنید . یادتان نرود " عکسم را شطرنجی کنید"

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/82TUYVE

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir