
چشم اسفندیار
علیرضا سلطانی
قصه همان است که بوده است
قرن عجول
با ما مهربانی نمی کند!
این تکه خاک
همیشه عجیب
چشمِ اسفندیارِ زمین بوده است،
- قرن ها.
باور کنید یا نه
این رازِ سر به مهر
یا یک خیال خسته نیست
که، من دیده ام با همین چشمهای خویش
با طول عمر نزدیک به هفت هزار سال
که تیرهای بسیار همواره
در انتظار رهایی از چلّه کمانداران
رقیب ،بوده اند
درست به سمت مردمک و مردم دیار .
هرگاه که آنان رسته اند
ما کور بوده ،زمین گیر گشته ایم
باور نمی کنید ؟!
این روزها پنجره هایتان را به گونه ای که خورشید
خوب بنشیند.
در کومه های چشمهایتان
ـ باز کنید
آنسان که روشن شود، دل هایتان
خواهید دید
بسیار رستم ورودابه
بی رخش و نقش
در کوچه ها و خیابان شهرهایتان
........
اینان که سخت خسته اند
اما هنوز،
تو گویی به چیزی و جایی دل بسته اند
اینها صبوری بسیار ابرها
انباشته دارند در سینه هایشان
ای کاش مجال بود بی تعارف و تفسیر
به باریدنی چنان
ـ که گُل کنند
به شکل حجم بزرگی از آفتاب
........
قصه همان است که بوده است
رستم و سهراب
سیمرغ و زال و افراسیاب
کاوه و ضحاک
نیم بیدار نیم خواب
باید که خواند دوباره شاهنامه را
ایستاده، بی شتاب !
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir