زنجان
← همه اخبار

پیش چشمم را پرده ی ای از خون پوشیده است
۲۱ آبان ۱۳۹۲کد خبر: 32287۲
«صحرای سوزانی را می نگرم با آسمانی به رنگ شرم و خورشیدی کبود و گدازان و هوایی آتشین و دریای رملی که افق در افق گسترده است. جویباری کف آلود ازخون تازه ای که می جوشد و گام به گام همسفر فرات است و شمشیرها از همه سو کشیده و تیرها از همه جا رها و خیمه ها آتش زده و رجال در اندیشه غارت و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین و دوست، بازیچه دشمن و هوا تفدیده و غربت سنگین و زمین شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جانگداز و دجله سبز، دور. و فرات سیاه، مرز کین»
سلام بر تو ای حسین ای وارث آدم برگزیده ی خدا، ای وارث نوح نبی خدا، ای وارث ابراهیم خلیل خدا، ای وارث موسی کلیم خدا، ای وارث عیسی روح خدا و ای وارث محمد حبیب خدا و ای وارث علی مرتضی ولی خدا. حسین، یک سلسله پیوسته تاریخ از آدم تا به کربلاست و از این رو در جنگ کربلا تمام وراثت تاریخی به صحنه آمدند و در کنارش ایستاده و تمام گذشتگان جلادها در برابرش نیز به یاری دشمنش ایستاده اند.
در سرزمین تاریخ (بین النهرین) دو رود دجله و فرات که باهم تضاد دائمی دارند از یک سرچشمه منشاء می گیرند، جنایت و شهادت و ستم و معصومیت و ظالم و مظلوم در طول تاریخ از یک منشأ که آدم است سرچشمه می گیرند و این نظام زندگی است و این جبر ظالمانه بر زندگی است که ظالم می پرورد. در سرزمین تاریخ آن دو رود که یک آب است و یک سرآغاز و شتابان به سوی یک مقصود، دو تا می شوند.
این دو رود از بلندی کوهستان های شمال در ارمنستان و ترکیه و از دل یخچال هایی با هم سرازیر می شوند و همچنان که از بالا به پایین جاریند مثل این که بر همه آثار تاریخ گذشته گذر دارند.
خاطرات فسرده کشتی نوح در آرارات، آغاز منشأ گرفتن دو رودخانه است و در تاریخ ما هم نوح آغاز نشأت گرفتن نسل جدید بشری است. در مسیر دوگانه تاریخ از شهرهای جباران و پیامبران و کناره کاخ ها و کوخ ها، معبدها و شکنجه خانه ها و رنج ها و گنج های روم (در شمال، روم شرقی، ترکیه فعلی) و آشور و بابل و شهرهای ابراهیم در جنوب بین النهرین و مدائن خسرو در کنار دجله و بغداد خلیفه در کنار دجله در کنار هم گهی دور و گهی نزدیک می گذرند و با خشم و خروش بسیار سکوت بیابان میان نواویس و کربلا را درهم می ریزند و سپس در بستر آرام خلیج باهم فرو می روند و لب فرو می بندند. در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات این دو خصم و خویشاوندی که هفت هزارسال گام به گام با تاریخ هم سفرند، غریو و غوغای تازه ای برپاست. سواران وحشی آشور که غلامان و شکست خورده گان را از پا تا شانه زنده در زمین غرق می کردند در بین النهرین و آن گاه در مزرعه ای این چنین هولناک، اسب می تاختند از قبرستان خاموش تاریخ برشوریدند و از شمال بین النهرین سرازیر شدند برج شگفت انگیز بابل را که در گذر قرن ها فروریخته بود، دوباره برکشیدند به نیروی اسلام به نام شمشیر جهاد و بیت المال مسلمین در سال های 60 و 63، و کنگره هایش را ترمیم کردند و در پس هر دندانه ای پاسداران قدرت های هولناک کاخ ها و معبدها و گنجینه ها در کمین نشسته است. بعل (خدای بابل) خدای بزرگ که قرن هاست سلطه ی جباران دین و دنیای بین النهرین را بر بردگان و بیگانگان و مستضعفان بی دین و دنیا تقدس می بخشید و متولیان و حامیان خویش را بر گُرده ی بیچارگان سوار می داشت و خلق را به نیروی خدایان آسمان به اطاعت خداوندان زمین می آورد به معبد خویش که از عجایب هفت گانه ی جهان است، بازگشته است، و باز بر سر گنج هایی که از وقف ها و نذرها و غارت ها و غنیمت های دشمن و دوست فراهم آورده بود، و هم چون افعی زرد هفت سر حلقه زده است. کاخ بُوختُ نّصر را از نُو برافراشتند. همان پادشاه بابل که برده ساز بزرگ تاریخ است. و هزاران غلام را در آن دوباره به کار گماشته اند. چهره های از یاد رفته دژخیمان و آدم خواران و زراندوزان معروفش که در پس دیواره های قرون مدفون بودند دوباره نمایان شدند. بُوختُ نّصر بر تخت خویش بازگشته است و اسیران آزاد شده را از عرض موعودهایی بازگردانده اند (وعده هایی که اسلام می داد، اسلام نخستین، برای رهایی توده مردم را که به مدینه ی آزادی برده بود همه باز به سرزمین ستم و زندان های ظلمت برگشته اند.) و به زنجیرهای دیرین کشیده اند. شهر عُور ( شهر ابراهیم در جنوب بین النهرین) از زیر آوار تاریخ به در آمده است و بت خانه اش را دوباره بنا کرده اند و آن بت بزرگ که ابراهیم بُت شکن تبرش را بر گردن او آویخت تا جرم بُت هایی را که شکسته بود بر گردن او اندازد، بر پای خویش بازایستاده و فرمان داده است تا همه ی بُت های کوچک را ترمیم کنند و فرموده است تا آن خرمن آتش را که آن بار بر ابراهیم گل سرخ شده بود با هیمه های دیگری برافروزند.
که این بار آتش کربلا گلستان نگردد بر وارث ابراهیم. و بت شکن تاریخ را که بر خاندان خویش و خدایان دروغین آسمان و خداوندان راستین زمین خویش شوریده بود با منجنیق دین در آتش تقدس افکند. فتوا می دهند علیه حسین (ع)، فتوای دین، که برای احیای سنت رسول خدا باید کشته شود، تا وارثان او بدانند که بت های خورد را نمی باید شکست و آن گاه پیروز از شکست ابراهیم و ترمیم بتان شکسته و تجدید بنای معبد ویران خویش به هم دستی و هم داستانی راهبان و متولیان و وردخوانان و واسطه گاه میان خلق و خدا و نگهبانان رسمی روح و اخلاق و سنت و عبادت که با مرگ این فرزند آشوبگر خارجی مذهب، خاندان ابراهیم اکنون بر مسند ایمان و امان بازگشته اند، دست اندرکار برافراشتن کاخ خدایی و پُرجلال نمرود شده اند و مدائن دروازه های بسیارش را گشوده است.
در سالی که حسین (ع) کشته شد چهل سال قبلش مسلمانان انقلابی مدائن را فتح کرده اند. حالا مدائن فاتحین خودش را قربانی می کند. و تخمه داران و مُوبدان که چهل سال پیش به شمشیر برهنه گان و مردم بی نان و بی نژاد از هرسو فرا رفته بودند اکنون بر شهر بازآمده اند. خسرو عمامه پیغمبر بر سر بعنوان خلیفه با چهل هزار شتری که بار مطبخ شاهی را می کشند و دوازده هزار زیباروی حرم و هزاران خُنیاگر و سرودخوان و رقاص و خیل غُلامان و خواجه گان و شاعران و دبیران و دلقکان و روحانیان و دیگر عمله خلوت و جلوت که چهل سال پیش از دم شمشیر برهنه سپهبد برهنه سپاهی که شیر شتر و سوسمار نیز گرسنگیشان را پاسخ نمی توانست گفت، گریخته بود اکنون با شور ساز و آواز باربُد نکیسا وارد می شود و به جای این بندگان بی هنری که تخت کیا را آرزو کردند و شهریار گشتند (نژاد و بزرگی نیاید به کار شود بنده بی هنر شهریار)، که همه فرماندهان سپاه باید از آنان باشند، آمده اند تا مسندهای از دست رفته خویش را از توده بی تبار بازستانند. پیشاپیش همه بر اسبانی با زین و برگ زرین و جواهرنشان و غلامان سیمین کمر، سی وپنج گنج خسروپرویز را می برند. و آنک فرش بهارستان، زمینش نقره و خاکش طلا و چمنش زُمرد و جویبارش لؤلؤ و مُروارید و گل هایش همه از الماس و بلاخره همه از گوهرهای بادآورده، می برند تا کاخ کج مدائن را در دمشق فرش کنند. همه گنج ها و فرش ها و گنجینه های زر و سیم بادآورده را که در آن طوفان برباد دهنده چهل سال پیش گرسنه ها و پابرهنه های عصیانگر عرب و عجم برده بودند و هر سکه ای به دست گم نام بی سروپای افتاده بود که در خونش شرف و در تبارش بزرگی نبود همه را به شمشیر الله از حلقوم شان برکشیدند حتی اگر لقمه نانی شده بود در دهان طفلی یا جرعه شیری در پستان مادری. عبدالله عمر شمشیر برکشیده و بی هیچ محاکمه ای همه ایرانیان بی نام و نشان که بر مدینه پناه آورده اند را قتل عام کرد. (بازگشت ناگهانی تاریخ اسلام در نیم قرن اول) آسیابان بلخ را که در مدینه به دادخواهی آمده بود، گرفته اند و با هم دستان و هم دردانش بی هیچ داوری گردن زدند. حتی بچه آن کفاش را که به رغم حکم انوشه روان دادگر و رأی بزرگ مهر فرزانه در کنار فرزندان دبیران به آموختن دست یازیده بود، دوباره از مکتب بیرون کشیده و درفش کفاشی پدر را به دستش بازداده اند و خودش را به مولایی نژاد برتر برده اند و پدرش را به تهمت بدبینی کشته اند و ثروتش را به غنیمت جهاد ربوده اند و مادرش را به کنیزی در بازارهای دور فروخته اند (اسلام سال 60) سرهای بریده بیست هزار مزدکی، قربانیان عدل الهی دوباره بر سر نیزه نمودار شده است. زنجیر عدل نوشیروانی را از دارالخلافه امیر مومنان آویخته اند و بازماندگان مظلوم و ساده دل، به دادخواهی بر آن گرد آمده اند. موبدان غبار غم و شکست از چهره زدوده اند و آن نور هولناک اهورایی از چهره شان ساتع شده است و با رداهای بلند مجلل و ریش های بلند مُرسل از نهان گاه های سیاه شان دوباره بیرون ریخته اند و به دنبال مُوبدان مُوبد (قاضی القضات) با شور ایمان به سوی مساجد می شتابند. آتش گاه ها رو خاموش کردند، اسم ش را گذاشتند مسجد ! موبدان اسم شان را عوض کردند، گذاشتند قاضی و امام و روحانی. تا آتش گاه های سرد و خاموش را دوباره گرم کنند و شعله های فریب شرک را که با طوفان توحیدی یک باره فرو برده بود، دوباره با دم افسونگر خود در محراب برافروزند تا اهریمن را که از قله ملکوت آفریدگاری و خداوندی نیمه بیشتر عالم و آدم و شرکت و رقابت با اهورامزدا که در اسلام سقوط کرده بود و آفریده ای شده بود عاجز و وسوسه گر، پنهان در اندرون من و تو و پیدا در سیمای اهورایی مُوبد و مُوبدان مُوبد، دوباره به مقام خداوندگاری جهان بر کشیده است. الله که اهورای همه هستی بود و خویشاوند انسان و همه در برابرش برابر، و او همه در کنار مردم و توده بی صاحب، خانواده او ناموس او و او برای خانواده اش از همه مهربان تر و در برابر ناموسش متعصب تر و در چشم ش نژادها و تبارها هم یکی است، مردم و مردم در مذهبش همه دو تا، پاک و ناپاک و دشمن زر و زور و تزویر و بیش از همه خشمگین از این سومی، مظاهر تزویر به نام مذهب. (مثله کمثل الکلب. مثله کمثل الحمار) اکنون سیمای همین الله را به زور جهاد و زر زکات و زُهد امام از فهم ها برده اند و بر جای او شرک شومی را که متولیان رسمی دین از توحید ابراهیم و موسی و عیسی و زرتشت ساخته بودند بازآوردند. ثنویّت (دو خدایی) را قَبای مشیت الله پوشیده اند (دو خدای خیر و خدای شر در نظام بنی امیه یک خدا، نصف خیر و نصف دیگر شر بنام خدای توحید اُموی) تا ثنویّت دو گانگی آریایی و نجس، عرب و عجم، حاکم و محکوم، آزاد و برده، تقدس یابد و تثلیث خدایی را به زنجیر تقدیر الهی استوار بسته اند تا نور خدای یگانه آسمان را بر چهره طبقه یگانه خداوندان سه گانه زمین بتابانند. (خداوندان زر و زور و مذهب دروغین).
آتشکده زرتشت را در آذربایجان دوباره برپا کرده اند تا آتش کی خسرو، آتش اهورایی ویژه مَلِک را در آن بیفروزند و آتش کده خرین یا خره در پارس، تا آتش اهورایی ویژه روحانی را در آن باز مشتعل سازند و آتشکده مهر را در کوه ریوند، تا آتش اهورایی برزین مهر ویژه مالک را در آن دوباره زنده کنند و اینک باز همان آتش تثلیث اهریمنی که با نخستین دم آن کودک خاندان ابراهیم ناگهان فرو مرده بود اکنون به حیله ائمه توحید در محراب الله جان دوباره گرفته است و قباله پنجاه درصد از تمامی زمین های مردم را که خسروان و انوشیروان عادل به پاس یاری موبدان دین بهی در نابودی سُست دینان اشکانی و پیروزی سلطنت اهورایی فرزندان ساسان خدای مُوبد معبد آناهیتای استخر و به مزد قتل عام یک روزه بیست هزار مزدکی یعنی کافران مذهب مالکیت و کنز و رافضان سنت اشرافیت و فقر، وقف کُنِشت ها کرده بودند اکنون در ازای قتل عام کسانی که سر از بیعت با خلیفه رسول پیچیده اند و به حکومت نماینده الله خروج کرده اند و مال الله و حکم الله و سبیل الله را مال مردم و حکومت مردم و راه مردم می خوانند، نه نمایندگان مردم نه نمایندگان خدا. همه را به مُروِجان سنت پیامبر و حامیان مذهب ابراهیم خلیل پاداش داده اند. (حسین و امثال او خارجی اند. خارجی مذهب اند و آنهایی که دوروبر کاخ سبز معاویه می چرخند، حامیان سنت خلیل اند.) هیاهوی تازه دجله و فرات به گوش نیل رسیده است . بلعم باعورا روحانی بزرگ سر از نیل برداشتند و غبار مرگ از چهره شسته و نور روحانیتی که بر ید بیضای آن چوپان آواره انقلابی در او مرده بود، جان گرفته. و شتابان به سوی اهرام رفته و با دم افسونگر خویش در کالبد فرعون دمیده. (بلعم باعورها تن فرعون را مومیایی کردند تا همیشه زنده بماند و در هر قرنی دو مرتبه در آن بدمند تا احیاء شود.)
و کالبد او را که صنعت گران مذهب خویش روح دوباره بخشیده و پس از دوهزارسال و اند از زیر اهرام به نیروی نجات بخش دین نجاتش داده است و هر دو از زیر آن دخمه تاریخ بیرون آمده اند. (بلعم و فرعون) و بلعم به علم غیبی و نور قدسی و حکمت الهی و بارقه اشرافی و عصای موسی ای خویش (سال 60 عصای موسی در دست بلعم باعور. شط العرب.) دهان فروبسته خاک را بازیافته و فرعون به امامت او و قدرت خلافت خویش آن را شکافته و شریک سوم شان را (قارون) که زمبن به نیاز بندگان عاصی و امامت چوپان انقلابی و اراده خدایشان فرو بلعیده بود از سینه خاک برکشیده است و اینک هرسه بر جای خویش بازگشته اند. با نام های تازه و دام های تازه تر. ید بیضای موسی به شانه عثمان، وارث فرعون. چوب دستی باطل السحر موسی در دست ابوموسی، وارث بلعم. گردن گوساله زرین سامری، حلقوم گلدسته طلای مسجد و گنجینه قارون نام اش بیت المال، مال الله (الله همون قارون !)
قبتیان را که در نیل غرق شده بودند، اکنون از لای و لجن بازکشیده اند و سبتیان را به شکنجه و اسارت جاهلی کشانده اند و در شکنجه خانه های الله عذاب گناه آزادی بی دوام شان را می چشانند و کیفر تلاشی را که برای آزادی مردم بی فخر و بی تبار کرده بودند. و موسی آن که چوپانی را بر شاهزادگی برگزید و آوارگی و گرسنگی صحرا را بر آرامش و پرورش دربار و چرانیدن گوسفندان شعیب را در کویر سینا بر چریدن با گوسفندان پروار فرعون در کرانه نیل و آن گاه در جوخه پشمی فقر با چوب دستی گره دار و خشن چوپانی مبعوث ناگهان یک تنه از صحرا بر کاخ سبز نیل حمله برد و بر خداوند مردم (انا ربکم العلی) و خداوندگار خویش شورید و قارون را زنده در خاک فرو برد و فرعون را زنده در آب و ساحران مردم فریب را و سامری گاو ساز را و بلعم دین باز را زنده در دخمه معابدشان دفن کرد و قوم اسیر را به سوی آزادی کوچ داد تا در عرض موعود بر خرابه قصرهای قدرت و گنجینه های غارت و معبد های زرار و ذلت، مدینه خدای مردم را بنا کند و امت توحید خدا و توحید خلق را استوار گرداند و سبتی تنها را که از مدینه قبتیان گریخته و سر در کریر غربت و شکست و آوارگی فروبرده و هم چون سفینه ای بر دریای رمل های سوزانی که از توهامه سیاه تا فرات سرخ گسترده است به سوی مرگ می شتابد، تنها و بی امید، گریزان از سیل عالم گیر سیاهی که پیش از همه سرزمین بدها را در خود فرو برده است، می رود تا در سرزمین نوح بمیرد (بین النهرین) که وارث نوح است. از پی اش خیل الله به امامت فرعون و ساحران در تعقیبش و در پیش گرگان یوسف هار شده از خون هایی که در جهاد و زکات از دشمن و دوست آشامیده اند، به انتظارش. بار سنگین وراثت آدم بر دوش، گردنبند زیبنده مرگ بر گردن، خاموش و غمگین راه می پیماید و جز آهنگ آرام و یکنواخت سفینه ای که بر امواج رمل های صحرا می رود آوایی از او برنمی آید اما گنگ گوساله طلای سامری زاهد، که نمایندگان خدا از دهان او با خلق سخن می گویند و پیام وحی می رسانند و حکم جهاد می دهند و امر به معروف و نهی از منکر می کنند و بیم عذاب جهیم و مژده پاداش نعیم می دهند و کافران و گمراهان و سرکشان را موعظه می کنند و بردگان و گرسنه گان را به صبر و سکوت دنیا و نجات و جبران آخرت و مائده های بهشت می خوانند، در شرق و غرب عالم طنین افکن است.
آن گوساله اکنون در آبخور بیت المال گاو شده است و بانگ توحید برداشته است. کلبه گِلین آن چوپان مبعوثی را (محمد (ص) که در گوشه خانه مردم همچون بنده ای زندگی می کرد به خاطر نجات دین خدا و سنت خود او ویران کرده اند و بر خرابه آن باز همان سه چهره جاوید یک تن، فرعون و قارون و بلعم، در سه شعبه همیشگی یک بنگاه، قصر و دکان و معبد و هر کدام بر سر کار همیشه خویش استبداد و استثمار و استعمار، تسلیم. آری موسی باز آواره شده است. در عرض موعود او تاریخ خانه تکانی می کند. یهوه با چهره یک سلطان جبار شرک بر عرش خدای توحید نشسته است. شرک شعار قصار می گرداند و بت در سیمای الله بر جان خلق می افتد و زئوس در جامه الله بر تخت سلطنت عالم باز آمده است او که پاسدار نژاد و نجابت یونانی و اشرافیت قدسی خاندان زی شرف آتنی است و دشمن بیگانه ها و خصم کینه توز مردم و مذهب ترُوا و تار که همگی بربرند و زاده خدایان بیگانه پست. این خدایانی که دژخیم زندان ابدی بردگان و گرسنه گان، که آغاز بردگی را و گرسنگی را با قلم صنع خویش در پیشانی تقدیر مشعومشان می نویسد و به زنجیر مشیت ملعونشان می بندد. این خدایان یونانی، زئوس است رقیب بد دل، حسود و دشمن انسان و ترسان از بیداری و آزادی و روشنایی در زمین، که طعمته دوست دار انسان را به گناه آن آتش خدایی که از آسمان به زمین آورد در سنگستان سرد و ساکت بی کسی به زنجیر کشیده است و در میان سکاهای وحشی زندانی تنهایی ابدی اش کرده است. آتشی که وارث او آن را از سر درختی در صحرای سینا و بر قله طور بگرفت و آن را به قومی اسیر بخشید و وارث او آن را از دهانه حرا به جبل النور بگرفت و به میان مردم فرود آورد و آتش در ظلمت جاهلیت و انجماد زندگی بی آتش مردم افکند و باز به فرمان زئوس که اکنون بر جای الله حکومت می راند تنها وارث آنان همه را دوباره به زنجیر می کشند و در سرزمینی دوردست در قلب صحرایی بی فریاد به شکنجه تنهایی و غربت محکومش می سازند و کرکس های جگرخواره ای را بر او می گمارند تا به جرم وراثت آن آتش خدایی که از دست نمی گذارد و می کوشد تا در این هنگام که خلافت ظلمت و جمود باز بر انسان خیمه زده است، آن را در طوفان برافروزد، به اسارتی گرفتارش کنند که سرنوشت محتوم همه کسانی است که برای آزادی انسان پیمان خون بسته اند. دام گستران معبد دلفی (در یونان) و واسطه گان فاصله خدا و خلق، دلالان میان زمین و آسمان این ماران خوش خط و خالی که همواره بر دوش ضحاک می رویند و از مغز سر جوانان و جهل پیران طعام میخورند، کشیشان،راهبان،فروشندگان زمین های مرغوب بهشت، چینندگان پشم و دوشندگان شیر اغنام الله، ساحران سازنده آن اکسیر شومی که از مسیح صلح و عشق و دوست داشتن، قیصر دجال فعل ملحد شکلی ساخته اند، خون ریز و انسان کُش و غارت گر. همه از صفحه تاریخ به دنیا بازگشته اند. مسیح دوباره مصلوب شده است. بعل در محراب الله، بت در خانه ابراهیم و باز تن مومیایی شده شرک در جامه خالی توحید و اینک باز ثنویت ردای یگانگی نژاد بر پیکر دوگانگی طبقات یعنی که برده و ارباب همه اعضای یک پیکریم (بنی آدم اعضای یک پیکرند.) و باز ثنویت وجود توجیه ثنویت حیات، تقدس مراتب خواجه و عبد، مالک و مملوک، حاکم و محکوم، روحانی و جسمانی، دوگانگی ابدی الهی و جهانی و اکنون خدای واحد (در دوره بنی امیه) اما اهول (دوگانه بین) کار حواریان پیغمبر، مفتیان فقه، مفسران کتاب، حامیان سنت، راویان حدیث، هر حدیثی یک دینار به نرخ خلافت. جانشینی الله در زمین. ابودردا حکیم امت، ابو قریره جلیس نبوت راوی چهارصدهزار حدیث. وارثان روحانیت همه تاریخ در همه ادیان و همه ادوار سلطان بارگاه آسمان گرداگردش خیل خدایان خُرد و کلان با چشمانی کور و گوش هایی کر و دامنی کوتاه و جایگاهی دور و دلی مالامال کینه و هوس و جوئی دهشتناک و خشمی هول انگیز و ترسان از بینایی انسان و گریزان از روشنایی زمین و بازیچه بی اراده مأمورانش، شفیعانش، دلالانش، خداوندان تاریخ و در زیر، سایه اش بر زمین. خدای چه هایش، دلالان و واسطه گان و خویشاوندان و خاصان و مقربان و دژخیمان و ساحران و چپاولگران و شفیعانش، نمایندگان و جانشینانش همه گرگان قدار یا روبه هان مکار، کفتاران مرده خوار، موشان پرستنده سکه و زالوهای مکنده خون بر پشت و پهلوی خلق افتاده (دینی که در برابر حسین ایستاده) و بر سر همه راه ها دام دین گسترده و بر همه سرها بند عبودیت نهاده و بر همه دهان ها افسار طاعت زده و بر همه گُرده ها تازیانه شرع نواخته و بر همه قریه ها یورش جهاد برده و بر همه خانه ها غارت زکات کرده و بر همه گوش ها ورد خواب خوانده و بر همه جان ها افسون زهد دمیده و بر همه دین ها اکسیر مسخ زده و بر همه پیامبران شمشیر عناد آخته و همه جا و همه وقت بر پیشانی تقدیر مردم داغ ذلت زده و در همه زمان ها خرافه پراکنده و در همه زمین ها تخم نفاق فشانده و همه فریادها را حلقوم بریده و از هر مناره توحید اذان شرک گفته و در ردای تقدس فریب داده و به زبان صدق دروغ بافته و به نام اطاعت خالق، خلق را به اطاعت مخلوق کشیده و در اهواریی، اهریمنی کرده و به فروغ و آذر قدسی ظلمت کفر ساخته و در ذیل تجلیل شعائر تحریف حقایق کرده و از رنج مردم گنج باد آورده نهاده و از جهل آن کباده علم کشیده و از فقر عوام بر غنا رسیده و از جوع جماعت برکت یافته و از ترس گناه امن عصمت یافته و از رکود امت کروفر داشته و از بردگی مقدر بردگان موهبت الهی خواجگی دریافته و از ذلت مستضعفان خلعت سیادت در پوشیده است. لات را در صورت الله بر سکوی بلندش در میان آسمان نشانده اند و پرستندگان و خادمان دیرین وی اروت ابن مسعود را (خراب کننده لات) بر بلندی طائف باز به تیرباران گرفته اند. منات را دوباره به قفار بازگردانده اند (بت قبیله قفار) و ابوذر را به گناه آتشی که از آتش حرا به ظلمت جاهلی قبیله اش ارمغان آورد به فتوای کعبه اهبار یهود و فرمان خلعت پوش حکومت الله و اجرای تبعیدی پیامبر مردم به تنهایی و غربت و مرگ سیاه صحرا تبعید کردند. سیصد و اند بت جاهلیت شرک به کعبه ابراهیم باز آمده اند و هر یک در جایگاه پیشینشان پیروز ایستاده اند و بر خانه غم انگیز و متروک و گور خونین و خاموش دو شکننده خویش (علی و محمد) وارثان ابراهیم لبخند توفیق می زنند و یاران پراکنده خویش را از سراسر صحرا و زمین، از سراپای زمان به طواف خانه می خوانند. کلید دار و پرده دار و ساقی حاج به کار خویش آغاز کرده اند. متولیان معبد ها و خادمان بت خانه ها، همه بر کعبه گرد آمده اند برهمنان و موقان و موبدان و پیریسیان و هاخامان و کشیشان و بطریقیان و پاپان و راهبان و معینان و ساحران و مفتیان و اهبار همه بر وارثان خویش کعب الاهبار و ابوموسی و ابودردا و شریح حلقه زده اند. هر یک در دستی مصحفی و در دستی دیگر کاسه سر رافضی بر سنت تاریخ. خیل بی شماری از روحانیان، همه مذهب های حق و باطل، شرک و توحید، کفر و دین، در برابر این خطر مشترک، خروج مردی بر اسلام (حسین). باز مانده مردی است از زریه آن چوپان شورشی که در سکوت تسلیم و رضای تاریخ گاهی به آتشی شگفت در صحرا بر می آشفتند و خود را بر شبستان تاریخ می زدند و خواب آرام بندگان زمین و شهد کام خداوند زمان را پریشان می کردند. یک مرد از آن زریه مانده. خطر مشترکی برای دین و کفر. اینک ابوجهل و ابوسفیان و امیه ابن بلد متخصصان شکنجه عمار و سمیه و یاسر و بلال و خبّاب (بردگان از دین برگشته) رافضیان سنت تسلیم همه به تدبیر و تلاش عبدالرحمان عوف صحابی نامدار پیامبر و اُمی نجات یافتند و همگی به سوی مکه آزاد شده ای که اکنون امنیت دیرین خویش را بازیافته است، می شنابند. به سوی سرزمینی که برای همه جز مردم بلد حرام بوده است. خانه امنی که ابراهیم بنا کرده بود و همواره آن سه بت بزرگ تاریخ در آن سکونت کردند. فرعون موسی، نمرود ابراهیم، قیصر عیسی، انوشیروان مردم، قدیس یحیی و اشراف محمد همگی از دخمه های تاریک و خاموش تاریخ ناگهان بیرون جسته اند و در کاخ های هولناک خویش از تیسفون تا دمشق که با غارت جهاد و سرقت زکات دوباره سرکشیده اند در کاسه سر شهیدان خویش، وارثان هابیل (نخستین قتیل مالکیت) شراب پیروزی می نوشند و از تمام نقاط جهان وارث بزرگ خویش را در کاخ سبزش در دمشق که بر روی استخوان های ابوذر بنا شده است صلای پیروزی می دهند. وقتی زور ردای تقوا بر تن می کند بزرگترین فاجعه به بار می آید. و تاریخ همواره شاهد بوده است که این ردا را همیشه از معبدها به قصرها می بردهاند. و اکنون در صفین، قرآن بر سر نیزه های معاویه به جنگ علی آمدند. شمشیر تقدس در سپیده دم نماز او را از محراب پرستش برداشته است و اینک صاحبان صنایع دین از بخارا تا دمشق، جامه نوین تقوا می بافند. قضات، ائمه جماعت، مفتیان و فقه ها و مفسران و محدثان و حکما و عرفا قراء و زهاد، جامعان معقول و منقول، حاملان علم الهی، حجت های خدا در میان خلق آیات در ثقلین اصحاب منبر و محراب، مسجد و خانقاه و اصحاب کبار، کُتّاب وحی، جامعان قرآن، مجاهدان غزوه ها و سریه های پیغمبر، همگی با سکوت و سخن خویش دست اندرکار بافتن جامه زیبای تقدس اند، خلعتی که اسلافشان بافندگان رسمی ادیان سلف، هیچ گاه در هنرمندی تا بدین پایه نبوده اند. خلعت خلافت خدای ابراهیم بر قامت نمرود. در آنجا کفش های ماهی گیر (پطروس کبیر) در پای پاپ آدم کُش. زنجیر عدل الهی، آویخته از خانه قاتل بیست هزار مزدکی. بانی نهضت بکُش بکُش در یمن. اما در این جا عمامه وراثت آزادی و عدالت و مذهب بیداری بر سر وارث بردگی و بیداد و مذهب خواب، فرعون و قارون و بلعم، هر سه در خرقه چوپانی موسی، ویران کننده خانه موسی به خاطر سنت موسی. قتل عام خاندان موسی با عصای اعجازگر موسی. (آنچه که پس از پیغمبر پیش آمد). توحید و شرک، عدل و ظلم، کفر و دین، ملع و مردم، خدا و بت، پیامبر و کذاب، مذهب و جادو، دجله و فرات، اکنون درهم شده اند و عجب شط العربی. کعبه، بت خانه. مساجد آتش کده های تثلیث بردگان دربند. زبیر (یکی از آن ده صحابی که مژده بهشتشان دادند (جزء عشرات عشره مبشره) و نائله (زن عثمان) وارث شیرین با گردنبندی که ثلث مالیات آفریقا می ارزد (زن خلیفه خدا) عثمان ذوالنورین و کعب روحانی بزرگ یهود وارث همه موبدان و برهمنان و کشیشان و جادوگران مذاهب شرک به مسند فتوای مذهب توحید در کنار عثمان و عثمان وارث محمد به تخت کسری و قیصر و مروان تبعیدی محمد، ندیم عثمان و ابوذر پناه ستم دیدگان و انیس محمد، تبعیدی عثمان و الله خدای ابراهیم در نقش بعل و بت و زعور دوست مردم در جامه فرّ ایزدی بر سر تخمه داران قریش و خداوند بیچارگان در سلاح خدای بیچاره کنندگان و وعده دهنده پیشوایی محکومان بر جهان و مژده دهنده وراثت محرومان و زمین. که با هر بانگ تکبیرش سر دوستش فرو می افتد و با هر جهادش، کتابش بر موج خون پیش می رود. و معبدش به انتقام آن ضربه ای که از عبادت دو جهان ارجمندتر بود، هر صبح و شام صاحب آن بازو را سد می کند و قتل عام ملت ها، جهاد و غارت توده ها، زکات جباران زمین، برگزیدگان آسمان، و دشمنان خلق، دوستان خاص خالق. و خانه محمد، ویران و فاطمه، پنهان مدفون و علی در نخلستان های نیم شبان، تنها سر در حلقوم چاه، در محراب عبادت، کشته و ابوذر در صحرای ربضه گرسنه و تنها مرده (گزارشه سال 60 و - 63). پنجاه سال پس از آن، چمنزار عزرا به فتوای دین از خون حُجر رنگین و حسن در خانه اش به دست سپاهیانی که خدا از عسل دارد، مسموم. (معاویه می گفت خداوند سپاهیانی از عسل دارد . عسل را مسموم کرده و به مخالفانش می داد و آنها را می کشت و روز برایشان تعزیه می گرفتند.) و بلال در سرزمینی دوردست، تنها و خاموش. و عبدالله مسعود در زیر شکنجه، جان سپرده. و کاخ سبز خداوند مومنان غرقه در مستی شراب و نغمه سرور. فرمان جهاد و تحصیل زکات و تکثیر قرآن و تولید حدیث و مجاهدان در ویران کردن معابد شرک و در بنا کردن مساجد در سرزمین کفر و قاریان در شرق و غرب، مترنم و بانگ اذان از حلقوم مناره های زرین بر آسمان رفته و شمشیرها تکبیر گویان بر سر الحاد و خیل امامان و قاضیان و عالمان و زائدان و قاضیان و عارفان و اصحاب و تابعین و سابقون و لاحقون. پرورده خون بهای شهیدان سر در آخور غنائم پاره دُم دراز کرده و ولایت به موهبت از الله گرفته و جماعت ها پُرشکوه و حاجیان انبوه و تنور قضا گرم و مسند قضا نرم و اسلام بر پشت زمین روان و خلایق فوج فوج در برابر صفوف الله به تسلیم، رام. و حوزه های علوم، داغ. و بیضه دین، استوار. و شعائر، مجلل. و احکام، مجرا. و خلیفه رسول یک سال درجهاد و یک سال در حج (سال 60). حج سنت ابراهیم بت شکن در خانه خدا یا خانه مردم. گردابی از خلق فشرده و داغ در طواف، چهره ها از شوق تافته، دل ها از عشق گداخته و دعوت الله را لبیک گفته و جوش ایمان و خروش اسلام و ترس خدا و وحشت عذاب آخرت و خوف عِقاب دوزخ وشوق عبادت، برگزیدگان امت را در دواری مقدس می چرخاند و در میان چهره ها اصحاب پیغمبر، پیشگامان اسلام، قهرمانان جهاد و فاتحان سرزمین های کفر، ویران کنندگان بت خانه های زمین و حامیان توحید و حافظان قرآن، متعصبان سنت و روحانیان دین حنیف، همه چرخ می خورند و با ابراهیم خلیل تجدید عهد می کنند و فارغ از دنیای غنی و این جهان خاکی و آنچه بر روی این زمین می گذرد، دل در خدا بسته. چرخ می خورند و بهشت در پیش چشمانشان به رقص در آمده است و حوریان بر چهره های پارساشان چشمک می زنند فرشتگان از کنگره عرش بر آنان درود می فرستند و جبرئیل بال هایش را در زیر گام های طائفشان به مهر گسترده است.
این کیست؟ این کیست که چنین خشم گین و مصمم گرداب فشرده طواف مسلمانان را می شکافد و بیرون می آید و این شهر حرمت و امنیت و قداست را پشت سر می گذارد در آن هنگام که مسلمانان همه رو به کعبه دارند، او آهنگ کجا کرده است؟ چرا لحظه ای به قفا بازنمی گردد تا ببیند این دایره گردنده ای را که در آن خلق را به آهنگ نمرود، بر گرد خانه ابراهیم می چرخانند و صفا و مروه را به نشانه سعی بیهوده شان می دوانند. و گوسفندان را به اشاره سرنوشت خویش ذبح می کنند که اغنام الله اند و آن سه نماینده دائمی خدا از پشم و شیر و پوست و گوشتشان همواره پاره دم دراز کرده اند و آخور آباد. که قربانی همیشگی اینانند و همه جا زبان بسته در راه نفس خویش ذبح شان می کنند و خون سرخ شان در رگ های کاخ سبز و مسجد زرار و بیت المال قارون جاری می شود و از عرفات که آغاز تاریخ است و نخستین دیدار آدم و حوا در زمین به سوی منا می رانند. سرزمین آن سه بت تثلیث شوم، به نشانی شوخی با ابراهیم و فریب خدا با سه معبود همیشگی خویش از آدم تا آخرالزمان به بازی رمی می کنند (رمی جمرات) و هفت ریگ ظریف و زیبای رنگارنگ را با سرانگشت نوازشگر خویش بر سیمای سپید کرده آن سه خداوند زمین و زمان خویش به تنازی و اطوار عشق بازی بپرانند و در پایان سر به بند بندگی این جمرات ثلاثه سپردن، سر بتراشند و روز قربانی انسان را و ذبح اسماعیل زمان را جشن بگیرند و آن گاه پشت به کعبه به سوی قبله ذلت و زندگی رو کنند و بهشت آخرت را به بهای جهنم دنیا خریده و بر خاکستر های گرم مطبخ ارباب مست، در نشئه عافیت بخسبند و از ته مانده های سفره غارت، غرق لذت، بچرند.
صحرای سوزانی را می نگرم با آسمانی به رنگ شرم و خورشیدی کبود و گدازان و هوایی آتشین و دریای رملی که افق در افق گسترده است. جویباری کف آلود ازخون تازه ای که می جوشد و گام به گام همسفر فرات است و شمشیرها از همه سو کشیده و تیرها از همه جا رها و خیمه ها آتش زده و رجال در اندیشه غارت و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین و دوست، بازیچه دشمن و هوا تفدیده و غربت سنگین و زمین شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جانگداز و دجله سبز، دور. و فرات سیاه، مرز کین. و مرگ در اشغال خصومت جاری. او که قربانی این همه زشتی و جهل است. پاهایش، هم چنان استوار و صبور در خون ایستاده است و این تن صدها ضربه را هم چنان به پا داشته است. ترسان و مرتعش از هیجان. دو دست فروافتاده، دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد اما پنجه های خشمگینش با تعصبی بی حاصل می کوشد تا هنوز هم نگاهش دارد جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر افتاد و دست دیگری، هم چنان بلاتکلیف. از روزنه های زره خون بیرون میزند و بخار غلیظی که خورشید صحرا آن را می مکد تا هر روز صبح و شام در فلق و شفق به انسان و انسان همیشه نشان دهد و جهان را خبر کند. گردنی که هم چون قله حرا از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است (وارث تاریخ) به سختی هولناکی کوفته و مجروح است اما خم نشده است. چتری از دود و بخار همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا می ماند و دگر هیچ. دندان هایی به قیز در جگر فرو می رود. یک چهره ی خاموش، چهره رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است. سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که مفتی اعظم اسلام او را به نام خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد محکوم کرده و به مرگش فتوا داده است. در پیرامونش جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند. هم چون تندیس غربت و تنهایی و رنج از موج خون در صحرا قامت کشیده و هم چنان بر رهگذر تاریخ ایستاده است. نه باز می گردد، که به کجا؟ نه پیش می رود، که چگونه؟ نه میجنگد، که با چه؟ نه سخن می گوید، که با کی؟ و نه می نشیند، که هرگز. ایستاده است و تمام جهادش این که نیوفتد. هم چون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین در طول تاریخ از آدم تا خودش. خاموش و آشنا، با نگاهی که جز غم نیست، هم چنان ساکت می ماند. خلق بسیاری انبوه بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند و مردانی با رداهای بلند و عمامه پیغمبر بر سر و آه! این مرد کیست؟ دردش چیست؟ این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟ چه کرده است؟ چه کشیده است؟ نام اش چیست؟ هیچ کس نمی فهمد!
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/V9DGR7M
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir