زنجان
← همه اخبار
پژوهش چیست؟/ نویسنده: محسن کرمی

پژوهش چیست؟/ نویسنده: محسن کرمی

۶ بهمن ۱۳۹۲کد خبر: 32487۲

در این نوشتار، بر آنم تا: الف) نشان دهم پژوهش/تحقیق چه چیزهایى نیست. به عبارت دیگر، تلاش خواهم کرد رقباى یک تحقیق را، یک به یک، برشمارم، تا مباد در حینِ تحقیقى، خام‏‌طبعانه، در یکى از آن‏ها درغلتیم. * تعریف و تبیینى از پژوهش و شأنِ تحقیق به دست دهم. * بر هر محقق و پژوهشگر است که پنج ساحت را از پژوهش بازشناسد و تحقیق را با هیچ کدام از این‏ها خَلط نکند؛ که هر کدام شأنى و جایگاهى ویژه‌‏ى خود دارند:

1. تعلیم و تدریس‏ در تعلیم و تدریس، که مى‌‏تواند شفاهى باشد یا کتبى، معلّمى وجود دارد و متعلّمى. به عبارت دیگر، در فرایند تعلیم، ما طالبِ فهم مخاطبیم. تدریس رابط‌ه‏اى یک‏سویه است: استاد چیزهایى مى‌‏داند و لازم مى‌‏داند به شاگرد یا متعلّم بیاموزاند؛ پس، تمام تلاش خویش را به کار مى‌‏گیرد در آموزاندنِ داشته‌هایش به مخاطب. با این وصف، هر گاه من، صرفاً، در پىِ تعلیمِ چیز/چیزهایى به کس/کسانى هستم، چه شفاهاً و چه کتباً، در ساحتِ تعلیم و تدریس گام مى‌‏زنم. شفاهاً، هنگامى را به یاد آورید که در کلاس درسِ استاد نشسته‌‏اید و گوش فرا مى‌‏دارید؛ و، کتباً، زمانى‌‏ست که، فى‌‏المثل، کتابى درسى را مى‌‏خوانید.
2. گفت‌‏وگو  امّا گفت‌وگو رابط‌ه‏اى دوسویه است که، در آن، من هم مى‌‏آموزم و هم مى‌‏آموزانم. به واقع، در ساحت گفت‌‏وگو، مواضع برابر است: هر دو طرف چیزهایى براى آموختن و آموزاندن دارند. علاوه بر این‏ها، در گفت‏‌وگو، من طالب آنم که احساسات و عواطف، و نیازها و خواست‏ه‌ایم را نیز با مخاطبم در میان بگذارم. زمانى را به یاد آورید که با هم‏کلاسى‌‏تان درباره‏‌ى امتحان فردا گفت‏وگو مى‌کنید. در این هنگام، هم نکاتى را که به نظرتان مهم و قابل اعتنا هستند براى دوستتان بازگو مى‌‏کنید، هم از او مى‌‏خواهید که آن‏چه از درس به خاطر دارد و، احیاناً، شما نمى‌‏دانید برایتان بازگو کند، و هم از بیم و امیدتان نسبت به امتحان فردا سخن خواهید گفت.
3. ترغیب اعمّ است از واداشتن کس/کسانى به چیز/چیزهایى؛ و این واداشتنْ مى‌‏تواند هم واداشتنِ به پذیرشِ گزاره‌اى باشد یا انجامِ عملى، و هم نپذیرفتنِ گزاره‌‏اى یا انجام ندادنِ عملى. به عبارت دیگر، گاه ما با مکتوبى سعى در ترغیبِ مخاطب/مخاطبانمان به، مثلاً، پذیرشِ این گزاره داریم که: «زیبا هر چیزى است که انبساط خاطرى در آدمى ایجاد کند.»؛ و زمانى، با یک نطقِ آتشین، در پىِ آنیم که مخاطب/مخاطبانمان را به انجامِ علمى، به عنوان مثال، سوزاندنِ آثارِ نقاشى بر جاى مانده از رمانتیسیزم ترغیب نمایى.
4. مذاکره‏  هر گاه، اوّلاً، بر سر چیز/چیزهایى اختلاف نظر/عمل داریم؛ و، ثانیاً، دریافته‌‏ایم که با این اختلافات به منافع مورد نظرمان نمى‌‏رسیم؛ و در پىِ این‏ها، گرد بنشینیم و، به قول نیما یوشیج، چیزهایى بدهیم و، احیاناً، چیزکى بگیریم، دست به مذاکره زده‌‏ایم. پس، مذاکره براىِ حفظ منافع صورت مى‌‏گیرد، و نه کشف حقیقت و واقعیتى. در این مورد هم بنگرید به انبوهِ رسالات و مقالاتى که در پىِ آشتى دادن دو نحله‌‏ى متضاد و متخاصمِ فکرى نگاشته مى‌‏شوند، تا شاید از آتش‏بسِ میانِ آن دو، نویسنده یا بانیانِ آن نوشته به منافعِ مادى یا غیرمادى‌‏اى برسند.
5. جرّوبحث‏  در جرّوبحث، هدفْ غلبه‌‏ى علمى بر حریف است؛ نه طلبِ حقیقتى در میان است، نه در پىِ تعلیم و تعلّم هستیم، و نه بر آنیم که از موضع خود کوتاه بیاییم و مذاکره کنیم؛ چرا که اساساً براى منکوب کردنِ حریف، آغاز به بحث کرده‌‏ایم. بسیارْ نوشته‌‏ها و گفته‌‏ها را اگر نیک بنگرید، جز در پىِ غلبه‌‏ى بر حریف نیستند؛ حال، چه این حریف در حضورشان باشد و شخصِ معیّنى باشد، و چه یک اندیشه باشد یا قائلانِ به مرامِ فکرى‌‏اى که حضور ندارند.
ب) و اکنون که گفتم تحقیق چه‌‏ها نیست، باید که تقریر خویش را از پژوهش بیان کنم؛ و، به قولِ فیلسوفان عالى‌‏قدر تحلیلى، تعیین کنم که مرادم از تحقیق چیست. به گمانِ من، هر گاه دریافتیم که چیز/چیزهایى را نمى‌‏دانیم؛ و سؤالى در ذهنمان خلید؛ و، در پىِ این سؤال، بر آن شدیم تا جوابى و پاسخى درخور بیابیم، به وادى تحقیق و پژوهش پاى نهاده‌‏ایم. در این تبیینِ به ظاهر ساده دو بخش باید از هم تفکیک شوند: اوّل، شأنِ ایضاحِ سؤال؛ و، دیگر، چگونگى و فرایندِ (متدولوژى) رسیدن به پاسخِ درخورِ اعتنا، به لحاظ علمى. از این میان، من تنها به بخش اوّل مى‌‏پردازم و روش‌‏شناسى یک تحقیق علمى را - که طرحِ آن، خود، جایى و مجالى دیگر مى‌‏طلبد - وا مى‌‏گذارم. بارى، اخلاقِ باور اقتضا مى‌‏کند که سؤال و سخنمان را از سه چیز بپیراییم و دو چیز را در موردِ آن روشن کنیم:
1. ابهام‏  اگر شما سخنى بگویید که در آن الفاظى وجود داشته باشد که حدّشان براى مخاطب روشن نباشد، سخن شما داراى ابهام است. مثلاً، جمله‌‏ى «هنر همان زیبایى است.» جمله‌‏اى مبهم است؛ چرا که شما تعیین نکرده‏اید که مرادتان از زیبایى چیست. و مى‌‏دانیم که بى‌‏شمارْ تعریف و تبیین درباره‌‏ى زیبایى هست. پس، براى رفع ابهام از این جمله، باید مرادتان از زیبایى را هم در قالبِ جمله/جملاتى که ابهام نداشته باشند بیان کنید.
2. ایهام‏  گاهى ما سخنانى/پرسش‌‏هایى مطرح مى‌‏کنیم که دوپهلو/چندپهلو هستند و مخاطبمان نمى‌‏داند منظورِ نظرِ گوینده‌ى سخن کدام است. در چنین مواقعى، سخنِ ما داراىِ ایهام است. در شعری از حافظ مى‌‏خوانیم: «حافظ صبور باش که در راه عاشقی آن کس که جان نداد به جانان نمی رسد.» در این بیت، «جانان» دست‌خوشِ ایهام است؛ چرا که یک معناىِ ساده و ظاهرىِ دارد و یک معنایِ دوّم. معنای اوّلِ «جانان» به معشوقِ شاعر باز می‌گردد؛ یعنی شاعر به خود می گوید: باید تا آستانه‌ی مرگ، نسبت به جورِ معشوق، صبر پیشه کنی تا به او برسی. امّا «جانان» معنایِ دیگری نیز دارد، که به خصوص در میان عرفا و آیین های عرفانی شهره است، و آن اینکه «جانان» همان «جانِ هستی»، «جانِ جهان»، و به تعبیری خدا، است. و بر این اساس، معنای شعر چنین می‌شود که: برای آن که به یگانگیِ با جانِ هستی، یعنی خدا، برسی باید، خود، بمیری و نیست شوی - یعنی منیّت و تشخّصی از تو در میان نماند. البتّه، در شعر، با ایهام و دوپهلو سخن گفتن هنر است و امرى زیبا و شایسته‏‌ى تقدیر، امّا ساحتِ هنر با ساحتِ مباحثِ علمى بسیار متفاوت است: علم ساحتِ وضوح بخشیدن‌هاست و هنر وادیِ ایهام و تأویل ها و تعبیرهای مکرّر.
3. غموض/ پیچیدگى‏  و زمانى من گفته‌‏هایم چنان است که مخاطب نمى‌‏تواند بفهمد منظورِ من چیست. نه این که دانشِ او کم باشد، نه. من، عالماً و عامداً / جاهلاً و ساهیاً، جورى حرف مى‏‌زنم که سر و تَه ندارد و مخاطبم چیزى دستگیرش نمى‌‏شود. در این هنگام، سخنِ من غموض دارد. این سه‏‌گانه، آفت‏ه‌اى بزرگ و مهلکى هستند که، با اندوهِ فراوان، باید اعتراف کنیم در میانِ ما، هم رواج دارند و هم طرفدار؛ چرا که این روزها بسیار مى‌‏شنویم که: «فلانى آن‏قدر باسواد بود که از حرف‌‏هایش هیچ سر در نیاوردم.» یا «کتابى خواندم که از فرطِ پربارىِ علمى‌‏اش سردرد که گرفتم هیچ، سرِ آخر، چیزى هم دستگیرم نشد.» و یا، بدتر از همه، آثار هنرى‌‏اى را که ازشان سر در نمى‌‏آوریم و برایمان گنگ و نامفهوم‏اند، هنرى، خاص، ناب، و روشنفکرانه مى‌‏دانیم. و، البتّه، روشن است که انسان‏‌ها به دو دلیل روان‏شناختى، عالماً و عامداً، مبهم و موهوم و مغموضْ سخن مى‌‏گویند: اوّل، براى گریختن از تبعات سخنِ خویش است. براى مثال، هر گاه کسى را که مى‌‏گوید «خدا وجود ندارد» به دادگاه ببرند، مى‌‏تواند بگوید «منظور من، خداىِ متشخّصِ انسان‏وار بود، نه خداوندِ...» و بدین وسیله از تبعاتِ سخن خود بگریزد. امّا اگر کسى واضح و روشن گفت «خدا وجود ندارد، به تمامِ معانى»، دیگر نمى‌‏تواند تبیینِ دیگرى از گفته‌‏ى خود ارائه دهد و از مهلکه بگریزد. و، دوّم، ریشه در یک تردستىِ عوام‌‏فریبانه دارد. هر گاه شما به سخنانِ کسى گوش فرامى‌‏دارید و، از فرط ابهام و ایهام و غموضِ سخنش، چیزى دستگیرتان نمى‌‏شود، آرام آرام، این اندیشه در شما قوت مى‏‌گیرد که شاید درک و فهم من ناقص است و دانشم آن‏قدر اندک، که سخنانِ پرمغز و سرشار از معانىِ گوینده را نمى‌‏فهمم! هر گاه این سه آفت را از سؤال‌مان/سخن‌مان پیراستیم، باید به دو نکته‏‌ى دیگر نیز توجّه کنیم:
4. منظرِ گوینده‏  باید، در هر سؤال، روشن کنیم که از چه منظرى به آن‏چه موردِ سؤال است مى‌‏نگریم. سؤالِ «هنر چیست؟» را هر گاه از منظرِ یک فیلسوف بپرسیم، پاسخ‌هایى ایجاب مى‌‏کند، و زمانى که از منظرِ یک عالِمِ علم تاریخ سؤال کنیم، جواب‏‌هایى دیگر.
5. وجهِ مورد سؤال و، در آخر، باید معلوم کنیم که به کدام ساحت از ساحت‏‌هاىِ آن‏چه مورد سؤال است، نظر داریم. یعنى وقتى مى‌‏پرسیم «آیا انسانْ حیوانى هنرزى است؟»، باید بگوییم منظورمان کدام ساحت از ساحت‌‏هاى سه‌گانه، یا به قولى چهارگانه‌‏ى انسان است: ساحت بدن، ساحت ذهن، ساحت نفس و یا ساحت روح. به عبارت دیگر، منظورمان این است که انسان در کدام ساحتِ وجودى‌‏اش هنرى مى‌‏زیَد: جسم، ذهن، نفس، و یا روح. بارى، گمان من این است که در پىِ فرایندِ ایضاحِ سؤال از یک سو، و نیالودنِ ساحتِ پژوهش و تحقیق به تعلیم، گفت‌‏وگو، ترغیب، مذاکره، و جرّوبحث، از سوى دیگر، است که آدمى مى‏‌تواند امیدوار و تنها امیددار باشد که در راهِ نیلِ به حقیقت گام مى‌‏زند، و نه در آغوش کشیدنِ شاهدِ زیباروىِ حقیقت؛ که: کس ندانست که منزلگهِ معشوق کجاست‏ این‏قدر هست که بانگِ جرسى مى‌‏آید.
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/J9AQPMA

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir