زنجان
← همه اخبار

پویایی، تکثر و تفسیرپذیری معانی را چگونه توجیه کنیم؟ / نویسنده: فرهاد ساسانی
۱۲ بهمن ۱۳۹۲کد خبر: 32489۲
در این جستار هدف آن است تا با نگاهی انتقادی به بحث نشانهها و مطرح نمودن بحث تفسیرپذیری و در واقع تکثرگرایی در درک و فهم معانی نشانهها بر اساس «مؤلفهای فهم»، الگویی پویا و متکثر از رابطهی دال و مدلول در نشانه ارائه شود...
تاکنون چه گفتهاند؟
اصطلاح نشانه و نشانهشناسی، اکنون پس از مطرح شدن مباحث زیادی که راجع به نشانهشناسی در زمینههای مختلف ارائه شده است، ما را به یاد تعابیر گوناگونی میاندازد. فردینان دوسوسور (سوسور، ترجمه صفوی 95-102: 1378) طرح دو عضوی (صورت یا تصویر ذهنی) و مدلول (معنی یا مفهوم) را از نشانه به دست میدهد و بر قراردادی بودن نشانههای زبانی تأکید میورزد. چارلز ساندرز پیرس مثلث صورت، معنی و مصداق را از نشانه ترسیم میکند و نشانهها را به سه نوع شمایل، نمایه و نماد تقسیم مینماید. (کریسته وا 1989:13). آگدن و ریچاردز مثلث او را مثلث معنایی و شامل تصور ذهنی، مصداق و نماد تعبیر میکنند (مهرگان 44-5: 1377). اما مدل معنایی گوتلوب فرگه چهار ضلعی و شامل معنی و گونتر کراس و تئووان لیوون (40-41: 1995)، بر اساس سه فرانقش اساسی مایکل هلیدی (1994) ـ فرانقش اندیشگانی، فرانقش بینافردی و فرانقش متنی ـ نشانه را ترسیم میکنند. مربع یا دستگاه متناظر نشانه گریما (1987) نیز عبارتست از خود مدخل، نفی آن، متقابل مدخل و نفی متقابل مدخل. گفتنی است برخی از اندیشمندان بحث نشانهشناسی را به نوعی گسترش میدهند. چارلز ویلیام موریس موضوع نشانهشناسی را در سه سطح معناشناسی نشانهها (رابطهی نشانه با آن چه نمایانگر آن هستند)، نحو نشانهها (روابط ساختاری بین نشانهها) و کاربردشناسی نشانهها (شیوهی کاربرد و تفسیر نشانهها) بسط میدهند. افراد زیادی نیز به بسط نشانهی واژگانی پرداختهاند، که مجال یادآوری آنها نیست. به عنوان مثال، پولارد و ساگ (1993) نشانهی واژگانی سوسور را تا حد نشانهی جملهای و متنی و حتی فراتر از آن گسترش میدهند.
همچنین افراد دیگری چون لاکان و اکو، بر اساس دیدگاه پیرسی یا سوسوری، مباحثی چون فرهنگ و روانکاوی را وارد بحث نشانهشناسی میکنند. برای مثال، اومبرتو اکو با گسترش اصطلاح پیرس از Semiosis (تک معناشناسی) آن را بسط میدهد و به فرآیندی اطلاق میکند که طی آن یک فرهنگ نشانه تولید میکند و معنایی را به آن نشانه نسبت میدهد.
از اینها گذشته، فراتر از زبان، در مورد انواع هنر ـ بهویژه سینما ـ به کار میرود. امیل بنونیست زبان را نظام تفسیرگر تمام نظامهای دیگر، چه کلامی و چه غیر کلامی، میداند. کریستین متز ساختار زبان را بر ساختار فیلم تحمیل میکند. هدف از آنچه گذشت صرفاً یادآوری تلاش متفاوت در زمینهی نشانه بود. اما آنچه در این میان مهم است و هدف از این مقاله نیز طرح آن است، جداییناپذیری دال و مدلول در طرح نشانه، بهخصوص نشانهی سوسوری است. البته در دیدگاه پساساختارگرایی، دال از مدلول جدا میشود. ژاک لاکان از سریدن پیوستهی مدلول به زیر دال سخن میگوید. حتی کسانی مانند ژاک دریدا اصلاً به چیزی به عنوان مدلول قائل نیستند و پیوسته به بازی آزادانهی دالها اشاره میکنند: دالها سخت به مدلولهایشان نچسبیدهاند و در ارجاع نامتناهی دالی به دال دیگر، بیوقفه فراتر از خودشان، به دیگر دالها اشاره مینمایند و لحظهای سکون به معنای مدلول ندارند و در همه حال باز دلالت میکنند و باز به تعویق میافتند (دریدا 1978:178).افراد دیگری نیز، به عنوان مثال دیوید لوئیس رابطهی دال و مدلول را حتی در زبان، کاملاً اختیاری نمیدانند و به این ترتیب اجازهی تأویل، تفسیر و تکثر را میدهند. فیسک و هارتلی طرحی پیوستاری از رابطهی دال و مدلول ارائه میکنند: هر چه دالی در تقید بیشتر مدلولش باشد، نشانه «انگیختهتر» است؛ نشانههای شمایلی بسیار انگیختهاند، و نشانههای نمادین ناانگیخته. اگر نشانهای کمتر انگیخته باشد، لازم است قرارداد مورد توافق فرا گرفته شود.
2- مسأله آنچه را تاکنون گذشت، با توجه به هدف مقاله، میتوان در دو گروه جای داد: الف) کسانی که معتقد به تفکیکناپذیری دال از مدلول هستند، چه در سطح ویژه و چه در نشانههای غیر زبانی. ب) کسانی که معتقد به تفکیکپذیری دال از مدلول هستند، به خصوص در نشانههای زبانی. قراردادی بودن نشانههای زبانی از نظر سوسور و دیگران نشانه را ایستا و تغییرناپذیر معرفی میکند، چنانکه هر دالی طبق قرارداد تنها به یک مدلول یا نهایتاً به مدلولهایی مشخص و خاص اشاره میکند. به این ترتیب، مسأله تفسیرپذیری، شعریت، استعاریت، تداعیهای فردی و خرده فرهنگی و بافتی، و مهمتر از همه، سوء تعبیرها قابل توجیه نیستند. از طرف دیگر، اگر همچون ژاک دریدا به چیزی به عنوان مدلول قائل نباشیم، هیچگاه حتی یک لحظه هم به قطعیت و ثبات نمیرسیم و پیوسته در حال حرکت هستیم؛ پس هیچگاه نمیتوان به فهم رسید، بلکه باید پیوسته از فهم گذشت. شاید این طرح برای شعر و ادبیات و هنر تا حدودی مناسبتر باشد، ولی زمانی که ارتباطی برقرار میشود، به هر حال حتی برای یک لحظه هم که شده، دال در مدلول آرام میگیرد. به علاوه، چنان که صفوی معتقد است، این بازی دالها و دلالت دالی به دال دیگر نیست، بلکه در حقیقت دلالت نشانهای به نشانهی دیگر است. سجودی (1379) این دلالت نشانه به نشانهای دیگر را دلالت نشانه به «ضد نشانه» مینامد که همچنان این دلالت ادامه مییابد و متوقف نمیشود. اما تفاوت آن طرح دریدا در این است که به هر حال در لحظاتی فهمی صورت میپذیرد و دالی به مدلولی میرسد، ولی در آنجا متوقف نمیشود، بلکه حرکت میکند و به نشانهای دیگر میرسد و همین موضوع پیوسته ادامه مییابد. اما این نیز پایان کار نیست. چون اولاً این طرح بیشتر در ارتباط با ادبیات و شعر مطرح شده است. ثانیاً به نظر میرسد این طرح برای این ارائه شده است که از جدایی دال و مدلول سوسوری سر باز زده شود. اما به اعتقاد نگارنده میتوان بین دال و مدلول فاصلهای به اندازهی صفر تا بینهایت قائل شد، و دال و مدلول را به صورت یک پیوستار در نظر گرفت، چنانکه وقتی به شکلی آرمانی، زبان در حالت پیش نمونه (Prototypical)، ارجاعی و اطلاعرسانی محض و سرراست کار میکند، دال و مدلول دو روی یک سکهاند و فاصلهی آنها صفر است؛ در حقیقت فاصلهای میان آنها نیست. اما هرچه زبان از حالت ارجاعی محض دور میشود و به حالت غیر ارجاعی ـ چه شعری و ادبی و چه زبان غیر صریح اما غیر ادبی مثل زبان محاوره ـ نزدیک میشود، فاصله دال و مدلول بیشتر و بیشتر میشود. ثالثاً قبل از اینکه نشانهها خود به نشانههای دیگر یا ضد نشانهها دلالت کنند، یا به عبارتی آنها را تداعی نمایند، فرآیند دلالتگری از دال به مدلول ممکن است راههای متفاوتی را بپیماید. و این همان هنگامی است که تفسیرپذیری و تأویلپذیری از زبان بیشتر میشود؛ یک دال از شرایط یا بافتهای زبانی و محیطی متفاوت، در اذهان گویشوران متفاوت و در روابط اجتماعی متفاوت به مدلولهای متفاوتتری دلالت میکند. این مدلول در عین قطعیت داشتن، پویا و سیال نیز هست. رابطهی دال و مدلول در نشانهی زبانی قراردادی است؛ قراردادی زبانی و بالطبع تابع جامعهی زبانی: سگ یعنی سگ و صندلی یعنی صندلی. اما در عین حال پویا و شناور است چون با توجه به عوامل یاد شده در بالا، مدلولهای متفاوتی و در واقع معانی، تفسیرها و تأویلهای متفاوتی در ذهن شکل میگیرد. ممکن است سگ در کنار واژههایی مثل اذیت و آزار، با تصوری از یک فرد مزاحم به معنای وحشی و فحاشی باشد. گفتنی است زبانشناسی چون گیون(1982:112) پویایی را نه در بعد تاریخی و در زمانی، بلکه در بعد همزمانی زبان نیز در نظر میگیرند: «زبان ـ درون اذهان سخنگویان و نه به عنوان دستگاه انتزاعی لانگ ـ همیشه درگیر تغییر واژگان/معنی، نحو، صرف و آواهاست». از اینرو، زبان به عنوان نقشهای شناختی ـ نه تنها دستگاه رمزگذاری، دانش است، بلکه شاید در درجهی نخست دستگاه باز رمزگذاری، تعدیل و بازسازی دانش موجود در افزودن دانش تازه فراگرفته باشد. به عبارت دیگر، در این جا با کلان نشانهای مواجهیم که خود از خردهنشانههای متفاوتی ساخته شده است که در قبال هم دارای روابطی مشخص و قاعدهمند و سازمندند. گفتنی است این پویایی از سوی دیگر نیز ادامه مییابد و آن تداعیگری است. به عبارت دیگر وقتی دلالتگری در قالب نشانهی زبانی صورت پذیرفت، سپس با توجه به همان عناصر متفاوت بافتی، ذهنیت خواننده و غیره، خود نشانه نیز دلالتگری میکند و نشانههای دیگری را تداعی میکند. این همان پویایی و جاودانگی و تفسیرپذیریای است که در ادبیات مشاهده میکنیم؛ یا به عبارت دیگر، همان دلالت نشانه به ضد نشانه. موضوع دیگری که اشاره به آن مهم مینماید رابطهی بین نشانه (دال و مدلول) با مصداق و کلاً جهان بیرون از ذهن است. این موضوع در مورد مفاهیم انتزاعی کاربرد بیشتری دارد، چون اساساً و اصالتاً این مفاهیم به صورت همان تصورات معنایی و ذهنی باقی میماند. و این جاست که مصداق بر تصور معنایی منطبق میشود ـ نقطهچینی که به مصداق منتهی میشود نیز بدین معناست که همیشه نشان به مصداق نمیرسد. این مسأله استقبال نسبی متن از مؤلف و کلاممداری دنیا را تا حدودی توجیه میکند. مثلاً این طور نیست که ما با شنیدن واژهی «اسب» یا جملهی «اسبی که به طرف ما میتازد»، در شرایطی خاص همان اسبی را باز بشناسیم که در نظر گوینده بوده است. اما چه عواملی در دوری و نزدیکی بیشتر یا کمتر دال از مدلول تأثیرگذار است. در واقع باید گفت تصویری که از دو روی یک سکه بودن دال و مدلول و اتصال آنها به همدیگر به دست میآید تصویری است آرمانی از معنای واژگانی قاموسی و دقیقاً قراردادی در سطح جامعهی زبانی. در حقیقت این معنا، که در لغتنامه و فرهنگ لغت میآید، کانون و هستهای نسبتاً ثابت و شاید متشکل از مؤلفههایی معنایی را تشکیل میدهدکه تقریباً برای «کانون یک جامعهی زبانی خاص مشترک است» (ساسانی 1379:32). اما از سوی دیگر، مجموعهای نسبتاً شناورتر، متغیرتر و پویاتر از مؤلفههای معنایی برای هر نشانهی زبانی وجود دارد که بسته به دیدگاه هر گویشور، بافت موقعیتی، رابطهی دو طرف گفتمان و تأثیر ساخت زبانی به هسته یا کانون اصلی نشانه افزوده میشود و بالطبع با تغییر هر کدام از این عناصر تغییر میکند. با توجه به توضیحات یاد شده، میتوان عناصر شکلدهندهی فهم را در قالب چهار عنصر کلی و شامل در نظر گرفت: 1. متن 2. پیشفهم 3. بافت موقعیتی و 4. رابطه متقابل (اجتماعی). این عناصر در حد فاصل تصور معنایی، یا معنای تفسیری عمل میکنند. شرح مفصل آنها در مقالهی نگارنده با عنوان «عوامل مؤثر در تأویل متن» یا «فرآیند فهم و تأویل» (1379) آمده است. در اینجا صرفاً برای آشنایی به توضیحی مختصر بسنده میکنیم.
1- متن: «در مرحلهی نخست یک اثر است. این که بگوییم متن یک اثر است، یعنی این که یک کلیت ساختمند است» (ریکور 13 :1981). ما در اینجا متن را کلیتی کلامی در نظر میگیریم که اجزاء و سازههایی تشکیل شده است که این سازهها با توجه به ساخت و روابطی خاص دارای نوعی تمامیت و انسجام متنی میشوند (این متن را میتوان در مورد اقسام هنر ـ نقاشی، پیکرهتراشی، سینما و غیره ـ نیز مطرح کرد، منتهی در آنجا سازهها دیگر نه زبانی و کلامی که تصویری، حجمی و غیرهاند. و ساخت، روابط، نحو و دستور حاکم بر آنها نیز از نوع خودشان است). متن خود از یک پسزمینه در یک پیشزمینه تشکیل میشود. پسزمینه شامل نمای متن و بافت متنی است. نمای متن به خصوص در نوشتار عبارت است از نوع قلم، شکل نگارش، رنگ، خط و طرحهای زمینهای متن. بافت متنی عبارت است از متنهای مجاور با هم متن (Co-text). اینها بر تفسیر و برداشت و در دفع نوع و شکلگیری تصور معنایی یا همان مدلول مؤثرند. پیشزمینه نیز شامل عنوان متن، سازهها یا اجزای تشکیلدهندهی متن و ساخت است. سازهها در کلام میتواند تکواژه، واژه، عبارت، جمله، پاراگراف، فصل و غیره باشد، اما مثلاً در نقاشی، خط، رنگ و غیره، سازهها و موضوع محور جانشینی یا تداعی زبان را تشکیل میدهند. ساخت همان محور همنشینی سازهها، نحو، دستور یا روابط میان سازههاست.
1- پیش فهم: این اصطلاح را از مجتهد شبستری (1375) گرفتهام: «نه تنها هنگام تفسیر متون، بلکه پیش از هر کوشش علمی دیگر نیز شخص محقق دربارهی آنچه میخواهد تحقیق کند، یک پیشفهم با پیشدانسته دارد ... اگر دربارهی یک موضوع، هیچ اطلاع قبلی موجود نباشد، هیچ خواست و علاقهای هم برای فهم تبیین آن به عنوان یک عمل ارادی به وجود نمیآید و هیچ فهمی و تبیینی صورت نمیپذیرد ... فهم و تبیین در جایی معنا پیدا میکند که از طرفی دربارهی موضوعی چیزی میدانیم و از طرف دیگر میدانیم که همه چیز را دربارهی آن موضوع نمیدانیم» (ص 16-17). در زبانشناسی نیز به اصطلاح پیشانگاره (Presupposition) برمیخوریم. گیون (1979:5) میگوید پیشانگاره «بر حسب مفروضاتی تعریف میشود که گوینده فرض میکند شنونده احتمالاً بی چون و چرا آنها را میپذیرد» استالینکر (1978:321). اما برداشت ما از پیشفهم فراتر از پیشانگاره است؛ پیشفهم به تمام پیشدانستهها، پیشداوریها، پیشانگارهها و مفروضات مشترک دو طرف گفتمان اطلاق میشود. افرادی با پیشفهمهای متفاوت، و یا حتی فردی با پیشفهمهای متفاوت در برخوردهای متفاوت با متن، فهمی احتمالاً تا اندازهای و یا حتی کلاً متفاوت خواهد داشت. در اینباره، این سخن آیتالله طالقانی راهگشاست: «هر انسانی به تناسب گرایشها، باورها و دانشها، خواست و هدفی که دنبال میکند، از زاویهی خاصی این حقیقت مطلوب را درمییابد؛ آنان که همان مقدار و همان شکل از حقیقت دریافتی را همهی حقیقت میدانند، فکر و دریافت محدود و خاص را بر ذهن حقیقت جریان همهی زمانها و مکانها تحمیل میکنند (مقدمهی پرتوی از قرآن/ ص20).
3- بافت موقعیتی: بافت موقعیتی به بافت زمانی و مکانی اشاره دارد. البته اگر بپذیریم زمان استعارهای است از مکان؛ مکان بلافصل یا خرد همان بافتی است که در زبانشناسی، مطالعات کاربردشناختی و تحلیل گفتمان به آن اشاره میشود. این مکان به زمان و مکان و عناصری اشاره میکند که در لحظهی رخداد کلام وجود دارد و در کلام نیز گاه به آنها اشاره میشود یا از آنها کمک گرفته میشود. مکان کلان نیز تأثیر تاریخ، فرهنگ، روح زمان و در واقع پیشفهم جمعی اجتماعی است.
4- رابطهی متقابل: رابطهی متقابل دربرگیرندهی تمام عواملی است که به دو طرف تولیدکننده و دریافتکنندهی گفتمان مربوط میشود، جایگاه این عناصر را میتوان از این قرار دانست: جایگاه اجتماعی، سن، جنسیت، قومیت، لهجهی جغرافیایی، گونهی زبانی یا سبک (خودمانی، رسمی و ...) تحصیلات و عناصری از این دست. به عنوان مثالی ساده میتوان گفت رابطهی اجتماعی شاگرد و استاد حکم میکند که شاگرد با نگاهی مثبت و پذیرندگی به گفتههای استادش گوش میکند و این مسلماً بر برداشت او از صحبتهای استاد تأثیر بسزایی دارد. آشکار است که این رابطه یک مسأله جامعهشناختی و مردم شناختی است. برای روشن شدن چگونگی کارکرد عناصر فوق در قالب رابطهی دال و مدلول در نشانه، مثال سادهای را بررسی میکنیم. «جملهای از یک متن از نشریهای ورزشی را دربارهی یک مسابقه در نظر بگیرید: «بازیکنان پرسپولیس یک گل زدند». این جمله را یک نشانه در نظر میگیریم و این مدل را روی آن پیاده میکنیم. بافت موقعیتی بلافصل آن مسابقهی استقلال و پرسپولیس در ورزشگاه آزادی از سری مسابقات جام آزادگان و ... است. بافت موقعیتی کلان نیز حاکی از رقابت شدید این دو تیم و طرفدارانش در طول عمر دو باشگاه است. همچنین این دو در جام اخیر دارای امتیاز برابر هستند، چنانکه برتری یک تیم به برتری در کل جام میانجامد. به سراغ متن میرویم. انتخاب هر یک از سازهها بر روی محور همنشینی میتواند در شکلگیری «معنای تفسیری» یا مصداق ذهنی متأثر باشد. برای مثال، جایگزینی «استقلال» یا «پاس» به جای «پرسپولیس» وضعیت را به کل دگرگون میکند. همچنین همنشینی و ساخت نیز در این امر بسیار مؤثر است و «بازیکنان پرسپولیس به خودشان یک گل زدند»، به معنایی کاملاً متفاوت. حال مقایسه کنید: «بازیکنان پرسپولیس یک گل زیبا زدند»؛ «بازیکنان پزسپولیس یک گل مفت زدند». میبینید همایی کلمات متفاوت، مثلاً در ساخت صفتی، چقدر در تغییر مصداق ذهنی تأثیرگذار است. به این مثال توجه کنید: «یک گل زدند بازیکنان پرسپولیس». شاید در این جا تأکید بر این باشد که پرسپولیسیها فقط یک گل زدند. در مورد تأثیر موضوع و تأثیر آن به خوانش ما نیز میتوان به مثالهای ذیل توجه کرد: «یک برد تاریخی»، «یک باخت ناعادلانه». درمورد جایگاه خود متن در میان متون همجوار میتوان به تأثیر موقعیت ذیل در خوانش متن نگاه کرد: «صفحهی اول نشریه با تیتری بزرگ و عکسهای رنگی»، «صفحهی وسط، قسمت پایین، قلم ریز، عنوانی کوچک و بدون عکس». همچنین در مورد هم متن یافتنهای مجاور میتوان گفت که درج مطالب متفاوت برخوانش متن ما تأثیر مستقیم میگذارد. مثلاً فرض کنید کنار این متن مطلبی است در مورد دعوت چند بازیکن پرسپولیس به تیم و خط خوردن چند بازیکن استقلال از تیم ملی، یا تجلیل کارشناسان از بازی زیبا و جوانمردانهی بازیکنان استقلال. واقعاً آیا با دیدن آنها، برداشت ما از متن تغییر نمیکند؟ حال فرض کنید شما با پیشفهم یک طرفدار پرسپولیس و سپس یک طرفدار تیم استقلال، متن را میخوانید. آیا یک طرفدار استقلال همان برداشت یک طرفدار پرسپولیس را دارد؟ همچنین در دو مرحله، فرض کنید متن از آن سه شخص متفاوت است: یک کارشناس معروف طرفدار پرسپولیس، یک کارشناس معروف بیطرف. فکر میکنید این مسئله چه تأثیری بر برداشت ما داشته باشد؟ در کل تمام این تأثیرات روی هم در هنگام شنیدن یا خواندن متن، به عنوان یک نشانه بر روی فهم، خوانش، تأویل و تفسیر و در نهایت فهم ما از متن تأثیر میگذارد و «معنای تفسیری»، مصداق ذهنی یا تصور معنایی ما را میسازد. البته باید متذکر شد. در متون مختلف این عوامل به صورتهای گوناگون اثر میگذارد. اگر با متنی ادبی سروکار داشته باشیم، شاید به دنبال رسیدن به معنای نگارنده باشیم و به تعبیر متفاوتی از کمرنگ شدن مؤلف و یا خودمختاری متن از سوی افرادی چون رولان بارت، گادامر، پل ریکور، آدورنو و دیگران نزدیک شویم؛ پس دیگر رابطهی متقابل کمرنگ میشود و پیشفهم خواننده و متن قویتر میگردد. در تفسیر متن قرآن و متون دینی میخواهیم به معنای مؤلف برسیم، پس میکوشیم تا بافت، رابطهی متقابل و متن را قویتر در نظر گیریم و پیشفهم خود را کمرنگ کنیم. به همین ترتیب در متون متفاوت کارکرد و کمرنگی و پررنگی عوامل فوقالذکر تغییر میکند.
پایان سخن با توجه به مطالبی که یاد شد، میتوان طرح ذیل را با نشانه(ی بهویژه زبانی) ارائه کرد: «معنای تفسیری» یا تفسیرشدهای است که از صافی عوامل متعددی چون پیشفهم موقعیتی و غیره میگذرد. لذا ممکن است همیشه مدلول یا معنای تفسیری عیناً مطابق یا همنگاشت مصداق بیرونی نباشد. همانطور که گفته شد، در مواردی چون مفاهیم انتزاعی نیز مصداقی عینی وجود ندارد.
منابع ساسانی، فرهاد / «تأثیر متن زبانی بر خوانش و تأویل»
2- مسأله آنچه را تاکنون گذشت، با توجه به هدف مقاله، میتوان در دو گروه جای داد: الف) کسانی که معتقد به تفکیکناپذیری دال از مدلول هستند، چه در سطح ویژه و چه در نشانههای غیر زبانی. ب) کسانی که معتقد به تفکیکپذیری دال از مدلول هستند، به خصوص در نشانههای زبانی. قراردادی بودن نشانههای زبانی از نظر سوسور و دیگران نشانه را ایستا و تغییرناپذیر معرفی میکند، چنانکه هر دالی طبق قرارداد تنها به یک مدلول یا نهایتاً به مدلولهایی مشخص و خاص اشاره میکند. به این ترتیب، مسأله تفسیرپذیری، شعریت، استعاریت، تداعیهای فردی و خرده فرهنگی و بافتی، و مهمتر از همه، سوء تعبیرها قابل توجیه نیستند. از طرف دیگر، اگر همچون ژاک دریدا به چیزی به عنوان مدلول قائل نباشیم، هیچگاه حتی یک لحظه هم به قطعیت و ثبات نمیرسیم و پیوسته در حال حرکت هستیم؛ پس هیچگاه نمیتوان به فهم رسید، بلکه باید پیوسته از فهم گذشت. شاید این طرح برای شعر و ادبیات و هنر تا حدودی مناسبتر باشد، ولی زمانی که ارتباطی برقرار میشود، به هر حال حتی برای یک لحظه هم که شده، دال در مدلول آرام میگیرد. به علاوه، چنان که صفوی معتقد است، این بازی دالها و دلالت دالی به دال دیگر نیست، بلکه در حقیقت دلالت نشانهای به نشانهی دیگر است. سجودی (1379) این دلالت نشانه به نشانهای دیگر را دلالت نشانه به «ضد نشانه» مینامد که همچنان این دلالت ادامه مییابد و متوقف نمیشود. اما تفاوت آن طرح دریدا در این است که به هر حال در لحظاتی فهمی صورت میپذیرد و دالی به مدلولی میرسد، ولی در آنجا متوقف نمیشود، بلکه حرکت میکند و به نشانهای دیگر میرسد و همین موضوع پیوسته ادامه مییابد. اما این نیز پایان کار نیست. چون اولاً این طرح بیشتر در ارتباط با ادبیات و شعر مطرح شده است. ثانیاً به نظر میرسد این طرح برای این ارائه شده است که از جدایی دال و مدلول سوسوری سر باز زده شود. اما به اعتقاد نگارنده میتوان بین دال و مدلول فاصلهای به اندازهی صفر تا بینهایت قائل شد، و دال و مدلول را به صورت یک پیوستار در نظر گرفت، چنانکه وقتی به شکلی آرمانی، زبان در حالت پیش نمونه (Prototypical)، ارجاعی و اطلاعرسانی محض و سرراست کار میکند، دال و مدلول دو روی یک سکهاند و فاصلهی آنها صفر است؛ در حقیقت فاصلهای میان آنها نیست. اما هرچه زبان از حالت ارجاعی محض دور میشود و به حالت غیر ارجاعی ـ چه شعری و ادبی و چه زبان غیر صریح اما غیر ادبی مثل زبان محاوره ـ نزدیک میشود، فاصله دال و مدلول بیشتر و بیشتر میشود. ثالثاً قبل از اینکه نشانهها خود به نشانههای دیگر یا ضد نشانهها دلالت کنند، یا به عبارتی آنها را تداعی نمایند، فرآیند دلالتگری از دال به مدلول ممکن است راههای متفاوتی را بپیماید. و این همان هنگامی است که تفسیرپذیری و تأویلپذیری از زبان بیشتر میشود؛ یک دال از شرایط یا بافتهای زبانی و محیطی متفاوت، در اذهان گویشوران متفاوت و در روابط اجتماعی متفاوت به مدلولهای متفاوتتری دلالت میکند. این مدلول در عین قطعیت داشتن، پویا و سیال نیز هست. رابطهی دال و مدلول در نشانهی زبانی قراردادی است؛ قراردادی زبانی و بالطبع تابع جامعهی زبانی: سگ یعنی سگ و صندلی یعنی صندلی. اما در عین حال پویا و شناور است چون با توجه به عوامل یاد شده در بالا، مدلولهای متفاوتی و در واقع معانی، تفسیرها و تأویلهای متفاوتی در ذهن شکل میگیرد. ممکن است سگ در کنار واژههایی مثل اذیت و آزار، با تصوری از یک فرد مزاحم به معنای وحشی و فحاشی باشد. گفتنی است زبانشناسی چون گیون(1982:112) پویایی را نه در بعد تاریخی و در زمانی، بلکه در بعد همزمانی زبان نیز در نظر میگیرند: «زبان ـ درون اذهان سخنگویان و نه به عنوان دستگاه انتزاعی لانگ ـ همیشه درگیر تغییر واژگان/معنی، نحو، صرف و آواهاست». از اینرو، زبان به عنوان نقشهای شناختی ـ نه تنها دستگاه رمزگذاری، دانش است، بلکه شاید در درجهی نخست دستگاه باز رمزگذاری، تعدیل و بازسازی دانش موجود در افزودن دانش تازه فراگرفته باشد. به عبارت دیگر، در این جا با کلان نشانهای مواجهیم که خود از خردهنشانههای متفاوتی ساخته شده است که در قبال هم دارای روابطی مشخص و قاعدهمند و سازمندند. گفتنی است این پویایی از سوی دیگر نیز ادامه مییابد و آن تداعیگری است. به عبارت دیگر وقتی دلالتگری در قالب نشانهی زبانی صورت پذیرفت، سپس با توجه به همان عناصر متفاوت بافتی، ذهنیت خواننده و غیره، خود نشانه نیز دلالتگری میکند و نشانههای دیگری را تداعی میکند. این همان پویایی و جاودانگی و تفسیرپذیریای است که در ادبیات مشاهده میکنیم؛ یا به عبارت دیگر، همان دلالت نشانه به ضد نشانه. موضوع دیگری که اشاره به آن مهم مینماید رابطهی بین نشانه (دال و مدلول) با مصداق و کلاً جهان بیرون از ذهن است. این موضوع در مورد مفاهیم انتزاعی کاربرد بیشتری دارد، چون اساساً و اصالتاً این مفاهیم به صورت همان تصورات معنایی و ذهنی باقی میماند. و این جاست که مصداق بر تصور معنایی منطبق میشود ـ نقطهچینی که به مصداق منتهی میشود نیز بدین معناست که همیشه نشان به مصداق نمیرسد. این مسأله استقبال نسبی متن از مؤلف و کلاممداری دنیا را تا حدودی توجیه میکند. مثلاً این طور نیست که ما با شنیدن واژهی «اسب» یا جملهی «اسبی که به طرف ما میتازد»، در شرایطی خاص همان اسبی را باز بشناسیم که در نظر گوینده بوده است. اما چه عواملی در دوری و نزدیکی بیشتر یا کمتر دال از مدلول تأثیرگذار است. در واقع باید گفت تصویری که از دو روی یک سکه بودن دال و مدلول و اتصال آنها به همدیگر به دست میآید تصویری است آرمانی از معنای واژگانی قاموسی و دقیقاً قراردادی در سطح جامعهی زبانی. در حقیقت این معنا، که در لغتنامه و فرهنگ لغت میآید، کانون و هستهای نسبتاً ثابت و شاید متشکل از مؤلفههایی معنایی را تشکیل میدهدکه تقریباً برای «کانون یک جامعهی زبانی خاص مشترک است» (ساسانی 1379:32). اما از سوی دیگر، مجموعهای نسبتاً شناورتر، متغیرتر و پویاتر از مؤلفههای معنایی برای هر نشانهی زبانی وجود دارد که بسته به دیدگاه هر گویشور، بافت موقعیتی، رابطهی دو طرف گفتمان و تأثیر ساخت زبانی به هسته یا کانون اصلی نشانه افزوده میشود و بالطبع با تغییر هر کدام از این عناصر تغییر میکند. با توجه به توضیحات یاد شده، میتوان عناصر شکلدهندهی فهم را در قالب چهار عنصر کلی و شامل در نظر گرفت: 1. متن 2. پیشفهم 3. بافت موقعیتی و 4. رابطه متقابل (اجتماعی). این عناصر در حد فاصل تصور معنایی، یا معنای تفسیری عمل میکنند. شرح مفصل آنها در مقالهی نگارنده با عنوان «عوامل مؤثر در تأویل متن» یا «فرآیند فهم و تأویل» (1379) آمده است. در اینجا صرفاً برای آشنایی به توضیحی مختصر بسنده میکنیم.
1- متن: «در مرحلهی نخست یک اثر است. این که بگوییم متن یک اثر است، یعنی این که یک کلیت ساختمند است» (ریکور 13 :1981). ما در اینجا متن را کلیتی کلامی در نظر میگیریم که اجزاء و سازههایی تشکیل شده است که این سازهها با توجه به ساخت و روابطی خاص دارای نوعی تمامیت و انسجام متنی میشوند (این متن را میتوان در مورد اقسام هنر ـ نقاشی، پیکرهتراشی، سینما و غیره ـ نیز مطرح کرد، منتهی در آنجا سازهها دیگر نه زبانی و کلامی که تصویری، حجمی و غیرهاند. و ساخت، روابط، نحو و دستور حاکم بر آنها نیز از نوع خودشان است). متن خود از یک پسزمینه در یک پیشزمینه تشکیل میشود. پسزمینه شامل نمای متن و بافت متنی است. نمای متن به خصوص در نوشتار عبارت است از نوع قلم، شکل نگارش، رنگ، خط و طرحهای زمینهای متن. بافت متنی عبارت است از متنهای مجاور با هم متن (Co-text). اینها بر تفسیر و برداشت و در دفع نوع و شکلگیری تصور معنایی یا همان مدلول مؤثرند. پیشزمینه نیز شامل عنوان متن، سازهها یا اجزای تشکیلدهندهی متن و ساخت است. سازهها در کلام میتواند تکواژه، واژه، عبارت، جمله، پاراگراف، فصل و غیره باشد، اما مثلاً در نقاشی، خط، رنگ و غیره، سازهها و موضوع محور جانشینی یا تداعی زبان را تشکیل میدهند. ساخت همان محور همنشینی سازهها، نحو، دستور یا روابط میان سازههاست.
1- پیش فهم: این اصطلاح را از مجتهد شبستری (1375) گرفتهام: «نه تنها هنگام تفسیر متون، بلکه پیش از هر کوشش علمی دیگر نیز شخص محقق دربارهی آنچه میخواهد تحقیق کند، یک پیشفهم با پیشدانسته دارد ... اگر دربارهی یک موضوع، هیچ اطلاع قبلی موجود نباشد، هیچ خواست و علاقهای هم برای فهم تبیین آن به عنوان یک عمل ارادی به وجود نمیآید و هیچ فهمی و تبیینی صورت نمیپذیرد ... فهم و تبیین در جایی معنا پیدا میکند که از طرفی دربارهی موضوعی چیزی میدانیم و از طرف دیگر میدانیم که همه چیز را دربارهی آن موضوع نمیدانیم» (ص 16-17). در زبانشناسی نیز به اصطلاح پیشانگاره (Presupposition) برمیخوریم. گیون (1979:5) میگوید پیشانگاره «بر حسب مفروضاتی تعریف میشود که گوینده فرض میکند شنونده احتمالاً بی چون و چرا آنها را میپذیرد» استالینکر (1978:321). اما برداشت ما از پیشفهم فراتر از پیشانگاره است؛ پیشفهم به تمام پیشدانستهها، پیشداوریها، پیشانگارهها و مفروضات مشترک دو طرف گفتمان اطلاق میشود. افرادی با پیشفهمهای متفاوت، و یا حتی فردی با پیشفهمهای متفاوت در برخوردهای متفاوت با متن، فهمی احتمالاً تا اندازهای و یا حتی کلاً متفاوت خواهد داشت. در اینباره، این سخن آیتالله طالقانی راهگشاست: «هر انسانی به تناسب گرایشها، باورها و دانشها، خواست و هدفی که دنبال میکند، از زاویهی خاصی این حقیقت مطلوب را درمییابد؛ آنان که همان مقدار و همان شکل از حقیقت دریافتی را همهی حقیقت میدانند، فکر و دریافت محدود و خاص را بر ذهن حقیقت جریان همهی زمانها و مکانها تحمیل میکنند (مقدمهی پرتوی از قرآن/ ص20).
3- بافت موقعیتی: بافت موقعیتی به بافت زمانی و مکانی اشاره دارد. البته اگر بپذیریم زمان استعارهای است از مکان؛ مکان بلافصل یا خرد همان بافتی است که در زبانشناسی، مطالعات کاربردشناختی و تحلیل گفتمان به آن اشاره میشود. این مکان به زمان و مکان و عناصری اشاره میکند که در لحظهی رخداد کلام وجود دارد و در کلام نیز گاه به آنها اشاره میشود یا از آنها کمک گرفته میشود. مکان کلان نیز تأثیر تاریخ، فرهنگ، روح زمان و در واقع پیشفهم جمعی اجتماعی است.
4- رابطهی متقابل: رابطهی متقابل دربرگیرندهی تمام عواملی است که به دو طرف تولیدکننده و دریافتکنندهی گفتمان مربوط میشود، جایگاه این عناصر را میتوان از این قرار دانست: جایگاه اجتماعی، سن، جنسیت، قومیت، لهجهی جغرافیایی، گونهی زبانی یا سبک (خودمانی، رسمی و ...) تحصیلات و عناصری از این دست. به عنوان مثالی ساده میتوان گفت رابطهی اجتماعی شاگرد و استاد حکم میکند که شاگرد با نگاهی مثبت و پذیرندگی به گفتههای استادش گوش میکند و این مسلماً بر برداشت او از صحبتهای استاد تأثیر بسزایی دارد. آشکار است که این رابطه یک مسأله جامعهشناختی و مردم شناختی است. برای روشن شدن چگونگی کارکرد عناصر فوق در قالب رابطهی دال و مدلول در نشانه، مثال سادهای را بررسی میکنیم. «جملهای از یک متن از نشریهای ورزشی را دربارهی یک مسابقه در نظر بگیرید: «بازیکنان پرسپولیس یک گل زدند». این جمله را یک نشانه در نظر میگیریم و این مدل را روی آن پیاده میکنیم. بافت موقعیتی بلافصل آن مسابقهی استقلال و پرسپولیس در ورزشگاه آزادی از سری مسابقات جام آزادگان و ... است. بافت موقعیتی کلان نیز حاکی از رقابت شدید این دو تیم و طرفدارانش در طول عمر دو باشگاه است. همچنین این دو در جام اخیر دارای امتیاز برابر هستند، چنانکه برتری یک تیم به برتری در کل جام میانجامد. به سراغ متن میرویم. انتخاب هر یک از سازهها بر روی محور همنشینی میتواند در شکلگیری «معنای تفسیری» یا مصداق ذهنی متأثر باشد. برای مثال، جایگزینی «استقلال» یا «پاس» به جای «پرسپولیس» وضعیت را به کل دگرگون میکند. همچنین همنشینی و ساخت نیز در این امر بسیار مؤثر است و «بازیکنان پرسپولیس به خودشان یک گل زدند»، به معنایی کاملاً متفاوت. حال مقایسه کنید: «بازیکنان پرسپولیس یک گل زیبا زدند»؛ «بازیکنان پزسپولیس یک گل مفت زدند». میبینید همایی کلمات متفاوت، مثلاً در ساخت صفتی، چقدر در تغییر مصداق ذهنی تأثیرگذار است. به این مثال توجه کنید: «یک گل زدند بازیکنان پرسپولیس». شاید در این جا تأکید بر این باشد که پرسپولیسیها فقط یک گل زدند. در مورد تأثیر موضوع و تأثیر آن به خوانش ما نیز میتوان به مثالهای ذیل توجه کرد: «یک برد تاریخی»، «یک باخت ناعادلانه». درمورد جایگاه خود متن در میان متون همجوار میتوان به تأثیر موقعیت ذیل در خوانش متن نگاه کرد: «صفحهی اول نشریه با تیتری بزرگ و عکسهای رنگی»، «صفحهی وسط، قسمت پایین، قلم ریز، عنوانی کوچک و بدون عکس». همچنین در مورد هم متن یافتنهای مجاور میتوان گفت که درج مطالب متفاوت برخوانش متن ما تأثیر مستقیم میگذارد. مثلاً فرض کنید کنار این متن مطلبی است در مورد دعوت چند بازیکن پرسپولیس به تیم و خط خوردن چند بازیکن استقلال از تیم ملی، یا تجلیل کارشناسان از بازی زیبا و جوانمردانهی بازیکنان استقلال. واقعاً آیا با دیدن آنها، برداشت ما از متن تغییر نمیکند؟ حال فرض کنید شما با پیشفهم یک طرفدار پرسپولیس و سپس یک طرفدار تیم استقلال، متن را میخوانید. آیا یک طرفدار استقلال همان برداشت یک طرفدار پرسپولیس را دارد؟ همچنین در دو مرحله، فرض کنید متن از آن سه شخص متفاوت است: یک کارشناس معروف طرفدار پرسپولیس، یک کارشناس معروف بیطرف. فکر میکنید این مسئله چه تأثیری بر برداشت ما داشته باشد؟ در کل تمام این تأثیرات روی هم در هنگام شنیدن یا خواندن متن، به عنوان یک نشانه بر روی فهم، خوانش، تأویل و تفسیر و در نهایت فهم ما از متن تأثیر میگذارد و «معنای تفسیری»، مصداق ذهنی یا تصور معنایی ما را میسازد. البته باید متذکر شد. در متون مختلف این عوامل به صورتهای گوناگون اثر میگذارد. اگر با متنی ادبی سروکار داشته باشیم، شاید به دنبال رسیدن به معنای نگارنده باشیم و به تعبیر متفاوتی از کمرنگ شدن مؤلف و یا خودمختاری متن از سوی افرادی چون رولان بارت، گادامر، پل ریکور، آدورنو و دیگران نزدیک شویم؛ پس دیگر رابطهی متقابل کمرنگ میشود و پیشفهم خواننده و متن قویتر میگردد. در تفسیر متن قرآن و متون دینی میخواهیم به معنای مؤلف برسیم، پس میکوشیم تا بافت، رابطهی متقابل و متن را قویتر در نظر گیریم و پیشفهم خود را کمرنگ کنیم. به همین ترتیب در متون متفاوت کارکرد و کمرنگی و پررنگی عوامل فوقالذکر تغییر میکند.
پایان سخن با توجه به مطالبی که یاد شد، میتوان طرح ذیل را با نشانه(ی بهویژه زبانی) ارائه کرد: «معنای تفسیری» یا تفسیرشدهای است که از صافی عوامل متعددی چون پیشفهم موقعیتی و غیره میگذرد. لذا ممکن است همیشه مدلول یا معنای تفسیری عیناً مطابق یا همنگاشت مصداق بیرونی نباشد. همانطور که گفته شد، در مواردی چون مفاهیم انتزاعی نیز مصداقی عینی وجود ندارد.
منابع ساسانی، فرهاد / «تأثیر متن زبانی بر خوانش و تأویل»
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/9BXPNFA
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir