زنجان
← همه اخبار
پروانه ای پرواز می کند

پروانه ای پرواز می کند

۵ دی ۱۳۹۰کد خبر: 30880۲

سیده لیلا میر عیسی خانی ترکی

روی تخت دراز کشیده ای. دستی روی صورت زبرت می کشی و از پشت شیشه ی غبار گرفته پنجره، ابرهای تیره ای که مدام توی شکم هم فرو می روند و شکل های گوناگون درست می کنند را نگاه می کنی. مردمک چشم های سیاهت توی کره ی ثابت چشم می چرخند و تصاویر جلوی چشم هایت حرکت می کنند. نگاهت که می چرخد برگ نارنجی رنگ از درخت بلند رو به روی پنجره از شاخه جدا می شود و باد آن را به این طرف و آن طرف می برد. نگاهت دنبالش می کند. برگ از تصویر توی قاب توی پنجره بیرون می رود. نگاه سردت در انتهای قاب پنجره روی گلدان یخ میزند. گل های خشک شده توی گلدا ن شیشه ای به یادت می آورد که فاطمه دیگر سراغی از تو نمی گیرد. به ذهنت فشار می آوری شاید یک ماه نه دو ماه پیش بود که آمد. درست همان روزی که فردایش حسن رفت یا نه حسن رفته بود که آمد. تخت کناری خالی بود، آمد و روی تخت نشست. اول نفهمیدی که چرا رفت و روی تخت کناریت نشست. آخر یادت که هست همیشه می آمد و کنار تو روی تختت می نشست. دستهایت را که حالا چیزی جز پوست و استخوان از آن نمانده بود، توی دستهای گرمش می گرفت و تو هم خیالت راحت می شد که هنوز کسی هست که به دیدنت بیاید، با اینکه دوست نداشتی بیاید.ها، دوست نداشتی بیاید. به او گفته بودی که کمتر به دیدنت بیاید یا نه گفته بودی که دیگر به دیدنت نیاید. یادت که هست وقتی گفتی دیگر نیاید صدایش لرزید و از گوشه های چشمش رودهایی جاری شد و گفت: هادی،آخه من زنت ام. نگذاشتی حرف بزند، فقط گفتی که دیگر به دیدنت نیاید. شاید به خاطر همان بود که رفت و روی تخت کناری نشست، شاید می ترسید که تو چیزی بگویی. اما تقصیر تو که نبود، تقصیر حسن هم نبود. فقط حسن می گفت: شیمیایی را ماه های آخررا نباید دید. حق هم داشت، می گفت: شیمیایی ها ماههای آخر خیلی خوشگل می شوند. کرک و پشم شان کم کم می ریزد و چند تا تار مو می ماند روی سر کچل شان، آن را هم با تیغ می تراشند. نای و حنجره شان هم اینقدر تنگ می شود که نفس توی گلویشان گیر می کند و باید با زور آن را بالا بدهند تا نفسی بیاید و برود. حرف زدنشان را هم که نگو، فقط خر خر می کنند. نه این که به عمد ها اما به خاطر همان نفسها یی که با زور بالا می دهند خرخر می کنند. اگر کسی بیاید و اینطوری ببیندشان از دلشان می افتد، اما نه اگر مثل من بگویی که دیگر به دیدنت نیایند پیششان عزیز می شوی. عزیز بود عزیز تر هم شد. یادت هست آن روزی که رفت تمام اینجا را آدمها پر کرده بودند، حتی کسانی که وقتی که بود یکبار هم به دیدنش نیامدند. فاطمه آمده بود،اما تو هیچ چیزی نگفتی. برایت همان گلهایی را آورده بود که حالا توی گلدان خشکشان زده بود. چیزی نگفتی، او هم چیزی نگفت. فقط گلها را توی گلدان گذاشت و رو به رویت نشست،فقط نگاهت می کرد. گلویت شروع به خارش کرد نمی خواستی جلوی فاطمه سرفه کنی. خارش ها بیشتر شد. سرفه های کوچکی کردی شاید که از بین بروند، اما بیشتر شدند. شروع کردی به سرفه های عمیق. تمام راههای تنفسی ات می سوختند. از گوشه ی دهانت جوی کوچک خون جاری شد. فاطمه بلند شد و به کنارت دوید. اما تو دستت را جلویش گرفتی و گفتی: برو،فقط برو. فاطمه ایستاده بود و نگاهت می کرد. داد زدی: فقط برو.شاید می خواستی تو هم عزیز شوی.
روی تخت دراز کشیده ای و مهره های تسبیح توی دستت مدام می چرخند. مهره ای از نخ میان تسبیح بالا می آید و مهره ای پایین می افتد. حسن همیشه این تسبیح را توی دستش می چرخاند و حالا این توی که آن را توی دستت می چرخانی و زیر لب ذکر می گویی. باز هم یاد حسن افتاده ای و خاطراتش توی ذهنت پیچ می خورند. از همان روز اول که آورده بودنداش اینجا، فقط می خندید و حتی لا به لای سرفه های خونی اش می خندید و هیچ کاری نمی کرد، تا اینکه پرستارها به دادش می رسیدند و ماسک اکسیژن را می گذاشتند روی صورتش تا نفسی بکشد. عکس امام را گذاشته بود لای قرآنش، همانی که داد به تو. عاشق امام بود و تو را هم عاشق امام کرد . شاید تو را وظیفه کشانده بود به جبهه ها، اما او را عشق امام کشانده بود. یادت که هست همیشه می گفت: هر کسی که خیلی عاشق بوده همان جا رفته، حتما ما خیلی عاشق نبودیم که نرفتیم. شاید خدا می خواسته این طوری بمانیم شاید فرجی شود و عاشق تر شویم . حالا هر کسی که عاشق شود می رود مثل سعید و مهدی که زود عاشق شدندو رفتند ولی ما چی؟
از تمام بچه های گردانتان یکی تو مانده بودی و یکی حسن. حسن انگار عاشق شده بود که رفت، خیلی عاشق شده بود.
مهره های سیاه تسبیح روی هم می افتند غلت می خورند و کنار ملافه سبز رنگی که رویت انداخته اندمی ایستند. سرت را بر می گردانی و می خواهی از لای پنجره بزرگی که درست رو به روی تختت است نفسی بکشی. نگاهت به قرآنی که روی میز کنار تختت است می افتد. برش می داری. قرآن جلد سبز را توی دستانت جا به جا می کنی و صفحه ای باز می شود. کاغذ سفید رنگی از لای قرآن روی سینه ات می افتد. می شناسی اش. همانی است که برای فاطمه نوشته ای. توی دستت جا به جایش می کنی. ته گلویت خارشی می گیرد، سرفه می کنی. لای کاغذ را باز می کنی: فاطمه جان، می بخشی که اذیتت کردم. خارش ها شدیدتر می شوند و سرفه هایت عمیق تر. سرفه های مدام و پشت سر هم گلویت را می سوزاند. قطره قرمز رنگی روی کاغذ سفید رنگ می افتد. سعی می کنی که بلند شوی، خم می شوی و دستت را تکه گاه بدنت می کنی . قرآن و کاغذ از روی سینه ات لیز می خورند؛ دست می اندازی و قرآن را می چسبی، چیزی از لای قرآ ن روی زمین می افتد. نگاهت دنبالش می کند، خنده ی زیبای امام توی چشم هایت پر می شود، سرفه هایت بیشتر و بیشتر می شوند. سرت را خم می کنی و دستت که از گوشه تخت آویزان است را دراز می کنی تا عکس را که روی زمین افتاده برداری. سرفه ها امانت را می برند. بی حال می شوی. دستت را کمی بیشتر می کشی. سرفه می کنی و از گوشه لبت چیزی بیرون می پرد. چشم هایت روی صورت خندان امام ایستاده. باز هم سرفه می کنی. دستت را بیشتر می کشی. احساس می کنی که حالا از روی تخت می افتی. دورو برت تاریک می شود. تنها نوری زرد از طرف امام به سویت می تابد. امام می خندد، تو هم می خندی. فاطمه از پشت امام می آید و دست تکان می دهد. تو به امام زل می زنی. چشم هایت باز می شوند و تسبیح از لای انگشت دستت پایین می افتد. پروانه ای پرواز می کند.

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/D7LTLVH

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir