زنجان
← همه اخبار
پارادایم‌های‌ علمی‌ و ادوار هنر/ نویسنده: میشل‌ فوکو و جیانی‌ واتیمو / مترجم: دکتر محمد مددپور

پارادایم‌های‌ علمی‌ و ادوار هنر/ نویسنده: میشل‌ فوکو و جیانی‌ واتیمو / مترجم: دکتر محمد مددپور

۳ بهمن ۱۳۹۲کد خبر: 32486۳

فوکو فیلسوف‌ معاصر فرانسوی‌ متفکری‌ است‌ که‌ به‌ اعتراف‌ خود تحت‌ تاثیر نیچه‌ و هیدگر است‌. او ساختار و بنیاد دانش‌ را در آئینه‌ قدرت‌ و اقتدار مطالعه‌ می‌کند. قدرت‌ از این‌ منظر بیرون‌ از تفکّر فوکو نیست‌، هرچند او به‌ تجربة‌ انسان‌ می‌اندیشید. در نظر فوکو عقل‌ انگاری‌ و اقتدارانگاری‌ وجهی‌ ندارند. برای‌ او کاربرد قدرت‌ در عصر مدرن‌ غیراخلاقی‌تر از جوامع‌ سنّتی‌ و باستانی‌ است‌، و معنویت‌ جایگاهی‌ در قلمرو دانش‌ مدرن‌ و عقل‌ ابزاری‌ ندارد. فوکو در آغاز راه‌ تفکّر خویش‌ به‌ تبارشناسی‌ فردریش‌ نی

فوکو مدرنیته‌ را نحوی‌ وجهه‌ نظر و تلقی‌ و رویکرد می‌دانست‌ که‌ در قرون‌ نوزده‌ و بیست‌ به‌ اندیشة‌ مسلط‌ تبدیل‌ شد. این‌ تلقی‌ در تاریخ‌ گذشتة‌ بشر بی‌ نظیر بوده‌ است‌. اساساً فوکو برای‌ ادوار تاریخی‌ قائل‌ به‌ تداوم‌ نیست‌، و هر دوره‌ را دوره‌ای‌ گسسته‌ و مستقل‌ از تاریخ ادوار دیگر می‌داند. این‌ گسست‌ از «پارادایمی‌» است‌ که‌ در هر عصر بر اذهان‌ و افهام‌ مسلط‌ است‌. همین‌ ممیزه‌ حکایت‌ از این‌ حقیقت‌ دارد که‌ نمی‌توان‌ به‌ مانند گذشتگان‌ دربارة‌ گذشته‌ اندیشید. از اینجا به‌ راستی‌ نمی‌توانیم‌ به‌ سادگی‌ تفاوت‌ها و ممیزات‌ تاریخ‌ گذشته‌ را دریابیم‌. یعنی‌ تفاوت‌ و اختلاف‌ افق‌ها و پارادایم‌ها و سرمشق‌ها را بشناسیم‌. از ممیزه‌های‌ عصر مدرن‌ و ایدئولوژی‌ مدرنیته‌، نسبت‌ خاصی‌ است‌ میان‌ دانش‌ و قدرت‌. از نظر فوکو در عصر مدرن‌ صُوَر مختلفِ اقتدار با دانش‌ مدرن‌ توجیه‌ می‌شود. فوکو این‌ نظر را از نیچه‌ و هیدگر وام‌ دار بود. او از مطالعه‌ آثار آنها آموخت‌ که‌ در پس‌ هر ادعای‌ علمی‌، پنهان‌ شدن‌ نسبتی‌ را بجوید، از اینجا رابطة‌ دانش‌ با قدرت‌ را درک‌ کرد. این‌ نحوه‌ تفکّر از تبارشناسی‌ دانش‌ حکایت‌ می‌کرد. او حتّی‌ جنون‌ ـ زندان‌، درمانگاه‌ ـ زندان‌ و مانند آنها را در سایه‌ این‌ پارادایم‌ مطالعه‌ کرد. فوکو در تاریخ‌ دیوانگی‌ چگونگی‌ و چراییِ طرد «دیگری‌» به‌ مثابه‌ بیگانه‌ را، در قلمرو مدرنیته‌ مورد تأمل‌ قرار می‌دهد. دراین‌ اثر، فوکو رویکرد مدرن‌ که‌ «دیگری‌» را نمی‌پذیرد و تحمّل‌ نمی‌کند مشخص‌ می‌شود. قدرتمندترین‌ صورتِ ظهور «دیگری‌» یعنی‌ صورت‌ دیگرِ ظهور و عملکرد عقل‌ و خرد، «دیوانگی‌» است‌. مدرنیته‌ با طرد جنون‌ و دیوانه‌ راه‌ خود را گشوده‌ است‌، تا هیچ‌ صورت‌ دیگری‌ در قلمروش‌ ظهور و بروز و رشد نکند. به‌ سخن‌ دیگر، او هر نحو فعل‌ و انفعال‌ بر بنیادی‌ غیر عقلانیت‌ ابزاری‌ را مطرود می‌داند. «مدرنیته‌» که‌ با عقلانیت‌ و عقل‌ افزاری‌ در مقام‌ کاملترین‌ قوة‌ انسانی‌ برای‌ شناخت‌ و دگرگونی‌ جهان‌، آغاز شد، و در برابر اندیشه‌ای‌ قرار گرفت‌ که‌ خداوند را منبع‌ شناخت‌ و تغییر می‌دانست‌. این‌ چنین‌ قدرت‌ الهی‌ با مدرنیته‌ انکار شد، و قدرت‌ بشری‌ یعنی‌ اعتقاد به‌ توانمندی‌ و سازندگی‌ سوبژکتیویته‌ و ذهنیت‌ انسان‌ و نهایتاً پرستش‌ سوژه‌ subject یعنی‌ فاعل‌ شناسایی‌ به‌ جای‌ آن‌ قدرت‌ آسمانی‌، بر اندیشه‌ آدمی‌ غلبه‌ می‌کرد؛ این‌ نظر جدید همان‌ اومانیسم‌ بود. اکنون‌ تمامی‌ قدرت‌هایی‌ که‌ در گذشته‌ از آن‌ خداوند بود، با اندیشة‌ مدرن‌ به‌ انسان‌ تعلّق‌ پیدا می‌کند. این‌ انکار چنانکه‌ نیچه‌ گفته‌ بود، با کشتن‌ خدا، سبب‌ تحلیل‌ توانایی‌های‌ آدمی‌ نیز شده‌ است‌، و انسان‌ قدرت‌ خویش‌ را نیز از کف‌ داده‌ است‌. انکار ساحت‌ قدس‌ به‌ تبع‌ فروبستگی‌ ساحت‌ قدس‌ به‌ معنی‌ نابودی‌ قدرت‌های‌ بزرگ‌ معنوی‌ و حتّی‌ مادّی‌ انسانی‌ است‌. به‌ صرف‌ انکار قدرت‌ الهی‌، این‌ قدرت‌ به‌ انسان‌ انتقال‌ پیدا نمی‌کند، امّا توّهمی‌ نیست‌انگارانه‌ و خودبینادانه‌ سراغ‌ و سروقت‌ بشر می‌آید، که‌ نفس‌ و ارادة‌ خویش‌ را دائر مدار عالم‌ تلقی‌ می‌کند، در حقیقت‌ آدمی‌ همان‌ موجود ناتوان‌ باقی‌ خواهد ماند، منتها این‌ بار به‌ تنهایی‌ باید بار خویش‌ را به‌ مقصد رساند. مدرنیته‌ قدس‌ زدایی‌ و از آنجا افسون‌زدایی‌ را در پی‌ اصالت‌ به‌ سوژه‌ یعنی‌ فاعل‌ شناسایی‌ نفسانی‌ و عقل‌ خودبنیاد نیست‌انگار، برای‌ بشر به‌ ارمغان‌ آورد. امّا این‌ دو، ناتوانی‌ و فقرذاتی‌ خویش‌ را همواره‌ نشان‌ داده‌اند. از اینجا نه‌ اثری‌ از عظمت‌ انسان‌ کهن‌ باقی‌ مانده‌، و نه‌ آن‌ کراماتی‌ که‌ به‌ عقل‌ نسبت‌ می‌دادند بروز و ظهور کرده‌ است‌، مگر در همان‌ سازو کار اندیشی‌ ویران‌گرانه‌. در این‌ دوره‌، عقل‌اندیشی‌ در حکم‌ ایدئولوژی‌ مدرنیته‌ همواره‌ باقی‌ ماند. در عصر دینی‌ و اساطیری‌، انسان‌ صرفاً جلوه‌ای‌ از خداوند بود، و عقل‌ نیز صرفاً در مقام‌ درک‌ مجدَّد آن‌ حقایقی‌ است‌ که‌ در ساحت‌ انکشاف‌ قلبی‌ درک‌ شده‌ بود، و در بعضی‌ اوقات‌ عقل‌ در مقام‌ پیشگویی‌ اساطیری‌ قرار می‌گرفت‌. عظمت‌ انسان‌ در عظمت‌ الهی‌ است‌، وگرنه‌ او شئیی‌ یا نبات‌ و حیوانی‌ در عالم‌ بیش‌ نیست‌. به‌ هر تقدیر انسان‌ مدرن‌ زاده‌ اندیشة‌ مدرن‌ است‌. از نظر فوکو انسان‌ مدرن‌ هیچ‌گاه‌ از بند سوبژکتیویته‌ شبه‌ متعالی‌ و سوژه‌ نمی‌تواند رهایی‌ یابد. برای‌ او الگوی‌ مقدّس‌ مدرنیته‌ همین‌ عقلانیت‌ و سوژه‌ خودبیناد است‌. او هرگونه‌ خرد و اندیشة‌ دیگری‌ را ضد خرد، و عین‌ دیوانگی‌ می‌نامد. کانت‌ در اوج‌ عصر مدرن‌ گرچه‌ از حدود عقل‌ سخن‌ گفته‌ بود، امّا نهایتاً او نیز بر مطلقیت‌ عقل‌ خودبنیاد صحه‌ گذاشت‌. برخی‌ از متفکران‌ فلسفی‌ مانند لوی‌ استروس‌ در مردم‌شناسی‌ استروکتوآلیستی‌ خود دریافتند که‌ عقل‌ همواره‌ در جوامع‌ مختلف‌ کارکرد متفاوت‌ خود را داشته‌ است‌، چنانکه‌ کارایی‌ قوة‌ فاهمة‌ آدمی‌. آنچه‌ که‌ عقلانیت‌ مدرن‌ را از عقلانیت‌ سنّتی‌ متفاوت‌ می‌کند، قدرت‌ و اقتدار ذاتی‌ دانش‌ مدرن‌ است‌، که‌ عقلانیت‌ و سوبژکتیویته‌ چونان‌ پوشش‌ و نقاب‌ آن‌ است‌. از اینجا هرگونه‌ خردی‌ که‌ با قدرت‌ پیوند نداشته‌ باشد به‌ بی‌خردی‌ و جنون‌ تحویل‌ و تعبیر می‌شود. از اینجا فوکو با نوشتن‌ تاریخ‌ دیوانگی‌ و بی‌خردی‌ می‌کوشد ذات‌ پنهان‌ خرد مدرن‌ و هرگونه‌ خردورزی‌ و عقلانیت‌ را کشف‌ کند. خرد و بی‌خردی‌ در عصر مسیحیت‌ و شرق‌ کهن‌ مراتبی‌ از خرد بودند. مجنون‌ و دیوانه‌ هر چند فردی‌ غیر متعارف‌ تلقی‌ می‌شد، اما از جامعه‌ طرد و تبعید نمی‌شد، و یا آنها را حبس‌ نمی‌کرد، و دولت‌ میان‌ زندگی‌ عقلانی‌ و جنون‌ و دیوانگی‌ تفکیک‌ قائل‌ نمی‌شد. اساساً در عصر باستان‌ و میانه‌ انسان‌ جنون‌ و بی‌خردی‌ را می‌ستود و آن‌ را خلاف‌ آمد عادت‌ می‌دانست‌ و بعضاً از جنون‌ الهی‌ سخن‌ می‌گفت‌. نظری‌ به‌ مقدمة‌ ابن‌خلدون‌ و آثار حکمای‌ اُنسی‌ اسلام‌ این‌ نحوه‌ تفکر و تلقی‌ را به‌ وضوح‌ نشان‌ می‌دهد. در قرون‌ وسطای‌ مسیحی‌ متألهان‌ نیز چنین‌ می‌اندیشیدند. در آغاز رنسانس‌ نیز بی‌خردان‌ مظهر و اسوة‌ پاکی‌ تلقی‌ می‌شدند.  از اینجا در دنیای‌ کهن‌ شرقی‌ و غربی‌ صُوَر دیگر و ظهور و بروز کاربرد عقل‌ نه‌ تنها مُجاز، بلکه‌ از طُرُق‌ وصول‌ به‌ حقیقت‌ تلقی‌ می‌شود. جنون‌ نحوی‌ عقلانیت‌ بود و بعضاً صورتِ کاملی‌ از عقل‌. آنها صورتی‌ از عقل‌ کامل‌ را در مجانین‌ می‌دیدند. کتاب‌ عقلاءالمجانین‌ نیشابوری‌ در مقام‌ معرفی‌ چنین‌ کسانی‌ است‌. در این‌ دوران‌ عقل‌ استدلالی‌ برای‌ صوفیان‌ و عارفان‌ چندان‌ موجه‌ نبود، آنها امر خلاف‌ آمد عادت‌ را برهر امر معقولی‌ ترجیح‌ می‌دادند. از قرن‌ خرد یعنی‌ قرن‌ هفدهم‌ و اواخر قرن‌ شانزدهم‌ دیوانگان‌ از زندگی‌ اجتماعی‌ طرد شدند، امّا متفکرانی‌ استثنایی‌ چون‌ پاسکال‌ بودند که‌ هنوز از جنون‌ ستایش‌ می‌کردند. آنها دیوانگی‌ را لازمة‌ ذات‌ آدمیان‌ می‌دانستند. به‌ سخن‌ پاسگال‌ «آدمیان‌ چنان‌ ناگزیردیوانه‌اند که‌ خود دیوانگی‌ است‌، هرگاه‌ دیوانگی‌ را نپذیریم‌». علی‌رغم‌ این‌ کلمات‌، جریان‌ غالب‌ پس‌ از رنسانس‌ نهایتاً به‌ حذف‌ هرگونه‌ کاربرد عقلیِ فراتر از عقل‌ ابزاری‌ گرایید، و رسماً هرکاربرد عقلی‌ غیر عقل‌ ابزاری‌ را جنون‌ و دیوانگی‌ و مذموم‌ وناروا دانست‌. در عصر خردمدرن‌ جنون‌ کلاً از قلمرو عقل‌ بیرون‌ رفت‌، و دیگر نسبتی‌ با حقیقت‌ نداشت‌. جنون‌ شاعرانه‌ تبعاً ناموجه‌ و بی‌ ربط‌ می‌نمود و به‌ نشانة‌ حقارت‌ و پستی‌ انسان‌ تبدیل‌ شد. بنابراین‌ در نظر رسمی‌ دوگانگی‌ عقل‌ و جنون‌ تثبیت‌ شد. عالم‌ دیوانگان‌ جهانی‌ بی‌معنا تلقی‌ گردید، و آن‌ بی‌نیازی‌ و درویشی‌ و وارستگیِ خلاف‌ آمد عادت‌، جایگاهی‌ در مقام‌ خرد ناسوتیِ سوداگرانة‌ عصر خرد و رنسانسِ تجارت‌ و فرهنگ‌ نداشت‌. عقل‌ ابزاری‌ به‌ هیچ‌ نحوی‌ با شورش‌گری‌ و اعتراض‌ و ستیز ویرانگر عقل‌ مجنون‌ صفت‌ نسبتی‌ نداشت‌، و عافیت‌طلبی‌ و سوداگری‌ را بر کنار از این‌ احوال‌ و مواجید می‌دانست‌. از این‌ پس‌ برای‌ نخستین‌ بار تیمارستان‌ همگانی‌ ساخته‌ می‌شود. فوکو این‌ حادثه‌ یعنی‌ تأسیس‌ آسایشگاه‌ روانی‌ را ممیزة‌ سیطرة‌ مدرنیته‌ و اقتدارطلبی‌ آن‌، نسبت‌ به‌ هرگونه‌ عقل‌ و تفکّر دیگر می‌داند. این‌ اقتدارِ عقل‌ ابزاری‌ و نفس‌ مدرن‌، دیوانگان‌ را چون‌ مظاهرِ گونه‌ای‌ خطرناک‌ از بی‌خردی‌ حبس‌ می‌کند. این‌ گونه‌ طبقه‌بندی‌ آدمیان‌ براساس‌ کاربرد عقل‌افزاری‌ در برابر دنیای‌ بسته‌ و محصور بی‌ خردان‌ و دیوانگان‌، زندگی‌ اجتماعی‌ را از سیطرة‌ اخلاق‌ دینی‌ به‌ قلمرو اخلاق‌ مدرن‌ کشاند، که‌ همه‌ چیز بر بنیاد عقل‌ خودبنیاد تفسیر و تعبیر می‌شد، و نهادهای‌ مدرنِ زندگی‌ جدید صورت‌ مشخص‌ پیدا کردند. در همة‌ این‌ نهادهای‌ مدرن‌، گونه‌ای‌ از تبعید و زندان‌ برای‌ دیگران‌ پنهان‌ است‌. در عصر مدرن‌ هر اندیشمندی‌ چونان‌ سوژه‌ و فاعل‌ شناسایی‌ نفسانی‌ در نظر نیاید، بی‌تردید مذموم‌ و مطرود است‌ و آزاردهنده‌، و آن‌قدر تبلیغ‌ می‌شود که‌ دیگران‌ از آنها می‌گریزند. تعبیراتی‌ مانند دگراندیش‌، محافظه‌کار، ضد مدرن‌، متحجّر و عقب‌مانده‌ برای‌ نفی‌ او کافی‌ است‌. جنون‌ به‌ هرگونه‌اش‌ نحوی‌ غریزة‌ حیوانی‌ تلقی‌ می‌شود، و نحوی‌ خشونت‌ که‌ در برابر وحشیگری‌ حیوانی‌ موجه‌ دانسته‌ می‌شد، در حق‌ دیوانگان‌ نیز مقبول‌ و مجاز تلقی‌ شد. بنابراین‌ با آغاز عصر مدرن‌ و سلطة‌ پارادایم‌ آن‌، دیوانه‌ و بی‌ خردافزاری‌ چونان‌ بومی‌ها محکوم‌ به‌ فضایی‌ بسته‌ شد، که‌ در آنجا فقط‌ فعل‌ و انفعال‌ خویش‌ را بروز می‌دهد. بنابراین‌ دیگر گفتگوی‌ مراتب‌ عقل‌ بی‌ معنا می‌شود، و تنها گونه‌ای‌ از عقل‌ و عقلانیت‌ در صورت‌ عقل‌ انگاری‌ مدرنیته‌ پذیرفته‌ می‌شود، و هرگونة‌ دیگر عقل‌ و عقلانیت‌ ناموجه‌ تلقی‌ می‌گردد. از نظر فوکو تأسیس‌ دارالمجانین‌ مدرن‌ در حکم‌ ظهور قدرت‌ در درون‌ دانش‌ مدرن‌ بود. عکس‌العمل‌ پزشکی‌ مدرن‌ نسبت‌ به‌ پزشکی‌های‌ سنّتی‌ و غیر مدرن‌ چونان‌ طب‌ آلترناتیو، ستیزی‌ سهمگین‌ در پی‌ دارد. پزشکان‌ خلاف‌ آمد عادت‌ را نفی‌ می‌کنند. از این‌ منظر جایی‌ برای‌ حکیم‌ مؤمن‌ و حکیم‌ قنبری‌ وجود نخواهد داشت‌، امّا رجوع‌ پزشکان‌ مدرن‌ هرگونه‌ پزشکی‌ با عقلانیت‌ غیر مدرن‌ را شارلاتانیسم‌ می‌پندارند. اساساً به‌ نظر فوکو در عصر مدرن‌ تاسیس‌ هر نهادی‌ برای‌ تحکیم‌ قدرت‌ نهاد دیگری‌ است‌. چنانکه‌ روسپی‌ خانه‌ خانواده‌ غربی‌ را حفظ‌ می‌کند؛ تیمارستان‌ عقلانیت‌ مدرن‌ را صیانت‌ می‌کند. جامعه‌ اصولاً برای‌ تحکیم‌ اقتدار خویش‌ دنیاهایی‌ در بسته‌ خلق‌ می‌کند که‌ در تمامی‌ آنها سلسله‌ مراتب‌ اقتدار مستحکم‌ می‌شود. هر آنچه‌ به‌ قاعده‌ در نیامدنی‌، هنجارناپذیر و شورشی‌ می‌نماید، گرد می‌آید و زندانی‌ و محدود می‌شوند.  در ادبیات‌ مدرن‌ طب‌ معنوی‌ و جنون‌ مطرود گردید و از حضور و سهیم‌ بودن‌ در عالم‌ مدرنیته‌ برکنار می‌شد. بنابراین‌ علی‌ رغم‌ اصالت‌ فرد در جامعة‌ مدرن‌، حقوق‌ فردی‌ در حقوق‌ جمعی‌ منحل‌ می‌گردد و تا آنجا محل‌ اعتبار است‌ که‌ با عقل‌ مدرن‌ هماهنگی‌ داشته‌ باشد، چنین‌ است‌ اندیشة‌ آزادی‌ که‌ اگر با مسیر محتوم‌ مدرنیته‌ تطبیق‌ پیدا نکرد طرد می‌شود، و هرگونه‌ رهایی‌ و وارستگی‌ را معقول‌ ندانست‌، مگر نوع‌ خاصی‌ از آن‌ را . با طرد جنون‌ هرگونه‌ تصوّری‌ از رهایی‌ در مدرنیته‌ نفی‌ می‌شود. دن‌ کیشوت‌ سروانتس‌ در آغاز ظهور عقل‌ و انسان‌ مدرن‌، مظهر چنین‌ طردی‌ است‌. او می‌خواهد پاسدار عالمی‌ کهن‌ باشد که‌ در منظر عقل‌ مدرن‌ عین‌ خیال‌پردازی‌ و بی‌ معنایی‌ است‌. عالمی‌ که‌ اکنون‌ زوال‌ یافته‌ و آرمانی‌ نابود شده‌ است‌ و عین‌ حسرت‌ و فقدان‌. دن‌ کیشوت‌ با حال‌ جنونمدانه‌ خویش‌ در طلب‌ و تمنّای‌ آزادی‌ از دسته‌ رفته‌ قرون‌ وسطایی‌ است‌. در حالی‌ که‌ با عقل‌ سوبژکتیو و سوداگر و عافیت‌طلب‌، جنون‌ کهن‌ به‌ صرف‌ یاوه‌ گویی‌ متهم‌ می‌شد. چنانکه‌ دن‌کیشوت‌ طرد و حبس‌ می‌شود و دیگر نمی‌تواند از حقیقت‌ سخن‌ بگوید. حقیقتی‌ که‌ در نظر دیگران‌ پوشیده‌ مانده‌ است‌. این‌ «حقیقتِ دیگر» از زبان‌ دیوانگان‌ شنیده‌ می‌شد، آنها در قرون‌ گذشته‌ زبان‌ بی‌ پرده‌ و حجاب‌ بشربودند. مجنون‌ و دیوانه‌ که‌ به‌ صورتی‌ دیگر می‌اندیشید رفتار می‌کرد، اکنون‌ در سایة‌ منطق‌ یکسان‌ ساز مدرنیته باید طرد شود. این‌ منطق‌ هرگونه‌، اندیشه‌ای‌ را غیر خود، غیر منطقی‌ تلقی‌ می‌کند. از اینجا انسان‌ اساطیری‌، ابتدایی‌ و بدوی‌ و وحشی‌ تلقی‌ می‌شود. پس‌ راهی‌ نمی‌ماند جز مدرن‌ کردن‌ فرد او، و یکسان‌ سازی‌ جهانی‌ براساس‌ پارادیم‌ مدرنیته‌ و یا خاموش‌کردن‌ دیوانه‌ با انبوهی‌ مواد مخدر و آرامبخش‌ در جامعة‌ مدرن‌. فرهنگ‌ و زبان‌ و فرد سرکوب‌ شدة‌ بیگانه‌ گه‌گاه‌ در جهان‌ می‌پیچد و مقبول‌ قرار می‌گیرد، و ایدئولوژی‌ یکسان‌ ساز مدرنیته‌ را طرد می‌کند، و منطق‌ و خرد مسلط‌ را به‌ ستیز می‌خواند، هنر و شعر هنوز دنیایی‌ است‌ که‌ در آن‌ می‌توان‌ با عالم‌ جنونمندانه‌ سخن‌ گفت‌. این‌ دنیا دیگر با سوداگری‌ نسبتی‌ ندارد، مگر در مرتبه‌ ثانی‌ و یافتن‌ مخاطب‌ عام‌ در صنعت‌ فرهنگ‌ و هنر توده‌ای‌ که‌ سوداگران‌ یهودی‌ سراغ‌ و سروقت‌ هنر می‌آیند. شاعران‌ و هنرمندان‌ و متفکران‌ معاصر و مدرنِ بسیاری‌ نشان‌ دادند که‌ بی‌خرد به‌ خرد ابزاری‌ نیز می‌تواند به‌ دانش‌ و معرفت‌ وصول‌ یابد. چنانکه‌ هولدرلین‌، وانگوک‌، کی‌یرکه‌گور و نیچه‌ چنین‌ مقامی‌ داشتند. همین‌ متفکران‌ معتقدند بدون‌ جنون‌ انسان‌ را نمی‌توان‌ شناخت‌، آدمی‌ اگر در خود جنون‌ را چون‌ حدّ آزادی‌اش‌ همراه‌ نداشته‌ باشد، دیگر نمی‌تواند انسان‌ باشد. بنابراین‌ مجدداً جنون‌ ستودنی‌ می‌شود و از عقل‌ همگانی‌ و یکسان‌ ساز می‌گریزد. فوکو خود از این‌ گونه‌ متفکران‌ است‌ که‌ تاریخ‌ جنون‌ را می‌نویسد تا ماهیت‌ مدرنیته‌ را بازگوید و اینکه‌ چگونه‌ مدرنیته‌ و عالم‌ مدرن‌ دیوانگی‌ را برای‌ تحکیم‌ عقلانیت‌ ابزاری‌ تعریف‌ می‌کند. بی‌تردید سخن‌ فوکو اگر با عقل‌ جزوی‌ اندیشیده‌ شود، محملی‌ نخواهد داشت‌، امّا بیشتر باید به‌ باطن‌ و روح‌ کلام‌ او اندیشید. قدر مسلم‌ هر جنونی‌ در شرق‌ و قرون‌ مسیحی‌ و اسلامی‌ ممدوح‌ تلقی‌ نمی‌شد. و بیشتر، آن‌ جنونی‌ مطلوب‌ می‌نمود که‌ از آن‌ امر خلاف‌ آمد عادت‌ خیزد، و حقیقت‌ منکشف‌ گردد. هر دو جنون‌ آزاردهنده‌ است‌، درحالی‌ که‌ اولی‌ عقیم‌ می‌نماید، و دومی‌ مثمر است‌. به‌ سخن‌ ابن‌خلدون‌ «گروهی‌ از این‌ مریدان‌ متصوفه‌، مردمی‌ بُهلول‌ صفت‌ و کم‌ خردند، که‌ به‌ دیوانگان‌ شبیه‌ ترند تا به‌ عاقلان‌، و با همه‌ این‌، مقامات‌ ولایت‌ و حالات‌ صدیقان‌ دربارة‌ آنان‌ به‌ صحت‌ پیوسته‌ است‌، و کسانی‌ از اهل‌ ذوق‌ که‌ با آنان‌ تفاهم‌ دارند اینگونه‌ احوال‌ را از ایشان‌ درمی‌یابند، با آنکه‌ آن‌ گروه‌ مجبورند و مکلف‌ نیستند و در عین‌ حال‌ اخبار شگفت‌آوری‌ دربارة‌ مغیباتی‌ که‌ برای‌ آنها دست‌ می‌دهد نقل‌ می‌کنند، چه‌ آن‌ گروه‌ به‌ هیچ‌ چیز مقید نیستند، و از این‌ رو در این‌ باره‌ بی‌هیچ‌ تکلّفی‌ سخن‌ می‌گویند، و از شگفتی‌هایی‌ خبر می‌دهند و چه‌ بسا که‌ فقیهان‌ منکر مقامات‌ ایشان‌ باشند، چه‌ آنان‌ را از تکلیف‌ ساقط‌ می‌یابند و معتقدند وِلایت‌ جز با عبادت‌ میسر نمی‌شود، ولی‌ این‌ پندار غلط‌ است‌، زیرا خداوند احسان‌ و کرم‌ خویش‌ رابه‌ هر کسی‌ بخواهد ارزانی‌ می‌فرماید.» این‌ نظر ابن‌ خلدون‌ به‌ نحوی‌ با عقلاءالمجانین‌ نیشابوری‌ نسبتی‌ دارد و به‌ گونه‌ای‌ باور به‌ حقیقت‌ گویی‌ آزادانة‌ مجانین‌ اشاره‌ دارد.  به‌ هر تقدیر فوکو مانند هوسرل‌ و دکارت‌ با ابتدای‌ از دوگانگیِ سوژه‌ و ابژه‌ و با اصالت‌دادن‌ به‌ سوژه‌، به‌ نقد فلسفه‌های‌ رسمی‌ غرب‌ می‌پردازد، و در جستجوی‌ نحوی‌ از اصالت‌ ضد سوژه‌ است‌. دکارت‌ با بنیانگذاری‌ سوژه‌ و کوگیتو (من‌ اندیشمند)، به‌ سخن‌ فوکو کار جنون‌ را به‌ پایان‌ برده‌ بود، و آن‌ را چون‌ رویا و خطا تلقی‌ کرده‌ بود. سکوت‌ جنون‌ اساس‌ درک‌ متفاوت‌ فوکو از دیوانگی‌ است‌، چنانکه‌ دریدا بدان‌ توجه‌ کرده‌ است‌. این‌ سکوت‌ بنیان‌ گفتار discourse دانش‌ روانپزشکی‌ است‌، که‌ خردانگاری‌ و اقتدار مدرنیته‌ را مستقر می‌کند. به‌ اعتقاد منتقدان‌ فوکو مانند دریدا، او نیز گرفتار «نظام‌ مدرنیته‌» است‌، و نتوانسته‌ گفتار و سخنی‌ ابداع‌ کند که‌ از بار اقتدار و عقل‌ انگاری‌ مدرن‌ رهایی‌ یابد، او خود از زبان‌ جنون‌ فاصله‌ دارد. از اینجا هنوز در زبان‌ او میان‌ خرد و بی‌ خردی‌ و عقل‌ و جنون‌ تمایزی‌ ذاتی‌ وجود دارد. او با زبان‌ عقل‌ انگار با عقل‌ مدرن‌ می‌ستیزد. این‌ پارادکس‌ اندیشة‌ فلسفی‌ است‌ که‌ از یونان‌ آغاز شده‌ است‌ و هرگاه‌ خواسته‌ خود را نفی‌ کند با منطق‌ آن‌ آغازیده‌ است‌، در حالی‌که‌ عالم‌ معنوی‌ سنّت‌ و دین‌ و اسطوره‌، منطق‌ یونانی‌ و عقل‌ اندیشی‌ را بر نمی‌تابد. باید از راه‌ دیگری‌ غیر از فلسفه‌ به‌ گذر از فلسفه‌ رسید، قطعاً همین‌ پارادُکس‌ است‌ که‌ هیدگر را وا می‌دارد پس‌ از وجود و زمان‌ و زبان‌ مابعدالطبیعه‌ را که‌ به‌ هر نحو به‌ تحلیل‌ سوژه‌ می‌گراید رها کند، و به‌ شعر و زبان‌ آن‌ روی‌ آورد.  هیدگر ابتدا وجود را آینه‌ زمان‌ قرار داده‌ و زمان‌ را در آن‌ به‌ نظاره‌ نشست‌. بدین‌ قرار، زمان‌ افقی‌ است‌ که‌ با ابتدای‌ از آن‌ می‌توان‌ وجود را ادراک‌ کرد. در این‌ مقام‌ که‌ وجود آینة‌ زمان‌ قرار گرفته‌ بود، زبان‌ متافیزیک‌ غلبه‌ می‌کند، امّا هیدگر در طلب‌ آن‌ بود که‌ زمان‌ را آینه‌ وجود تلقی‌ کند، و وجود را در آینه‌ آن‌ ببیند. بنابراین‌ همانطوری‌ که‌ هیدگر از زبان‌ متافیزیک‌ گسست‌، به‌ سخن‌ دریدا، فوکو نیز باید از چنان‌ زبانی‌ که‌ بر غرب‌ سیطره‌ داشت‌ روی‌ برگرداند و تاریخ‌ تمایزجنون‌ و عقل‌ را بنویسد. فوکو در حالی‌ از جنون‌ ستایش‌ می‌کرد، که‌ از آن‌ بهره‌ نداشت‌، و بسیار عاقل‌ می‌نمود به‌ عقل‌ مدرن‌، چنانکه‌ هیدگر از شعر، امّا از آن‌ بی‌ بهره‌ بود. در حقیقت‌ او برای‌ نقد عقل‌ و جنون‌ و درک‌ حقیقیِ تمایز آن‌ دو از آنها فراتر رفت‌، هرگونه‌ شناختی‌ قدر مسلم‌ عمیقاً اجمالی‌ خواهد بود. به‌ زبان‌ هیدگر، ما در دوران‌ متافیزیک‌ به‌ سر می‌بریم‌، و مدرنیته‌ قدر مسلم‌ فصلی‌ تازه‌ در کتاب‌ متافیزیک‌ نیست‌، و آن‌ نیز بر بنیاد نحوی‌ دوگانگی‌ و تقابل‌ دکارتی‌ است‌، چنانکه‌ در اندیشه‌ای‌ کلامی‌ دینی‌ نیز براین‌ دوگانگی‌ صحه‌ می‌گذاشت‌، بی‌ آنکه‌ «هویتی‌ سکولار» و «ماوراء الطبیعه‌ ستیز» به‌ خود بگیرد.  صِرف‌ مخالفت‌ با اندیشة‌ خرد انگارانه‌ دکارتی‌ نمی‌تواند ما را به‌ قلمرو جنون‌ انتقال‌ دهد. دکارت‌ دیوانگی‌ را نوعی‌ آشفتگی‌ و تیرگی‌ مغز با بخار تاریک‌ صفرا می‌دانست‌، که‌ به‌ ادراک‌ بی‌ پایه‌ و اساس‌ می‌انجامد. دکارت‌ هر ایده‌ای‌ را که‌ سرچشمة‌ حسی‌ نداشته‌ باشد، از دایرة‌ حقیقت‌ بیرون‌ گذاشته‌ است‌ او حتّی‌ رؤیا و خیالات‌ و توهّم‌ها و اشتباهات‌ را از سنخ‌ ایدة‌ متعلَّق‌ به‌ دیوانه‌ می‌دانست‌. فوکو هر آنچه‌ را که‌ در نظام‌ مدرن‌ تکوین‌ پیدا می‌کند، با مفهوم‌ اتوریته‌authority یعنی‌ «اقتدار» و «حجیت‌» تفسیر می‌کند. او همانطور که‌ تیمارستان‌ و درمانگاه‌ را چون‌ نهادهایی‌ برای‌ تحکیم‌ قدرت‌ مدرنیته‌ تلقی‌ می‌کرد،از زندان‌ نیز چنین‌ تصوّری‌ دارد. در نظر او بینش‌ حقوقیِ مدرن‌، مجازات‌ را از جهت‌ شکنجة‌ روحی‌ برای‌ هماهنگ‌ کردن‌ محکومان‌ با نظام‌ مدرن‌ سازماندهی‌ می‌کنند. این‌ بینش‌ همان‌ کاری‌ را می‌کند که‌ مقصد علوم‌ انسانی‌ است‌. زندان‌ و زندانبان‌ می‌خواهد آنچه‌ را که‌ خود مورد غیر طبیعی‌ نامیده‌، به‌ سوی‌ طبیعی‌ شدن‌ بکشاند. بنابراین‌ غایت‌ زندان‌ تطبیق‌ هر انسانی‌ با نظام‌ مدرن‌ است‌. کنترل‌ و نظارت‌ مرکزی‌ زندان‌ نیز نمادی‌ از همسانی‌، یک‌رنگ‌سازی‌ و یک‌دست‌کردن‌ همگان‌ است‌. گفتار و نظر بنیادی‌ میشل‌ فوکو، درباب‌ قدرت‌ و اقتدارِ نهفته‌ در ذات‌ مابعدالطبیعه‌ و علم‌ مدرن‌ است‌. او تحت‌ تأثیر نیچه‌ و هیدگر معتقد است‌ تاریخ‌ خطی‌ و واحدِ علم‌ «افسانه‌» است‌. از اینجا به‌ نحوی‌ تاریخ‌ زدایی‌ در ضمن‌ قبول‌ تاریخیت‌ دانش‌ بشری‌ روی‌ می‌آورد. فوکو بنیاد علم‌ را از ادوار مختلف‌ بر اساس‌ الگوها و سرمشق‌ها و مثال‌ها و «پارادیم‌ها»ی‌ متفاوت‌ قرار می‌دهد. از اینجا صِرف‌ موضوعیت‌ «سوژه‌ و من‌ اندیشمند دکارتی‌» فرع‌ بر پارادایم‌هاست‌، یونان‌ و روم‌ به‌ «جهان‌ و نظام‌ جهانی‌» یعنی‌ Cosmos را مدار عالم‌ می‌دانست‌. از اینجا هیچگاه‌ به‌ اومانیسم‌ و بشر مداری‌ محض‌ منتهی‌ نشد و هرگز به‌ صرف‌ فاعل‌شناسایی‌ یعنی‌ سوژه‌ اصالت‌ نداد و نظر برخی‌ سوفسطائیان‌ را معتبر ندانست‌. در حقیقت‌ با دکارت‌ سوژه‌ چونان‌ فاعل‌ شناسایی‌ نفسانی‌ و من‌ اندیشمند cogito متولد گردید. دراینجا سوژه‌ مرکزیت‌ یافت‌ و براساس‌ همین‌ مداریت‌ و مرکزیتِ سوژه‌ هر مرکزیت‌ دیگری‌ در حکم‌ اساس‌ مدار تاریخی‌ نفی‌ شد، از جمله‌ مرکزیت‌ خورشید، مرکزیت‌ خداوند، مرکزیت‌ علم‌ الهی‌، حتّی‌ مرکزیت‌ انسان‌ در اومانیسم‌ به‌ تدریج‌ مورد خدشه‌ قرار می‌گیرد و از این‌ سخن‌ به‌ میان‌ می‌آید که‌ جهان‌ بدون‌ انسان‌ آغاز و انجام‌ می‌گیرد. بنابراین‌ اومانیسم‌ با نفی‌ انسان‌ به‌ تمامیت‌ می‌رسد و این‌ از نظر فوکو واکنشی‌ است‌ به‌ مدرنیته‌. انسانی‌ که‌ خداوند را می‌کشد در حقیقت‌ خویشتن‌ را کشته‌ و نابود کرده‌ است‌.
اصل‌ گسست‌ ادوار تاریخی‌ و هرمنوتیک‌ فوکو با تبارشناسی‌ نیچه‌ای‌ خویش‌ می‌کوشد پرده‌ از حجاب‌ قدرت‌ و دانش‌ مدرن‌ بردارد، و به‌ کلیت‌ تاریخی‌ آن‌ راه‌ برد. از اینجا هر دانشی‌ و هر گفتاری‌ روش‌ها و پراتیک‌ و تجربة‌ خاص‌ خویش‌ را دارد.به‌ هر حال‌ فوکو به‌ جای‌ نظریة‌ ترقی‌ از عدم‌ تداوم‌ و گسست‌ها سخن‌ می‌گوید. او با این‌ اندیشه‌ در نظریة‌ علم‌ تحوّل‌ بنیادی‌ ایجاد کرد و «ایدة‌ پیشرفت‌» را کلاً کنار گذاشت‌ و یکی‌ از مهمترین‌ مبانی‌ مدرنیته‌ را نفی‌ کرد. این‌ نظر از نیچه‌ آغاز شده‌ بود. نیچه‌ تکامل‌ را نظری‌ منطقی‌ ندانست‌ و فقط‌ پنداری‌ می‌دانست‌ که‌ جایگزین‌ مراتب‌ و واحدهای‌ مستقل‌ ومنفک‌ از یکدیگر می‌کنند. این‌ نکته‌ به‌ گسست‌ شناخت‌ شناسانه‌ تعبیر شده‌ است‌، که‌ اصل‌ مدرن‌ و معاصر آن‌ در اندیشة‌ نیچه‌ و هیدگر و متوسطینی‌ مانند گاستون‌باشلار ولویی‌ آلتوسر آمده‌ است‌ و البته‌ سابقة‌ این‌ نظر بسیار کهن‌تر است‌. بنابر مبانی‌ نظریة‌ مدرنِ گسست‌، فراشد تکاملی‌ عقلانی‌ بشر و تاریخ‌ تکامل‌ علم‌ موضوعیت‌ ندارد. معاصران‌ فوکو چنانکه‌ قبلاً اشاره‌ رفت‌ مانند تامس‌ کوهن‌ وپل‌ فرابند نیز به‌ همین‌ نظر رسیده‌اند. در نظر فیرابند فراشد عقلانیِ موجه‌ ساختن‌ علم‌ وجود ندارد. هر فرهنگ‌ و هنر در ادوار مختلف‌ تاریخ‌ خود سرمشق‌ خود را از عقلانیت‌ ابداع‌ می‌کند. نمی‌توان‌ با هریک‌ از این‌ مثال‌ها و سرمشق‌ها موقعیت‌ اندیشة‌ علمی‌ روزگاری‌ دیگر را سنجید، به‌ این‌ اعتبار تکاملی‌ هم‌ در میان‌ نیست‌، تامس‌ کوهن‌ نیز با طرح‌ انقلاب‌ در شناخت‌شناسی‌ علمی‌، یعنی‌ گذر از پارادایم‌ مسلط‌ و مقبول‌، این‌ نظر را پذیرفته‌ است‌. فوکو در باب‌ اندیشه‌ در روزگار گذشته‌، معتقد است‌ نظام‌ معناشناسانه‌ و دلالات‌ هر یک‌ عالم‌ خود را دارد. از نظر فوکو هرگز نمی‌توان‌ از افق‌ دلالت‌های‌ معناییِ گذشته‌ به‌ چیزی‌ بنگریم‌، پس‌ ادراک‌ تاریخی‌ چه‌ بخواهیم‌، چه‌ نخواهیم‌ همواره‌ مبتنی‌ است‌ بر تمایز، و همراه‌ است‌ با ساختن‌ معناهایی‌ نو و جدید، نه‌ درک‌ حقیقی‌ آن‌. او از هرمنوتیک‌ نحوی‌ تفسیر دوره‌های‌ متفاوت‌، متناسب‌ با دگرگونی‌ بینادها و پارادایم‌های‌ علمی‌ در ذهن‌ بشر تلقی‌ می‌کرد. از اینجا هرمنوتیک‌ و تأویل‌ و تفسیرِ هر عصری‌ معنایی‌ جاودانه‌ و ابدی‌ و دائمی‌ برای‌ همة‌ ادوار تاریخی‌ ندارد. هر فرهنگ‌، نظام‌ تفسیر و تأویل‌ ویژة‌ خویش‌ را داراست‌ و فنون‌ خود را و روش‌های‌ خاص‌ خود را دارد. او باور داشت‌ که‌ در هرگفتار معنایی‌ وجود دارد، و در پی‌ آن‌ معنا یا معناهایی‌ دیگر نهفته‌ است‌. بنابر فرض‌ هرمنوتیک‌ مدرن‌ فوکو انسان‌ هرگز نمی‌تواند به‌ معناهای‌ پنهان‌ و ناگفته‌ متن‌ و گفتار پی‌ ببرد، بلکه‌ آن‌ها را ابداع‌ و اختراع‌ می‌کند. از اینجا هرمنوتیک‌ و تأویل‌ آنچنان‌ که‌ در نظر سنّت‌گرایان‌ مطرح‌ است‌، در او وجود ندارد، بدین‌ معنی‌ هرمنوتیک‌ اساساً با معنای‌ «اولی‌» نسبتی‌ ندارد. برای‌ فوکو هر گفتاری‌ متضمن‌ اقتدار و سلطه‌ است‌. او مانند نیچه‌ در فراسوی‌ نیک‌ و بد تأویل‌ را کوششی‌ برای‌ توجیه‌ و تحمّل‌ پذیرکردن‌ پدیدارها دانسته‌ بود. سازماندهی‌ خاص‌ نظام‌ علمیِ هر عصر از نظر فوکو «اپیستمه‌» خوانده‌ می‌شود. در واقع‌ اپیستمة‌ هر روزگار را نخست‌ به‌ یاری‌ اسناد و داده‌هایی‌ که‌ زادة‌ آن‌ دوران‌ هستند فرض‌ می‌کنند. نکته‌ این‌ است‌ که‌ با تأویل‌ امروزی‌ اسناد و ساختن‌ معناهای‌ جدید، آنها را در یک‌ اپیستمه‌ قرار می‌دهیم‌. بنابراین‌ دانش‌ در هر عصر سنتز نظام‌ قضایا و اخبار و تأویل‌ آنهاست‌. از اینجا دانش‌ مبتنی‌ است‌ بر اصل‌ عدم‌ تداوم‌ تاریخی‌، و هر دوره‌ نظم‌ خاص‌ خود را پیدا می‌کند. دانش‌ هردوره‌ یا اپیستمه‌ و هر صورت‌ بندیِ دانایی‌ فراتر از ترقّی‌ و تکامل‌ تاریخی‌ یا وابستگی‌ عناصر به‌ قاعده‌های‌ سنّتی‌ تاریخ‌ انگاری‌، نظام‌ نهاییِ نسبت‌ عناصر است‌. در اندیشة‌ فوکو اصل‌الاصول‌ تفسیر پدیدارها و قضایای‌ علمی‌ در رنسانس‌ «همانندی‌» بود. همه‌ چیز براساس‌ معیارهای‌ جهان‌ کوچک‌ تفسیر می‌شد. الفاظ‌ و اشیاء با این‌ همانندی‌ و تشابه‌ نظم‌ می‌یافتند. نخستین‌ گسست‌ و فروپاشی‌ نظام‌ دانش‌ رنسانسی‌ در قرن‌ هفدهم‌ رخ‌ داد، و نظامی‌ یکسر متفاوت‌ از اشیاء و الفاظ‌ را طلبید که‌ صورت‌ بندی‌ نویی‌ را اقتضاء می‌کرد. تشابه‌ و همانندی‌ دیگر بی‌ محمل‌ می‌شد. اصل‌ تازه‌ در دانش‌ عصرِ خرد و روشنایی‌ منورالفکری‌، اکسپرسیون‌ و تعبیر و بیان‌ و نمایشی‌ از الفاظ‌ و اشیاء بود، در اینجا سوژه‌ چون‌ موضوع‌ و فاعل‌ شناسایی‌ نفسانی‌ متولد شد، و طی‌ قرن‌ هیجدهم‌ سیطرة‌ تام‌ و تمام‌ یافت‌. نامگذاری‌ و بیان‌ وتقریر اشیاء اساس‌ اپیستمه‌ این‌ دوران‌ گردید. در این‌ مرحله‌ بود که‌ عقل‌ غربی‌ به‌ عصر نقادی‌ وارد می‌شود، و به‌ طرح‌ کلی‌ علم‌ و رده‌ بندی‌ می‌پردازد. سرانجام‌ با گسست‌ دیگری‌ در پایان‌ قرن‌ هیجدهم‌، تعبیر و تقریر اشیاء بی‌اعتبار می‌شود، و انسان‌ و عصر مدرن‌ آغاز می‌شود. از نظر فوکو سرانجام‌ غرب‌ در عصر و روزگار مدرن‌ اصل‌الاصول‌ تفسیر و تأویل‌ خود را، تمایز میان‌ سوژه‌ وابژه‌ و پیدایی‌ انسانی‌ به‌ مثابه‌ ابژه‌ اندیشة‌ و در عین‌ حال‌ سوژه‌ یا فاعل‌ شناسایی‌ تلقی‌ می‌کند. بدین‌ سان‌ با کارکرد زبانی‌ نو روزگار کلاسیک‌ قرن‌ هفدهم‌ از میان‌ رفت‌ تا مدرنیته‌ تکوین‌ یابد، و راه‌ و رسم‌ اکسپرسیون‌ عصر خرد از میان‌ می‌رود و بدین‌ ترتیب‌ روزگار مدرن‌ آغاز می‌شود، که‌ مدرنیته‌ تنها آن‌ را به‌ معنای‌ تازة‌ لفظ‌ «تاریخ‌» می‌داند. عصر مدرن‌ یعنی‌ عصر بلوغ‌ فکری‌ آدمی‌ چنانکه‌ کانت‌ و متفکران‌ عصر روشنگری‌ می‌گویند. از ممیزه‌های‌ عصر مدرن‌ فروپاشی‌ نظریه‌های‌ متافیزیکی‌ و تحویل‌ آنها به‌ تجربه‌های‌ انسانی‌ است‌. همانندی‌، بیانگری‌ و تمایز میان‌ الفاظ‌ و اشیاء از ممیزه‌های‌ سه‌ مرحله‌ تاریخ‌ جدید است‌. آنچه‌ فوکو درباب‌ دانش‌ گفته‌ است‌، مانند آنچه‌ دکارت‌ در این‌ باره‌ گفت‌، به‌ هنر نیز از سوی‌ پیروان‌ آنها تسری‌ یافت‌، درحالی‌ که‌ نظریة‌ میشل‌فوکو به‌ هنر تفصیل‌ نمی‌یافت‌. جیانی‌ واتیمو متفکری‌ است‌ که‌ می‌کوشد نظر فوکو را به‌ فلسفة‌ هنر منتقل‌ کند و به‌ ادوار هنری‌ بپردازد.
جیانی‌ واتیمو انتقال‌ نظر فوکو به‌ فلسفة‌ هنر جیانی‌ واتیمو فیلسوف‌ ایتالیایی‌ یکی‌ از متفکرانی‌ است‌ که‌ در دوران‌ معاصر خلاف‌ نظریة‌ رسمی‌ تحوّل‌ فرهنگ‌ و علم‌ و هنر، به‌ طرح‌ پاردادایم‌های‌ متکثر فرهنگی‌ می‌پردازد. وی‌ ضمن‌ مقاله‌ای‌ موسوم‌ به‌ پست‌ مدرن‌: جامعه‌ شفاف‌ ، مدرنیته‌ ورویکرد تک‌ خطی‌ تاریخ‌ را تحلیل‌ نموده‌، و بحران‌ این‌ اندیشه‌ را نشان‌ می‌دهد. او مدعی‌ است‌ که‌ اندیشمندان‌ عصر روشنگری‌ از هگل‌ و مارکس‌ گرفته‌ تا هواداران‌ فلسفه‌ تحققی‌ وتاریخ‌ انگاران‌، وجود تاریخی‌ بشر را در سایه‌ کانون‌ این‌ قلمرو، یعنی‌ انسان‌ غربی‌ مورد توجه‌ قرار می‌دهند. مقیاس‌ و معیار آرمانی‌ این‌ پارادایم‌ همانا تحقّق‌ تمدن‌ غربی‌ است‌. امّا تحولات‌ دهه‌های‌ اخیر درگوشه‌ و کنار جهان‌ از جمله‌ انقلابات‌ و دگرگونی‌های‌ اجتماعی‌ ـ سیاسی‌ در جوامعی‌ که‌ از سوی‌ غرب‌ بدوی‌ خوانده‌ می‌شدند، یکسونگری‌ غرب‌ را با بحران‌ مواجه‌ ساخت‌. به‌ تدریج‌ نگرش‌ غربیان‌ به‌ وجود فرهنگی‌ و تاریخی‌ جهان‌، وحدت‌ و استیلای‌ بی‌ چون‌ و چرای‌ خود را از دست‌ داد، و کثرت‌ و تنوع‌ اندیشه‌های‌ اقوام‌ و ملل‌ جهان‌ جانشین‌ مرکزیت‌ رویکردهای‌ اروپایی‌ گردید.  همزمان‌ با فروپاشی‌ اقتدار بی‌ چون‌ و چرای‌ غرب‌، دهکدة‌ جهانی‌ رسانه‌ها زمینة‌ پیدایی‌ جامعه‌ پست‌ مدرن‌ را فراهم‌ آورد. بدین‌ معنا که‌ رسانه‌های‌ همگانی‌ و آنچه‌ امروز به‌ پدیدار «تله‌ ماتیک‌» معروف‌ شده‌ در فروریزی‌ رویکردهای‌ مرکزـ بنیاد نقشی‌ مؤثر ایفا کردند. وی‌ درست‌ برخلاف‌ نظر تئودور آدورنو، که‌ رسانه‌های‌ همگانی‌ را در پیدایی‌ صنعت‌ فرهنگ‌ و نهایتاً فروپاشی‌ محتوم‌ هنر اصیل‌ مؤثر می‌دانست‌ و مدعی‌ بود که‌ در عصر سلطة‌ رسانه‌ها جامعه‌ تماماً بازتاب‌ جهان‌ تصویری‌ رسانه‌ها می‌شود، و تصاویر رسانه‌ای‌ قوام‌ بخش‌ صورت‌های‌ فرهنگی‌ ـ اجتماعی‌ می‌گردند، و پدیدار به‌ ظهور و گسترش‌ سلطة‌ دولت‌های‌ یکه‌ تاز و خودکامه‌ خواهد انجامید، می‌اندیشید. واتیمو مدعی‌ است‌ آنچه‌ عملاً اتفاق‌ افتاد، این‌ بود که‌ این‌ رسانه‌ها بدل‌ به‌ وسائل‌ گسترش‌ و رواج‌ جهان‌ بینی‌ها و رویکردهای‌ گوناگون‌ و نوظهور گردیدند، و از این‌ رهگذر فرهنگ‌های‌ گوناگونی‌ را در معرض‌ توجه‌ افکار عمومی‌ قرار دادند. افزون‌ بر این‌، گسترش‌ سرسام‌ آور اطلاعات‌ و یافته‌ها که‌ با امکان‌ ابراز وجود فرهنگ‌های‌ گوناگون‌ همراه‌ است‌، یکی‌ از مهمترین‌ دستاوردهای‌ همین‌ رسانه‌ها است‌. در حقیقت‌ کسانی‌ چون‌ آدورنو تحقّق‌ آرمان‌ و ایده‌آل‌ هگلی‌ روح‌ مطلق‌ را در برابر نفوذ رسانه‌های‌ گروهی‌ ناتوان‌ دیدند، بدین‌ معنا که‌ آنها تحقّق‌ خودآگاهی‌ و روح‌ مطلق‌ بشریت‌ را با بن‌ بست‌ گذرناپذیر رسانه‌ها مواجه‌ یافتند. واتیمو این‌ تحلیل‌ را نادرست‌ انگاشته‌، و گفت‌ آزادی‌ ناشی‌ از گسترش‌ رسانه‌های‌ همگانی‌ جلوه‌های‌ گوناگونی‌ از واقعیت‌ را پدیدار می‌سازد، و تصویر یگانه‌ گزین‌ و یکسویه‌نگر را در معرض‌ فروپاشی‌ بی‌سابقه‌ای‌ قرار می‌دهد. در زمان‌ حاضر واقعیت‌ معلول‌ برخورد و تصادم‌ و تصاویر گوناگون‌، تحلیل‌ها و تعابیر و بازگویی‌های‌ متنوعی‌ است‌، که‌ توسط‌ رسانه‌ها در سبقت‌ جویی‌ و رقابت‌ بایکدیگر و بدون‌ هماهنگی‌ مرکزی‌ انتشار می‌یابد. در چنین‌ وضعی‌ وحدت‌ و یگانگی‌ و مرکزیت‌ انسان‌ خودآگاه‌ هگل‌ جای‌ خود را به‌ چند گانگی‌ و کثرت‌ و نوسان‌ واقعیت‌ متکثّر و دم‌ به‌ دم‌ متلوّن‌ می‌سپارد. اگر آن‌ طور که‌ آدورنو و طرفدارانش‌ می‌گویند، فراوانی‌ و تنوّع‌ تصاویرِ واقعیت‌، سبب‌ از میان‌ رفتن‌ اصل‌ واقعیت‌ شود، نباید آن‌ را ضایعه‌ای‌ جبران‌ناپذیر انگاشت‌. چه‌ جهان‌ واقع‌ به‌ تعبیر متافیزیکی‌ به‌ دنبال‌ نوعی‌ وحدت‌، ثبات‌ و ایستایی‌ است‌، که‌ در آن‌ هرگونه‌ توانمندی‌ و تحرّک‌ و خلاقیت‌ از میان‌ می‌رود. در سطح‌ رسانه‌های‌ همگانی‌، وحدت‌ و حقیقت‌ و واقعیت‌ جای‌ خود را به‌ کثرت‌ و چند گانگی‌ می‌دهد، و سلطة‌ عقلانیتِ وحدت‌ گزین‌ و «مرکز ـ بنیاد» از میان‌ می‌رود. در چنین‌ فضایی‌ اقلیت‌های‌ فرهنگی‌، هنری‌، سیاسی‌ و اخلاقی‌ برای‌ نخستین‌ بار امکان‌ آن‌ را می‌یابند که‌ وضع‌ آگاهی‌ خود رااعلام‌ کنند، و دیگر مرعوب‌ قدرت‌ متافیزیک‌ مسلط‌ نشوند. بنابراین‌ آزادیِ بیان‌ و دگراندیشی‌، در چنین‌ قلمرویی‌ امکان‌ پذیرمی‌ گردد. در جامعة‌ رسانه‌های‌ همگانی‌، ساحت‌های‌ متفاوت‌ و شکل‌های‌ گوناگون‌ زندگی‌ از سطح‌ آرمانی‌ یا ایده‌آل‌ بیرون‌ آمده‌، و به‌ حقیقت‌ می‌پیوندند. در ساحت‌های‌ گوناگون‌ فرهنگی‌ـ هنری‌، زیستن‌ چندگانه‌ و تجربة‌ آزادی‌های‌ نوسان‌انگیز را می‌طلبد. در اینجا می‌توان‌ این‌ عدم‌ یقین‌ و نااستواری‌ و نوسان‌ را وجه‌ بارز آزادی‌ به‌ شمار آورد. باید گفت‌ در چنین‌ اوضاعی‌ هستی‌ امری‌ ثابت‌ و جاودانه‌ و غیرقابل‌ تغییر نیست‌، بلکه‌ با گفتگو، توانمندی‌ و تأویل‌ مناسبت‌ دارد.  آنچه‌ جیانی‌ واتیمو دربارة‌ کثرت‌ مبانی‌ هنر تعمیم‌ داد، در حقیقت‌ اصل‌ علمی‌ آن‌ قبلاً از سوی‌ تامس‌کوهن‌، پل‌ فیرابند، گاستون‌ باشلار و میشل‌ فوکو طرح‌ شده‌ بود، که‌ به‌ واژگونی‌ پارادایم‌ها، گسست‌ معرفت‌شناسانه‌ و جابه‌جایی‌ نمونه‌ها تعبیر می‌شود. این‌ گروه‌ از متفکران‌ پست‌ مدرن‌ نشان‌ دادند که‌ در علم‌ آنچه‌ به‌ عنوان‌ واقعیت‌ مطرح‌ می‌شود، به‌ مبنا و پارادایم‌ آن‌ بستگی‌ دارد، و اهل‌ علم‌ موضوع‌ مورد پژوهش‌ خود را با آن‌ می‌سنجند. به‌ همین‌ جهت‌ علم‌ رسمی‌ در چهارچوب‌ جهان‌ ذهنیِ یک‌ پارادایم‌ و سرمشق‌ بر کارهای‌ تجربی‌ حکومت‌ دارد، و تا زمانی‌ که‌ این‌ نمونه‌ اعتبار خود را از دست‌ نداده‌ است‌ و سرمشق‌ جدیدی‌ جانشین‌ آن‌ شده‌، پیوسته‌ مورد پیروی‌ قرار خواهد گرفت‌. بنابراین‌ فرض‌، جهان‌بینی‌ و واقعیت‌ چیزی‌ بیش‌ از ساختارهای‌ ذهنی‌ پژوهشگر نیستند و دانش‌ بر ساخته‌ پژوهشگران‌ است‌، نه‌ کشف‌ شده‌ای‌ عینی‌. از اینجا هنگامی‌ که‌ گفته‌ می‌شود علم‌ جایگزین‌ خرافه‌ و یا روشنگری‌ جایگزین‌ جزمیت‌ و تاریک‌ اندیشی‌ می‌شود، نوعی‌ گذار از تاریکی‌ به‌ روشنایی‌ مطرح‌ نیست‌، بلکه‌ نوعی‌ دگرگونی‌ در پارادایم‌ حاکم‌ رخ‌ داده‌ است‌، و این‌ نیازها و ضرورت‌های‌ اجتماعی‌ و تاریخی‌ است‌ که‌ همه‌ چیز را تعیین‌ می‌کند. میشل‌ فوکو نیز از «گفتار علمی‌» هر دورة‌ سخن‌ می‌گوید، که‌ هر فرهنگ‌، نظام‌ تأویلی‌ خاص‌ خود را بیان‌ می‌کند. در نتیجه‌ هیچ‌گونه‌ گفتار علمی‌ جاودانه‌ و پایداری‌ وجود ندارد. در نظر او صورت‌ بندی‌ ادواری‌ علم‌ در هر دوره‌، براساس‌ اراده‌ معطوف‌ به‌ قدرتِ سوژه‌ و ذهنیت‌ و موضوعیت‌ شناسایی‌ تکوین‌ می‌یابد، که‌ بنیاد عصر رنسانس‌ به‌ بعد است‌. در این‌ عصر دانش‌ براساس‌ نظریة‌ بازنمایی‌ شکل‌ می‌گیرد، و بالاخره‌ در عصر مدرن‌ انسان‌ موضوع‌ بلامنازع‌ و متعلَّق‌ اصل‌ معرفت‌ سربرداشت‌، و پا به‌ پای‌ مفهوم‌ انسان‌، علوم‌ انسانی‌ جدید نیز که‌ موضوع‌ مطالعة‌ آنها تماماً به‌ انسان‌ معطوف‌ بود، ناگهان‌ سربرداشت‌. از نظر فوکو هنرمند بنابر پارادایم‌ مسلط‌ و زبان‌، با جهان‌ و جامعه‌ ارتباط‌ دارد. هنرمندان‌ بنا بر صورت‌ بیانیِ هر عصر وضعیت‌ خاصی‌ را در ابداع‌ آثار هنری‌ دارند. از این‌ رو اثر را نباید بیان‌ و تحقّق‌ اندیشه‌ها و باورها و محصول‌ فعالیت‌ آگاهانة‌ هنرمند خواند، بلکه‌ درست‌ برعکس‌، بیان‌ چیزی‌ است‌ که‌ آشگفتگی‌ و سرگشتگی‌ هنرمند را آشکار می‌کند. هنرمند خود محصول‌ پارادایم‌ حاکم‌ بر دوره‌ محسوب‌ می‌شود. فوکو برای‌ درک‌ «روح‌ زمانه‌» معتقد بود باید هنرمند را از اریکه‌ قدرت‌ آفرینش‌ به‌ زیر کشید تا به‌ واقعیت‌ حاکم‌ پی‌ برد. سخن‌ و زبان‌ در پیوندی‌ تنگاتنگ‌ با «قدرت‌» است‌. این‌ زبان‌ و گفتار است‌ که‌ تعیین‌ می‌کند چه‌ چیز را می‌توان‌ گفت‌، و معیارهای‌ حقیقت‌ و معرفت‌ کدام‌اند، و چه‌ کسی‌ مجاز است‌ با اقتدار، زبان‌ به‌ سخن‌ بگشاید. جیانی‌ واتیمو چنانکه‌ اشاره‌ رفت‌، معنای‌ انتقال‌ و جابه‌جایی‌ پارادایم‌ها و سرمشق‌های‌ کوهن‌ و فوکو را به‌ قلمرو هنر اعمال‌ کرد. او در آثار خویش‌ از جمله‌ پایان‌ مدرنیته‌ ذیل‌ فصلی‌ به‌ نام‌ «ساختار انقلاب‌های‌ هنری‌» گفت‌ هر دورة‌ تاریخی‌ سازندة‌ سرمشق‌های‌ خاصی‌ از فراشد هنر و خلاقیت‌ است‌. در نتیجه‌ نمی‌توان‌ در سایة‌ هر یک‌ از این‌ پارادایم‌ها، موقعیت‌ فضای‌ ابداع‌ هنریِ روزگاری‌ دیگر را سنجید. به‌ همین‌ جهت‌ تکامل‌ و تداومی‌ هم‌ در کار نیست‌. واتیمو نیز چون‌ تامس‌ کوهن‌ و میشل‌ فوکو رشد و گسترش‌ پایدار و متداوم‌ هنر را به‌ چالش‌ می‌کشد، و مدعی‌ است‌ که‌ فراشد هنر در سیر تاریخ‌، در حقیقت‌ مجموعه‌ای‌ از پرسش‌ها و انقطاع‌ها است‌، که‌ در قالب‌ زنجیرة‌ حرکت‌ ناپیوسته‌ای‌ از یک‌ صورت‌ بندی‌ یا سرمشق‌ و پارادایم‌ به‌ یک‌ صورت‌ بندی‌ دیگر تکوین‌ می‌یابد. پارادایم‌های‌ هنری‌ هر دوره‌ سرانجام‌ اعتبار خود را از دست‌ می‌دهد، و ناتوانی‌اش‌ آشکار می‌شود و سرانجام‌ جای‌ خود را به‌ پارادایم‌ تازه‌ای‌ می‌سپارد. در غرب‌ حرکت‌ از کلاسیسیم‌ به‌ رمانتیسم‌ و سرانجام‌ مدرنیسم‌ در جهت‌ همین‌ زنجیرة‌ هنری‌ تحقّق‌ یافت‌. هر پدیدار هنری‌ در دل‌ سنتّهای‌ هنری‌ پیدا می‌آید، و به‌ هنجارها و اصول‌ حاکم‌ در نظرگاه‌ تاریخی‌ و عصری‌ وفادار می‌ماند. واتیمو تحت‌ تأثیر کانت‌، ضمن‌ تعریف‌ مدرنتیه‌ به‌ عنوان‌ راهی‌ به‌ اکنون‌، گفت‌ ویژگی‌ اصلی‌ مدرنیته‌ در ارزش‌ کانونی‌ آن‌ در زندگی‌ فرد و جامعه‌ است‌. از سوی‌ دیگر مدرنیته‌ به‌ گمان‌ واتیمو همانقدر که‌ به‌ عقل‌ انگاری‌ نو تکیه‌ دارد، به‌ مفهوم‌ پیشرفت‌ و ترقی‌ نیز وابسته‌ است‌. به‌ عبارتی‌ دیگر واتیمو بر این‌ باور است‌ که‌ مدرنیته‌ و مدرن‌ بودن‌، ارزشی‌ است‌ اساسی‌ که‌ تمام‌ ارزش‌های‌ دیگر بر مدار آن‌ دایر می‌شود. واتیمو می‌گوید در ساحت‌ مدرن‌، زندگی‌ جوهری‌ زیبایی‌شناسانه‌ به‌ خود می‌گیرد. یعنی‌ مدرنیته‌ بر تلاشی‌ دلالت‌ دارد که‌ پیوسته‌ می‌کوشد تا هنر را به‌ کلیة‌ قلمروهای‌ زیست‌ مسلط‌ می‌سازد. وی‌ می‌گوید نگاه‌ به‌ آینده‌، مدرنیته‌ کنونی‌ را شکل‌ می‌دهد. جنبش‌ فوتوریسم‌ در آغاز قرن‌ بیستم‌ نمود و سمبل‌ سودای‌ آینده‌ بود، و بر گرایشی‌ اساسی‌ در رویکردهای‌ زیبایی‌شناسی‌ مدرن‌ دلالت‌ داشت‌. فوتوریسم‌ در حقیقت‌ بشارت‌ دهندة‌ چیزی‌ بود که‌ امروز به‌ «فوق‌ مدرن‌» معروف‌ گردیده‌ است‌. جیانی‌ واتیمو می‌گوید به‌ سر رسیدن‌ دورانی‌ که‌ با معرفت‌شناسی‌ آغاز شد و بطور کلی‌ زیبایی‌ و هنر را صبغه‌ای‌ معرفتی‌ داد، پایان‌ مدرنیته‌ را به‌ دنبال‌ خواهد داشت و با پایان‌ مدرنیته‌ دوران‌ استیلای‌ معرفت‌شناسی‌ هم‌ بسر خواهد رسید.
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/CXG9TX3

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir