زنجان
← همه اخبار

هنر آسمانی (انسان شناسی متعالیه و هنر انسانی) بخش 2
۲۲ دی ۱۳۹۳کد خبر: 33265۴
نفس امری مجرد و دارای مراتب است و به تبع آن، منشأ اثر هنری متفاوت خواهد شد. نفس انسانی که در مرتبه خیالی قرار دارد، خلاق صُور حسی و خیالی است و دریافت کننده صُور بالاتر اما نفس انسان کمال یافته، علاوه بر صُور حس و خیالی، خلاق صُور عقلی نیز می باشد. به این ترتیب نوع خلاقیت انسان بستگی به مرتبه او دارد. تجرد خیال، تقسیم آن به خیال متصل و منفصل و رابطه خیال با عوالم بالاتر و پایین تر از جمله مباحثی هستند که به روشن شدن چگونگی خلاقیت هنری و تقسیم هنر به هنر آسمانی و زمینی کمک می کنند.
چیستی نفس و منشأ اثر هنری
در حکمت متعالیه، ابتدا استدلالی بر وجود مطلق نفس بیان می شود. تا معلوم شود که انسان فقط موجودی مادی و حسی نیست. این استدلال که ابن سینا هم آنرا ذکر نموده شامل تمام مراتب نفس می باشد زیرا چیزی که مبدأ آثار است، یا آثار مختلف دارد یا اثری یکسان. اگر اثرش یکسان و بدون اراده باشد این مبدأ را صورت معدنی می نامند و اگر چنین نباشد نفس نامیده می شود. اگر آثار یکسان ولی از روی اراده باشد نفس فلکی است. اگر آثار مختلف باشد و بدون اراده، نفس نباتی و اگر با اراده باشد نفس حیوانی می باشد.
در بیان چیستی نفس، ابتدا به مزاج نبودن نفس اشاره می شود. ملاصدرا هفت برهان بر مزاج نبودن نفس می آورد. برای مثال، اگر نفس مزاج بود، نمی توانست مبدأ و حافظ مزاج باشد در حالی که ما می دانیم باید قوه ای مانع انفکاک عناصر تشکیل دهنده بدن شود.
از نظر ملاصدرا، نفس، یکی از انواع جوهر است اما جسم نیست زیرا ابعاد سه گانه ندارد، ماده یا صورت نیست زیرا جزء جسم نیست و بالاخره از جنس عقول نیست زیرا بدون واسطه می تواند در جسم تصرف کند. نفس،جوهری مجرد نیست که به بدن ملحق شده باشد زیرا:
(الف) یک جوهر مفارق نمی تواند امری را که ذاتی آن نیست بپذیرد و
(ب) یک نوع طبیعی مثل انسان، نمی تواند حاصل ترکیب امری مجرد با امری مادی باشد. بنابراین همانند یک بنا نیست که از طرفی یک ماهیت جوهری مثل انسان بودن دارد و از طرف دیگر صفتی عرضی مثل بنا بودن، بلکه وجودی خاص می باشد که بطور ذاتی است کمال می یابد و بالاخره تبدیل به عقلی فعال یا حتی برتر از آن می گردد.
باید توجه داشت که نفس انسان از حیث هویت و ماهیت مقام معلومی ندارد. او مانند سایر موجودات طبیعی، نفسانی و عقلانی، درجه معینی در مراتب وجود ندارد بلکه مقامات و درجات متفاوتی دارد و دارای عوالمی قبل و بعد از دنیا می باشد و در هر جا صورتی دارد غیر از صور دیگر. بعبارت دیگر، نفس، بعد از حدوثش در ماده، ابتدا تجرد برزخی پید ا می کند و سپس تجرد عقلی و در نهایت می تواند از مرتبه عقول فراتر برود و به مقام فوق تجرد برسد و وارد عالم اسماء و صفات شود.
نفس در نظر ملاصدرا نه قدیم است و پیش از بدن خلق شده (نظر منسوب به افلاطون) و نه روحانیة الحدوث است و هم زمان با آن بوجود آمده (از نظر ابن سینا) بلکه از خود جسم بوجود می آید و بر اثر حرکت جوهری به تدریج مجرد می شود. بنابراین نفس " جسمانیة الحدوث و التصرف و روحانیة البقاء و التعقل " می باشد.
ملاصدرا، هر چند حرف افلاطون را توجیه کرده و می گوید منظور او از قدم نفس، قدم منشأ آن است که بعد از انقطاع از دنیا به آن بر می گردد. نه اینکه نفوس بشری با همین تعیّنات جزیی، قبل از بدن موجود باشند. اما به هر حال، همچون ابن سینا نظریه قدیم بودن نفس را رد می کند. او نظر ابن سینا را نیز دارای اشکال می داند و معتقد است ما نمی توانیم قبول کنیم که از ترکیب صورتی عقلی با ماده جسمانی، نوع جسمانی واحدی ایجاد شود. در بحث ادراک نیز اتحاد مَدرَک و مُدرِک را شرط می داند در حالیکه با قبول نظر ابن سینا، نفس روحانی نمی تواند با بدن جسمانی متحد شود و آنرا همچون سایر امور مادی درک کند.
از نظر ملاصدرا بعد از اینکه طبیعت درجات قوای جمادی را طی کرد و جنین تشکیل شد در رحم دارای مراتبی از نفس نباتی می شود و دراین هنگام نباتی بالفعل و حیوانی بالقوه است. بعد از تولد داری نفس حیوانی می گردد و حس و حرکت پیدا می کند و در این مرحله حیوانی بالفعل و انسان بالقوه است. اگر با استفاده از عقل عملی و کسب ملکات اخلاقی به بلوغ معنوی و رشد باطنی برسد آنگاه اغلب در سن چهل سالگی به مرتبه نفس انسانی می رسد و در این درجه، انسانی بالفعل و ملک یا شیطانی بالقوه است. اگر در صراط توحید گام بردارد و با علم، عقل خود را کامل کند و آنرا از اجسام پاک مجرد نماید، تبدیل به ملکی بالفعل می شود. در غیر این صورت یا از جمله شیاطین می شود یا در زمره بهائم و حشرات داخل می شود.
نفس، دارای قوای متعدد است زیرا:
)دلیل 1 ) با از بین رفتن یک قوه، قوای دیگر از بین نمی روند و نیز
( دلیل 2 ) بین افعال وجودی مثل " جذب و دفع " یا " قبول و حفظ " تناقض دیده می شود البته باید توجه داشت که نفس ناطقه به اعتبار تجرد از ماده احتیاج به قوای متعدد ندارد و جمیع قوایی که از حیث ارتباط نفس به بدن، از جهات متعدد موجود می شوند، در مقام تجرد نفس به یک وجود محققند. سرّ این مطلب، آن است که این عالم، عالم تفرّق و انفصال است و وجود مادی به واسطه ضعف و نقص نمی تواند جامع کمالات باشد. بنابراین، انسان، مادامی که در این عالم است ، قوه سمع اش غیر از قوه بصر و قوه بصراش غیر قوه لمس است ، ولی در مقام روحانیت نفس، سمع، بصر، لمس و ذوق، به یک وجود، موجودند.
این قوا عبارتند از:
( یک ) قوای نفس نباتی که کارکرد آن تغذیه، رشد و تولید مثل است.
( دو ) قوای نفس حیوانی که دو نوع است:
(1) قوای " محرکه " که شامل قوای باعثه ( شهوت و غضب ) و فاعله است.
(2) قوای " مدرکه " که هم شامل قوای ظاهری است که حواس پنجگانه اند هم شامل قوای باطنی. قوای باطنی یا فقط مدرکه اند مثل حس مشترک ( مدرک صور جزئیه )، خیال ( مخزن آن صور جزئیه )، واهمه ( مدرک معانی جزئیه) و حافظه ( مخزن آن معانی )، یا هم مدرکند هم متصرف مثل " متخیله " که تحت سیطره واهمه است و " متفکره " که تحت نظر ناطقه است.
از دیدگاه حکمت متعارفه، هر بدن ، یک نفس دارد و قوا، معلول آن نفس و منشعب در اعضاء می باشند اما از دیدگاه حکمت متعالیه، نفس با تمام قوا وحدت دارد و مبدأ و غایت آنهاست. این اختلاف ناشی از اختلاف در مبادی وجود شناختی آنهاست زیرا در حکمت متعارفه معلول، وجودی متباین از علت دارد اما در حکمت متعالیه ، معلول، رقیقه علت و صرف الربط به آنست و نیز هر چیزی که بسیط باشد، کل اشیاء مادون خود می باشد. حتی می توان جلوتر رفت و بر اساس نظریه " وحدت شخصیه وجود "، نسبت قوا به نفس را مانند نسبت " ظهورات وجود " به وجود دانست.
وقتی ما به نفس خود توجه می کنیم، آنرا محدود در حدّ و مرتیه معیّنی نمی یابیم بلکه در عین وحدت و بساطتی که دارد، اشیاء معقول، صور متخیل و محسوس را با ذات خویش درک می کند و چنین نیست که معقولات را با ذات و غیر آن را با ابزار درک کند. بنابراین، نفس انسان با اینکه دارای وجود و هویت واحدی است دارای درجات می باشد و در هر یک از عوالم عقل، مثال و طبیعت دارای مقامی است و حتی هر یک از قوا نیز دارای مراتب می باشند و برای مثال، بصر، قوی تر از سمع است یا قوه خیال کسی که هنرمند نقاش است از افراد دیگر قوی تر است.
از نظر ملاصدرا، نفس چون ا زعالم ملکوت است، می تواند هم صور عقلی قائم به ذات را ابداع کند، هم صور طبیعی قائم در ماده را. این صور، در نفس، حلول نمی کنند بلکه برای نفس هستند همانطوری که تمام موجودات برای خداوند متعال حاصل و نزد او حاضرند بدون اینکه خدا قابل آنها باشد. بنابراین، نفس انسانی، در عالم خاص به خود، دارای جواهر و اعراض مفارق و مادی است و آنها را بدون واسطه شدن صورت دیگری مشاهده می کند تا تسلسل لازم نیاید. نفس با وجود این قدرت، بخاطر بودن در مراتب پایین نزول و واسطه شدن اموری بین او و خالقش، دچار ضعف است و صور خیالی و عقلی ای که از او بوجود می آیند سایه و شبح موجوداتی هستند که از خالقش بوجود می آیند. به این موجودات سایه مانند، موجودات ذهنی می گوییم. البته باید توجه داشت که اگر فردی لباس بشری را کنار نهد، می تواند بخاطر شدت اتصال به عالم قدس، حتی امور خارجی را نیز ایجاد کند.
ملاصدرا در عبارت دیگری، صور حسی و خیالی را معلول نفس، ولی صور عقلی را حاصل اضافه اشراقی ذوات عقلی و نوری واقع در عالم ابداع می داند. در اداک عقلی، این نفس است که از محسوس به متخیل و از متخیل به معقول منتقل می شود و با عبور از عالم ماده و مثال به عالم عقل می رسد و معقولات را درک می کند. برای ادراک معقولات، نفس باید فانی شود و بر اثر این فنا، خودِ حقایق اشیاء را درک می کند و نه صورت آنها را.
در ابتدا به نظر می رسد که بین این عبارات تعارض وجود دارد زیرا در جایی همه صور حتی معقولات را مخلوق نفس می داند و در جای دیگر بین صور معقول و صور حسی و خیالی تفاوت می نهد. برای رفع این مشکل باید به چند نکته توجه داشت:
(1) مبدأ همه علوم، عالم قدس است و استناد انشاء به نفس یک نحو توسع در تعبیر است.
(2) نفسی که فاقد صورت است نمی تواند معطی آن باشد. نکته بسیار مهم در نفس شناسی متعالیه، حالت شناوری نفس است. نفس، امری در حال گسترش است و در هر مرتبه، احکامی دارد که مخصوص به آن مرتبه است.
هر مرتبه از انسان می تواند منشأ آفرینش اثر هنری باشد. مرتبه اسماء و صفاتی او که به تعلیم الاهی شامل تمامی اسماء است، منشأ صور عقلی است، مرتبه عقلی او می تواند صور خیالی را ابداع کند و مرتبه خیالی او موجب پیدایش صور حسی می شود. در فرهنگ امروزی، فقط به صور حسی خاصی، اثر هنری گفته می شود اما در دید حکمت متعالیه به هر صورتی که ظهور مرتبه بالاتر وجود باشد، هنرگفته می شود. بنابر این، می توانیم آثار هنری را بر اساس مرتبه ای که منشا آن بوده است، طبقه بندی کنیم. اگر انسانی به مرتبه آسمانی وجود خود رسیده باشد، می تواند صور عقلی، مثالی وحسی ایجاد کند، اگر فقط به مرتبه عقلی رسیده باشد صور مراتب خیال و حسی را ایجاد می کند و اگر در مرتبه خیالی مانده باشد، فقط صور حسی ایجاد خواهد کرد. برای مثال، از زمانهای بسیار دور، حکما برای بیان افکار خود از شیوه داستان یا شعر استفاده می کردند. نمونه هایی از این گونه بیان در عالم اسلام، قصه " سلامان وابسال " ابن سینا و قصه " الغربة الغربیه " سهروردی است که آنها را برای بیان احوالات نفس آدمی بکار برده اند. روشن است که بدون دانش عقلی یا شهودی لازم، نه می توان چنین داستانهایی را خلق کرد ونه مخاطب قادر به فهم معنای باطنی آنها خواهد بود. باید به این نکته مهم توجه داشت که اگر کسی دارای مرتبه عقلی باشد، باید بتواند آن امور عقلی را در قالب صور خیالی و حسی در آورد. بنابراین، اگر مشاهده شود که فردی مدعی حکمت، فقط به زبان انتزاعی سخن می گوید و از بیان افکار خود به صورت تمثیلی عاجز است باید به این نتیجه رسید که او به مرتبه عقلی نرسیده است.
برای شناسایی هر کدام از این هنرها نمی توان ملاکی عام ارایه کرد زیرا شناسایی هر مرتبه از هنر نیازمند آنست که خود فرد دارای آن مرتبه باشد. در مورد درک صور عقلی، گفته شد که بدون سیر به سوی عالم عقول و فناء، امکان پذیر نیست. در مورد صور خیالی نیز باید به این نکته توجه داشت که اگر این صور حاصل ابداع فردی باشند که دارای مراتب بالاتر است، افراد پایین تر فقط قادر به درک ظاهر آن صور هستند و نمی توانند باطن آنها را دریابند. تأویل متعالیه یک اثر هنر اسمائی یا عقلی، کار افرادی است که به آن مراتب رسیده باشند و به همین خاطر است که تأویل عمیق ترین اثر هنری که قرآن یا احادیث قدسی است فقط توسط خدا، رسول و راسخون در علم ممکن است. برای تأویل احادیث پیامبران و امامان و گفتار اولیای الهی نیز همین شرط، لازم است و به همین دلیل است که به ما توصیه شده است که " فاسئلوا اهل الذکر ان کنتم لا تعلمون "
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/R4N5TQS
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir
