زنجان
← همه اخبار
هرمنوتیک، علم تفسیر/ نویسنده: علیرضا نوروزی طلب

هرمنوتیک، علم تفسیر/ نویسنده: علیرضا نوروزی طلب

۱۶ خرداد ۱۳۹۳کد خبر: 32739۲

در تفسیر، اصالت یا با مفسر است یا با متن یا تعاملی از هر دو. با بررسی مبانی تفسیری مفسر و نتایج حاصل از آن و در مطابقت تفسیر با متن، می توان نسبت به درست یا غلط بودن تفسیر حدس زد. هدف تفسیر آثار هنری دریافت معنای متن هنری است. ظهور انسان در جهان، مبداء تفسیر هائی از هستی است. فقط با نابودی همه انسان ها است که مسئله هرمنوتیک نیز نابود می شود. زیرا انسان حیوان مفسّر است و تفسیرگری برای او امری ذاتی است.

در جلسه قبل گفتیم که به هر میزان که دامنة اطلاعات مفسر از متن وسیعتر باشد، تفسیر او از متن تطبیق بیشتری با آن پیدا می کند. مثلاً کسی که دانشی در محدوده A دارد، در همین محدوده متن را تفسیر می کند و تفسیرش نیز در محدوده A معتبر است. حال شخص دیگری که محدوده دانشش A+ B است، متن را در همین محدودة دانش تفسیر می کند. تفسیر وی از متن نیز در همین محدوده معتبر است. در حقیقت تفاسیر معتبر بسیاری می توان در محدوده های مختلف از یک متن ارائه کرد. اما تفسیر نا معتبر در هر مرتبه ای نا معتبر است و ربطی به دامنه آگاهی ما ندارد. مثل اینکه متون دینی را تفسیر غیر دینی کنیم. آگاهی های مفسر بایستی مربوط به متن باشد و به عبارتی، متن برای اگاهی های او موضوعیت داشته باشد. تفسیرغیر دینی از متن دینی یا عرفانی صد در صد نا معتبر است. نا معتبر بودن چنین تفسیری نیز توسط خود متن مشخص می شود و نه مفسر. زیرامشخص است که متن دینی امری متعالی و مقدس است که در قالب یک روش و بیان نوشتاری یا گفتاری ظاهر شده است. حال اینکه این معانی متعالی به طور مشخص کدامین معانی متعالی هستند، باید در محدودة معانی متعالی مورد بررسی قرار گرفته و مشخص شود. اگر دامنه اطلاعات مفسر در این دایره محدود باشد، که هست، به اندازة حدود دانش خویش، معانی محدودی را نیز درک می کند. اگر دانش مفسر محدود به دانش لغوی باشد، تنها می تواند تفسیر ظاهری و لغت به لغت از کتاب مقدس ارائه کند. فردی با اطلاعات گسترده تر و فرا لغوی می تواند تفسیری از لایه دوم و سوم متن ارائه می دهد. در نوشته ها و متون مقدس اسلامی نیز گفته شده است که قرآن هفت یا هفتاد بطن دارد. معنای متن پنهان است. مفسر معانی پنهان متن را کشف می کند. معانی عمیق برای مفسرین سطحی غیر قابل دسترسی است. البته این عدد تمثیلی، و گویای این حقیقت است که مفسران به میزان درکشان از قرآن می توانند آن را فهم کنند. مثلاً می توان به آیة « اَلَم نَجعَلِ الاَرضَ کِفاتا» به معنای «ما کرة زمین را برای شما کافی قرار دادیم»، اشاره کرد. کفات چند معنی دارد: کافی بودن از نظر منابع و امکانات. به عنوان نمونه بشر امروزه توانسته است با پیشرفت علم و تکنولوژی منابعی را که قبلاً نمی شناخت کشف کند.  معنای دیگر کفات، حرکت پرنده است. قوسی که پرندگان هنگام پرواز با بستن بال هایشان انجام می دهند، معنای دیگر کفات است و حرکت کرة زمین با این قوس به طور کلی منطبق است. این کلمه در این آیه نشان دهنده حرکت وضعی و انتقالی کره زمین است. این تفسیر ناشی از کسب علم و دانشی فراتر از معانی لغوی کلمات است. به هر میزان که دانشِ مربوط به حوزه های علم و اندیشه توسعه پیدا کند، دایره تفسیر نیز گسترش پیدا می کند.  اعتبار تفسیر در حوزة دانش مفسّر حتی اگر دارای لایه های گوناگون و مختلف باشد در تمامی لایه ها معتبر است. همانند سنگی که در وسط حوض آبی انداخته می شود و دوایری حول آن تشکیل می شود. این دوایر به تدریج بزرگتر می شوند تا به لبه حوض برسند. تفسیر مفسّر نیز اینگونه است. وی تفسیر هایی از یک متن در لایه های مختلف و به تدریج وسیع تری ارائه می کند که همگی معتبر هستند. و این اعتبار در محدودة متن است. همانند اعتبار مدارک تحصیلی در سطوح مختلف. همگی این مدارک معتبر هستند، اما دامنه اعتباری متفاوتی دارند. این تفاوت، تفاوتی در رتبه ها است. تفاوت تفاسیر متکثر در رتبه های تفسیر است. در تفسیر نیز همین نکته صادق است. اما مدرک جعلی در هر یک از مدارج آن جعلی و نا معتبر است. سؤال: مرجع تفسیر چیست؟ -ما در این که ذهنیتی وجود دارد که تفسیر می کند و در این که تفسیر کننده، چیزی را تفسیر می کند شکی نداریم. آیا امکان دارد تفسیری انجام دهیم، اما تفسیر ما از چیزی نباشد؟ پس تفسیر ما، موضوعی دارد. تفسیر فاقد موضوع، امکان تحقق ندارد. موضوع آن نیز چیزی است که مستقل از تفسیر و پیشاپیش از تفسیر تحقق پیدا کرده و وجود دارد. اسم آن را شیء یا ابژه می گذاریم. ذهنیت، شیء ای را مشاهده می کند و بلافاصله آن را تفسیر می کند. در اینجا سه سؤال مطرح می شود: 1-روند تفسیر چیست؟ 2-ملاک تفسیر چیست؟  3-ذهن اصالت دارد یا شیء؟ و یا هم ذهن اصیل است و هم ابژة مورد تفسیر؟  اگر ذهن اصالت داشته باشد، شیء قابلیت تفسیر به تفاسیر بسیار متعددی را دارا خواهد بود. و در این حالت اعتبار و عدم اعتبار تفاسیر فاقد اهمیت است. و یا این که بگوئیم این شیء چیزی است که باید با تمام خصوصیاتش ماهیت و ذات خویش را در ذهنیت مفسر منعکس کند. یعنی ذهنیت مفسر باید در موقعیتی قرار گیرد تا شیء خصوصیات خود را در ذهن مفسر، به طور نسبی، منعکس کند و پس از آن بوسیله عمل انعکاس، می توان شیء را تفسیر کرد.  این که شخصی می گوید ذهن من اصالت دارد و شیء هیچ اصالتی ندارد، ادعایی گزاف است. زیرا با این ادعا شیء و جایگاهش کاملاً انکار می شود. اینکه بگوئیم یک شیء بدون مفسر قابل تفسیر است نیز سخنی گزاف است. اگر مفسری نباشد، شیء موضوع تفسیر قرار نمی گیرد و این، بدیهی است. همچنین نمی توانیم بگوئیم، شیء، زمانی شیء می شود که مفسّری آن را تفسیر کند. شیء در هر صورت شیء است، چه مورد تفسیر قرار بگیرد و یا نه. با تفسیر است که خصوصیات و معانی احتمالی شیء در تفسیر ظاهر می شود. با ظاهر نشدن شیء در تفسیرها، شیئیت آن باطل نمی شود. مثلاً کتابخانه ای خصوصی که در آن انواع و اقسام کتب وجود دارد، مانند دیوان حافظ. مادامی که این کتاب در کتابخانه شما وجود دارد و به آن رجوع نکرده ایم، کتاب به مثابه متن، با ما گفتگویی نمی کند و تفسیری هم رخ نمی دهد. قابلیت تفسیر شیء در مفسّر است.  از طرفی شیء بایستی قابل تفسیر باشد. اگر این قابلیت تفسیری در شیء نباشد، قابلیت مفسر نمی تواند به فعلیت (تفسیر شیء) برسد. کتاب در کتابخانه وجود دارد. زمانی که اراده می کنیم و آن را از مقرّ خود خارج کرده و مطالعه می کنیم، با خواندن اولین کلمات، تفسیر آغاز می شود. با آغاز تفسیر متن است که آن را با شرایطی که در آن زندگی می کنیم ارتباط داده و عمل تفسیر را انجام می دهیم. در تفسیر نمی توانیم بیرون از شرایط خویش متن را تفسیر کنیم. مثلاً ممکن است شخصی در شرایط روحی خاصی به سر برد. زمانی که چنین شخصی متن مورد نظر را مطالعه می کند، مثلاً دلتنگی او، چه بخواهد و چه نخواهد در تفسیرش منعکس می شود. و به عبارتی، احوالات مفسر در تفسیر او از متن منعکس می شود. ممکن است اشخاصی تمامی اشعار حافظ را در زمانی خاص با احوالات خود نزدیک و منطبق بیابند. و یا در بعضی موارد برخی اشعار حافظ با احوالات ما مطابقت داشته باشد و در بعضی موارد نه! چرا چنین وضعیتی پیش می آید؟ این مسئله به موقعیت مفسر بستگی دارد. حتی ممکن است شخصی پیدا شود که هیچیک از از اشعار حافظ، جز موردی خاص، با احوالات او مطابقت نداشته باشد. پس این مطابقت امری بیرون از متن است. از طرف دیگر چرا باید متن با ما مطابقت داشته باشد؟  این خودخواهی نیست که خود را اصیل بپنداریم و توقع داشته باشیم که متن با ما مطابقت داشته باشد؟ مفسر می کوشد که متن را با احوالات خود مطابق کند نه آن که متن، حقیقتاً بر اساس مطابقت با احوالات بی شمار مفسرین آفریده شده باشد. یک روش آن است که مفسّر، شرایطی را برای خود فراهم کند که با متن مطابقت پیدا کند. یعنی فردی که متن دینی و مقدس را مطالعه می کند، باید موقعیتی را برای خودش ایجاد کند که آن موقعیت، او را موفق به انطباق با متن کند. مثلاً مثنوی کتابی عرفانی است و نمی توان آن را از دیدگاه کارل مارکس تفسیر ماتریالیستی کرد. البته می توان دیدگاه ماتریالیستی را اصل برای هر تفسیر و هر متنی قرار داد و از متنی معنوی، تفسیری مادی ارائه داد. البته اشخاصی چنین تفسیر هائی را ارئه داده اند. مثل آقای شاملو که با دیدگاه خاصی حافظ را تفسیر کرده است. این امر نیز اجتناب ناپذیر است زیرا نمی توان مفسران را از تفاسیرشان منع کرد. هر کسی آزاد است هر نوع تفسیری که می خواهد انجام دهد. اما وقتی مفسر مدعی می شود، این تفسیری است منطبق با شیء مورد تفسیر، حق داریم از او سؤال کنیم مبانی نظری مفسر و مبانی انطباق تفسیر با شیء مورد نظر چیست؟ مفسر نیز باید پاسخ آن را از موضعی غیر شخصی و غیر ایدئولوژیک بدهد. ن می توان ادعا کرد که تفسیر، دلبخواهی است و هیچ مبنایی ندارد. زیرا در این صورت در هر موقعیتی، هر تفسیری از هر شیء، می توان ارائه داد که قابل نقد نیست. به این ترتیب این قبیل تفسیر ها از حوزه نقد خارج می شوند و به عبارتی با تفاسیر غیر قابل نقد رو به رو خواهیم شد. در نقدِ هنر، تفسیر، با حدس، آغاز می شود. یعنی حدس می زنیم که شیء معنایی خاص دارد. سپس حدس خود را مورد بررسی و نقد قرار داده، تا بر اثر آن تفسیرمان را به سمت تفسیری خردمندانه و منطقی و مطابق با شیء جهت دهیم. امکان دارد تفسیری را که انجام می دهیم در زمانی معتبر پنداشته شود و در زمانی دیگر آن را نادرست و نا معتبر تشخیص دهیم. این امر به معنای آن است که دو نوع تفسیر وجود دارد. تفسیر معتبر و نا معتبر! می شود که تفسیری نا معتبر مقبولیت پیدا کند، و تفسیری معتبر، نا مقبول شود. مقبولیت یا عدم مقبولیت نمی تواندملاکی قابل اطمینان و غیر قابل خدشه در نقد تفاسیر باشد. علاوه بر این متنی که شیء در آن متن تفسیر می شود، یعنی متنِ متن، نقش مهمی در نتیجة تفسیر دارد. وجوهی از اعتبار یا عدم اعتبار تفاسیر نیز به زمینه هایی که متن در آن تفسیر می شود، بر می گردد. برخی پیشاپیش برای شیء معنایی درنظر می گیرند. یعنی شیء حتماً معنایی دارد و در تفسیر باید معنای آن مشخص شود. این معنا می تواند همان نیت سازنده شیء یا نیت هنرمند یا مؤلف باشد که در شیء ظاهر شده است. از طرفی دیگر، ساختار ذهنی مفسر است که شیء را به گونه ای خاص تفسیر می کند و کاری به نیت مؤلف ندارد. در حالتی دیگر می توان اینگونه فرض کرد که معنا در خود متن است. یعنی بافت متن طوری است که خود، معنایی را القا می کند. مفسّر در این حالت نه با نیت مؤلف کار دارد و نه با امور ذهنیتی ِ بیرون از متن! بلکه متن را مرجع اصیلِ کشف معنا دانسته و می کوشد که با تبیین روش های مناسبِ فهمِ متن، معنا را از خود متن کشف کند و به مثابه قابله ای که فرزند (معنای متن) را از مادر (متن) متولد می کند، عمل کند. ژاک دریدا می گوید: ما نباید در نقد، پیشاپیش به مرکزیت معنایی متن قائل باشیم. زیرا این امر یک پیش داوری است. متن هیچ معنای مرکزی ندارد، بلکه مفسر با رویکردی که به متن دارد، برای آن معنا سازی می کند. این سخن در وهلة نخست، بسیار جذاب و البته مهم و همچنین قابل بحث است. تبعیتِ بی چون و چرا در مباحث نظری وجود ندارد. براهین نظری را نمی توان با نسبت دادن به شخصیتی خاص درست پنداشت. نمی توان گفت چون افلاطون و ارسطو چنین گفته اند پس نظریه شان درست است و غیر قابل ابطال. حوزة هنر حوزة احکام دینی و وحی نیست که نظریات در آن قابل نقد نباشد. حتی در مورد مسائل دینی که برهانی هستند نمی توان تقلید کرد. درجایی که استدلال و عقل داریم باید از این ابزار استفاده کنیم. پس تفسیر نیز باید دارای بعد عقلانی باشد. وقتی می گوئیم شیئی مرکزیت معنایی ندارد، یعنی این ما هستیم که به شیء معنا می دهیم، و اصالت با مفسر است. پس به تعداد انسان ها می توان به شیء معنا داد. در این مسئله نیز مناقشه نیست. بلکه اگر این معنا دادن به اشیاء موجب معانی متناقض و تفاسیر متناقض شود، این سؤال مطرح است که: این تناقض های تفسیری و معنایی در ذهنیت های مفسران است و یا در خود ابژه ها؟ بالفرض اگر کسی ادعا کند که شیئی خاص واجد معنای نورانی است و فرد دیگری همان شیء را واجد مفاهیم ظلمانی بداند، حق با کدام است؟ اگر اصل با ذهنیت مفسر باشد هر کدام از منظر خود تفسیر درستی را ارائه داده اند. اما تنها منظر مفسر تعیین کنندة تمام حقایق درباره شیء نیست. آنهایی که اعتقاد دارند حقیقت چون آیینه ای بوده است که افتاده و هزار تکه شده و تکه ای از آن در دست من است، یعنی آنچه می گویند بخشی از حقیقت است، باید بتوانند این ادعا را اثبات کنند. اگر تکه ای از حقیقت در دست کسی و تکه ای دیگر در دست دیگری است، پس این تکه ها نمی توانند با هم متضاد باشند. در واقع دوایر متحد المرکز تفاسیر مختلف از یک موضوع نباید ضد هم باشند. بلکه احتمالاً هستة مرکزی این دوایر دارای معنایی واحد است.  معنایی واحد در سطوح تفسیری متفاوت ظاهر می شود. نمی توان از هستی معنا زدایی کرد. احتمالاً هستی معنایی دارد و ما باید تلاش کنیم تا آن معنا را کشف کنیم. این کار نیز باید بر اساس روشی مشخص انجام شود. تا این احتمال و بحث معنایی، از ابهام خارج و به وضوح رسد یا آن که به یقینی مطلق واصل شویم که هیچ چیز معنا داری وجود ندارد. انسان است که به اشیاء معنا می دهد و بس! هستی معنا ندارد و ما به هستی معنا می دهیم. انسان دارای نیروی بالقوه ای است که در مواجهه با هستی بالفعل می شود. این بالفعل شدن نیروی انسان یعنی معنا دادن به هستی. آیا می توان هستی را نفی کرد و نشان داد چگونه این نیرو از قوه به فعل می رشد؟ پس هستی حد اقل شیئی است که در بالفعل کردن این نیروی بالقوه نقش دارد و این امری بدیهی است. پس هم شیء اهمیت دارد و هم ذهنیت. اما میزان اهمیت هر کدام از آن ها به صورت دقیق و مرزبندی شده قابل اندازه گیری نیست. زیرا مرزها و توانایی های قوای ذهنی مفسر را نمی توان دقیقاً تعیین کرد.  گادامر می گوید: وقتی با یک ابژه مواجه می شویم آن را تجربه می کنیم. تجربة اول منجر به تفسیری از شیء می شود. این تفسیر پیش زمینه ای برای تجربة ثانوی شیء و تفسیر بعدی می شود. همواره هر تجربه ای از شیء تجربة قبلی ما را تغییر می دهد و زمینه های تفسیری گسترده تری را فراهم می کند. مثلاً کسی که تجربة کوه پیمائی قلّة دماوند را ندارد، انجام این تجربه توسط شخص تلقی او را از کوه دماوند تغییر می دهد. تجاربی که مفسر از ابژه یا شیء یا اثر هنری دارد، در تجربة مفسر تحول و تغییر ایجاد می کند. تفاسیر، حاصل تجارب آدمی است. با این تاکید که تجارب، متفاوت و متکثر و نا همگون و دارای طیف وسیعی از رویکرد های آدمی و کیفیت این رویکرد ها نسبت به اشیاء است که در نهایت تفسیر ها را به وجود می آورد. مثلاً قرائت مثنوی معنوی نیز یک تجربه است. اگر شخصی با علقه های الهی آن را بخواند، مثلاً در مورد واژه رزّاق مفهومی خاص را استنباط می کند. تجربة خاص معنوی شخص مورد نظر از واژة رزّاق، در مواجهه او با هستی ایجاد شده است. حال بیت زیر را از مثنوی معنوی در نظر بگیرید: رزق ها هم رزق خواران وی اند / میوه ها لب خشک باران وی اند این بیت می تواند تجربة شخص مورد نظر را از واژة رزق تغییر دهد. پس تجربة اثر هنری می تواند منجر به تحول در تجربة شخص از هستی و اشیاء را فراهم کند. زیرا در این شعر آنچه تا کنون معنای رزق را داشت، خود محتاج رزقی دیگر شده است. و این جنبة دیگری از رزاقیت الهی است که بر هنرمند مکشوف شده است. پس متن مزبور افق معنایی واژه را برای شخص گسترش داده است. تجربة یک اثر هنری می تواند موجب توسعه درک و فهم ما از لحاظ زیبایی شناسی و معنایی شود. زیبایی شناسی در ساختار بیان اثر هنری است که اصطلاحاً به آن فرم هنری گفته می شود. معنا شناسی، دلالت زیبایی و ساختار فرم هنری است که به معنایی ارجاع داده می شود. و این دو موضع از جمله مهمترین مواضع در نقد هنری هستند. -سؤال: بر اساس آنچه تا کنون گفته شده، به نظر می رسد هرمنوتیک دارای قواعدی است. با این وجود در محدودة همین قواعد و قوانین تعیین شده برای هرمنوتیک باز نتایج متفاوتی از تفسیر یک متن قابل مشاهده است. با این اوصاف چه نیازی به علم هرمنوتیک است؟ همچنین با کمی تامل متوجه می شویم که تا قبل از رنسانس تمامی مفاهیم و اصول به سبب الهی بودنشان مورد توجه و رعایت مردم بودند. اما بعد از آن انسان ها همه چیز را به واحد های صفر و یک تقلیل دادند و معتقد شدند هر آنچه قابل حس است وجود دارد و غیر از آن موجود فرض نمی شود. اما اکنون به نظر می رسد محدوده های غیر قابل اشاره حسی که تا کنون نا موجود پنداشته می شد، کم کم در حال بروز و نشان دادن تظاهرات خود هستند، اما این بار پایگاه آن ها الهی و از عالم بالا نیست. بلکه پایگاهشان از خود انسان است. حال سؤال من این است که این همه تلاش برای تقسیم بندی و تعبیر و تفسیر پدیده ها به طرق گوناگون چه ضرورتی دارد؟ -این مسئله تعبیر و تفسیر و به عبارتی هرمنوتیک جزء ذات و سرشت انسان است. امکان ندارد انسان برای لحظه ای هم از حوزة هرمنوتیک خارج شود. ظهور انسان در جهان، هستی را تفسیری کرده است. فقط با نابودی تمام انسان ها است که مسئله هرمنوتیک نیز نابود می شود.  -سؤال: اصالت متن یا سوژه در تفسیر، در عالم وجود دارد یا انسان آن را می سازد؟ آیا موجودات دیگر نمی توانند از عالم تفسیری داشته باشند؟ -این تفسیر در انسان وجود دارد. اینکه جانوران و موجودات دیگر می توانند از عالم تفسیر داشته باشند یا نه در محدودة فهم و درک ما نیست. اما می توانیم از طریق نشانه ها درکی نسبی، نسبت به بعضی جانوران پیدا کنیم. جانوران با نوعی از فهم و درک نسبت به صاحبشان رفتار می کنند. به طور مثال رفتار های فداکارانه و یا وفادارانه سگ نسبت به انسان را می توان مرتبه ای نازل از شعور و همچنین تفسیر دانست. هر موجودی که مرتبه ای از شعور، حتی در نازل ترین وجه آن را دارا باشد، امکان تفسیر دارد. حتی اگر این تفسیر از روی غریزه باشد. تفسیر تنها از طریق منطق صورت نمی گیرد. بلکه احساسات نیز در تفسیر نقشی مهم ایفا می کنند. می دانیم که اکثر تفاسیر انسان ها نیز پایه ای احساسی دارد. تجربه هرمنوتیکی تحقق واقعه ای است که فهم نامیده می شود. هر فهمی تجربه ای هرمنوتیکی از نازل ترین فهم ها تا عالی ترین فهم ها است.  -سؤال: آیا در مورد اصالت مفسر یا متن می توان حکمی قطعی قائل نشد؟  -در تفسیر اصالت یا با مفسر است یا با متن یا تعاملی از هر دو. ما اشیاء را آنچنان تفسیر می کنیم که می بینیم. یعنی نحوة دیدن اشیاء است که مفسر را به تفسیری خاص می رساند. اشیائی در خود و برای خود وجود دارند و انسان نسبت به نوع دیدش به اشیاء، آن ها را تفسیر می کند. انسان ها با نحوه های متفاوت دید از یک شیء واحد تفاسیر متفاوتی از آن ارائه می دهند. حال از کجا معلوم است که نحوة دید ما مطابق با شیء باشد؟ اما در اینکه انسان شیء را مطابق با نحوة دیدش تفسیر می کند شکی وجود ندارد. پس تفسیر ها نقد پذیرند و نه نقد ناپذیر. ملاک تفسیر مفسر از یک شیء باید مشخص شود. اگر ملاک، منحصر به تجربه ها و دانسته های مفسّر باشد، معلوم نیست که این دانسته ها مطابق با واقع بوده و حقیقت شیء را کشف کند. نقد پذیری، سرشتِ هر تفسیری است. تفسیر ها با پذیرش نقد ها کمال و توسعه پیدا می کنند. -سؤال: زمانی که تفاسیر متفاوتی از یک شیء واحد ارائه می شود، می توانیم بپذیریم که تمام تفاسیر از شیء احتمالاً غلط باشد و یا بالعکس، تمام تفاسیر صحیح باشد؟  -بله، در صورتی که تفاسیر درست، همگی لایه هایی مختلف تفسیری یک حقیقت معنایی باشند، همگی در مرتبة خود و سطحی که در آن به تفسیر شیء پرداخته شده درست هستند. به عنوان مثال مقایسه و تفسیری که از نور داریم چیست؟ نور کبریت را نور می دانیم. نور چراغ را نور می دانیم. نور خورشید نیز نور دانسته می شود. ماهیت هر سه نور است. اما نور کبریت و چراغ و خورشید، در مرتبه های مختلفی از هم قرار دارند. اما همگی حقیقتی از نور را ارائه می کنند. اما نور را نماد وجود و هستی می دانیم. وجود در موجودات عیان می شود و موجودات، تجلی مراتب ِ وجودند در ظرفیت هایی که موجودند.تفسیر لایه های متفاوتی دارد. مثلاً در این شعر حافظ: شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد / بندة طلعت آنیم که آنی دارد این بیت را می توان اینگونه تفسیر کرد: زیبا رو آن کسی نیست که موی افشان و کمر باریکی دارد. عاشق آن زیبا رویی هستیم که که حقیقت احدی نیز در او متجلی شده باشد. این تفسیر غلط نیست و خود متن نیز آن را تایید می کند. اما تفاسیر کامل تری نیز می توان از این بیت شعر ارائه داد، که از طریق داشتن اطلاعات برون متنی میسّر خواهد شد. عرفا حلقة ذکری دارند. در این حلقه یک قطب و یک شیخ وجود دارد. قطب مرجعی است که از طریق شیخ دستوراتش را به مریدان ابلاغ می کند. در زمان اجرای مراسم ذکر، قطب و شیخ و مریدان به صورت دایره وار می نشینند. قطب به احوالات درونی مریدان نگاه می کند و به عبارتی آن احوالات را مشاهده می کند (شهود قطب احوالات مریدان را!) و بر اساس آن واژه ای را به عنوان ذکر انتخاب می کند. این واژه مرتب بین مریدان تکرار و به صورت صدایی طنین افکن می شود. حقیقت این ذکر و به عبارتی معنای آن در پس لفظ پنهان است. آن طور که گفته می شود به برکت نَفَسِ شیخ، حقیقتِ ذکر در یکی از مریدان به طور ناگهانی ظاهر می شود. این ظهور حقیقت سبب از خود بی خود شدن مرید مورد نظر شده و به صورت ناخواسته این مرید در مرکز حلقة ذکر قرار می گیرد. زیرا واجد حقیقت معنایی ذکر و اسم مورد نظر شده است. آن حقیقت از طریق او به شیخ و سایر مریدان نیز منتقل می شود و حالت وجد و سماع، حاضران را فرا می گیرد. حافظ در این بیت شعر، منظورش از شاهد می تواند مریدی باشد که حقیقت اسم را مشاهده کرده است. منظور از میان نیز میان داربودن این شاهد در حلقة ذکر است. مو نیز اشاره به عدم کوتاه کردن مو به صورت آئینی در میان عرفا دارد. مشاهده کنندة حقیقت از نظر حافظ آن کسی نیست که موی بلندی دارد و میان دار حلقه ذکر است، بلکه شاهد کسی است که خارج از حلقة ذکر نیز حقیقت در همه زمان ها و مکان ها در او استوار و ظاهر است. این تفسیر نیز مخالف متن نیست. زیرا شواهدی در متن وجود دارد که این تفسیر راتایید می کند. ضمناً مخالف تفسیر اول نیز نیست. ممکن است لایة سومی از تفسیر متن نیز کشف شود و این در صورتی است که مفسر با دامنة دانش بیشتری شعر را مورد تفسیرقرار دهد. همة این تفاسیر از متن هستند، و متن باید وجوه تفسیری را تایید کند. -سؤال: به جای اینکه به دنبال یافتن معیار هائی برای تفسیر درست باشیم، بپذیریم که معانی متعددی از یک متن وجود دارد. و نمی توان به طور قطع هیچکدامشان را تایید و یا رد کرد. زیرا هیچکس نمی تواند به درستی و یا غلط بودن آن ها پی ببرد.  -از کجا معلوم است که چنین باشد؟ زیرا ما علم به افراد دیگر یا همه نداریم. ممکن است مفسری باشد که بتواند تفسیری صحیح از متن ارائه دهد. ما به عالم امکانات اشراف کامل نداریم. پس نمی توانیم حکم قاطع در این مورد بدهیم که امکان ندارد کسی به درستی و یا غلط بودن تفسیری از متن پی ببرد.  -سؤال: آیا ما باید در نهایت به تفسیری که از متنی خاص درست پنداشته می شود تن دهیم؟ -خیر. مفسر باید مبانی تفسیر خود را ارئه دهد. و ما حق داریم این مبانی را از مفسر بخواهیم و تفسیر او را هم مورد نقد قرار دهیم. در اینجا صحبت از قبول و یا رد تفسیری خاص نیست. بلکه با بررسی مبانی تفسیری مفسر و نتایج حاصل از آن، نسبت به درست یا غلط بودن تفسیر بحث کنیم. در همان مبانی نظری که مفسر ارائه می دهد باید نسبت به صحّت و یا غلط بودن تفسیر تحقیق کرد.  اصالت تفسیر با متن است. چون اگر متن را تغییر دهیم، تفسیر نیز تغییر پیدا می کند. در این مورد می توان مثالی زد: حاکمی آب انباری را برای استفاده مردم بنا کرده بود. شخصی که با حاکم خصومت داشت، شعری درباره حاکم با این مضمون سرود: آب انباری بنا نهاده لعنت به بنا و بانی وی / ابلیس اگر خورد ز آبش تا آخر عمر می کند قِی این شعر به گوش حاکم می رسد. و او را به خاطر هجوی که کرده بازخواست می کند. شاعر جهت رفع خطر و خلاصی از شر حاکم شعر را این چنین می خواند: آب انباری بنا نهاده رحمت به بنا و بانی وی / ادریس اگر خورد ز آبش تا آخر عمر رَه کند طی وی می گوید شعری که سرودم در مدح شما بوده است، اگر شعر دیگری سروده اند از آن بی خبرم. به این ترتیب تفسیر حاکم نیز تغییر کرد. زیرا مؤلف متن را تغییر داد. با تغییر متن، تفسیر عوض می شود. پس اصالت در تفسیر با متن است. یعنی قبل از تفسیر باید متن وجود داشته باشد. متن های مختلف تفسیر هایی متفاوت دارند، و از یک متن واحد نیز می توان تفسیر های متفاوتی ارائه کرد اما تفسیر ها نمی توانند دلبخواهی باشند.  -سؤال: می توان برای تفسیر عرصه ای باز قائل شد و نه سهم، که چقدر اصالت با متن است و چقدر با مفسر. بلکه بگوئیم تا زمانی که شیء در عالم هستی وجود دارد، اما انسان ها مفهوم سازی نمی کنند، تفسیری وجود ندارد. با مفهوم سازی انسان ها است که تفسیر صورت می گیرد. پس تا زمانی که چیزی را تفسیر نکرده ایم اصالت با مفسر است. اما همان لحظه که شروع به تفسیر می کنیم اصالت به متن منتقل می شود زیرا اگر متنی یا شیئی وجود نداشته باشد، تفسیری هم نمی تواند تحقق پیدا کند.  -اولاً مفسر وقتی مفسر است که چیزی را تفسیر کند. اگر چیزی، موضوع تفسیر نباشد پس تفسیری هم صورت نمی پذیرد و مفسری هم در کار نیست. باید شیئی وجود داشته باشد تا امکان مفهوم سازی برای تمام انسان ها وجود داشته باشد و تفسیر تحقق پیدا کند. تمام افکاری نیز که در ذهن ما شکل می گیرد، حتی اگر بر اساس تخیلات باشد، بدون اشیاء واقعی و طبیعی تحقق نخواهد داشت. زیرا تخیلات ما گرچه ما به ازائ عین به عین در طبیعت ندارند، اما برگرفته از جنبه های مختلف و جزئیاتی از اجزاء اشیاء و موجودات طبیعی است. مثلاً اژدهای سه سر، وهم و خیال است. اما در عالم واقع اژدها در قالب موجوداتی چون مار های عظیم الجثه و تمساح های غول پیکر، وجود دارد. با انتزاع و ترکیب اجزای موجودات واقعی در تصورات تخیلی، موجودات غیر واقعی می سازیم که البته اجزای آن از واقعیت گرفته شده است.  اصالت با شیء است، زیرا اصل هر شیء بر وجود استوار است و موجود (شیء) به برکت وجود، موجود شده است. هر کسی می تواند بعد از اینکه شیء وجود پیدا کرد، آن را تفسیر می کند. وجود شیء قبل از تفسیر است. و تفسیر علت وجود شیء نیست. شیء مستقل از تفسیر وجود دارد. سؤال این است که، آیا شیء در تفسیر، خودش را نشان می دهد یا نه؟ اگر شیء در تفسیر خودش را نشان ندهد، آن تفسیر می تواند به هر شیء و پدیدة دیگری نیز منطبق شود. شیء باید به تفسیر شکل دهد تا تفسیر با آن مطابقت کند. زیرا این تفسیر نیست که به شیء شکل می دهد. اگر شیء به تفسیر شکل ندهد، تفسیر مستقل از شیء به چه کار آید؟  - سؤال: آیا می توان گفت این بودگی شیء است که در تفسیر نقش دارد و نه چگونگی آن؟ زیرا کیفیت های متفاوت برای اشیاء را انسان ها تعیین می کنند و این ارتباطی با بودگی قطعی شیء ندارد. پس در تفسیر بودگی مهم است و نه کیفیت. - چگونگی آن نیز نقش دارد. مثلاً کیفیت یا ماهیت یک انسان با حیوان متفاوت است. و تفسیر ما از هر کدام نیز به واسطه کیفیت متفاوت آن ها متفاوت خواهد شد. اینکه ما در عالم هستی وجود داریم و اشیاء و موجودات دیگر نیز در عالم هستی وجود دارند، اطلاعی عمومی است و دانشی تخصصی در مورد موجودات به ما نمی دهد. اما وجود، ماهیت های گوناگون دارد. وجود نیروی بالقوه ای است که در موجودات مختلف در مراتب متفاوتی بالفعل شده است. مثلاً در جماد، نبات، حیوان و انسان، به نسبت های متفاوتی بالفعل شده است. بهتر است به جای لفظ نسبت از کلمة مراتب استفاده کنیم. این تقسیم بندی ها حتی اگر ساخته ذهن انسان باشد، پایه و مبنای آن در هر صورت وجود این موجودات بوده است، و بدون وجود آن ها تقسیم بندی ای نیز نمی توانست برای موجودات و انسان صورت گیرد. ما خود نیز از سنخ وجودیم. و جود قابلیتی داشته است که ما توانسته ایم این تقسیم بندی را انجام دهیم. پس اشیاء وجود دارند و انسان کیفیت وجودی آن ها را تفسیر می کند. انسان بر اساس کیفیت وجودی خاصش امکان تفسیر و نامگذاریِ اشیاء را پیدا کرده است. خداوند نیز در قرآن می فرماید: « عَلَّمَ الآدَمَ الاَسماء کلّها» یعنی؛ ما تمام اسامی را به انسان آموختیم. آگاهی به حقایق اشیاء یک چیز است و نام گذاری اشیاء در عالم محسوسات چیز دیگری! اما نام ارتباطی ذاتی با حقیقت اشیاء ندارد و یک حقیقت واحد می تواند اسامی متفاوتی داشته باشد. و این مرتبط با قوة ساخت کلمات در انسان و اطلاق آن به اشیاء است. از طریق کلمات، انسان حقیقت معنایی شیء را تفسیر می کند و نه کلمه ای که به آن اطلاق شده است. انسان کیفیت برتر وجود است و از این لحاظ کیفیت وجودی او متمایز از سایر موجودات است.  - سؤال: آیا کیفیت موجودات در خود آن ها به ذات وجود دارد؟ و یا انسان کیفیات گوناگونی را به اشیاء اطلاق می کند؟ -اگر منظور شما از کیفیات مفاهیم باشد، فقط در ذهن انسان این مفاهیم شکل می گیرد و به اشیاء اطلاق می شود. و این، متفاوت با تفسیر است. مثلاً مفهوم استقامت را به کوه اطلاق می کنند. این مفهوم را انسان بر اساس تجربة واقعی خود به کوه نسبت داده است. در بحث نشانه شناسی نیز گفته می شود نماد ها دلبخواهی نیستند. مثلاً ترازو را با دو کفة متعادل که معیار اندازه گیری اوزان است، نماد عدالت می دانند.  نمی توان چیزی چون گاری را نیز نماد عدالت دانست.گرچه که آن همدو چرخ دارد و در حرکت متعادل است. هر شخصی می تواند عدالت را به گاری نیز اطلاق کند، اما این نظر مقبول نمی افتد. نماد های هنری نیز اینگونه اند. این نماد ها تنها در عالم هنر می توانند واقعیت داشته باشند و بازتاب جهان خارج هستند که به شکل زیبا شناسانه و هنری درآمده است. مفسّر نماد را مورد تفسیر قرار می دهد اما معنای نماد در مثال ترازو، تفسیر او را محدود به حدود معنایی نمادی می کند که در اثر هنری بیان شده است.
جامعه دارای روحی کلی است و تصمیماتی کلی نیز می گیرد. از جمله تصمیم در مورد زبان، سنت، شیوه های تفسیری و شیوة انتخاب. تفسیر ما نیز بسته به شرایط، زمانی، مکانی، افق تاریخی، ایده ها، علاقه ها، خرد و اوهام است. پس تفسیر ما با مجموعة پیچیده ای از عواطف و احساسات و موقعیت های زمانی و مکانی و شرایطی روحی و اجتماعی و تاریخ مندی امان، سر و کار دارد. پیش زمینه های ذهنی مفسر باید نقد شود. و هدف از این کار پیدا کردن راهی به سوی تفسیر صادق تر و مطلوب تری است که بتواند موجب زیست بهینة مادی و معنوی و توسعة دانش انسانی شود.  اشیاء اطراف ما به دو دسته طبیعی و ساختة دست بشر تقسیم می شوند. اشیاء ساخت دست بشر نیز دو دسته هستند. اشیاء تکنولوژیکی ای که برای رفع حوائج انسان ساخته می شوند و اشیاء هنری. اشیاء هنری نیز دودسته اند؛ اشیاء ناب هنری که هیچ هدف انتفاعی از خلق آن ها وجود ندارد. و اشیاء هنری ای که علاوه بر پاسخ گوئی به یک نیاز انتفاعی دارای معیار های زیبا شناختی نیز هستند. هدف تفسیر آثار هنری دریافت معنای متن هنری است. چه این متن هنری، هنر ناب باشد یا هنر های کاربردی، نمی توان قاعدة خدشه ناپذیر بسته ای را در تفسیر آثار هنری ارائه داد. زیرا متن ها متفاوت اند. متن های هنری، متن های تخصصی اند و تفسیر هایشان باید تخصصی باشد. تفسیر آثار موسیقی، نقاشی، معماری، مجسمه سازی، هنر های نمایشی و سایر هنر ها خصوصاً هنر های ادبی، تفسیر هایی تخصصی بر اساس ماهیت و حوزه های مختلف آثار هنری است. روش نقد در هنر های تجسمی با روش نقد در موسیقی یا هنر های ادبی، متفاوت است و به دانش وسیعی نیازمند است. هیچ مفسّر جامع الشرایطی نیز تا کنون پیدا نشده که ادّعا داشته باشد: می تواند در تمامی حوزه های هنر و در مورد تمام آثار هنری نقد و تحلیل و تفسیر تخصصی ارائه کند.
دو سر انگشت بر دو چشم نِه / هیچ بینی از جهان انصاف دِه گر نبینی، این جهان معدوم نیست / عیب جز انگشتِ نفسِ شوم نیست تو جهان را قدر دیده دیده ای کو جهان؟ / سبلت چرا مالیده ای عالم ار هجده هزار است و فزون / هر نظر را نیست این هجده زبون  (مولانا جلال الدین محمد بلخی)
علیرضا نوروزی طلب، دکترای پژوهش هنر، استادیار گروه مطالعات عالی هنر دانشگاه تهران 
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/P8WEMU5

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir