زنجان
← همه اخبار

نکاتی چند در باب پژوهش / نویسنده: محسن کرمی
۹ دی ۱۳۹۳کد خبر: 33261۲
در مقالهی کوتاهی که از پی می آید، به چهار نکتهی، به ذعمِ نگارنده، مهمّ و بنیادین در وادیِ تحقیق و پژوهش اشاره می رود. نکاتی که، علیرغمِ اهمّیّت و قدروقیمت و شأنواعتبارِ ویژهای که در تحقیق دارند، در بسیاری از مواقع و مواضع، بدانها التفاتِ چندانی نمی شود و، لاجرم و لابُدّ، چنین تحقیق ها و نوشتههایی ارزشِ علمیِ درخوری نخواهند داشت و کسی را از آنان سودی نرسد.
1- تقدّمِ تعلیم بر تألیف
تألیف، به معنایِ دقیقِ آن، یعنی چیزی نو و بدیع عرضه کردن. به دیگرسخن، آن کس که، در عرصههای علمی، دست به قلم میبَرَد، تلویحاً، مدّعی است که سخنی تازه برایِ گفتن دارد. حال، این سخن میتواند در مقامِ گزارش و تبیینِ رأی و نظریّهای برآید، ممکن است در مقامِ شرح و تحلیل باشد، میتواند در ساحتِ نقد و ارزیابی کاری صورت دهد، و یا اینکه تئوری یا نظری تازه عرضه کند. امّا پیش از اینکه فرد، در هر یک از این چهار مقام و ساحت، دست به کارِ تألیف شود، باید ابتداء پیشنهی تحقیق در بابِ موضوعِ مورد نظر را بشناسد. به عبارت دیگر، تعلیم مقدّم بر تألیف است. فیالمثل، تا کسی تمامیِ تلاشهایِ صورتگرفته در جهتِ یافتنِ تعریفی برای هنر را از نظر نگذراند، و نقاط قوّت و ضعفِ هر کدام از تعاریف را نشناسد، و دلیلِ ناکامیِ تلاشهای ناموفّق را بازنیابد، هرگز نخواهد توانست دست در کارِ تألیف و آفرینشی جدید کُنَد و از این معرکه سربلند بیرون آید. ما، در اکثرِ مواضع و موقعیّتهای زندگیِ عملی، از این رویّه تبعیّت میکنیم- مثلاً کودکانمان را به مدرسه و دانشگاه میفرستیم تا با دانشی که در طولِ قرنها پدرانمان بر هم انباشتهاند آشنا شوند و، آنگاه، اگر میتوانند ذرّهای بر آن بیفزایند - امّا، معالأسف، در امورِ نظری، و به ویژه در وادیِ تحقیق و پژوهشهای نظری، از این اصلِ مهمّ و خطیر غفلت و تغافل میورزیم. اینکه آمارِ تحقیقات و پژوهشها و تألیفاتِ ما در کشور رقمِ بالایی را نشان میدهد، امّا، در نهایت، پیشرفتِ چشمگیری در عرصهی علوم نظری دیده نمیشود، بیش از همه، معلولِ همین غفلت و تغافل از اصلِ ”تقدّمِ تعلیم بر تألیف“ است؛ چرا که وقتی فردی از کارها و تلاشهای صورتگرفته در گذشته بیاطّلاع است، اوّلاً، دانشِ چندانی در بابِ موضوعِ موردِ نظر ندارد، و ثانیاً، به فرض هم که از حِدّتِ ذهن و قدرتِ تفکّر برخوردار باشد، نهایتاً ممکن است، به قولِ فرانسویها، گاری را از نو اختراع کند!
از این گذشته، آفتِ دیگری که گریبانگیرِ فردی میشود که قبلاً با کارهای انجامشده در بابِ یک موضوع آشنا نیست و، با این حال، به سراغِ تحقیق و تألیف در موردِ آن موضوع میرود این است چنین شخصی ممکن است نظریّات و دیدگاههایی را به کار بندد و پیش فرضهایی را اساسِ کارش قرار دهد که چندی پیشتر توسّطِ متخّصصانِ همان رشته ردّ شده باشد یا ضعفِ ادلّهاش آشکار شده باشد، یا اینکه بیخبر باشد از نظرات و آرائی که میتوانند در جهتِ پیشبردِ کارش مؤثّر واقع شوند.
و دیگر اینکه وقتی من خبر ندارم که در بابِ کدام موضوعات کارهای قویّ و خوبی صورت گرفته، به احتمالِ قریب به یقین، به تکرارِ آنها میپردازم. و تألیفات و تحقیقاتِ تکراری با نتایجِ تکراری، که در کشور فراواناند، معلولِ همین معضلاند.
2- پرهیز از اصطلاحزدگی یا علمفروشی
نکتهی دوّم، پرهیز از معضلی است که از آن به اصطلاحزدگی یا علمفروشی تعبیر میکنم، و از این قرار است که در بسیاری از نوشتهها میبینیم که اصطلاحات و تعبیراتِ بسیاری به کار میروند، بدون اینکه نویسندهی آن مطالبْ اطّلاعِ دقیق و درستی از معنا و مفهومِ این اصطلاحات داشته باشد. و آن گاه که در این گونه متون دقیق میشوی، دستگیرَت میشود که نویسنده، با درد و دریغِ بسیار، برای پوشاندنِ ضعفهایِ علمی خود، به بمبارانِ مخاطب با کلمات و واژههایی دهان پُر کُن و پر طمطراق دست مییازد. این علم فروشیِ بی وجهْ این روزها چنان رایج شده که برخی، ساده دلانه، اصلاً آن را شرطِ لازمِ عالم بودن و اندیشمند نُمودن گرفتهاند و، صرفاً برایِ رعایتِ یک اصلِ آکادمیک، میکوشند عجیب و پیچیده و لفّاظانه بگویند و بنویسند. و بدتر از این، زمانی است که فردْ اصطلاح را در معنایی غلط به کار میبرد و تبیین و تفسیرهای عجیب و غریبی، در توضیحِ آن اصطلاح، میآورد و سخنانش را بر همان تعاریفِ غلط بناء میکند. برای نمونه، به چند اصطلاح و ترمِ مهمّ و اساسی اشاره میکنم که، به صورتِ فلّهای و بیحساب و کتاب، استفاده میشود، در حالی که، در اکثرِ موارد، شخص اصلاً آشناییِ درستی با این تعابیر، و حدود و ثغور، گستره و ژرفا، و معنا و مفهومِ هر کدام از آنها ندارد، و نمیداند که هر کدام از این اصطلاحات و مفاهیمِ پَسِ پشتشان چه حجمِ عظیمی از تحقیقات و تدقیقاتِ بشر را در طولِ تاریخ به خود اختصاص دادهاند و اکنون گنجینهها و کلید واژههایی هستند که باید در استفاده از آنها نهایتِ دقّت و ظرافت به خرج رود: تجدّد (مدرنیته)، تجدّدگرایی (مدرنیسم)، متجدّدسازی (مدرنیزاسیون)، سنّت و سنّتگرایی، پساتجدّد (پستمدرنیته(، پساتجدّدگرایی )پستمدرنیسم )، لیبرالیسم، دنیویاندیشی، جهانیشدن/جهانیسازی، ذات و ذاتگرایی، نظریّهی مؤلّف، نظریّهی مرگِ مؤلّف، هرمنیوتیک، پدیدارشناسی، عرفان، ایمان، زیبایی، زشتی، مابعدالطّبیعه یا متافیزیک، حقیقت، علّت، دلیل، استدلال، برهان.
تعیینِ حوزهی فعّالیّت
شاید مهمّترین دستاوردِ جدّوجهدهایِ ارسطو، فیلسوفِ یونانی، آن باشد که علوم و معارفِ بشری را نظم و سازمان بخشید. وی اوّلین کسی بود که به فراست دریافت که برایِ حصولِ نتیجهی مطلوب در تحقیقات و تألیفاتِ علمی باید تقسیمبندیهای علوم و دانشها را، به دقّت، مراعات کرد و قدر نِهاد. بسیاری از فیلسوفانِ علم یکی از مهمّترین تلاشهای ارسطو در نظمبخشی به فعّالیّتهای علمی را تفکیکِ مشهوری دانستهاند که او در علوم و معارفِ بشری قائل شد. ارسطو علوم را از سه حیث تقسیمبندی کرد؛ تقسیمبندیای که در روزگارِ ما هم، علیرغمِ جرحوتعدیلها و ظهورِ نظریّاتِ رقیب، هنوز کارکِرد و فایدهمندیِ بسیار دارد. بر اساسِ نظرِ ارسطو، سه امر باعث میشود که علوم از هم تفکیک شوند:
1-3- یا تفاوتِ آنها در روشِ مطالعه است،
2-3- یا تفاوتی در موضوعِ موردِ مطالعه وجود دارد،
3-3- و یا در غایت و هدف با یکدیگر متفاوتاند.
به عبارت دیگر، وجودِ تفاوت در، حدّاقلّ، یکی از این سه حوزه نشاندهندهی آن است که با دو علمِ متفاوت مواجهایم. به عنوانِ مثال، زیستشناسی با فلسفهی طبیعت در روش با یکدیگر متفاوتاند: در علمِ زیستشناسی با روشِ تجربی به مطالعهی موجوداتِ زنده میپردازیم، ولی در فلسفهی طبیعت با روشِ عقلی در بابِ محیطِ زیست و موجوداتِ زنده به مطالعه مشغول میشویم؛ فلسفهی هنر و فلسفهی ذهن، هر دو، با روشِ عقلی به پیش میروند، امّا موضوعِ موردِ بررسیشان متفاوت است: در یکی با روشِ عقلی به بررسیِ هنر توانیم پرداخت و در دیگری به روشِ عقلی ویژگیهایِ ذهنِ انسان موردِ مطالعه قرار تواند گرفت؛ و در نهایت، از یک سو، در زیباییشناسی، هنرمندِ نقّاش و پیکرهتراش، به بررسیِ آناتومیِ بدنِ انسان میپردازد و میکوشد آن را به روشِ تجربی بیازماید و بشناسد، به هدفِ برساختنِ نقّاشی و مجسّمهای هرچهزیباتر، و از دیگرسو، همین آناتومیِ بدنِ انسان، در علمِ پزشکی، موضوعِ مطالعه و تحقیق است، تا بتوان با شناختِ بیشترِ آن به بهبودِ سلامتِ جسمیِ انسان یاری رسانْد. در مثالهایِ یادشده هر دو علمِ مذکور فقط در یکی از سه امر با یکدیگر اختلاف دارند؛ امّا ممکن است که علمی با علمِ دیگر در دو امر (روش و موضوع، یا روش و غایت، یا موضوع و غایت) متفاوت باشد، یا اینکه دو علم حتّا در هر سهی این امور (روش و موضوع و غایت) با یکدیگر دارایِ اختلاف باشند.
به نظر میرسد که، بدونِ این تفکیکها و اشتقاقِ شقوقها در علوم، انسان هرگز به چنین شناختِ عظیمی که امروز نسبت به جهانِ طبیعت دارد نمیرسید. حتّا گمانهزنیها و استشمامهایی که در بابِ ورایِ عالمِ طبیعت، در طولِ این دو هزار و اندی سال، صورت گرفته را نیز میتوان وامدارِ این تقسیمبندیِ علوم و معارف، و نظم و انضباطِ علمیای دانست که ارسطو پایهگذارِ آن بوده است.
از بازگوییِ این نکته بر آنم تا به این نکته برسم که میباید در تحقیق و پژوهش در وادیِ هنر نیز این تقسیمبندیها را در مدّ نظر قرار داد. یعنی مباحثِ تاریخی را میبایست به حیطهی تاریخ وانهاد و، تنها، روشِ تاریخی را در آن به کار بست؛ برایِ پاسخ به پرسشهای فلسفی از روش عقلی و فلسفی سود جُست؛ و مسائلِ تجربی را با روشِ تجربی پِی گرفت. به عبارت دیگر، در ابتدایِ پرداختن به هر مسأله، پیش از هر کارِ دیگری، باید بفهمیم که آن مسأله در حیطهی کدام علم جای میگیرد. به عنوان مثال، اگر مسأله این است که ”اوّلین آثارِ هنری در کدام منطقهی جهان بهوجود آمدهاند؟“ باید روشِ تاریخی را برگزید، چرا که موضوعی تاریخی در میان است. امّا در بسیاری از موارد هم به یک مسأله میتوان از زوایایِ چند علم نگریست و، در این مواقِع و مواضِع، دقّتِ بیشتری لازم است. مثلاً، به این مسأله که ”ریشههای شکلگیریِ جنبشِ دادائیسم کدام اند“ میتوان هم از منظرِ روانشناسی نگریست، هم جامعهشناسی، و هم تاریخِ هنر؛ امّا بحث بر سرِ آن است که پِیجویِ پاسخِ این سؤال و پرسشهایی از این دست باید این منظرهای مختلف را با هم خلط نکند، تا پاسخهایش ارزشِ علمی داشته باشند و، از این رو، شاید آنی به حقیقت رهنُمون شوند.
4- دوری از پیشداوری
از ابتدایِ طلوعِ تاریخِ علم، عالمانِ اخلاق و معرفتشناسان فضائلی را برشمردهاند و رهروانِ وادیِ علم را به تخلّق بدانها فراخواندهاند؛ فضائلی که در نبودشان رذائلی در ذهن و ضمیرِ آدمی راسخ میشوند که با حقیقتجویی و نیلِ به حقیقت سرِ ناسازگاری دارند. شاید تا پیش از تلاشهای روانشناسان و فیلسوفانِ علم در این باب، میشد سخنِ کسانی را که وجودِ این فضائل در ذهن و روانِ عالِم و محقّق را بیتأثیر بر نتایجِ دستاوردهایش میدانستند پذیرفت و زمزمه کرد که ای کاش همهی پژوهندگانِ علم، جملگی، متخلّق به اخلاقِ علمی و بهدور از رذائلِ مبتلابهِ ذهن باشند، امّا حال که به خوبی نشان داده شده است که چگونه وجودِ رذائلِ اخلاقیای همچون پیشداوری، خوشیفتگی، تعصّب، جزم و جمود، خرافهپرستی، نامداراییِ عقیدتی، و سیاهوسفید دیدنِ افراد، میتوانند آدمی را فرسنگها از حقیقت دور کنند، این سخنها به گزافه میماند. در این میان، کسانی پیشداوری را مُهلِکتر و فراگیرتر از سایرین دانستهاند، که بدان اشارتی میشود.
پیشداوری چیست؟ هر گاه آدمی در ابتدایِ مواجِهه با هر مسأله و سؤالی، پیش از بررسی و واکاویِ آن، و قبل از شنیدنِ سخنانِ موافقان و مخالفان، و مداقّه در بابِ قوّت و ضعفِ ادلّه، قضاوتی مثبت یا منفی (فرقی نمیکند) در موردِ آن مسأله و سؤال در ذهن داشته باشد، دچارِ پیشداوری است. البتّه، ممکن است گفته شود که وجودِ پیشداوری در ذهن، لزوماً، به دخالتدادنِ آن در کارِ علمی منجر نمیشود؛ که آنگاه باید در پاسخ گفت که روانشناسی و فلسفهی علم نشان دادهاند که این امر، تقریباً، مُحال است. البتّه، اگر کسی بتواند این پیشداوریِ خود را در کارِ علمیاش دخالت ندهد، خوب است؛ امّا، به گفتهی روانشناسان، این فرد همان است که از پیشداوری رهیده. بنابراین، راهی جز دوری جُستن از پیشداوری وجود ندارد. یعنی نمیتوان هم پیشداوریها را در ذهن داشت و هم در کارِ علمی خود، به کلّی، از آنها برکنار ماند.
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/JCCCSL9
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir