زنجان
← همه اخبار
مشک

مشک

۲۸ آذر ۱۳۹۰کد خبر: 30877۱

مهدی زارعی

چه جوری می تونه آخِه نباشه دل ، نِگرو نِش ؟
سه تا بچّه ها شُ کُشتَه ن ، اینه آخرین جَوو نِش
ولی اون ماهِ قبیلَه س ، نمی شِه شب شِه ، نباشه
مگر اون موقع که دیگه نباشه نام و نشو نِش
اگه که لشگرِ اَبرا بیان و ماهُ بگیرن
بعد از اون تیره و تاره ، تا همیشه آسمونش
امّا این بچّه ها تشنَه ن ، یه نفر باید بُلَنْ شِه
یکی که زخمِ نشستن ، رسیده به اُستخونش
چه جوری می تونه پنهون بِشِه از نگاهِ زن ها
وقتی که قبیله : خیمه باشه ، دستِ او : ستونش ؟!
تازه وقتی صورتِش رُ می پوشونه ، بچّه ها، باز
خیلی زود می شْناسن اونُ از چشای مهربو نش

یادِش اومد اون شبی که مادرِش یکی دو جمله ….
ولی بغض و گریه دیگه اومد و نداد اَمونش :
(( گُلِ نو بهارِ عمرم ، پسرم ! خدا نگهدار !
دیگه مادرِت می دونه رسیده فصلِ خزونش
می دونی چه حسّی دارم ؟ حسِّ اون پرنده ای که
یه نفر بیاد و آتیش بزنه به آشیونش …))
( به خودِش اومد که ظُهره ) مثل " شیر " ی که می غُرّه
رفت و زد به قلب دشمن ، به" شُغالا " ی زبونش

حالا اون کنارِ نَهره ، می شینه پُر کُنه مَشکُ
( بچّه ها تشنه ی آ بَنْ ، شغالا تشنه ی خونش )
مشک‏ٌپر کرده و می خواد که یه جرعه هم بنوشه
ولی نه ! ریخته اون آبُ هنوزم خشکه زبونش
یادِ بچّه های تشنه ، شونه های اونُ لرزوند
شونه هایی که زمونه نتونِس بِده تکونش
پا می شه ، تشنه ی تشنه ، می زنه به قلبِ لشگر
ولی اون مونده و مَشکِش ، دشمن و تیر و کمونش …

دو تا دستِ خونی حالا ، یه طرف افتاده و اون
واسه ی رسوندنِ آب ، با تمومیِ تَوونش –
به دهن گرفته مشکُ ، می کِشه به روی خاکا
( ولی فاییده نداره دیگه این کِشون کِشونش )
بَدَنِش ، مثل یه چِشمِش ، پُر شده از تیر و نیزه
ولی باز چِشِش به مَشکه ، با نگاهِ خونْ چکونش
کی دیده که ماه با پاهاش تیرُ از چِشِش دَراره ؟!
کی دیده که ماهُ از پشت بزنند و واژگونش –
کُنَن و بِرَن با خنده همه جا جار بِزنَن که
هر کی که (( ما )) رُ نبینه ، مرگشُ می دیم نشونش ؟!

حالا اُفتاده رو خاکا ، دهنِش خونی و خاکی
به دهن گرفته مَشکُ ، به لبش رسیده جونش

آرشیو اشعار>>>

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/KWAZ48E

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir