زنجان
← همه اخبار
مدرنیته از دیدگاه پست مدرن / نویسنده: دکتر محمد مددپور

مدرنیته از دیدگاه پست مدرن / نویسنده: دکتر محمد مددپور

۹ تیر ۱۳۹۳کد خبر: 32819۲

برخی بر این باورند که مدرنیسم یعنی مذهب اصالت امر مدرن و نو. اما این نو، هر نویی نیست. چیزهای تازه و نو در جهان زیاد هستند، اما امر مدرن بار مفهومی خاصی دارد که خود این مفهوم نیز تازه و نو است. مدرنیسم مذهب اصالت امر نو با یک وجهه نظر خاصی است.

بعضی گفته‌اند نو نفسانی، اما لزوماً هر تازه‌ای، نفسانی نیست و ممکن است خیلی چیزها ابداع شود که متعالی، معنوی و قدسی هم باشد. اما یک مفهوم دیگر هم هست که می‌شود گفت روح و بنیاد مدرنیسم است و آن مدرنیته است. مدرنیته یک حالت، تفکر و اندیشه است که در متن جهان رسوخ می‌کند و ریشه مدرنیسم است. در سرزمینی که مدرنیته ریشه ندوانیده باشد، مدرنیسم هم غیر زیربنایی و سطحی خواهد بود. کشورهایی که در دنیای مدرن برتر هستند، اول در تجربه مدرنیته موفق و پیشگام بوده‌اند. تحولات اقتصادی، اکتشافات جغرافیایی، حمل و نقل، ارتباطات، پدیده‌های مدرن ماشینی و شبکه‌های اطلاع‌رسانی نتیجه مدرنیته است. محصول مدرنیته، مدرنیسم است و اگر تجربه مدرنیته در یک جامعه وجود نداشته باشد مدرنیسم همیشه به صورت یک سایه بر فراز آن جامعه پهن می‌شود و هیچ وقت به صورت ریشه‌ای و ارگانیک در نمی‌آید و بیشتر تبدیل به یک چیز مصرفی می‌شود. چیزی که در کشورهای موسوم به جهان سوم اتفاق می‌افتد. کشور ما نیز بیشتر از آنکه دارای تجربه مدرنیته باشد، مدرنیسم را تجربه کرده است. حدود 40 ـ 30 سال پیش اولین محصولات مدرن به ایران وارد شدند. سلاح‌های آتشین، تابلوهای نقاشی، برخی آثار مکتوب، نظام جمعی اروپایی نو، همه برای اولین بار در عصر صفوی وارد شدند و ما در همین عصر در اولین جنگ تقریباً نیمه مدرن وارد شدیم. جنگ چالدران، اولین جنگی بود که ایرانیان در برابر سلاح‌های آتشین قرار گرفتند و شوک اولیه‌ای به ایرانیان وارد شد. آن زمان احساس کردند باید جنگ‌افزارهای مدرن داشته باشند و اگر توپ و تفنگ نداشته باشند، در جنگ موفق نخواهند شد. همین طور در استفاده از نقاشی و نقشه‌کشی جغرافیا، به جای عکاسان، این نقشه‌کش‌ها و مهندسان بودند که تصاویر را می‌کشیدند و محیط‌های جغرافیایی را تصویر می‌کردند و به صورت مجموعه‌هایی برای پیشرفت سپاه و موضع گرفتن استفاده می‌کردند. از این نظر بود که اولین کارمندان خارجی که در ایران استخدام شدند یا نظامی بودند که طریقه ریختن توپ و ساختن اسلحه را آموزش دادند یا نقاش بودند مثل برادران شرلی و جان وست هلندی. این گروه اولین خارجیانی بودند که در نظام سنتی ایران به کار گرفته شدند. سپس به تدریج این قطار مدرن در دوره نادری، دوره زندیه و دوره قاجاریه بیشتر به سراغ ما آمد. در دومین شکست بزرگ ایران در مقابل ارتش مدرن روسیه شوک بزرگی وارد شد و سرعت ورود محصولات مدرن را تشدید کرد. نظام آموزشی دانشگاه، محصولات مدرن، کارخانجات مدرن، امتیازهای معطوف به اقتصاد ایران مثل امتیاز تنباکو، امتیاز نفت و امتیاز راه آهن، تحت تأثیر ورود این قطار شکل گرفت. به هر حال مدرنیسم به صورت قطاری وارد شد اما این قطار محصول مدرنیته بود، خود مدرنیته نبود. مدرنیته با 200 سال تأخیر اولین بار در شعر شاعران و کتاب‌های بعضی فلاسفه حضور یافت. شاعرانی که تجربه مدرنیته دارند، نویسندگانی که مدرنیته را تجربه کرده‌اند، به طور ریشه‌ای با مدرنیسم برخورد می‌کنند تا مدرنیسم را به صورت ریشه‌ای وارد جامعه کنند نه به صورت شرطی و اکتسابی. در ایران ابتدا با مدرنیسم روبه‌رو هستیم و سپس با مدرنیته. اول، محصولات مدرنیته و بعد مدرنیته، اما در سرزمین‌هایی که مدرنیسم از آنجا نشأت گرفته اول مدرنیته شکل گرفته است. مدرنیته امری درونی، باطنی و فکری است و ریشه در اندیشه و تفکر دارد. ابتدا باید مدرنیته ظهور پیدا کند. ظهور این پیشرفت‌های تکنولوژیکی موجود در دنیا، بدون تجربه مدرنیته و بدون نگاه خاصی که متفکران غربی به جهان داشتند، ممکن نبود. اگر انقلاب فکری در قرن 17 ایجاد نمی‌شد، تکنولوژی نیز به وجود نمی‌آمد. تحت تأثیر این انقلاب، انسان نگاه تفکرگونه‌ای به طبیعت پیدا کرد. بعدها نظام تمدنی عظیمی به وجود آمد که نام تکنولوژی به خودش گرفت. هنرش را نیز تکنولوژیک می‌خوانند. امروز کدام هنر می‌تواند با هنر عظیم سینما رقابت کند. عظمت و قدرت فراگیر سینما فوق‌العاده است و از هر نظر نگاه کنیم، هنر تکنولوژیک جهان را اشغال کرده است. هر چیزی که «ایسم» به خود می‌گیرد اندیشه است. بعضی گفته‌اند باور مدرنیسم، مذهب اصالت امر مدرن نفسانی است. مدرنیته تجربه خاصی است که انسان غربی تحت تأثیر آن نگاه خاصی به عالم دارد و در گذر زمان تحولاتی پیدا کرده و به شکل محصولاتی از دکارت تا هگل در فلسفه بروز کرده است. البته برخی، دوران مدرنیته را به کلاسیک و مدرن تقسیم می‌کنند. از قرن 15 تا 18 را دوران کلاسیک می‌گویند. برخی نیز به پیش کلاسیک، کلاسیک و مدرن و پست مدرن تقسیم می‌کنند. دوران پیش از کلاسیک مربوط است به دوران رنسانس تا قرن 15 و 16؛ و قرن 17 و 18 قرن عقل و خرد است، عصر روشنگری. نیمه اول قرن 19 پایان مدرنیته و شروع پست مدرنیته است. در این دوران، نقد مدرنیته و بحران‌هایی که در دوره مدرنیته بروز می‌کند، آغاز می‌شود. چند اندیشمند در این زمینه پیشتاز هستند. «مارکس» در زمینه سیاست، «نیچه» در زمینه فلسفه و اخلاق و «کی‌یر» فیلسوف دانمارکی در زمینه دین مسیحی می‌نویسد. این 3 نفر وضع چهار پنج قرن گذشته را نقد می‌کنند و معتقدند که دوره قبلی به انحراف رسیده است. برخی معتقدند این وضع، وضع تکاملی بوده که باید نهایتاً به وضع جدیدی منتهی شود. اقتصاد باید متعادل شود و نظام اقتصادی عادلانه‌ای به وجود بیاید که مارکس در رأس آن است و پس از مارکس، نیچه با نقد شدید هگل و بنیان‌گذاری فلسفه زندگی فردگرایانه این راه را می‌گشاید. تا آن زمان فلاسفه جامعه را به صورت کلی نگاه می‌کردند، اما نیچه معتقد است که این خطاست و باید هر فرد را مورد مطالعه قرار داد. نیچه با این نگرش به نظریه «ابرمرد»، سوپرمن و انسان برتر می‌رسد. وی معتقد است انسان‌ها نابرابر و متفاوتند. او به دنبال انسان‌های برتر است. انسانی با اخلاق عالی، برتر و شجاع. کی‌یر نیز از دین کلیسایی که دوران خودش را سپری کرده و هیچ رونقی نداشت، به جز یک عده انسان‌های ضعیف و منفعل، دیگر متفکر بزرگی در دامن کلیسا پرورش داده نمی‌شد انتقاد می‌کند؛ وی مدعی است تنها آدم‌های متوسطی که در اختیار نظام بورژوازی بودند و نظام سرمایه‌داری را توجیه می‌کردند، بنیان‌گذاران دوره پس از مدرن هستند، لذا با این نگرش نقد بنیادی دوران مدرنیسم و مدرنیته آغاز می‌کنند. این سه جریان نتیجه بحران‌هایی هستند که در تمدن غربی اتفاق افتاده‌اند. فقر اکثریت، بهانه انتقادات مارکس شد تا انتقاد اقتصادی کند. بی‌دینی و عدم تعهد انسان‌ها موجب شد «کی‌یر» به طرح مسایل خودش بپردازد. پست و نازل شدن همه چیز و پرداختن به مواردی که اعتقاد چندانی به آنها نداشت، اما آن را می‌پرستید و سرانجام ارزش‌های بی‌ارزش، مایه تحرک اندیشه نیچه در نقد مدرنیسم شد. با این مقدمه آیا مسأله پست مدرن، نقطه مقابل مدرنیسم است؟ آیا پست مدرن می‌خواهد از مدرنیته بگذرد و به جهان دیگری وارد شود؟  ماهیت مدرنیته چه بوده است که حالا پست مدرنیته آن را نقد کرده است. آنچه در جامعه ما به درستی طرح و بیان نمی‌شود، همین تفکیک‌هاست. پست مدرنیته چیزی جز ادامه مدرنیته نیست. جوهر مدرنیته چیزی است که همواره بود و تا وقتی که مدرنیته هست خواهد بود: نیهیلیسم. نیست‌انگاری یعنی نیست انگاشتن هر امر متعالی و ماورایی. نیهیلیست جز نفس خودش چیزی را در جهان نمی‌بیند، مگر به صورت سایه. اگر در مورد خدا صحبت می‌کند، خدا را سایه‌ای می‌داند و طبیعت را انعکاس ذهن انسان. طبیعت، خدا و انسان در تفکر نیهیلیسم بر بنیاد نفس شکل می‌گیرد. نفس اخلاقی یک چیز است و نفس فلسفی چیز دیگر. نفس فلسفی حقیقتی است شبیه به خدا که همه عالم تحت سایه او قرار می‌گیرند. این با خصائل اخلاقی فرق می‌کند. نفس اخلاقی، کنش‌های نفسانی نفس استعلایی شبه متعالی، در حد خدا و در حد مفاهیم ماورایی عرف شده است. این نفس می‌خواهد جهان را تحت سیطره خودش درآورد، این می‌شود نیست‌انگار.  قبلاً نیست‌انگاری‌های دیگری داشته‌ایم، مثلاً یونان دچار نیست‌انگاری شده بود، حقیقت وجود را فراموش کرده بودند، به معنای دیگر آن امر قدسی ادیان به چیزی مستقل از خودش معتقد بود، او خدایان تابعی از نظام جهانی و نظام کیهانی می‌دانست. در این حالت جهان اصالت داشت، اما بشر در دوران جدید به جایی می‌رسد که به جای «کاس مس»، نفس استعلایی خود را مبنا قرار می‌دهد. تجربه مدرنیته این است که اگر روزی احساس کردید که جز خودتان در جهان چیزی نیست و همه چیز سایه شماست، نیست انگاری را تجربه کرده‌اید. این یعنی تجربه مدرنیته، اما زمانی که این احساس به شما دست نداد و احساس کردید که احساس قاهره‌ای فوق شما هست، نیست‌انگار مطلق نیستید. نیست‌انگاری ممکن است به صورت تعدد خدایان وجود داشته باشد. نیست‌انگاری اصلی شرقی‌ها تعدد خدایان بود. آب، باران، مهر، کینه،‌ قهر و آشتی خدایان آن دوران بودند. در آن زمان، هندوها نزدیک به 800 ـ 700 هزار خدا داشتند. این امر، یک نوع نیست‌انگاری اما از نوع تعدد خدایان است. نیست‌انگاری یک مرحله جلوتر، خدایان را قوه برتر نمی‌داند بلکه در این نگرش، طبیعت و جهان مبنا است. اما در عصر مدرن انسان خودش را قوه برتر و قاهر می‌داند که همه جهان سایه «من» است. من نفسانی، «سوبژه» است، به همین دلیل، گفتم که مدرنیته، بنیادش «سوبژکتیویته» است. در واقع من فاعل‌ام و جهان مفعول. اگر یک روزی تصور کردم که من مبدأ جهان هستم و جهان، سایه، آن وقت نیست‌انگار شده‌ام. پس نیهیلیسم و سوبژکتیویته از لوازم و شروط لازم و کافی برای تحقق مدرنیته هستند. به معنای اصیل و ریشه‌ای کلمه نمی‌توان متجدد بود. تجددمآبی مسأله دیگری است. پذیرش مدرنیسم به صورت انفعالی یا «تجددمآبی» چیزی است که بیشتر با آن روبه‌رو بوده‌ایم . اینها بدان معنا نیست که ما مدرنیته را تجربه کرده‌ایم. مدرن شدن در ضمن مسأله‌ای بسیار خطرناک و اساسی و تمدن ساز است. با مدرنیسم و با کپی کاری نمی‌توان تمدن ساخت مگر اینکه ما آن قدر تجربه کنیم، بیازماییم، تا بالاخره وارد حلقه مدرنیته شویم. الان چینی‌ها، ژاپنی‌ها و کشورهای آسیای جنوب شرقی از مرحله کپی‌کاری و تجربه صوری مدرنیته به سرعت خارج می‌شوند. مدرن می‌شوند و به مرحله زایش مدرنیته می‌رسند. آنها به سرعت در خط مدرنیته افتاده‌اند. تجربه مدرنیته به سراغ آنها آمده است. البته آنها ابتدا با مدرنیسم شروع کردند، آن هم با ممارست و جانفشانی. تجربه مدرنیته نیاز به جانفشانی دارد. همانگونه که تدین سخت است، شاید تجدد چه بسا سخت‌تر باشد. اگر تصور کنیم که به راحتی می‌توان تجدد را کسب کرد، اشتباه است. فرنگی مآبی راحت است. می‌شود با یک دست لباس و با آرایش کردن، فرنگی شد، اما نمی‌شود متجدد شد. همان طور که با نماز خواندن و یا چند عمل اخلاقی انجام دادن، کسی متدین نمی‌شود. ایمان امر خطرناک و دشواری است. لذا برخی از فلاسفه گفته‌اند ایمان،افسون است. اعتقاد به وجود حقیقی ماورا‌ی‌شان و ناظر بر رفتار او، مشکل است. در این صورت، در نتیجه‌ی قشری‌گری و شرعی‌گری، همان طور که فرنگی مآبی داریم، دین مآبی هم داریم. فرد می‌تواند خودش را به صورت شرعی دین‌گرا نشان دهد. در مقابل می‌توان کراوات و پاپیون بست، لباس فرنگی پوشید و انگلیسی و آلمانی صحبت کرد، از فرهنگ‌ها چیزهایی گرفت و گفت من متجدد هستم. کار مدرنیته به این سادگی نیست. حتی مدرنیسم دقیق با مدرن‌گرایی صوری هم متفاوت است. اگر ژاپنی‌ها، چینی‌ها و برخی کشورهای آسیایی به تجربه مدرنیته توفیق یافتند، اول از مدرنیسم و فرنگی مآبی شروع کردند. اکثریت آنها به نوعی مدرنیسم عمیق‌تر راه یافتند و نهایتاً عده زیادی از اینها نیز مدرنیته را تجربه کرده و غربی شدند. غرب زده به معنای اصیل کلمه نه غرب مآب. گام به گام جلو رفتند تا به مبدأ سیال تکنولوژی تبدیل شدند. البته در این بین چند کشور آمریکا، فرانسه، آلمان، انگلیس مدرن‌تر بوده‌اند و مدرنیته را تا نهایت تجربه کرده‌اند.  نیچه، مارکس و کی‌یرکگارد، نهضت روشنگری را در این کشورها راه‌اندازی کردند. البته دوره اینها سپری شده، اما تجربه مدرنیته هنوز سپری نشده است. هگل در قرن 19 ادعا می‌کرد دوران هنر و علم سپری شده و دوران فلسفه است و مردم به چیزی که از طریق فلسفه مطرح شده باشد، گوش می‌کنند. علم هم در واقع فرزند فلسفه است. این دو متفاوت نیستند. امروز با متدین‌هایی روبه‌رو هستیم که می‌گویند مردم دین را باید از طریق هنر باور کنند یا از طریق فلسفه بعضی معلمان دینی به این نتیجه رسیده‌اند که از طریق فیزیک بهتر می‌توانند از خدا صحبت کنند تا از راه تعلیمات دینی، چون احساس می‌کنند از زبان محض دینی نمی‌توان تبلیغات کرد. از راه‌های غیرمستقیم مثل هنر، فیزیک، شیمی، جامعه‌شناسی و امثال آن می‌توان دین را تبلیغ کرد، بدون آنکه خیلی آشکار باشد.  این در واقع همان تفکر هگل است که می‌گفت اکنون دوران دین و هنر سرآمده و عصر فلسفه است. البته این فلسفه هگل، پایان فلسفه است و از آن به بعد باید این فلسفه جهانی شود. شاید پایان فلسفه در قرن 19 در آلمان باشد اما سه چهار قرن طول می‌کشد تا به صورت علم و پروژه فراگیر شود. چیزی که امروزه پس از 150 سال تحت عنوان جهانی شدن مطرح است پدیده‌ای پست مدرن و نتیجه مدرن است. مدرنیسم سطحی ازدوره ناصرالدین شاه و به خصوص رضاخان در ایران عمومیت یافت. در مقابل، بعدها مدرنیسم عمیق‌تری پدید آمد. مانند آنچه در چین، ژاپن و کشورهای آسیایی جنوب شرقی در حال اتفاق است. این مدرنیسم عمیق ـ یعنی لایه عمیق مدرنیسم سطحی ـ منجر به مدرنیته می‌شود. در چین یا ژاپن متفکرانی عمیقاً مدرنیته را تجربه کرده‌اند. در قلمرو اندیشه جهانی فکر می‌کنند و کارشان پیش می‌رود. اگر به تجربه مدرنیته نرسیده بودند، مدرنیسم‌شان هم عقیم می‌ماند و برای همین در دهه 40 و 50 پس از جنگ دوم، چینی‌ها به این حقیقت پی بردند، قبلاً هم در دهه اول و دوم ژاپنی‌ها پی برده بودند. لذا در اوایل دهه‌های 20 و 30 برخی دانشجویان ژاپنی در آلمان مشغول آموختن آخرین فلسفه‌های مدرن بودند.  آنها این ریشه را شناخته بودند، یعنی همان حرف دکارت که گفته بود ریشه درخت علم، متافیزیک، مابعدالطبیعه و فلسفه است. آنها دریافته بودند که اگر فلسفه را درک نکنیم به اخلاق، مکانیک و سایر علوم نیز دست نمی‌یابیم. فلسفه به تعبیر هگل، مادر همه تفکرات و به تعبیر دکارت مادر تمام علوم است. آنچه امروز به عنوان علوم پایه مطرح است همانند فیزیک و شیمی در حقیقت علوم پایه دوم است. علم پایه اول فلسفه است. در فلسفه است که درمی‌یابیم طبیعت چیست. گاهی اوقات باید طبیعت را به صورت ریاضی تجربه کنیم. در فلسفه و منطق روش تحقیق سامان پیدا می‌کند. اگر روزگاری در تمدن اسلامی و مسیحی دین و الهیات پایه بود و سایر علوم بر آن پایه شکل می‌گرفتند و تمدن، طبیعت، انسان و خدا در الهیات تعریف می‌شد، یا در عصر اساطیر شرق خدا در هنر تعریف می‌شد و در مصر کاهنان و نقاشان بودند که درباره خدا ویژگی‌ها خدا، طبیعت سخن می‌گفتند، منشأ علم سه گانه است. برخی اسطوره‌ها مثل طب سوزنی ـ که منشأ آن این تصویر است که انسان به صورت یک انرژی کلی است که در برخی مکان‌ها این انرژی تخلیه می‌شود و برخی جاها بدان اضافه می‌شود و باید با سوزن، اعضای بدن را به تعادل رساند ـ طب سنتی و گیاهان دارویی یا جادوگری و سحر، در چند هزار سال قبل تنها منبع علم مردم بوده است، وقتی دین آمد، سحر، باطل و حرام شد. اما باز گروهی از مردم چه در تمدن اسلامی و چه تمدن مسیحی دنبال سحر بودند.  تمدن مسیحیت با شدت با ساحران روبه‌رو می‌شد، چون خطر آلترناتیوی داشتند یعنی این امکان بود که جای دین را بگیرند اما در تمدن اسلامی به دلیل عقل‌گرایی قوی‌تر نسبت به مسیحیت، سحر و جادو بیشتر مهار شده بود. علم سوم یعنی فلسفه، مادر علم مدرن است. البته فلسفه سابقه کهن دارد، اما این فلسفه‌ی نو است که دکارت آن را ریشه علوم می‌داند. پس تمدنی به وجود می‌آید که در آن علوم سه‌گانه‌ای به چشم می‌خورد، یعنی علوم، از سه منشأ دین، هنر و فلسفه ایجاد می‌شوند. بخش مربوط به فلسفه گسترده‌ترین است و البته اولین نقدها در همین فلسفه نسبت به مدرنیته صورت می‌گیرد، اما از نیست‌انگاری خارج نمی‌شود. نه مارکس و نه کی‌یر کگارد و نه نیچه هیچ کدام نیست‌انگاری را ترک نمی‌کنند. پس پست مدرنیسم بدین معنا نیست که ما از نیست‌انگاری بیرون بیاییم. متفکران پست‌مدرن همگی نیست انگار و اومانیست و بشرگرا هستند. هیچ کدام شخصیتی دینی یا هنری ندارند، نه مثل کاهنان اساطیری مصری فکر می‌کنند و نه مثل پیغمبران، تفکر نبوی دارند. اینها فیلسوف هستند. حتی معنویتی که اینها مطرح می‌کنند نیز معنویت نبوی نیست.  تفکر آنها، بیشتر، فلسفی است تا دینی. منظور از دین وحی، نبوت و ولایت است. ولایت، باطن است و نبوت، ظاهر. «نبی» شریعت را می‌گوید، «ولی» باطن شریعت را می‌گوید، نبی تفسیر می‌کند. هر نبی ولی هم هست، اما به نسبت نبوتش. همان طور که مدرنیته باطن مدرنیسم است، ولایت و قرب به خدا هم باطن شریعت و نبوت است. اگر نبی، «ولی» نبود، نبی هم نبود. نبی به خاطر قرب خدا، نبی است و رسالت به او سپرده شده، اگر نبی قرب به خدا نداشت، نمی‌توانست احکام را تشریع کند. شما می‌توانید در احکام تقلید کنید، اما می‌دانید که ایمان تقلیدی نیست. مدرنیسم، فروع تجدد و مدرنیته است. لذا تدین و تجدد دو روح متفاوت است یکی تمدن دینی مبتنی بر احکام به وجود می‌آورد و یکی تمدن تکنیکی و تمدن نفسانی. امروزه در مقابل این تمدن دو راه بیشتر وجود ندارد. یکی تسلیم شدن ـ کاری که چین و ژاپن و حتی غرب کردند ـ و یکی مخالفت. در ایران نیز بعضی‌ها صحبت از این می‌کنند که باید تمدن تکنیکی را کنار گذاشت. با انجام اموری مثل اسکان عشایر ـ که البته باقیمانده نسل‌های قبل هستند و نه داعیه‌دار مخالفت با تمدن تکنیکی ـ عملاً جمهوری اسلامی مدرنیته را پذیرفته است. البته دوست داریم نه کسی از دین و میراث دینی ما انتقاد کند و نه از مدرنیته و مدرنیسم بد بگوید.  در این حالت، وضع برزخی پیدا می‌کنیم، نه ابررایانه و برج دوقلو می‌سازیم و نه آثار حکمی و معنوی و حتی هنری. این پدیده شاید یکی از نتایج پست مدرن باشد، یعنی توقف جهان. دنیا در یک نقطه‌ای متزلزل می‌شود که نشان دهد مدرنیته آن توانمندی خودش را ندارد؛ از یک طرف تمنا و طلب شدید است، همه می‌خواهند ما را به طور جبری وارد پروسه جهانی شدن کنند. هابر ماس یک فیلسوف پست مدرن است به ایران می‌آید و مردم ایران را به جهانی شدن دعوت می‌کند. برای اینکه مثل جهانیان فکر کنیم، جهانیانی که مثل وی می‌اندیشند. حتی می‌خواهد بگوید دیدگاه‌تان، چگونه باید باشد.  قبلاً سکولارها و دیندارها با هم می‌جنگیدند حالا دینداران و سکولارها جمع شده و نظامی را شکل می‌دهند به اسم پست سکولار؛ هابر ماس جهان را به این نظام دعوت می‌کند.  حتی پس از حادثه 11 سپتامبر که خطرشریعت‌گرایی جدی می‌شود، وی دعوت می‌کند که غربی‌ها، در این موضوع با هم تفاهم کنند. تمدن‌ها گفت‌وگو کنند. گفت‌وگوی تمدن‌ها در مقابل جنگ تمدن‌ها. تمدن دین، تمدن هنر و تمدن مدرن همواره در طول تاریخ با هم جنگیده‌اند، اما با برتری سکولاریسم و مدرنیته؛ مدرنیسم به فکر می‌افتد که با فرهنگ‌های دیگر ـ که فقط ظواهری از آنها مانده اما همان ظواهر هم در مقابل از بین رفتن، مقاومت می‌کنند ـ به خصوص فرهنگ مسلمانان، کنار بیاید. اگر تا حال سخن از زیباشناسی فوق فرهنگی بود اکنون سخن از زیباشناسی فرهنگی است. باید به اخلاق و هنر و دین بقیه احترام بگذاریم. باید نظامی باشد که همه در آن برادر بوده و برادرکشی وجود نداشته باشد.  فرهنگ‌ها از وضع خصمانه‌ای که نسبت به هم داشتند کوتاه بیایند و تعارض نداشته باشند. پست مدرن از یک جهت مدرنیسم را نقد می‌کند، از این نظر که مدرنیته با تمدن‌ها می‌جنگید. تمدن مصر و سایر تمدن‌ها را نابود کرد ولی نباید می‌کرد. حالا چه شده که پس از 200 سال این حرف‌ها مطرح می‌شود. با قضیه جهانی شدن، ملل مختلف روز به روز از فرهنگ و هویت سنتی خودشان بیگانه می‌شوند. خیلی‌ها بحران هویت دارند نمی‌دانند چگونه با جهان ارتباط داشته و نسبت به تجدد چه وضعی پیدا کنند. البته این طور هم نیست که بگوییم تمام هویت‌ها نابود شده‌اند. جریان فرو پاشنده‌ای تحت عنوان جهانی شدن داریم. اما جریانی مقاوم در برابر جهانی شدن نیز هست که باید فرعیت خودش را حفظ کند: انقلاب اسلامی.  قبل از 11 سپتامبر، انتفاضه فلسطین، جنبش‌های کارگری و NGOها در اروپا نوعی جنبش علیه جهانی شدن بودند که سعی می‌کردند هویت، زبان و فرهنگ خودشان را حفظ کنند، گرچه جهانی شدن فشار خودش را می‌آورد. حتی ممکن بود احساس کنند که باید خاورمیانه اسلامی را با بمب اتم از بین ببرند. انقلاب اسلامی که روی داد، بعضی تئوریسین‌های غربی بمب هسته‌ای کوچک را پیشنهاد کردند، اما چون دامنه‌اش به اسرائیل می‌رسید، منصرف شدند.  خودشان اسرائیل را به عنوان ضلع سوم مثلث آمریکا و انگلیس ایجاد کردند اما خود اسرائیل الان با مشکل روبه‌رو شده است و در یک اقیانوس مواج طوفنده دست و پا می‌زند. از یک طرف حاضر نیست زمین‌ها را بدهد و از یک طرف باید مقاومت کند و بعید نیست ـ همان طور که در جنگ تحمیلی آمریکا وارد شد ـ در کنترل خاورمیانه اسلامی وارد شود، کشورهای غربی مثل آمریکا، فرانسه، آلمان و حتی اخیراً وزیر خارجه انگلیس درصدد کنترل کشورهایی مثل ایران و عراق هستند و اخیراً مصر و عربستان را هم به لیست خود اضافه کرده‌اند.  مردم مصر ، علیرغم دریافت کمک‌هایی از دولت آمریکا ـ سالانه میلیارد دلار ـ برای ساکت شدن، همچنان ناراضی هستند و این، یعنی وضعیت پست مدرن، حتی شما هم که اینجا جمع شده‌اید یک پست مدرن هستید چرا که دنبال هویت خود هستید ـ اگرچه در برنامه‌هایتان اهداف سیاسی را نیز دنبال می‌کنید ـ پس پست مدرن دنباله‌ی مدرنیته است و خصلت نیست‌انگاری را نیز داراست و به دنبال آن است که با اصالت دادن به مدرنیته، فرهنگ‌ها را هم با خودش بیاورد. اما انسان‌های پست مدرن دیگری هم هستند که سعی می‌کنند در مقابل مدرنیته مقاومت کرده و در آن غرق نشوند و در یک وضع انتزاعی به سر برند. بسیاری فیلسوفان و متفکران در تدارک این تفکر بودند، اینکه آینده طبق خواسته‌هاست. البته نماینده مدرنیته و پست مدرن، جهانی شدن و یک ضد جهانی شدن است و خاورمیانه اسلامی، امروز به دلیل هویت دینی خود در برابر جهانی شدن بیش از هر کس دیگری مقاومت می‌کند. البته امکان تسلط و بمباران اتمی این کشورها وجود دارد. بر افغانستان مسلط شدند، بعد هم عراق و ایران و مصر و عربستان، که در واقع سراغ حلقه‌های ضعیف می‌روند. اولین حلقه ضعیف عراق است، بعد سوریه و لیبی و آخر به ایران و مصر و عربستان می‌رسند. اما اتفاقات بعد از آن را نمی‌توان پیش‌بینی کرد. پی نوشت: 1- این کتاب سخنرانی نوشتار شده ای است در مورد مدرنیته و مدرنیسم و نقد مدرنیته از منظر پست‌مدرنیسم می‌باشد. نویسنده معتقد است که مدرنیسم، محصول جریان مدرنیته است و اگر تجربه‌ی مدرنیته در جامعه وجود نداشته باشد مدرنیسم به صورت ریشه‌ای و ارگانیک در جامعه شکل نمی‌گیرد، مانند آن چه در کشورهای جهان سوم می گذرد. نکته اساسی این است که مدرنیته را به راحتی نمی‌توان کسب کرد. اما درباره پست مدرنیته که به زعم برخی ورای امر مدرن و مدرنیته است، در حقیقت دنباله‌ی مدرنیته است و در خصلت« نیست‌انگاری » را نیز اغب نهانروشانه و بعضا آشکارا دارا است و در برخی جوامع مشهور است که انسان‌های پست مدرن سعی در مقاومت در برابر مدرنیته دارند. در این متن گفتار می‌خواهیم به نقد مدرنیته از نظر پست‌مدرنیسم بپردازیم. شایسته تر آن است کلمه تحول را برای وضعی که در پی مدرنیته به وجود آمده به کار بریم. مفهوم مدرنیسم مفهومی است که تقریباً به وضوح در روزگار ما تصور و ترسیم و ترجمه شده است. منبع اولیه: کتاب اسلام و مدرنیته، به کوشش واحد آموزش جامعه اسلامی دانشجویان، قم، دفتر نشر معارف،1383 .
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/GC6MLFG

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir