
مثنوی عشق
علیرضا سلطانی
مثنوی عشق
عشق سرفصل همه بود و نبود
عاشقی، فارغ شدن از هر چه سود
عاشقی یعنی، به ظاهر باختن
تا به سر فصل رهایی تاختن
عاشقان را قصرهایی ساختند
پُر ز بهت و حیرتش پرداختند
آه، اما یک حقیقت راوی است
این روایت تا ابد همراهی است
تیر می آید گلویی هی دِرَد
خون پاکی تا سمان ها می پَرد
رزم گر، عاشق، در اینجا خردسال
شیرخواری حیرت انگیز و محال
قصه ای اینگونه را، راوی خداست
قصه گویانش، همانا انبیاست
شاعری از عشقف شعری را سرود
آتشی افکند در بود و نبود
***
یک پدر تصمیم دریایی گرفت
نکته از آغاز صحرایی گرفت!
بعد جاری شد جهانی زنده کرد
زنده ماندن، تا ابد پاینده کرد!
گفت: «انسان را نشان آزادگی است
لاجرم اینگونه مُردن زندگیست!
هر چه دارم من، به میدان آوَرم
هم برادر، شیرخوار و خواهرم
این بهای آدمیت تا ابد
تا جهان باقیست بر رگ ها دَوَد
خون به رگ ها، این پیام زنده است
هر کجا، هر روز و شب پاینده است
هر کجا دیدی که حق پامال شد
هم به فردا یا که دی یا حال شد
تا نگردد ذره ای از داد کم
بایدش شورید بر ظلم و ستم!
هر چه داری بایدش قربان کنی
بذل مال و فرصت و جانان کنی
من ز هر چه داشتم بگذشته ام
آب را هم بذل کردم، تشنه ام
لیک باید تیغ را برّان نمود
اینچنین باید که دل ها را ربود
زندگی یک گوهر ارزنده است
بذل حق گردد هماره زنده است
علیرضا سلطانی
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir