
عصر تثبیت و فسخ تاریخ غرب - برگرفته از کتاب آراء متفکرا، نوشته دکتر محمد مددپور
پاسخ به پرسشهای فلسفی، علمی و سیاسی، حقیقت جدیدی را که برای بشر متجلّی شده است، افق دیگری از عالم را به روی او میگشاید و تاریخ مسیحی قرون وسطی را نسخ میکند. در افق جدید، بشر خود را بسته به جهانی فانی میبیند و متفکران تفکّر خویش را متکفّل پاسخ به ندای انکشافی همین جهان میدانند، حال آنکه انسان مسیحی و مسلمان برحسب تعالیم دینی، خود را در جهان میبیند، ولی نه بسته به این جهان فانی و نه آنکه «امر واقع» را به این جهان محدود کند.
اساساً انسان عصر دیانت یا چون متشرعین طلب بهشت آخرت میکند، یا چون فلاسفه طالب شبیه شدن به عالم عقول است، و یا چون عرفا طالب لقای رخ یار. حافظ این آخری را چنین وصف میکند:
جهان فانی و باقی، فدای شاهد و ساقی
که سلطانی عالم را طفیل عشق میگیرم
در این مقام اگر «به جهان خرم است» و یا التفاقی به کار جهان دارد، از آنروست که همهی جهان حکایت از روی او دارد:
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
به سخنی دیگر:
مرا به کار جهان هیچ التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست
جان کلام اینکه متفکران رنسانس علاقهای را که بشر یونانی به مطالعهی آثار طبیعی و منشآت انسانی و جلوههای جمالی و جلالی نازله بر اساس عقل جزوی دارد، دوباره احیاء میکنند، اما این تقلید و تکراری دوباره نیست. صورت نوعی و حقیقت و اسمی که برای بشر غربی متجلّی میشود، همهی اسماء و صُوَر نوعی گذشته را به مثابهی ماده خویش درمیآورد. پترارکا و اومانیستها معتقدند که اعصار یونانیِ قبل از قرونوسطی ـ قبل از «اعصار تاریک» در اصطلاح دینستیزانه اومانیستی ـ یعنی عالم یونانی رومی بهطور بازگشتناپذیری پایان یافته است، ولی میتوان آن را در صورتی دیگر برتری و قدرت بخشید.
در واقع رنسانس نمیخواهد تنها نسخه بدلی از روی آثار باستانی باشد، ولی یونان به عنوان تنها تمدن مطلقاً غیردینی، برای متفکران این دوره سرمشق است. فیالمثل نویسندگان به تقلید از فصاحت سیسرونی مطالب خود را بیان میکنند. اما نه با زبان لاتینی؛ و یا کلیسایی میسازند نه از روی معابد مشرکان یونانی، بلکه کلیسایی قدیمی مآب با اصول معماری یونانی یعنی با باطن دنیوی و در آغاز صورت نوعی اومانیسم با ظاهر دینی همراه است. هزار سال میشود که یونانی مرده است، اما انسانی جدید که در شرک و کفر و توجّه به جهان فانی با او اشتراک دارد و متولد شده و حکم و قاعدهی صورت و مادّه تاریخی که به تفصیل به آن پرداختیم، در تمدّن و فرهنگ جدید نیز متحقّق میشود.
در تاریخ جدید نیز چون هر تاریخ دیگر، ادوار فرعی نسخ و فسخ و مسخ به ظهور میرسد. قرن پانزدهم و قرن شانزدهم دورهی نسخ و تبیین کلّی تمدن جدید غربی است، طی سه قرن فیلسوفان و متفکران آراء یکدیگر را فسخ میکنند و سرانجام در انتهای قرن هیجدهم میلادی منازعه تاریخی تفکّر قرونوسطی و تفکّر جدید، اختلاف نظرگاهها در مورد دورهی قرونوسطی و دورهی جدید پایان مییابد. پرتستانتیسم و نظریهی حق الهی پادشاهان و اصلاحات دینی و در حقیقت قدسزدایی در قرن هجدهم به پایان میرسد و آخرین رمقهای کاتولیسیسم و کلیسا را میگیرد و اومانیسم در ظاهر و باطن دنیوی خویش، تنها تفکری میشود که بشر طی پانصد سال با آن دربارهی جهان میاندیشد.
در این وضع، با توجه به مقاصد علمی، تصور میشود که تنها این جهان اصالت و حقیقت دارد، همه هستی همین است و این جهان تنها جایی است که، در آن به گفته «وردزورث» آدمی میتواند شادی و خوشبختی خود را بیابد ـ اگر خوشبختی یافتنی باشد! در این زمان احساس پیشرفت به سوی آینده و اندیشه ترقّی، تحت توجّهات و حمایت خدای تازه یعنی بشر و عقل معاش بشری که تسلط خود را بر پهنهی آگاهی بشر غربی گسترده است، غلبه مییابد.
اندیشهی ترقّی که لازمهی نفی ماسوای غرب و همهی گذشته و حتّی حال و توجه به صرف آیندهی یوتوپیایی است با تعبیر به مدرنیته modernity و تجدّد نفسانی، پایان تفکر جدید غربی است که در قرن هیجدهم در اروپا تثبیت میشود. از ممیزّات فکری این قرن و این اندیشهی خاص، اهمیت بسیاری است که به عقل و تعقل و مبارزه با جهل و اوهام و خرافات و تقلید و تعصّب و تعبّد داده میشود و بالجمله به مبارزه با آنچه که با تعبیر تاریکاندیشی obscurantism تفکّر دینی قرونوسطی یاد شده است. این دوره نخست در نیمهی دوم قرن هفدهم با متفکرینی چون «لاک»، «چربری»، «شافتسبری» و غیره در انگلستان شروع میشود و در فرانسه از طرف کسانی چون «ولتر»، «روسو»، «دیدرو»، «هلوتیوس»، «دالامبر»، «بل» و غیره تعقیب میگردد.
این تفکّر به صورتهای مختلف سیاسی، ادبی و فلسفی و مبارزه با روش تألّه نقلی theism، یعنی قول به مبدأ و معاد و نبوت با اتکای به دلایلی نقلی و وحی، و دفاع از روش تأّله عقلی deism، یعنی نفی وحی و نبوت با تصدیق عقلی به مبدأ و معاد و هواخواهی از مذاهبالحاد atheism و روش مادی تحقق مییابد. این نگاه غیرمعنوی و جدای از دین، با تأکید بر اندیشهی ترقّی تاریخی که مؤیّد به تأیید قدرت سیاسی سیاستمداران و قدرت فکری منورالفکران است، فرهنگ و تمدن جدید را مستقر میکند.
جریانهای فراماسونری و انجمنهای آدمیت، جمع منورالفکری و قدرت سیاسی است. سیاست داخلی و خارجی دولتهای غربی و وابسته به غرب، توسط این جریانها در جهان اداره و کنترل میشود. قدرت سیاسی فراماسونری از انقلاب فرانسه به قدرت فکری این جماعت اضافه میگردد و به صورت نیروی مخربی درمیآید. در واقع فراماسونری به عنوان صورتی از لیبرالیسم سیاسی و اصالت عقل جدید مظهر قدرت اجتماعی تفکر بورژوازی و سرمایهداری جدید است. متفکران بعدی، تفکر در باب قول به ترقّی را ادامه میدهند و آنرا به صورت سیستمهای بزرگ فلسفی ـ نظیر فلسفهی هگل و کُنت ـ درمیآورند.
این جریان منورالفکری که به تفکر «سِکولار» (دنیوی) در تفکر غربی شهرت یافته، موجب جدایی تام و تمام کلیسا و حکومت و دین و سیاست میگردد. انقلاب فرانسه که دین را بالکل نفی مینماید، نهایت جریان «سکولاریزاسیون» یعنی گریزقدسیان است، که طی آن، دین حقیقت خویش را از دست میدهد و با سنّت خود نیز در جدال و تنش میافتد. با نحلههای شبه دینیِ اومانیستی چون پروتستانیسم و پیوریتانیسم و کالونیسم و مانند آنها تأویلات نفسانی تفکر جدید به جای تفکر دینی، که تنها راه رسمی اندیشیدن در قرونوسطی است غلبه میکند و موجب میشود که دین و تفکر دینی مبّدل به امری شخصی شود و وجدان نفسانی بشر ملاک اعمال گردد. مؤمنین نیز در جریان سکولاریزه شدن، احساس بستگی به دین و کلیسا را از دست میدهند و راه خویش را با عقل دنیوی و معاش میجویند و در پی ارضای تمایلات نفسانی و تمتّعات میروند....
برگرفته از کتاب آراء متفکرا، نوشته دکتر محمد مددپور
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir