
صورت و معنای هنری- نوشته دکتر محمد مددپور
چنانکه اشاره رفت، هگل هنر، دین و فلسفه را تجلّی «روح مطلق» میدانست، که از طریق آن روح به نظام خودآگاهی دست مییابد. به سخن هگل زیبایی هنر «ایده» یا «روان مطلق» absolute geist در مقام معنی و معقول، در حجاب و کسوت صورت حسی تجسّم مییابد. هنر نسبتی ایت که سوژه با خویش برقرار میکند تا به حقیقت دست یابد. هگل اصرار دارد که درونمایهی اصلی هنر ساحتی دینی دارد. امّا دین از نظر او ذاتاً امری اسرارآمیز و مرموز نیست، بلکه بر انکشاف مضمون ذهن دلالت دارد...
برای هگل هنر جمع میان صورت و معنی یا روح ابژکتیو و روح سوبژکتیو است. به نظر هگل اثری هنری است که موضوع انکشاف حسی قرار گیرد. حس صورت اثر هنری را مینمایاند، امّا اثر هنری تنها به شهود تحقّق نمییابد، بلکه انکشاف و شهود روحی آن را تمامیت میبخشد.س با عالم روح، به چند وجه مواجهه پیدا میکند. اول نگاه احساسی و دوم دریافت نظری و سوم نظر و شهود هنری. در حقیقت شهود و انکشاف هنری، در حدّ فاصل نگاه احساسی و دریافت نظری قرار میگیرد. در مورد اول روح حضور ندارد. در مورد دوم ادراک حسی جهت وصول به منزلگاه روح از باب تقریب ذهن در کار میآید. در انکشاف هنری «حس» به عنوان صورت خارجیِ ساحت روح عمل میکند؛ یعنی شهود هنری حدّ میان احساس بیواسطه و تعقّل ایدهآل است. در شهود هنری ساحت حس مجلایی روحی به خود میگیرد. از منظر هنرمند ابداع اثر هنری با کارهای روزمرهی مکانیکی و با نظریهپردازی محض تفاوت دارد. در اینجا هگل به تخیّل خلاق که خود استعدادی درونی است تکیه میکند، امّا اصرار دارد که این استعداد را میتوان با سعی و تلاش کمال بخشید. در اینجا او به نظریهی مشهور «نبوغ» استناد میجوید. سرانجام از منظر مضمون و درونمایهی اثر هنری، تنها موضوعی قابل گزینش است که بتوان آنرا در قالب صورت حسی قرار داد.
غایت هنر و والایی روح مطلق
در اینجا هگل به غایت هنر میپردازد. او در آغاز به نظریهی محاکات از طبیعت اشاره میکند و سپس این نظریهی را که غایت هنر را احیاء امور والا نزد حواس تلقی میکند مورد تأمّل و مداقه قرار میدهد. نظریهی اخیر دارای غایتی تعلیمی است. هگل آراء افلاطون، رواقیون، کانت، شلینگ و فیشته را در خصوص غایت هنر مطرح و جملگی را ناقص و گمراهکننده اعلام کرده و سپس وضع فلسفی خود را تبیین میکند.
هگل استتیک را اصطلاحی ناقص برای زیباییشناسی میدانست. این لفظ در دوران غلبهی اندیشههای ولف رواح یافت و از همین باب برای زیباییشناسی عصر هگل نارسا بهنظر میآید. هگل که زیبایی طبیعی را مادون زیبایی هنری میدانست، از آن دوری میگزیند. او که زیبایی هنری را نشأت گرفته از روح میداند، صفت والایی را به آن نسبت میدهد. «والا» از آنجا به روح نسبت داده میشود که آن بر هر چیزی در عالم وجود احاطه دارد، و از این باب از همه اشیاء و امور والاتر است. در حقیقت هر آنچه در زمرهی ساحت روح قرار میگیرد، و در پرتو آن آفریده شود، واجد صفت والایی است.
فلسفهی هنر برای هگل چون فلسفهی تاریخ، فلسفهی حقوق و فلسفهی دین، از حقیقت واحدی بهرهمند است. در حقیقت فلسفهی هنر مانند هر فلسفهی دیگری جلوه و بسط روح، در مجالی آثار و معانی هنری است. روش شناخت هنر از دیدگاه هگل همان روش شناخت فلسفه است. او بر این باور است که غایت هنر همانا بیان و نمایش «روح مطلق» در قالب صُوَر محسوس است.
مضمون و معنای هنری را میتوان ایده و روح دانست. از اینجا باید صورت هنری را همان هیأت حسی و مادی و ظاهری آن تلقی کرد. بدینمعنی در هنر نحوی هماهنگی و تناسب میان صورت و معنی و فرم و محتوی وجود دارد. صورت باید استعداد قبول معنی را نداشته باشد و معنی نمیتواند بهطور مطلق واجد ماهیتی انتزاعی و مجرّد باشد، بلکه شایسته است به وجهی ملموس و انضمامی جلوهگر شود. دیگر آنکه معنی باید ضرورتاً منفرد باشد، مانند جان آدمی که دارای ماهیتی منفرد است. از اینجا وجود هنری نیز چون وجود آدمی باید که از دو عنصر منفرد تکوین یابد.
هنر از نظر هگل باید ایده و روح مطلق را به ادراک بیواسطه متجلّی سازد، زیرا میان صورت و معنی باید وحدت و هماهنگی برقرار باشد. از اینرو میتوان برتری اثر هنری را در ساحت معنوی و درونی چنین ترکّبی از صورت و معنی دریافت. همانطور که اثر هنری محل حضور و جمع آمدن جسم و جان و صورت و روح است، محل حلول کلّی و جزء نیز در نظر میآید. از این نظر هر اثر هنری فرد خاصی است و از این باب از روح و صورت نیز بهرهای جزیی دارد. اما در عین حال جامعیت و کلیت آن در قالب جزئیت اثر پیدا میشود.
اثر هنری به همان نسبت که معنی بر صورت آن غالب باشد، به همان نسبت از والایی روح و کمالِ بیشتر بهرهمند است. هنر در اوج خود عنصر معنوی را به حد اعلا متجلّی میسازد و صورت حسی و مادی را در خویش تحلیل میبرد، و روح یا ایده بر صورت فائق میآید. هنر از این منظر در مرتبهی اعلای خود تجلّی کامل روح مطلق را ممکن میگرداند، چنانکه جلوههای دیگر آن در ساحت دیانت و فلسفه تجلّی میکند. زیبایی در نظر هگل در آنجا ظهور میکند که عقل صورت حسی را بهخود میگیرد، یا روح در صورت حسی تجلّی میکند. در حقیقت صورت حسی مجلایی است که بار معنی عقلی را حمل میکند.
سه دورهی تاریخی هنر
امّا نسبت میان صورت و معنی، یا ایده و فرم در تاریخ هنر، سه وجه به خود گرفته است:
صورت اول، همان صورت رمزی و سمبلیک آن است.
صورت دوم، همان صورت کلاسیک آن است.
صورت سوم، همان صورت رمانتیک آن است.
صورت سمبلیک هنر، معنی و مضمون یا ایده را بدون آنکه به عمق آن نفوذ کند، به وجهی رمزی و نمادین مجسم میکند. در این مرتبهی تجلّی روح، سمبلها و رمزها حضوری عام در هنر دارند، چنانکه پرنده سمبل روح، عقاب رمز قدرت و معبد سمبل حضور ایزدان است. هنر سمبلیک مظهر بیکرانی وجود مطلق است. به اعتقاد هگل چنین هنری ناقص است، زیرا ایده و روح در هیأتی نامتعین تجسّم مییابد و میان صورت و معنی هماهنگی کامل وجود ندارد.
هگل نمونه اعلای صورت سمبلیک هنر را در مجسمهی ابوالهول مشاهده میکند. این اثر از یکسو احساس رمز و راز را در آدمی برمیانگیزد و از سوی دیگر به حل این راز و رمز در صورت انسانی خود بهصورت شکلهای هندسی و حیوانی اشاره دارد. در مجسمهی ابوالهول شکل و صورت، منظری رازآمیز دارد. در اینجا بیان مستقیمی از مضامین و معانی وجود ندارد و صورت سمبلیک در نازلترین صُوَر خود، یعنی در قصص و اساطیر و تمثیلها متجلّی میشود.
صورت کلاسیک هنر، مرحلهای است که میان صورت و ایده، به نوعی وحدت و هماهنگی برقرار میشود. در هنر کلاسیک برخلاف هنر سمبلیک، بیان محسوس با ایده و صورت و معنی هماهنگ میشود. هنر کلاسیک در پیکرتراشی تمامیت مییابد. در پیکرهی انسانی ایدهی معنوی و ایدهآل مینوی جلوه میکند.
در این مرتبه، تجلّی ایده تنها در کسوت سمبل و تمثیل و رمز بیان نمیشود. مثلاً در نگاه به معبد، ایزدان به صورت رمزی در نظر میآیند و معبد عین وجود قدسیان و جاویدانان نیست، امّا در پیکرهی انسانی آپولون این خداوند است که در قالبی سنگی، مریی میگردد. کالبد آن در صورت عینی خود صرفاً وجودی مادی نیست، بلکه سمبل و مظهر جان اوست و هم از اینروست که از هر نوع کاستی به دور است. به عبارتی در ترکّب جسم و جان، عنصر جانکلی و انتزاعی باقی نمیماند، بلکه در جسم جلوه میکند.
در هنر کلاسیک معنی انضمامی و عینی، به صورتی ضمنی و مضمر در وحدت الهی موجود، در نهاد انسان تحقّق میپذیرد و چون این وحدت بیواسطه و مضمر است، میتوان آنرا بهصورت مادی تجسّم بخشید. ایزدان یونانی در حقیقت متعلّق شهود عینی و تخیّل انضمامی قرار میگیرند. از اینرو است که هیأت آنها با هیأت انسان یکسان میشود. به همین دلیل قلمرو اقتدار خدایان یونانی محدود و متناهی و فردی باقی میماند. ایزدان دارای جوهر و قدرتی هستند که انسان به صورت باطنی در ذهن خود، با آنها احساس وحدت و یگانگی میکند. این احساس وحدت درونی، در حقیقت، معنی و مضمون هنر کلاسیک را قوام میبخشد.
در صورت رمانتیک هنر، وحدت موجود میان ایده و روح و صورت از میان میرود. یعنی هنر رمانتیک دوباره چونان هنر سمبلیک، دو پایهی اساسی هنر یعنی صورت و معنی را از هم دور میسازد، و آنها را در برابر هم قرار میدهد. در هنر رمانتیک وحدت میان انسان و خدا، از حالت بیواسطه به مرحله علم گذر میکند. عنصر حقیقی این معنی، دیگر وجود بیواسطه و مادی روح در صورت ناسوتیاش نیست، بلکه همان خودآگاهی است.
مسیحیت با تأکید بر فضیلت فرد انسانی و آزادی او هنر کلاسیک را با کاستیهای خاصی روبرو میسازد. وقتی وجود و خود آدمی و حیات درونی او منشأ فضیلتی بیکران و نامتناهی شود، فرا رفتن از همنوایی و تناسب میان صورت و معنی ضرورت مییابد. هگل میگوید، تنها هنر رمانتیک قادر است پاسخگوی این خصلت انسانی گردد و به ساحت خودآگاهی گذر کند.
هنر رمانتیک چونان هنر سمبلیک از ممیزانی شگرف بهرهمند است؛ یعنی هنر سمبلیک و رمزی روح و معنی و ایده را به رمز و تمثیل تجسّم میبخشد، امّا روح را به تنگنای قالب محدود نمیکند. در این مرحله قلمرو آزادی نامحدود است، زیرا دیگر خود را اسیر صورت نمیکند.
در نظر هگل معماری مصداق هنر سمبلیک است، زیرا انسان قادر است تمام آنچه را که در قلمرو ایده و معنی روحی وجود دارد، به قالب و صورت متعیّن و عینی تجسّم بخشد. معبد خدایان، ایدهی الوهیت و جاودانگی را به صورتی ناقص و سمبلیک آشکار میکند.
پیکرتراشی در فلسفهی هنر و پدیدارشناسی زیبایی هگل، جلوهی تام و تمام هنر کلاسیک است و در این هنر، مضمون و معنی و ایده با صورت حسی قرین و هماهنگ و متناسب میشود و روح نیازی به بیان رمزی و سمبلیک ندارد. به عبارت دیگر مضمون و ایده، در ساحت عینی، بیانی صریح و آشکار پیدا میکند.
در هنر کلاسیک، انسان کانون هستی قرار میگیرد، حتّی ایزدان نیز جوهر انسانی پیدا میکنند، ایزدان مرحلهی کلاسیک هنر، دارای صفتی بشری و انسانی میشوند و در کالبد بشری تجسّم مییابند.
در هنر رمانتیک مضموم عقلی و روحی از مرزهای صورت حسی میگذرد، و کالبد حسی توان دریافت قوای مینوی را از کف میدهد. در واقع روح در این قلمرو ماهیتی بیکران دارد و کالبد صوری قلمروی کرانمند و محدود محسوب میشود؛ از اینرو روح بر کالبد و صورت سیطرهی انکارناپذیری دارد.
نقاشی و موسیقی و شعر در نظر هگل، مصداق اصلی صورت رمانتیک هنر است، زیرا در این سه، «ایده و روح مطلق» با محدودیتهای سه بُعدی مواجه نیست. نقاشی و نگارگری دو بُعدی هستند، و از اینرو به روح مطلق نزدیکتر؛ و تبدیل شدن سه بُعد به دو بُعد در نقاشی، آنرا به ساحت روح و ایده نزدیکتر میکند. موسیقی از محدودهی ابعاد هندسی رها، و حتّی از قید دیدار و برخورد حسی نیز آزاد و رها شده و نیز از قید دیدار و لمس آزاد است. به نظر هگل سمع و شنیدن با روح نسبت و پیوندی نزدیکتر دارد تا بصر و دیدار و امّا شعر هرچه بیشتر از قید حواس ظاهری دور میشود و الفاظ شاعرانه معانی و ایدهها را بیواسطه بیان میکند.
هگل شعر را هنر کلّی روح میداند، و شعر و موسیقی مظهر تعالی روحاند. یعنی روح در صورت شعری و موسیقایی به ساحتی بیکران گذر میکند و تعالی مییابد. هگل نقاشی را مظهر شهود مسیحی میشمارد، که به نحوی به بیکرانی روح اشاره دارد. موسیقی با درونیترین ساحت روح پیوند پیدا میکند، از این نظر موسیقی به شعر نزدیک میشود. امّا در شعر که از ماده و رنگ و نور و حرکت و غیره رهایی یافته است، روح حجابهای حسی را از خود فرومیافکند و گذرگاهی میشود از شعور زیباییشناسانه به شعور دینی. آنگاه که روح مطلق دریافت که حلول مادی برای تجلّی و نمایش روح و معنای عقلی کافی نیست، از ساحت هنر به ساحت دین گام مینهد.
نکته بسیاری اساسی در باب نظریهی زیباییشناسی و فلسفهی هنر هگل، این است که هنر رمانتیک چونان آخرین و پایان هنر با مسیحیت آغاز میشود. بنابراین برخلاف مشهور، هنر رمانتیک در عرف هگل، جنبشی محدود به قرون هجده و قرن نوزده نیست، بلکه به قرون اولیه مسیحی باز میگردد و در روزگار ظهور هیأت عقلی هگل پایان مییابد، که این حادثه به منزله مرگ هنر و بیمعنایی و بیروحی آن است....
برگرفته از کتاب آراء متفکران، نوشته دکتر محمد مددپور
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir