زنجان
← همه اخبار

شایسته تقدیر رشته نمایشنامه نویسی: میرعظیم رفیق نیا از اردبیل
۱۸ آبان ۱۳۹۲کد خبر: 32283۴
نمایشنامه زخمهای موسی و گلهای محمد
(براساس داستانی به نام"ابراهیم آقا وگلهای قرآن"نوشته اریک امانوئل اشمیت)
شخصیتها:
مومو: راوی
ابراهیم آقا: مردی شصت ساله
ماریکا : زنی بیست و پنج ساله
پدر مومو: مردی پنجاه ساله
صحنه سه پاراوان؛ یکی افقی و دو عمودی است که در قسمت های مختلف ، صحنه های مختلف را می سازد. پاراوان افقی میز مغازه ی ابراهیم آقاست و در صحنه ی خانه ی مومو می تواند اپن آشپزخانه باشد. دو پاراوان دیگر دیوارهای مغازه و خانه اند؛ برای مغازه ی ابراهیم آقا این دو پاراوان پشت به پاراوان افقی اند و پرسپکتیو دارند در صحنه ی خانه ی مومو جلوی پاراوان افقی اند و به سمت جلو عمیق می شوند که در صحنه های بعد ، بعد از رفتن پدر مومو این زاویه تغییر می کند و بازتر می شود. مومو چرخ زنان وارد می شود و از میان پاراوان ها عبور می کند تا به وسط صحنه می رسد.
مومو: (چرخزنان) این روزا وقتی دلم میگیره میچرخم. یه انگشت دستمو نشون میگیرم به آسمون و انگشت دست دیگهمو به زمین. خوبی آسمون خدا رو به بدی زمین نشون مبدم. این طوری هم حال خودم خوب میشه، هم حال زمین. میچرخم تا زخمای زندگیمو فراموش کنم ، تا ببخشم، همهی اونایی که زخم بهم زدند رو ببخشم. (میایستد) گاهی این زخما آدمو گیج میکنه. شانزده سالم بود که خوکچه ام رو شکستم و رفتم ولگردی. این خوکچه یه قلک سفالی بود با یه شکاف که فقط می شد پول رو داخلش ریخت. این قلک یراهه رو پدرم انتخاب کرده بود چون با حکمت زندگی اش میخوند . اون عقیده داشت که پول برای جمع کردنه نه خرج کردن. تو شکم خوکچه دویست فرانک جمع شده بود. حاصل چهار ماه کار. چه کاری؟ خب این یکی از اون زخماست. یه روز صبح هنوز راهی مدرسه نشده بودم که پدرم گفت: «موسی هیچ سردرنمی یارم ...پول کم می یاد....بعد از این هرچی می خری توی کتابچه ی آشپزخونه بنویس.» دیدم توسری خوردن های خونه و مدرسه، ظرف شویی و رخت شویی ، دقمصه های درس خوندن و پخت و پز و پادویی صبح تا شب کم بود، تنهایی توی این آپارتمان درندشت تاریک و لخت و خالی از محبت کافی نبود، به جای فرزندی، بردگی یه وکیل بی کار بی پول و مجرد خیلی عالی بود حالا تهمت دزدی رو هم باید تحمل میکردم. خب حالا که دزدم کردند چرا دزدی نکنم؟ این طوری شد که تو شکم خوکچه دویست فرانک جمع شد و منم زدم به کوچه ی بهشت.(میچرخد...صدای خنده چند زن باعث میشود موموبایستد...یکی از زنها وارد می شود )
ماریکا : به به ببین کی اومده ؟ ماریکام ( دستش را جلو می برد مومو با ماریکا دست نمی دهد )
مومو : پدرم گفته یه یهودی به هرکسی دست نمیده . ممکنه بگیرو رهاش نکنه ... منم موسام
ماریکا : نترس منم یه یهودی ام . اومدی برای خرید موسی ؟
مومو : اومدم خودم باشم توی بهشت باشم آزاد آزاد
ماریکا ( می خندد ) اینجا یه کوچه معمولی نیست کوچه یهودی نشین بهشته ، مغازه داراش اون وره کوچه با چشمای از حدقه دراومده صف میکشن تا زنای اینوره کوچه رو که با هزار آرایش چشماشون ازهم معلوم نیست رو بپان .زنهای زیباشده ای که تشنه هدیه گرفتن هستن و مرده ی ناز دیدن ! ببینم تو برام هدیه ای نداری ؟ ( موسی سرش را پائین می اندازد) اینجا باید پول داشته باشی تا توی کوچه بهشت رات بدن .
مو مو : این شد که فرصت و غنیمت شمردم ورفتم دزدی.دزدی از مغازه های کوچه بهشت وخریدن هدیه های شیک وپیک.
مو مو یک عروسک خوکی شکل را به ماریکا هدیه می دهد . و با هم از صحنه خارج می شوند . تغییر پاراوان ها و تشکیل مغازه ی ابراهیم آقا. ابراهیم آقا پشت پرده مغازه اش کاری میکند مومووارد شده یک کنسرو کش می رود.
مومو : ... و هیچ مغازه ای از دست دزدیه من بی نصیب نبود حتی مغازه ابراهیم آقاکه جزخوراکی چیزی در بساط نداشت و مهمتر از همه اون یک عرب بود ، بریدن گوش عرب هم عیبی نداشت!
ابراهیم آقا:(ازپرده بیرون می آید) من عرب نیستم مومو. اهل انطاکیه ام.
مومو : ( به ماریکا کنسرو دزدیده شده را می دهد ) مغازه ابراهیم آقا جز خوراکی چیزی در بساط نداشت
ماریکا : ابراهیم آقا ؟ ! ( هدیه رو می گیرد ) عیبی نداره تو پسر بامزه ای هستی خیلی ساده ای ( میخندد)
مومو : نمی تونی تصور کنی که چه حالی بهم دست داد!؟ من که ازش دزدی کردم چیزی بهم نگفت ...اگه اون منو می دیده پس حتماً می دونه ازش دزدی می کنم.ولی بازم بهم چیزی نمی گه ... فردا ازش چیزی کش نمیرم فقط می خوام بشناسمش
مو مو و ماریکا دوباره از صحنه خارج می شوند . ابراهیم آقا پشت پرده مغازه کاری انجام می دهد . مومو وارد می شود چیزی کش نمی رود منتظر می ماند ابراهیم آقا برسد . آبراهیم وارد می شود .
مومو: انطاکیه کجاست؟
ابراهیم آقا: انطاکیه شهریست توی ترکیه کنار رود اورونقس مومو.
مومو: اسم من موسی است.
ابراهیم آقا: می دونم برای همینه که مومو صدات می کنم. مومو خاکی تره. موسی خیلی پر آب و تابه.
مومو: برای شما چه فرقی می کنه ؟ موسی یه اسم یهودیه عرب که نیست.
ابراهیم آقا: مومو من عرب نیستم. مسلمونم.
مومو: پس چرا همه می گن عربین؟
ابراهیم آقا: اینجا عرب یعنی کسی که دکونش از ساعت هشت صبح تا نصف شب بازه. حتی روزای یکشنبه.
مومو: گفتگوی ما همین طوری بود. روزی چند جمله. چیزی که زیاد داشتیم وقت بود. اون وقتش حساب نداشت چون پیر بود و من وقتم بی حساب بود چون بچه بودم. سعی می کردم به جای هر روز دو روز یه بار ازش چیز بدزدم.
مومو یک کنسرو دزدی میکند . به ماریکا می دهد ماریکا می خندد
ماریکا : دفعه قبل یدونه بود سیر نشدیم یادت باشه فردا دوتا بیار
مومو : من از مغازه ابراهیم آقا نمی تونم دزدی کنم
ماریکا : چرا ؟
مومو : نمی دونم یه جوریه طوری برخورد میکنه آدم دلش نمیاد ازش دزدی کنه همه میگن عربه ولی خودش میگه مسلمونه.
ماریکا : یه عرب ؟ باید پول زیادی داشته باشه فردا میام ازش خرید کنم
اون روزکوچه ی بهشت یه حال و هوای دیگه ای داشت چون ماریکا خودشو زیبا تر کرده بود و اونور خیابون روبروی مغازه ابراهیم آقا ایستاده بود . ابراهیم آقا هم دکونش رو ول کرده و اومده بودبیرون .حیرت کردم. اولین باری بود که می دیدم ابراهیم آقا از چهارپایه اش جدا شده. اونم به خاطر یه زن زیبا. چشماش پر از خنده بود. تا اون روز هرگز اونو به این حال ندیده بودم. ازش پرسیدم:
مومو: ابراهیم آقا! شما زن دارین؟
ابراهیم آقا: پس چی که زن دارم.
مومو: ابراهیم آقا خیال کنین با زنتون و این زن توی یه قایق هستین و قایق داره غرق می شه. شما چی کار می کنین؟
ابراهیم آقا: من حتم دارم که زنم خوب شنا می کنه. (می خندد)
مومو: چشمهای ابراهیم آقا قاهقاه می خندید. یه هو نفهمیدم چی شد که انگاری شیپور صف جمع زده باشن ابراهیم آقا منو فراموش کرد و خبردار ایستاد. ماریکا به دکونش اومده بود.
ماریکا: سلام آقا. شما یه بطری آب دارین؟بهم بدین بخورم خیلی تشنمه ( به ابراهیم آقا زل میزند )
ابراهیم آقا: البته که دارم مادمازل. بفرمایید ( ابراهیم آقا چشم از او برنمی دارد)
ماریکا : متشکرم. چه قدر می شه؟
ابراهیم آقا: البته توی این کوچه کوچک بهشت فروختن یک بطری آب به یک زن زیبای کوچه بهشت باعث افتخاره . چهل فرانک لطفا
ماریکا : ( یکه می خورد ) چهل فرانک ؟ ( عصبانی پول را می دهد ومی رود )
مومو: عجب رویی دارین ابراهیم آقا. اون بطری فقط دو فرانک بود. چهل فرانک ازش گرفتین. آخه چرا؟
ابراهیم آقا: خب مومو جان فکر نمی کنی من باید پول قوطی کنسروایی که تو از بساط من کش می ری رو سر جاش بذارم. تازه اون فقط یه زیبای کم عقله بلد نیست چطوری پولاشو خرج کنه چون پولایی رو که بهش میدن بخاطر خودش و تلاشش نمی دن بلکه بخاطر زیبائیش میدن
مومو :خوب بلده چیکارداره میکنه...بگذریم. از اون روز به بعد بود که ما با هم دوست شدیم. البته من می تونستم به خاطر این دوستی دزدی هامو از جای دیگه بکنم اما.....
ابراهیم آقا: مومو اگه یه کمی خرجت رو کم کنی اونوقت مجبور نمی شی این همه دزدی کنی در ضمن به من قول بده اگه نمی تونی دزدی کنی بیای و فقط از خودم دزدی کنی. باشه؟
مومو: آخه من باید ...
ابراهیم آقا: می دونم. برای پول جمع کردن لازم نیست دزدی کنی. بدون دزدی هم آدم رو به بهشت راه میدن. (چشمکی زده و می خندد)
مومو: چه جوری؟
ابراهیم آقا : تو می تونی نونهای بیات ازشب مونده رو دور نریزی و روز بعد اونا رو تو فرکنار نونای تازه بذاری و برشت هشون کنی. شرط می بندم پدرت متوجه نمی شه. یا من بهت نوشابه ی ارزون قیمت می دم اونو با شراب گرونی که پدرت دوست داره بخوره قاطی کنی کمتر مست کنه بیشتر هوشیار می مونه . و یه کار دیگه به قهوه اش یه کم کاسنی اضافه کن. این طوری می تونی پول زیادی پس انداز کنی مومو.
مومو: شمام خوب بلدین گوش خلق الله رو ببرینا.
صدای پدر: موسی!
مومو: من باید برم. الانه که پدرم سر برسه.
ابراهیم آقا: برو مومو.
صحنه تغییر می کند. خانه ی مومو. مومو در حال تهیه ی غذا به روش ابراهیم آقا.
مومو: از وقتی رفتم کوچه ی بهشت و با ابراهیم آقا آشنا شدم دردسرام شروع شد. چون کار خیلی بدی یاد گرفتم. یاد گرفتم همه اش مقایسه کنم.چه هدیه ای رو به چه زنی بدم .چه چیزی رو از چه مغازه ای بدزدم. چراوقتی با پدر بودم همیشه چندشم می شد ولی وقتی با ابراهیم آقا بودم همه چیز گرم و روشن بود. (پدر وارد می شود)
پدر: موسی. بازم که پنجره بازه. مگه نگفتم نباید پنجره ها رو باز کنی. نور عطف کتابا رو می خوره. هوا هم اونا رو می پوسونه.اگه پوپول اینجا بود پنجره همیشه بسته بودومن نگرون عطف کتابا نبودم.
مومو: چشم.
میز را می چیند. پدر با تردید غذا را می خورد. بعد شروع می کند به کتاب خواندن. مومو میز را جمع می کند. کمی سر و صدا می کند حین جمع کردن میز.
پدر: ( کلافه ) خفه شو موسی. مگه نمی بینی دارم مطالعه می کنم. من کار دارم. مثل تو که علاف نیستم.
مومو: ببخشین.
پدر: خدا رو شکر که برادرت پوپول مثل تو نبود.
مومو:پدر اگه پوپول اینجا بود منو بیشتر دوست داشتی یا اونو؟
پدر: پوپول مرهم زخمای تنهایی من بود .وقتی مادرت منو ول کرد ورفت اونوهم با خودش بردمن تنها موندم .پوپول برعکس تو توی مدرسه بچه ی زرنگی بود و عاشق ریاضیات و فلسفه ، اون هیچ وقت وان حمومو کثیف وچرکی نمی کرد .مثل من از کتاب خوندن خوشش می اومدبخصوص کتابهایی رو که من میخوندم.پوپول یه چیز دیگه ای بود .( پدر خارج می شود )
مومو: پوپول پوپول یه زخم دیگه که باید به خاطرش چرخید. (می چرخد) پوپول وسیله ی عذاب من بود. گرزی بود که پدرم روزی چند وعده نذر داشت باهاش تو سر من بکوبه. نمی زد روزش شب نمی شد. پوپول برادر بزرگتر من بودکه هرگز ندیده بودمش
تغییر صحنه مغازه ابراهیم آقا
ابراهیم آقا: خب مومو. اون پدرته نباید زیادی ازش انتظار داشته باشی. ببینم مومو تو چرا هیچ وقت نمی خندی؟
مومو: خندیدن مال پولداراست ابراهیم آقا. از من برنمی یاد.
ابراهیم آقا: ( می خندد ) پس تو خیال می کنی من پولدارم؟
مومو: دخل شما همیشه پر اسکناسه. من هیچ وقت کسی رو ندیدم که این همه پول توی دست و بالش باشه.
ابراهیم آقا: این پولا مال اینه که جنس بخرم و اجاره ی دکونمو بدم و از این جور خرجا. می دونی آخر ماه که می شه چیز زیادی دستمو نمی گیره.
مومو: اینکه می گم خنده مال پولداراس منظورم آدماییه که دلشون خوشه. ( به ما ) من عادت کرده بودم دنیا رو از چشم پدرم ببینم با تحقیر و بدگمانی. برای همین خندیدن مندیدن تو کار ما نبود.
ابراهیم آقا: اشتباهت همین جاست. اگه بخندی دلت خوش می شه مومو.
مومو: چه حرفا!
ابراهیم آقا: امتحان کن و ببین.
مومو: من که باورم نمی شه. (باصدای بلند می خندد)
صدای پدر: ( خنده موموراقطع می کند ) خفه شوموسی نیشتو ببند.( موموناراحت می شود )
ابراهیم آقا: مومو تو بچه ی مؤدبی هستی.
مومو: مجبورم مؤدب باشم. مؤدب نباشم کشیده می خورم.
ابراهیم آقا: مؤدب بودن خیلی خوبه ولی خوشرو بودن از اونم بهتره. سعی کن و ببین.
مومو: وقتی یه نفر مثل ابراهیم آقا این جور با مهربونی چیزی رو از آدم می خواد امتحانش ضرری نداره. روز بعد مثل کسی بودم که آمپول خنده زده باشه. به همه لبخند می زدم.( به ماریکا می رسد به او لبخند می زند ماریکا ناراحت است ) چی شده ؟
ماریکا : خیلی دلخورم وعصبانی
مومو : از من ؟
ماریکا : از تو نه از اون عربه مردتیکه عوضی یه بطری دوفرانکی رو چهل فرانک بهم فروخت آخه کجای دنیا یه بطری آب رو چهل فرانک می فروشن ؟
مومو : میخواستی نگیریش
ماریکا : نمی شد نمی شد دیگه پامو به اون مغازه نمیذارم
مومو : دینگ لبخند!
ماریکا : چی ؟
مومو : دینگ لبخند! ، بزن تو فازه خنده بابا
ماریکا : دیوونه شدی ؟
مومو : تو بخند ... جون من بخند
ماریکا : آخه به چی بخندم ؟
مو مو : چند لحظه پیش توی مدرسه بودم خانم معلم ازم تمرین ریاضی خواست گفتم : نه خانم خیلی معذرت می خوام تمرین ریاضیات رو نفهمیدم. دینگ لبخند! برای همین نتونستم تمرینام رو انجام بدمدینگ لبخند !. بهم گفت : خب موسی این که غصه نداره من دوباره برات توضیح می دم . به حق چیزای ندیده. نه تنبیهی نه توبیخی. همه رو از اول توضیح داد اونقد خندیدم . ( ماریکا هم می خندد ) بیا بخندیم به بی پولیمون به اینکه هیچ هدیه ای ندارم بهت بدم
ماریکا : ( باشدت می خندد ) فدای خنده ات موسی ! بی خیال که پول نداریم بی خیال که هدیه نداریم بریم یه چیزی بخوریم دینگ لبخند !
هر دو در ناهارخوری می نشینند ابراهیم آقا در نقش صاحب مغازه
صاحب مغازه : منو رو دیدین ؟ چی میل دارین ؟
هر دو : ما ناهار می خواهیم دینگ لبخند!
صاحب مغازه : توی منو انتخابش کنین در خدمتم
هردو: توی منو نیست دینگ لبخند ! یه ناهاری که مفت باشه توی منو نیست دینگ لبخند !
صاحب مغازه : (می خندد ) باشه چیز دیگه ای میل ندارین ؟ دینگ لبخند!
مومو : یه کم ماست شیرین. دینگ لبخند!( هر سه می خندند ) ما پولی نداریم بدیم ها دینگ لبخند !
صاحب مغازه : بی خیال مو مو در عوض همه مشتریامون کل خندیدن دینگ لبخند!...
مومو : (می خندد)داره جواب میده( برمی گردد به ابراهیم آقا ) جواب داد ابراهیم آقا. این لبخندا همه جا جواب می ده.
ابراهیم آقا: من که بهت گفتم مومو.
مومو: ولی اصل کار وقتی بود که این لبخندا روی پدرم جواب بده. پس آزمایش روی اونم شروع شد.
تغییرصحنه خانه ی مومو
پدر: موسی.
مومو: بله. سلام. (کمک می کند تا کتش را دربیاورد) شام حاضره. دینگ لبخند. (پدر او را برانداز می کند)
پدر: ببینم. نکنه دوباره دسته گل به آب دادی؟.
مومو: نه. امروز خیلی روز خوبی بود. ببین پدر دسری رو که دوس داری برات درست کردم. دینگ لبخند!.راستی پدر بازم از پوپول برادر بزرگترم برام میگی. دینگ لبخند!
پدر: بیا جلو ببینم.(موموطوری جلو می رود انگار که پدر می خواهد او را ببوسد)این چه وضعشه باید دندوناتو درست کرد. تا حالا ندیده بودم که دندونات این طور جلو اومده...
مومو:(می چرخد)باید دندونامو بدم درستش کنن بدجوری اومدن جلو
تغییر صحنه مغازه ابراهیم آقا
ابراهیم آقا: پس لبخند روی پدرت جواب نداد.( مومومی ایستد )
مومو: ابراهیم آقا! یه سوال ازتون بپرسم؟
ابراهیم آقا: بپرس مومو.
مومو: شمام بعضی وقتا گذرتون به کوچه ی بهشت می افته؟
ابراهیم آقا:در بهشت به روی همه بازه مومو. (می خندد) مومو دلت می خواد با من بیای گردش؟
مومو: (به ما) عادتش بود آدمو بپیچونه. (به ابراهیم آقا) مگه شما گردشم می رین؟
ابراهیم آقا: پس چی که می رم.
مومو: آخه شما همیشه به این چارپایه تون چسبیدین.
ابراهیم آقا: وقتایی که تو منو می بینی به این چهارپایه چسبیدم.
مومو: صبح که شد با ابراهیم آقا رفتیم گردش.خیابونها.منظره ها.رودخونه.پلها.مغازه های شیک وبازرق وبرق ولی من هیچی نمی دیدم همونکه کنار ابراهیم آقا بودم احساس شادی میکردم
ابراهیم آقا-بعضی وقتا مومو ،کنارهم بودن و ساکت موندن،بهتراز اونیکه که دوراز هم شدو پشت خط تلفن وراجی کرد.
مومو:من یاد مادرم افتادم برای اولین بار جای خالیش روم اثر کرد ولی باید بی خیالش می شدم چون اون منو ترک کرده ،تا کوچه ی بهشت چیزی به هم نگفتیم وقتی دم در خونه مون رسیدیم حالم گرفت.من خونه ای ندارم ابراهیم آقا اینجا خونه بابامه
ابراهیم آقا: خونه ی آدم جاییه که توش زندگی می کنه و شاده.
مومو: شما تو کوچه ی بهشت شاد زندگی می کنین؟
ابراهیم آقا: معلومه مومو.
مومو: چه طوری همیشه شادین؟
ابراهیم آقا: مو مو من شاد بودنو از کتابم یاد گرفتم.
مومو: از کتابتون؟ پدر منم خیلی کتاب می خونه اما هیچ وقت شاد نیست.
ابراهیم آقا: کتاب من به آدم یاد می ده که چه طور شاد باشه. شاید پدر تو کتابایی رو می خونه که یادش نمی دن شاد باشه.
مومو: ولی شما مسلمونین. پدرم می گه مسلمونام شاد نیستند.
ابراهیم آقا: درسته من مسلمونم ولی و خوب بلدم کجا شاد باشم وکجا نباشم.مثل پدرت نیستم که هیچ وقت شادنیست چون یهودیه
تغییرصحنه خانه مومو
مومو:من زیاد فکر کردم دیدم ابراهیم آقاآدم بدی نیست هیچ دخلی به این یهودیای کوچه ی ما هم نداره...فقط یه جور دیگه فکر می کنه....(پدر وارد می آید)
پدر: مومو کجایی؟
مومو: سلام پدر. شام حاضره....(سر میز شام)
پدر : یکی اومده بود دم در سراغ تورو می گرفت
مومو : کی ؟
پدر : خودشو ماریکا معرفی کرد نگرانت بود مترسکه ! . . . بهش بگو دیگه اینطرفا نپلکه
مومو :پدراین بده که یه پسر بالاسرش مادر نداشته باشه ؟
پدر : گفتم بهش بگو اینطرفا نپلکه
مومو : باشه .
پدر : مادر ؟ ! (ازخوردن می ایستد)مادری که بالاسرپسرش نباشه وترکش کنه ،بده
مومو:تومادر داشتی مگه نه؟پس میفهمی چی میکشم
پدر:(ناراحت میشود)من پدرومادرمو توبچگی ازدست دادم ولی نمردم بلکه به زندگی ادامه دادم ومرد شدم تو هم از بی مادری نمیمیری ،باید به زندگیت ادامه بدی ومرد بشی یهود به مردایی که مواظب عطف کتاباش باشن خیلی نیاز داره . . .
مومو:پدر تو به خدا اعتقاد داری؟
پدر: می بینم که داری مرد می شی...نه هیچ وقت نتونستم به خدا اعتقاد داشته باشم.
مومو: هیچ وقت نتونستی چرا؟ خیلی سخته؟
پدر: اگه کسی بخواد قبول کنه که این زندگی معنایی داره، آره، خیلی سخته.
مومو: ولی آخه پدر ما یهودی هستیم.
پدر: خب
مومو: و یهودی بودن کاری با خدا نداره؟
پدر: برای من دیگه نداره. یهودی بودن فقط به معنی به یاد داشتن خیلی چیزاست و ما خیلی حافظه مون خرابه.
مومو: پدر حالت خوبه؟
پدر: باید یه چیزی رو بهت بگم موسی.
مومو: چی؟
پدر: منو اخراج کردن. دفتر وکالت دیگه به من احتیاج نداره. (کاغذنوشته ای روی میز میگذاردوخارج می شود)
مومو: (می چرخد)زخم زخم زخم لابد باعث افسردگی همکاراش می شده.لابد از کتاب خوندن خسته شده بوده .لابد از پنجره های بسته بدش می اومده ...(می ایستد کاغذنوشته را بر میدارد )
تغییر صحنه مغازه ابراهیم آقا.ابراهیم آقااز پشت پرده بیرون می آید
مومو: ابراهیم آقا شما چی کار می کنین که همیشه دلتون خوشه؟
ابراهیم آقا: هیچی. فقط می دونم که توی قرآنم چی نوشته.
مومو: من باید یه روزی این قرآنتونو کش برم. هرچند این کاری نیست که یه یهودی بکنه.
ابراهیم آقا: ببینم مومو برای تو یهودی بودن یعنی چی؟
مومو: راستش نمی دونم. اما برای پدرم معنیش این بود که صبح تا شب عبوس و بداخلاق باشه. برای من...یهودی بودن چیزیه که نمی ذاره چیز دیگه ای باشم.(کاغذرابه ابراهیم آقا میدهد مومو میچرخد وابراهیم آقا نوشته روی کاغذ را می خواند)
صدای پدر: موسی منو ببخش. من رفتم. من هیچی ندارم که قابل پدر بودن باشه بجای پدر بودن و تربیت کردنت بیشتر قاضی بودم وعمرمو گذاشتم به سرزنش کردنت.شاید یه روز وقتی بزرگ شدی به هم برسیم. روزی که من کمتر شرمنده باشم و تو منو بخشیده باشی. خداحافظ.....راستی هرچی پول برام مونده بود گذاشتم روی میز. (مومو از چرخ زدن می ایستد)
مومو: باشه پدر. تو باید بدونی که نباید منو ترک کنی. آخه مگه می شه یه نفرو دوبار ترک کرد؟! اول مادرم حالا هم تو. نه. من اجازه نمی دم تو بری. اگه مردم بفهمند چی درباره ی من فکر می کنن. نمی گن حتماً یه ریگی به کفش من بوده؟ اونوقت کی به دادم می رسه؟ پس می بینی که تو حق نداری منو ترک کنی.
ماریکا : آروم باش موسی
مومو : از اینجا برو اگه تو رو اینجا ببینن واسه خانواده پدرم بد میشه
ماریکا : من به خاطر تو اومدم اینجا . . . نه بخاطر پدرت . . .مومو چی تورو اذیت میکنه ؟
مومو : ترک کردن پدرم خیلی بده خیلی بد . . . ولی من نمیذارم بد بشه نمیذارم کسی بفهمه که پدرم خونه رو ترک کرده
ماریکا : چطوری ؟
مومو: من نباید بذارم کسی از این قضیه بو ببره. هر شب پولیورش رو می پوشم ، یه کم آرد به موهام می زنم و می شینم جلوی پنجره به کتاب خوندن کتابای ابراهیم آقا . کسی نمی بینه که من دارم کتاب ابراهیم آقا رو می خونم اما اگه کسی از کوچه رد بشه فکر می کنه پدرمه که داره مثل هر شب کتاب خودشو می خونه.
ماریکا : موسی تو الان ناراحتی آروم باش ترک کردن پدرت چیزیه که بلاخره همه می دونن این کارا بیهوده است مدرسه رو می خوایی چیکار کنی که باید ماهانه پدرت سری بهش می زنه
مومو :توی مدرسه نباید همه منو غمگین ببینن نباید معطل کنم بایدشاد بشم.تا کسی بو نبره که پدرم منو ترک کرده. این جوری کمتر رفتن پدرم بهم فشار میاد ( بلند می شود ) راستی تو نمی خوایی کاری گیر بیاری منم که پول ندارم تو هم که هدیه نمیگیری دزدی هم که بلد نیستی تا کی میخوایی مترسک بازی دربیار
ماریکا : جدا تو می خوایی من کار گیر بیارم . . . بهش فکر نکرده بودم . . . راستی موم فردا می خوام ببرمت دریا
تغییر صحنه مغازه ابراهیم آقا
ابراهیم آقا:مومو تو یه جفت پا که بیشتر نداری باید مواظب پاهات باشی اگه کفش پاتو میزنه می تونی عوضش کنی اما پاهاتو که نمی تونی عوضش کنی.کفشات پاره شدن فردا یه جفت کفش نو برات می خرم.
مومو:من پدرمو نفهمیدم فکراشونفهمیدم کتاباشو نفهمیدم این خوبه یا بد؟
ابراهیم آقا: اگه آدم بخواد چیزی یاد بگیره و چیزی بفهمه کتاب لازم نداره. باید یه نفرو پیدا کنه و باهاش حرف بزنه. من اعتقادی به کتاب متاب ندارم.
مومو: ولی شما خودتون همیشه می گین که می دونین...
ابراهیم آقا: بله. می دونم تو کتابم چی نوشته ...مومو دلم هوای دریا کرده. چه طوره یه سر بریم دریا. می خوای بیای؟با همون کفشایی که برات می خرم
مومو: جدا حتما میام (به ما) می دونین که؛ عادتش بود بپیچونه.
تغییر صحنه دریا
ابراهیم آقا: اینم دریا، قشنگه مومو نه؟
مومو: (گریه می کند. ابراهیم آقا او را نگاه می کند.)اینجا خیلی قشنگه ابراهیم آقا. اینجا خیلی قشنگه. باور نمی کنم. من لیاقت این همه قشنگی رو ندارم.
ابراهیم اقا: مومو جان قشنگی همه جا هست . هرجا رو که نگاه کنی قشنگه. این چیزیه که تو کتاب من نوشته. می دونی مومو اگه خدا زیبایی رو مستقیماً به دل آدم نشون نده،آدم هرکاری هم بکنه نمی تونه از تو کتاب پیداش کنه.
مومو: ابراهیم آقا به نظر شما من زیبام؟البته خوب میدونم پسری که یه مادر بزرگش نکنه زیبا نمیشه
ابراهیم آقا: تو خیلی زیبایی مومو.
مومو: نه منظورم اینه که یه وقتی می شه که یه نفر از من خوشش بیاد؟
ابراهیم آقا:چرا نمیشه.اگه اون یه نفربتونه افق نگاهتو ببینه.اگه اون یه نفر بتونه احساستو درک کنه .اگه اون یه نفر بتونه ضربان عاشقی این دل کوچیک ودریائیت رواندازه کنه .حتم دارم ازت خوشش میاد
مومو:خیلی مشکله یه پسر حرف دلشوبتونه توی دلش نگه داره...ابراهیم آقا من می تونم یه رازی رو به شما بگم.
ابراهیم آقا: البته مومو.
مومو: من...
ابراهیم آقا: تو چی؟
مومو: من...
ابراهیم آقا: تو....
مومو: من عاشق شدم.
ابراهیم آقا: عاشق شدی؟ این خیلی خوبه مومو. اون دختر خوشبخت کی هست؟
مومو: دختر فراش مدرسه مونه. میریام. می دونین تنها دختریه که تو مدرسه ی ما هست. و این یه خورده خوب نیست.
ابراهیم آقا: حتماً همه ی پسرای مدرسه عاشق میریام اند.
مومو: بله. همین طوره.(مایوس)
ابراهیم آقا : مومو تو متوجه نیستی که با دخترا چه جوری روبه رو می شی. طوری بهشون زل می زنی که انگاری می خوای بهشون بگی: ببین چه خوشگلم. خوب معلومه که اونا توی دلشون بهت می خندن. باید طوری نگاشون کنی که خیال کنن می گی: هرگز دختری به خوشگلی شما ندیدم.
مومو: اون اصلا به من نگاه نمی کنه تا این حرفارو بگم
ابراهیم آقا: میریام باید کم عقل باشه که تو رو به بقیه ترجیح نده.
مومو: اما این دقیقاً کاریه که اون می کنه. اون اصلاً به من محل نمی ذاره.
ابراهیم اقا: عیب نداره مومو. عشق تو به اون مال خودته. بذار عشقت رو نخواد، ولی هرکاری بکنه نمی تونه چیزی رو عوض کنه. فقط سر خودش بی کلاه می مونه، همین. بازنده اونه مومو. چیزی که تو می دی تا ابد مال تو می مونه. اما چیزی رو که می خوای برای خودت نگه داری برای همیشه از دستش دادی.
مومو: ولی شما خودتون زن دارین؟
ابراهیم آقا: بله.
مومو: چرا زنتون اینجا همراتون نیست؟
ابراهیم آقا: این دریا جداً یه دریای زیبائیه؛ آب که این رنگی نیست. انگاری می خوادبا آدم حرف بزنه.
مومو: ابراهیم آقا جواب منو ندادین. زنتون. از زنتون پرسیدم.
ابراهیم آقا: موموجان جواب ندادن خودش یه جور جوابه....
مومو: این یعنی دیگه نباید ازش سوال کنم.عادتش بود بپیچونه. منم سوال نکردم.
ابراهیم آقا: وقت برگشتنه مومو چمدوناتو ببند.
مومو: برگردیم به اون آپارتمان سیاه و خالی؟ یعنی ممکن بود وقتی پامو می ذارم توش چیزی عوض شده باشه؟
ابراهیم آقا: مومو جان. وقتی روحت عوض می شه خیلی چیزای دیگه هم باید عوض بشه. یه روح پاک و روشن نمی تونه توی یه قفس تنگ و تاریک زندانی بشه.
تغییرصحنه خانه مومو
ماریکا : باهات قهرم چرا منو تنها گذاشتی رو رفتی ؟ . . . مگه قرار نبود بریم دریا ؟
مومو : وقتی روحت عوض می شه خیلی چیزای دیگه هم باید عوض بشه. یه روح پاک و روشن نمی تونه توی یه قفس تنگ و تاریک زندانی بشه.یه روح پاک و روشن. منظورش من بودم؟ شاید. من که این طوری برداشت کردم. روح پاک و روشنم؛ ماریکا ابراهیم آقا به من گفت تو یه روح پاک و روشن داری
ماریکا : ابراهیم آقا ابراهیم آقا . . .
مومو : اون طوری که ابراهیم آقا می گفت به یه جای درست و درمون احتیاج داره باید پنجره های آپارتمان رو باز کنم.
ماریکا : موسی گفتم یه خبر خوبی برات دارم
مومو: نور عطف کتابا رو می خوره؟ به جنهم بذار بخوره. اصلاً نیازی به این کتابا ندارم. همه رو میبرم و میفروشم ما پول دار میشیم . آخیش چه کیفی داره زندگی توی یه خونه ی روشن با پنجره های باز .
ماریکا : اصلا بهم اهمیت نمیدی
مومو : من امروز کس دیگه ای شده ام احساس میکنم می تونم آینده روشنم رو خودم بسازم
ماریکا : ( با فریاد ) موسی . . .
مومو : ببخش منو ببخش
ماریکا : برات یه خبر خوب دارم
مومو : چی؟
ماریکا : من توی رستورانی که با هم ناهار خوردیم استخدا م شدم
مومو : این عالیه خیلی عالیه . . . اولین تاثیر یک روح پاک و روشن . . . بهت تبریک میگم از ته دل بهت تبریک میگم خیلی خوشحالم خیلی
روی صندلی ولو می شود. که صدای در خانه می آید. مومو به خود می آید. دوباره صدای در . . . ماریکا می رود که در را باز کند
مومو:این صدا صدای شومیه من باید بچرخم(می چرخد)یه زخم دیگه .من باید شجاع باشم.این زخم طول میکشه تا فراموش بشه (مومو عنان از دست داده شروع به داد و بیداد می کند.)
ابراهیم آقا: آروم باش مومو. (او را بغل می گیرد) آروم باش پسر.تو نبایدازپدرت دلگیربشی.
مومو: چه طور نباید دلگیر باشم؟ پدری که زندگیمو به هم ریخته، منو به امید خدا ول کرده و رفته حالاهم خودکشی کرده. با این کارش دیگه اعتماد به نفسی برای من گذاشته؟ حالا دلگیر هم نباید باشم ازش؟
ابراهیم آقا: پدرت سرمشقی نداشت که ازش تقلید کنه. وقتی بچه بود پدر و مادرش رو ازش گرفتن، نازیا اونا رو جمع کردن و بردن اردوگاه های مرگ. آخر سرهم همون جا مردن. پدرت نمی تونست بپذیره که از این بلا جون سالم به در ببره. شاید از زنده بودن خودش احساس گناه می کرده. بی خود نبود که خودش رو زیر قطار انداخت. می دونی مومو اگه پدرت نتونست به زندگی ادامه بده تقصیر تو نبود، این مال چیزایی که پیش از تو بوده یا نبوده. حالا بلند شو. باید بری بیرون یه کم قدم بزنی. من کارا رو ردیف می کنم. (کمی پول داخل جیب او می گذارد) لازمت می شه. راستی یه کار دیگه هم باید بکنی موموجان.
مومو: چی؟
ابراهیم آقا: اینجا به یه دست رنگم احتیاج داره. بعد از مراسم پدرت باید دست به کار بشی. اینجا خیلی قشنگ میشه
مومو: تنهایی هیچ قشنگی قشنگ نیست بخصوص وقتی توی جایی باشی که توش ازقشنگی خبری نبود (بی توجه)ابراهیم آقا شما کی می خواین منو به فرزندی قبول کنین؟
ابراهیم آقا: هروقت تو بخوای موموجان. همین فردا خوبه؟
مومو: راس می گین همین فردا؟
ابراهیم آقا: همین فردا.
مومو : ( رو به ماریکا ) من برات یه خبر خوب دارم
ماریکا : منم
مومو : اول من بگم یا تو ؟
ماریکا : اول من میگم
مومو : بگو
ماریکا : توبرام شانس میاری. بخت خوش منی .بخاطرهمین دوست دارم . ازکوچه بهشت وچشمای عنکبوتیه مغازه داراش راحت شدم از تنهایی دراومدم زندگیم عوض شد دیدم عوض شد من از یهود چیزی نمی فهمیدم نمی خوامم چیزی بفهمم. با تو احساس آدم بودن بهم دست داد . کارگیرآوردم . من خیلی خوشحالم . اون صاحب مغازه بود که با هم مفتی ناهار خوردیم و منو استخدام کرد یادته ؟
مومو : آره یادمه ، همون دینگ لبخند
ماریکا : آره ازم خواستگاری کرده خیلی هیجان زده ام
مومو : جدا ؟وای خدای من؟ عروسی؟(می گرید) تو خیلی خوشبختی خیلی بهت تبریک میگم بادا بادا مبارک بادا این عروسی مبارک بادا
ماریکا : ممنون موسی ممنون اینه همه رو از تو دارم ازوقتی باهات آشنا شدم همه چی رو فهمیدم چشمام بازشدن انگار . . . حال خبر تو
مومو : بلاخره ابراهیم آقا منو به فرزندی قبول کرد
ماریکا : وای . . . خوش بحالت . . . این دو خبر برامون خیلی خبر خوبی بودن ( خوشحالی می کنند )
تغییرصحنه اداره ای
مومو: اما کار به همین آسونی هم نبود. کارای اداری دمارمونو درآورد. دنیای مهرها و اجازه ها و کاغذها. دنیای کارمندای بداخلاق که اگه چرتشون رو پاره می کردی می خواستن پاره ات کنن. کسی به ما دوتا توجهی نداشت. اما روحیه ی ابراهیم بابا از فولاد بود.
ابراهیم آقا: موموجان «نه» تا بخوای فراوونه. «بله» چیزیه که تو بساط کسی نیست. اونو باید گیر آورد.(آن دو در تقلای گرفتن اجازه و در حرکت)
مومو: من کم کم دارم خسته می شم.
ابراهیم آقا: طاقت داشته باش. یه مهر دیگه مونده. (انگار که مهر آخر زده می شود. و برگه ای به دست ابراهیم آقا می آید. آنها از حرکت می ایستند.) تموم شد. موموجان. بالاخره تموم شد. حالا دیگه تو رسماً پسر منی. (همدیگر را بغل می کنند)
مومو: حالا من پسر پدری شدم که خودم انتخاب کردم.
ابراهیم آقا: این واقعه ی کمی نیست. باید براش جشن گرفت. چه طوره این پدر و فرزندی رو با خریدن یه ماشین جشن بگیریم. هان. نظرت چیه پسرم؟
مومو: هرچی شما بگین ابراهیم بابا.
ابراهیم آقا: پسرم ماشینو که خریدیم می ریم سفر. همین تابستون می ریم انطاکیه . اونجا دریا رو نشونت می دم. تنها دریایی که حقیقتاً دریاست. دریایی که جای منه.
مومو:چشم پدرجان،چه سکری داشت این کلمه وقتی به ابراهیم آقا میگفتم پدرجان دلم میخندید وآینده با عظمتی بی نظیرجلوم می درخشید.ابراهیم آقا آتیشش ازمنم تندتربود توی هرجمله یه پسرم میذاشت انگار واژه ی پسرمو خودش کشف کرده بود ... ( رو به ماریکا ) وقت رفتنه ( ماریکا با همسرش ، صاحب مغازه ، پدر موسی ! وارد می شود )
ماریکا : خداحافظی که نمی کنی میآیی دیگه
مومو : خودتو کنترل کن
ماریکا : سعی میکنم
مومو : آدم اگه دریا رو ندیده باشه نباید تو تصوراتش غرق بشه ... سعی کنه به دریا برسه بپره توش غرقش بشه آبها رو حس کنه شناور رقص موجها بشه ...اینارو ابراهیم آقا میگه ...
ماریکا : من همیشه ساحل نشسته بودم و امواج دریا رو روی شن ها می ساختم ...هی امواج دریا خرابش می کرد منم هی امواج شنی میساختم ولی الان امواج شنی رو رها کردم و رفتم دل امواج دریا
مومو : من رفتم
ماریکا : برمیگردی که
مومو : دعام کن ( رو به ما )تابستون شد و وقت سفر به دریایی که ابراهیم بابا ازش حرف می زد رسید. هزارها کیلومتر راه در پیش داشتیم. سراسر اروپا رو از راه جنوب طی کردیم. حیرت آور بود. دنیا با ابراهیم بابا رنگین و دیدنی بود. من پشت رل قوز کرده بودم و همه ی حواسم به جاده ی روبه روم بود. درعوض ابراهیم بابا منظره ها و آسمون و ابرها و دهکده ها رو می دید و برای من توصیف می کرد. من طی این سفر اروپا را ندیدم شنیدم.
ابراهیم آقا: مواظب باش پسرم. از اتوبان نرو. اتوبان به درد نمی خوره. تو اتوبان باید مثل برق حرکت کنی. از چیز دیدنی خبری نیست. اتوبان مال احمقاییه که می خوان خیلی سریع از یه جایی برن یه جای دیگه. ما که مساح نیستیم که بخوایم زمین گز کنیم. جاده های کوچیک قشنگ رو پیدا کن که دیدنیا رو به مسافر نشون می دن.
مومو: بله دیگه. آدم که خودش پشت فرمون نباشه خوش سلیقه می شه .
ابراهیم آقا: نگه دار. بو بکش. چشماتو ببند و بو بکش و بگو اینجا کجاست.
مومو: اینجا بوی شمع می یاد. حتماً کلیسای کاتولیکه پدر
ابراهیم آقا: درست گفتی. سنت آنتوانه.
مومو: اینجا بوی کندر می یاد. باید کلیسای ارتدوکس باشه پدر
ابراهیم آقا: درسته. سنت صوفیاست.
مومو: اینجا بوی پا می یاد. حتماً مسجده پدر
تغییرصحنه مسجد
ابراهیم آقا: آره اینجا مسجد حبیب نجارانطاکیه است. واینم شهر انطاکیه شهری زیبا، بزرگ، با باروهای مستحکم و کمنظیر و باغ و بوستانهای دلانگیزبا ثروت افسانهای همچون طلا، نقره، جواهرات و گلدانهای گرانقیمت ،کلیسا و صومعة پیِر مقدس، مسجد حبیب نجار پلهای ترایانوس و دیوکلتیانوس،با اون دروازه مشهورش دمیرقاپى
مومو-شهر زیبایی بود.ابراهیم آقا اونجا بروبیایی داشت که نگو. صبحا همیشه قبل از من بلند میشدوقتی ازخواب بلند میشدم پای پنجره میدیمش که داشت روشنایی رو بو می کشید و ورزش می کرد. خیلی آروم. بدنش هم عجیب نرم بود. می گفت ورزش فکر آدمو باز می کنه اون وقته که می تونی درست فکر کنی و عمل کنی. با هم سن وسالانش مسجد می رفتن و نماز می خوندن، بحث می کردن وقرآن می خوندن ... همیشه هم شاد بودن ومیخندیدن توی همین حرف و حدیثا بود که من از زبون ابراهیم آقا شنیدم که یهودیا و مسلمونا ، حتی مسیحیا قبل از اینکه به جون هم بیفتند و خون همدیگه رو بریزند خدای مشترکی داشتند. البته من کاری به این کارا نداشتم ولی از فهمیدنش خوشحال می شدم.
ابراهیم آقا:مومواولین سالی که به مدرسه رفتی تا درس بخونی یادته؟ اون موقع چقدر درس میدونستی؟هیچی کوچک بودی که هیچی بلد نبودی.معلمی که سال اول بهت درس میدادچی؟اونم یادته؟آیا اون به اندازه تو می فهمید؟یابیشتر از تو ؟مسلما بیشتر ازتو.تموم معلما باید بیشتر از دانش آموزانشون بلد باشن.معلمت بخاطر سن کم تو کوچیک بودنت درسهایی که باید تو می فهمیدی رو بهت یاد میدادنه همه اون چیزایی رو که بلد بود .سالهای دبیرستان درس خوندنت چی؟چقدر درس بلد شدی؟به اندازه سالهای قبل ومعلمای گذشته درس خوندی وبزرگ شدی ومعلم دبیرستانت درسهایی که هنوز نخونده ای رو بهت یاد میداد...حکایت پیامبر من و پیامبر پدرت ، حکایت همون معلمهای توست.این همه پیامبر که هرکدومشون رسالتی برعهده داشتند بشریت رو از کودکی تا به اکنون راهنمایی و هدایت کردند .که آخرینشون پیامبر من بود .اختلافی که بین امتهای پیامبران هست سر پیامبراشون نیست سر سطح زندگیشونه
مومو:فهمیدن بعضی حرفای ابراهیم بابا برام سخت بود
ابراهیم آقا:مومو تو باید همه اینا رو یاد بگیری و تو حافظت حفظش کنی قدم به قدم که بزرگ شدی می فهمی . مومو من خیلی خوشم. تو پیشمی و من همه ی اون چیزایی رو که توی کتابم نوشته خوب حس می کنم.
مومو:از انطاکیه بعد ابراهیم بابا کمتر حرف می زد و بیشتر هیجان زده بود
ابراهیم آقا:مومو خیلی زود به دریایی می رسیم که من مال اونم
مومو: دریا؟ دریایی که از صحرای بزرگی میگذشت .به دریا رسیدیم . ابراهیم بابا یک لباس سفید رنگ که مانند پارچه ای بود که دور بدنش پیچیده باشن پوشیدخیلی بیشتر از قبل هیجان داشت وبی قراری میکرد انگار میخواست پرواز کنه دیگه برام معلوم شده بود که ابراهیم بابا کاراش بی فلسفه نیست ولی ازش پرسیدم :این چه وضعیه؟چی شده؟این لباس عجیب وغریبی که پوشیدی چیه؟
ابراهیم آقا:(می خندن)لباس تن آدمی نشانگرشخصیت این دنیائیشه برای رفتن به دریا باید هرچی که به این دنیا تعلق داره انداختش دور.تواگه کلاه داشته باشی برای تعظیم به دوستان و دوست داشتنی هات جابجاش کنی باید کلاهتو بندازی دور که یادآور دوست داشتنی های این دنیات نباشه . من هرچه لباسه که یادآورخوشی ولذت این دنیاست رو انداختم بیرون .احساس سبکی می کنم .خیلی سبک شده ام و از دنیا چیزی یادم نمیآد(به مومو لباس سفید رنگی نیز میدهد)بگیر هرچه لباسه که خاطره های خوب وبد زندگیتو برات زنده میکنه رو بکن و بنداز دور .بذار تنت ازسنگینی این لباسای کنده شده نفسی بکشه.بذار احساس سبک بودن همه ی سلولای وجودتو بگیره .زودآماده شو بریم طواف.
مومو:طواف ؟!
ابراهیم آقا:آره طواف .یعنی چرخیدن.ماباید بچرخیم اما نه دور خودمون بلکه دور دل خودمون که جای خداست پس میچرخیم دور خدا .دور خانه خدا .
مومو:خیلی جالبه آدم دور دل خودش بچرخه .منم میخوام بچرخم
ابراهیم آقا:پس معطل نکن پسرم .این همه راه رو نیومدی که جا بمونی .
مومو: من اون لباس رو پوشیدم .وای چه حالی داشت .سبک شده بودم رها .هوا رو با تمومیه بدنم حس میکردم احساس میکردم دوست داشتنی ترین آدما شده ام همه چی فراموشم شده بوداحساس عجیبی داشتم خیلی عجیب احساس میکردم پادشاه همه ادمای خداشده ام .
ابراهیم آقا:(با هم طواف میکنند)می چرخیم از جسم خاکیمون فاصله میگیریم ازسنگینی ای که اسمشوتعادل میذاریم جدا میشیم میشیم یک گلوله آتیش مشعلایی که میسوزن و خرمنی از آتیش میشن...
جسم و تن وا میگذاریم وازاینجا می رویم دل از اینجا کنده وبی دست وبی پا می رویم
تن رها کردن،دلش را داشتیم وخواستیم باچنین چرخش به دور دل ، به دریا می رویم
مومو:نمی دونم این زخمه یا عشقه.فقط دلم میخواد بچرخم نه مثل قبل که سرم گیج می رفت و هیچ زخمام التیام نمیگرفت بلکه طواف میکنم تا زخمام التیام بگیرن تا کینه ها رو ازدلم بریزم بیرون تا بتونم که ببخشم
ابراهیم آقا: عشق می گوید:دل شوریده شوآواز را عشق می گوید:محیاشو پر پرواز را
عشق می گوید:بمیرونوع دیگر زنده شو عشق می گوید:جنون آلوده شو آغاز را
مومو: من میچرخم زخمهای موسی الیتام بگیرن .من طواف می کنم گلهای محمد بشکفد . من زخمهای پدرمو فراموش میکنم وگلهای ابراهیم بابا به آغوش میگیرم .من هیچ کینه ای از پدر ندارم .من تونستم ببخشمش
ابراهیم آقا: هرکه هستم دیده را دل را خدا را کعبه را می پرستم دیده را دل را خدا را کعبه را
چشمهارامی گشایم تا خدا را حس کنم مست مستم دیده را دل را خدا را کعبه را
مومو:عشق من مال خودمه و من از دستش نمی دم من از میریام هم کینه ای به دل ندارم حتی از اونایی که به میریام دل بستن من همیشه دوستش دارم حتی اگه اون منو نخواد
ابراهیم آقا: نفس اماره دهد صدها بهشتم باک نیست خانه ی هفت آسمان گردد زمین، افلاک نیست
بسته پارابر زمین ، تن را به پا ، دل را به تن نفس آماره بدان!پایان تن جز خاک نیست
مومو:من دوست داشتنی هامو بخاطر پدرم از دست دادم.من گلهای زندگیمو بخاطر زخمای پدرم پژمردم الان احساس می کنم مادرمو دوست دارم خیلی بیشتر ازخودم من چرااینه همه گلهای زندگی رو ندیم چرا؟من مادرمو به اندازه لحظه هایی که ندیدمش بخشیدم
ابراهیم آقا: دل یکی عاشق یکی معشوق بی همتا یکی سر یکی سودا یکی تعبیر دنیاها یکی
یک صراط المستقیم است و دلی شیدای او لاشریک له خدای کعبه دلها یکی
مومو:من باید پوپول رو پیدا کنم احساس مسئولیت میکنم من اگه برادر اونم باید پیش هم باشیم به یاد هم باشیم به فکر هم باشیم چون از یک پدریم از یک مادریم .الان میدونم اون غم ندیدن برادرشو میکشه...دلم واسش تنگ شده.چقدر بخشیدن اینه همه لذت بخشه!چقدر التیام زخمام راحت بود وآسون!من بخشیدم همه رو بخشیدم
ابراهیم آقا: وای بر دل این چه رمزیست میان دوجهان؟ وای برتن این چه سریست میان روح وجان؟
وای برهرهستی وهرنیستی درحیرتم این چه رمزی،این چه سری هست درکون و مکان؟...
خب پسرم توی دلت چیزای قشنگ پیداشد؟
مومو:ابراهیم بابا!این جور چرخیدن خیلی خوبه .به تموم نداشته هام رسیدم و تموم داشته هامو دیدم .من دیگه زخم ندارم دل من پراز گلهای محمدیه
ابراهیم آقا:این عالیه خیلی عالیه تو زندگیتو از پدر شروع کردی پدری که نتونست داشته هاتو از نداشته هات برات سوا کنه بعد به کوچه بهشت افتادی وبه من رسیدی واز من به این دریا.زندگی دراین دریا تموم نمیشه بلکه شکل دیگه ای به خود میگیره .می دونی پسرم برای آدم خیلی ارزشمنده که یکی چشم انتظارش باشه .اونوقت همه ی چرخیدنات همه ی زندگیت بخاطر اون معنی پیدا میکنه .این دریا حسنش اینه که راه آدمارو از هم جدا میکنه . توباید زندگیتو ادامه بدی مادرتو پیدا کنی ودست برادرتو بگیری و بچرخی وشکل دیگه ای زندگی کنی.راستی موموجان هنوز دختر زیبای فراش مدرسه تون رو دوست داری؟
مومو:خوب میدونست کی و کجا چطوری حرفاشو بزنه...منظورشو فهمیدم باید ازهم جدا بشیم
ابراهیم آقا:نه موموجان من از تو جدا نمی شم .بلکه رسالت من تموم شده .تااینجا آوردنت دست من بود دستتو به دست خدا دادن بامن بود بعدازاینه که خودت باید دست خدا رو محکم بگیری و رهاش نکنی که بادست دیگرت دلتو بگیری و خودتو و زندگیتو ...من هستم پیش تو ، همیشه درکنارتو ، چون تو پسر منی...
مومو:اماتو ابراهیم بابا(گریه می کند)
ابراهیم آقا: گریه نکن مومو . من خوب زندگی کردم. پیر شدم. زنی داشتم که خیلی وقت پیش از اینها مرد ولی من هنوز مثل روز اول دوسش دارم.چرخ دکونم بد نمی چرخید. کوچه بهشت کوچه ی قشنگی بود گرچه بزرگ نبود و دست آخر خدا تو رو به من داد. پس بخند پسرجون
مومو: (توی گریه) دینگ لبخند !
ابراهیم اقا: آره یادت نره این راز زندگیه: دینگ لبخند !
مومو: ابراهیم بابا
ابراهیم آقا: دور می گردم ز هشیاری به مستی می رسم بت پرستی می نهم بر رب پرستی می رسم
من کی ام؟یک قطره کوچک کجا؟دریا کجا؟ نیست می گردم دراین دریا به هستی می رسم
(ازصحنه خارج می شود)
مومو: تنهایی می رین؟(به ما) امروز دلم بدجوری گرفته یه دستمو میگیرم به قرآن دست دیگه مو به دلم خوبیاروازقرآن میگیرم میدم به دلم این طوری حال دلم خوب میشه .زیبایی توی نگاه آدماست من هنوز بچه ام باید خیلی چیزا یاد بگیرم خیلی چیزا. بااینکه خیلی چیزا یاد گرفتم ولی هنوز اول راهه. من یاد گرفتم که چطوری شاد بشم که چطوری عاشق بشم ...ابراهیم باباخوب میگفت :(به طوافش ادامه میدهد)« در بهشت به روی همه بازه...اگه خدا زیبایی رو مستقیماَبه دل آدما نشون نده آدما هرکاری هم بکنن نمی تونن از تو کتاب پیداش کنن...وقتی روحت عوض میشه خیلی چیزای دیگه هم باید عوض بشن یه روح پاک و روشن نمی تونه توی قفس تنگ و تاریک زندونی بشه...
صدای مومودر صدای طواف کعبه فید می شود.
پایان مهر1391 اردبیل میرعظیم رفیق نیا
پایان مهر1391 اردبیل میرعظیم رفیق نیا
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/79T6MNZ
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir