زنجان
← همه اخبار
سوره شهید 1

سوره شهید 1

۲۲ فروردین ۱۳۹۴کد خبر: 33527۱

سوره اندیشه پرونده‌ای ویژه هر روز مطالب و نوشته‌های منتشر نشده یاران آوینی را که درباره سید شهیدان اهل قلم نوشته‌اند، منتشر می‌کند.

به گزارش پایگاه خبری حوزه هنری؛ آوینی که بود؟ این پرسش هم‌چنان پرسش مهمی است که به آن تقرب می‌جوییم و آرزو داریم از قِبل آن آوینی‌گون باشیم و آوینی‌وار ببینیم. در این راه به دوستانش رجوع می‌کنیم، از خانواده‌ و اطرافیانش می‌شنویم، آثارش را می‌خوانیم و می‌بینیم و رفتارش را می‌جوییم و در جذبه‌ی آن غوطه‌ور می‌شویم که بشناسیمش و گاه با هم دعوا می‌کنیم و یکدیگر را متهم به نشناختن او می‌کنیم. پاسخ به پرسش «آوینی که بود؟» برای ما دشوار است؛ اما هر چه هست او را در مقامی می‌بینیم که در آن مقام، دنیای کنونی، جامعه‌ی خود و امام خمینی و انقلاب برای ما شناخته‌ شده‌تر است. لذا او را حاضر و ناظر در حیات خود می‌بینیم و او همچنان برای ما زنده می‌ماند.
در همین راستا سوره اندیشه پرونده‌ای با عنوان «سوره شهید» منتشر کرده است. مطالبی که تا به امروز در این پرونده منتشر شده‌اند، بدین شرح است:

یک دسته ریحان / زهرا زوّاریان
اشــــاره زهرا زوّاریان دبیر صفحه‌ی داستان، در حیات سوره‌ی مرتضی آوینی و مؤسس مجله ادبیات داستانی است که بعد از شهادت سید مرتضی، سردبیری آن را به عهده می‌گیرد. در ایام عید، مشغول به نوشتن مطلبی برای آن شهید می‌شود، اما مطلب به دل نمی‌نشیند و ناتمام می‌ماند. تصمیم می‌گیرد که داستان‌گونه‌ا‌ی را که قبلا در ادبیات داستانی به چاپ رسانده است بازنویسی کند. در یادداشتی که همراه مطلب ارسال نموده، نوشته است: «ایام رفت و آمد بود و من مسافر. در شرایط شلوغی که دارم بهترین لحظاتم وقتی بود که درباره‌ی آقا مرتضی آوینی نوشتم. امیدوارم کمی تا قسمتی حق مطلب را ادا کرده باشم». خانم زوّاریان اکنون زائر کربلاست. امید که زیارتش مقبول افتد. یک دسته ریحان داد به ریحانه و گفت: مواظب مادرت باش. موهای سجاد را از روی پیشانی کنار زد. دستی به موهای مائده کشید و گفت: بچه‌های خوبی باشید. از در بیرون رفت. خیابان خلوت بود. سرخی غروب همه جا را رنگ زده بود. مادر، پشت پنجره، با نگرانی نگاه می‌کرد. دست تکان داد. بلند گفت: زود برمی‌گردم. سجاد دوید: فشنگ…یادت…نره بابا!  خندید. موهایش را نوازش کرد. پیشانی‌اش را بوسید. گفت: مواظب مائده و ریحانه باش. هوا بارانی بود. قطرات باران مژه‌هایش را خیس کرده بود. پخش صوت ماشین را روشن کرد. آهنگران می‌خواند: در میخانه را گیرم که بستند کلیدش را چرا یا رب شکستند عینکش را برداشت. اشک جاری شده بود. قطرات باران روی شیشه سر می‌خورد. عابری گذشت. توپ سفیدی روی بنفشه‌ها قِل خورد. برف پاک کن را روشن کرد. شیشه شفاف شد. مریم به شیشه زد. آرام و نرم گفت: مواظب خودت باش. دنده را عوض کرد. رویش را برگرداند. زیر لب گفت: مواظب چه چیز؟ حرمتم یا دین‌داری‌ام؟ از خانه دور شد. پله‌های سنگی را بالا رفت. در آهنی بزرگ مجله باز بود. همه چیز رنگ باخته بود. فضا سرد و کدر بود. انگار صدایی او را نهیب می‌زد: مجله سوره مِلک طلق موروثی شما نیست! سرش را پایین انداخت. چشم‌هایش را بست. نمی‌دانست چرا باز هم آمده است. آیا باری بر زمین مانده بود! نوشت: امسال سال ما نیست، سال بزمجه‌هاست! نامه‌ را باز کرد. جمله‌ها را تند و تند خواند: تو که در دامن آتشفشان منزل گرفته‌ای، باید بدانی چگونه می‌توان زیر فوران آتش زیست! مجله خلوت بود. خیلی‌ها رفته بودند. دل به روایت فتح خوش کرده بود. گفت: فیلم‌های قشنگی از فکّه گرفته‌ایم، گریه‌دار است. برای تاسوعا و عاشورا خوب است... سرش را پایین انداخت. مکث کرد. زیر لب گفت: فکّه کربلاست. هنوز پیکر بچه‌ها لابه‌لای سیم‌های خاردار و توی خاکریزهاست! سرش را بلند کرد. صدایش در حنجره مانده بود. سینه‌اش خس‌خس می‌کرد. بریده بریده گفت: مشیت خدا بوده که آن منطقه دست نخورده باقی بماند... حزن، کلامش را پوشاند. آسمان برقی زد. صدای رعد ساختمان را لرزاند. نوشت: در عالم رازی هست که عقل به آن راه نمی‌برد! آستین‌ها را بالا زد. وقت نماز بود. گفت: زود برمی‌گردم... شنبه... نوشت: جوهر هنر جدید باید مسخر ما شود نه قالبش... به اتاق‌ها سر کشید. کسی نبود. سکوت همه جا را فرا گرفته بود. بی‌اختیار گفت: هنر و فرهنگ در زیر نقاب خفه می‌شوند؛ آن‌چه می‌ماند ریاکاری است، یک ریاکاری موجه. از پله‌ها پایین دوید. مریم گفت: کاش می‌ماندی! بعد از عید برو... بچه‌ها تعطیل‌اند... مهربان گفت: زود برمی‌گردم...شنبه... برف‌پاک‌کن را روشن کرد. پا روی پدال گاز گذاشت. سجاد ‌دوید. مادر از پنجره آویزان شد.مریم پشت سرش آب ‌می‌پاشید.تسبیح‌اش ذکر می‌گفت. داغ بود...داغ داغ. انگار گر گرفته بود. چشم‌ها را بست. حسن هادی رو به رویش ایستاده بود. چشم‌هایش می‌درخشید. دستش را دراز کرد. پروانه‌ای بلورین روی انگشتش نشست. روی بالش نوشته بود:شهادت، آسمان را نردبان بود. کبوتری از برابرش گذشت. مائده به دنبالش دوید: دوستان وفا ندارند پدر...تنهایت می‌گذارند! عینکش را برداشت. قلم توی دستانش تقلا می‌کرد. برای نوشتن دیر شده بود. گفت: آقا امام حسین... در فکّه... حضور دارند. سرش را میان دستانش گرفت. همه خوابیده بودند. تابوت‌ها روی هم انباشته بود. شنید: بعضی‌ها شناسایی شده‌اند، بعضی‌... نه. اسکلت‌های پودر شده در میان قرآن‌ها بود. سیم بیسیمی به لاله گوشی چسبیده بود. اشکش جاری شد: بکوب ای دل که این‌جا قصر نور است. سرش را به تابوت‌ها کوبید. دسته ریحان در دست ریحانه قرمز شده بود. سجاد دوید: دوستان وفا ندارند پدر! بی‌اختیار دوید. باد زوزه می‌کشید. باران تند شده بود. زیر لب گفت: الهی و ربی من لی غیرک آستین‌ها را بالا زد. سجاده را انداخت. سجاد را نشاند، موهایش را نوازش کرد. با مهربانی گفت: این دسته ریحان را بده به ریحانه. به خاک افتاد. سجده‌اش طولانی بود. مریم نگاهش می‌کرد. ریحانه دستش را گرفته بود. مائده شنید: مرغ عشق، ققنوس است که در آتش می‌زید، نه آن که رنگین‌کمان بپوشد! قدم زد. بی‌قراربود. باند فرودگاه کش آمده بود. اصغر گفت: کجا می‌رویم؟ گفت: فکّه!... هراسان دوید. از لابه‌لای پیکرها گذشت.گفت: می‌رویم به قتلگاه. چفیه را دور گردنش انداخت. قدم‌هایش را تند کرد. محمد پشت سرش می‌دوید. اصغر بختیاری گفت: کجا می‌روی سید؟ به آسمان نگاه کرد. باریکه‌های نور بر زمین می‌تابید. زیر لب گفت: در این روزگار، چگونه می‌توان سر به حکم عشق سپرد! توپی به شیشه خورد. مادر از خواب پرید. سراسیمه پنجره را گشود. چه می‌دید خدایا! مرتضی محاصره شده بود! مائده کتش را می‌تکاند. ریحانه موهایش را شانه می‌زد. مریم توشه راهش را می‌گذاشت. مادر از پنجره بیرون را... پاهایش شتاب گرفت. پرسید: کدام عملیات بود؟ ـ والفجر مقدماتی... محاصره‌ای جدی... نه راه پس بود، نه راه پیش... ایستاد. مکث کرد. زانو زد. خم شد. خاک را بوسید. اشک ریخت. زمزمه کرد: گریه، تجلی آن اشتیاق بی‌پایانی است که روح را به دیار جاودانگی و لقای خداوند پیوند می‌دهد. به آن طرف سیم‌های خاردار نگاه کرد. چهل پنجاه نفر از بچه‌ها، توی گودال افتاده بودند. اسکلت‌ها دست نخورده باقی مانده بود. دست‌ها در گردن هم، بیسیم‌ها به لاله گوش چسبیده... اشاره کرد: فیلم‌برداری را شروع کنید!... دور گودال چرخید. اشک سرازیر شده بود. رعشه‌ای در تنش می‌دوید. محمد پشت سرش بود. پاهایش شتاب گرفته بود. زمین نرم بود. باران، پیکر شهدا را از خاک بیرون آورده بود. رو برگرداند. به چشم‌های محمد خیره شد. تیز و نافذ گفت: مهم این است که خداوند متاع وجود کسی را خریدنی بیابد... دل به صدای اذان سپرد. صدای زوزه باد می‌آمد. توفانی...انگار... در راه بود...گفت: این‌جا زمزمی از نور پدید آمده... در اطراف آن، قبیله‌ای مسکن گزیده‌ که نور می‌خورند و نور می‌آشامند... پاهایش روی خاک لغزید. انفجاری...ناگهان... او را در خود پیچید...آتش جهید... خون فوران کرد... بهت همه را فرا گرفت... دوربین چرخید. بچه‌ها... هاج و واج... میان خنده و گریه گفت: مرا از این جا نبرید... بگذارید... نگاهش به آسمان خیره ماند. فرشتگان بال می‌گشودند. هودجی از نور به طرفش می‌آمد. باران گل باریدن گرفته بود. گل‌های حریر بر سر و صورتش می‌بارید. باران می‌آمد. عطر یاس در مشامش بود. در گلو زمزمه کرد: یا حسین! سجاد یک دسته ریحان داد به ریحانه. مریم بال چادرش را گشود و دوید. مائده از خواب پرید. مادربزرگ کنار پنجره نشسته بود. گل‌های اقاقیا باز شده بود. عطر بنفشه‌ها در کوچه بود. صدای همهمه می‌آمد. صدای سنگی که به شیشه می‌‌خورد. صدای در... صدای زنگ... بوق تلفن... رادیو... انگار روشن بود. مریم برگشت. پیچ رادیو را چرخاند. بچه‌ها دیرشان شده بود. روز اول هفته بود... شنبه... صدا زد: سجاد!... مائده!... ریحانه!... کتری را روی گاز گذاشت. پنیر و گردو را توی بشقاب... شیر نخریده بود... قرار بود مرتضی، سر راهش، شیر و نان تازه برایشان بخرد... چادرش را روی سر انداخت. دوید. نانوایی شلوغ بود. ایستاد. تماشا کرد. آتش تنوره می‌کشید. دلش شور می‌زد. نان نگرفته، دوید. نفس نفس می‌زد. چادرش خیس شده بود...از ناودان آب می‌چکید... باران تند شده بود. مرتضی نیامده بود! کلید را توی قفل انداخت... سراسیمه آن را چرخاند. جاکفشی خالی بود. کفش مرتضی نبود! بچه‌ها... هراسان در هال را گشود. تاریک بود. خلوت... ساکت... بچه‌ها رفته بودند. مادربزرگ، آن بالا، کنار پنجره نشسته بود. میز صبحانه، دست نخورده... رادیو را انگار... کسی... روشن کرده بود:  اگر آه تو از جنس نیاز است در باغ شهادت باز باز است ...  ----------------------------------------------

موتوا قبل ان تموتوا / سیدمهدی شجاعی
این معزالاولیاء؟ این مذل الاعداء؟ این الطالب بدم المقتول بکربلا؟! اشــــارهمتن سخنان سیدمهدی شجاعی در مراسم ترحیم سیدشهید مرتضی آوینی، سخنانی که در زمان خود موجب تلخ‌کامی و ترش‌رویی بسیاری شد. زخم فراق مرتضی تازه بر جان‌ها نشسته و شراره‌های این داغ، چنین بر قلم استاد شعله افروخته.... شهیدان سلام. سلام بر آن روز که زاده شدید. سلام بر آن ایام نورانی که زیستید و سلام بر آن لحظات شیرین وصال که به معشوق پیوستید. آخرین میهمان شما و آخرین مسافر ما «مرتضی» بهانه‌ای شده است تا ما پر و بال سوختگان، این سوی مرزماندگان، بی‌پروانگان، از پرواز جاماندگان و دردمندان و حسرت‌کشان و غبطه‌خوران، تا ما هجران‌کشیدگان و حرمان‌دیدگان، در زیر چادر افسوس، سر بر شانه‌ی هم گذاریم و دردهای پنهانی خویش را مویه کنیم. دوست داشتم شما از آن سو بگویید، نه این حقیر رو سیاه از این سو. دوست داشتم شما از وعده‌های خدا بگویید، از تجارت مربحه‌ی «یسرها لهم ربهم». از «جنات عدن»، از «فی‌مقعد صدق عند ملیک مقتدر»، از «رضی‌الله عنهم و رضوا عنه»، از «ذلک فضل‌الله یوتیه من یشاء»، از «و لمن خاف مقام ربه جنتان»، از «متکئین علیها متقابلین»، از «بل احیاء عند ربهم یرزقون»، از «ارجعی الی ربک راضیه مرضیه»، از «فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی»، از «و سیق الذین اتقو ربهم الی الجنه زمرا حتی اذا جائوها و فتحت ابوابها قال لهم خزنتها سلام علیک طبتم فادخلوها خالدین»، از «و آخر دعویهم أن الحمدلله رب العالمین». دوست داشتم شما از آن سو سخن بگویید؛ هرچند که شما هماره با روشن‌ترین بیان، همه‌ی این معانی را به تلألو و تأویل نشسته‌اید. سخن گفتن از این سو نیز نه برای آگاهی شماست که شما خود به عین‌الله بر این همه، ناظر و حاضرید. بل واگویه‌های دردمندانه‌ی جمعی است که از اصل شهادت خویش دور مانده ‌است و میان او و معشوق خویش به قاعده‌ی یک جهان فاصله افتاده‌است. پس بشنوید از این سوی دیوار که پس از شما بر ما چه رفت. بگذارید که از مظلومیت پنهان رائدمان هیچ نگویم. بگذارید نگویم که در غیبت موسای عصر، بر هارون چه رفت و سامری‌ها با خلق چه کردند. بگذارید نگویم که گوش زمانه چگونه از شنیدن فریاد مظلومانه‌ی این علی، سلاله‌ی آن علی، سنگین است. شما که رفتید، بسیاری از ارزش‌ها هم با شما رخت سفر بست و جز در کوچه‌پس‌کوچه‌های غربت، نشانی از خویش باقی نگذاشت. مسابقه‌ای پدید آمد که هر که به هر دلیل، از رفتن و دویدن بازماند یا سر باز زد، مهر باطل پیشانی‌اش را زینت داد. شما که رفتید، خون میز در رگ‌هایمان دوید و هر کدام جزئی از صندلی‌هایمان شدیم و «الهیکم التکاثر» روشن‌ترین آیه‌ای که سلوک ما را به تفسیر می‌نشست. شما که رفتید، ارتشاء در زیر سایه‌ی قانون نشست و ماشین کهنه‌ی «باج»روغن تازه خورد. شما که رفتید، فقر دوباره ننگ و عار شد، و تجمل افتخار. شما که رفتید، ارزش پول هم سقوط کرد و اقتصاد، آن‌قدر سقوط کرد که درست در زیربنای هستی ما قرار گرفت. ارزش پول اکنون آن‌قدر کم شده است که با آن فقط انواع ملاهی و مناهی و فسق و فجور را می‌توان مرتکب شد. البته با پول، مکه هم می‌توان رفت. وارد دانشگاه هم می‌توان شد. سربازی هم می‌توان نرفت. ولی عمدتا کارهای بد با پول عملی‌تر است. با پول می‌توان عرق خورد، عربده کشید و احترام دید. با پول می‌توان فرهنگ شاهنشاهی را زنده کرد. با پول می‌توان مجالس طاغوتی را دوباره رونق بخشید. ارزش پول کم شده است. با پول، فوقش بتوان از چنگال قانون گریخت؛ فوقش بتوان بر سر سبیل قانون نقاره زد؛ فوقش بتوان قانون نوشت ولی از «شفا» خبری نیست. با پول، برج جنایت را هم می‌توان بالا برد، به شرط آن‌که اضافه‌ی تراکمش را پرداخته باشی. ارزش پول آن‌قدر کم شده است که با آن عمده‌ی آدم‌های کم‌تر از پول را می توان خرید. فقط به اتیکت‌های آشکار و نهان‌شان توجه باید کرد. این‌ها همه به خاطر این است که ارزش پول ما کم شده و گرنه با دلار کارهای بیش‌تری می‌توان کرد! همه کار می‌توان کرد. ارزش پول ما فقط به اندازه‌ی معامله‌ی ضد ارزش‌هاست. با دلار، ارزش‌ها را هم می‌توان معامله کرد. آری؛ شما که رفتید، ارزش پول سقوط کرد اما پارتی به اوج ارزش خود رسید. رابطه، اعم از سببی و نسبی و محتسبی، معنای همه چیز را تغییر داد و حتی جای ارتباط با خدا نشست. شما که رفتید، سران ما بر سفره‌ی «فهد» نشستند. مهمان دارالضیافه‌ی فهد شدند. در فصل حج به طواف او پرداختند و او را هم‌سنگ ایران، [و] بالی برای اسلام شمردند. یا او را بسیار بزرگ دیدند، یا ایران اسلامی را به دیده‌ی تخویف و تحقیر نگریستند؛ یا اسلام را نشناختند. امام راحل فرموده بود «میان ما و حکام سعودی، دریایی از خون فاصله است». این دریای خون با همان قایق‌های تندروی مانده از شما طی شد و اکنون پل‌های صلح و مسالمت است که یکی پس از دیگری بر این دریا زده می‌شود و زیردریایی‌های تضرع و دریوزگی است که اعماق این دریای خون را می‌شکافد و راه باز می‌کند. اکنون صحبت کربلاست، همان کربلا که شما با بال‌های خونین‌تان تا میانه‌ی راه آن پریدید و جسم‌هایتان را جا گذاشتید و باقی راه را بر محمل بال ملائک سپردید. اکنون صحبت کربلاست، اما زیارت حسین در زیر سایه‌ی یزید. شما که رفتید، شما که از سنگرها پرکشیدید، سمت و سوی نگاه هنرمندان ما نیز از سنگرها به گیشه‌ها برگشت. آن‌دست‌ها که تصویر شهید می‌کشید، به سوپرا، به شارپ رسید و رنگ فرهنگ غربی را میهمان دیوارهای شهرمان کرد. آن دست‌ها اهرمی شد در دست شرکت‌های خارجی تا بستر تهاجم فرهنگ غرب را هموارتر کند. دردناک است ولی بگذارید بگویم که پس از عروج شما؛ بچه‌ها، همین بچه‌های خودی، جبهه‌ای‌ها، به تیپ‌های مختلف تقسیم شدند. عده‌ای لباس رزم را خاک کردند و به هیأت بانک درآمدند. عده‌ای با تمام قوا سر به دنبال دنیا گذاشتند. سوپرها، بوتیک‌ها و شرکت‌ها، جایگزین سنگرهای جبهه شد؛ با بچه‌هایی که جای پای تیغ را بیش‌تر از جای پای مهر بر صورت‌هایشان می‌توان دید، با بچه‌هایی که از اسلام خود برائت می‌جویند، با بچه‌هایی که سابقه‌ی رزمندگی‌شان را مخفی می‌کنند. همان پاها که با پدال آمبولانس‌های سرباز از ترکش مأنوس بود، اکنون بر [پدال] مدرن‌ترین ماشین‌های خارجی فشرده می‌شود. از آن بچه‌ها عده‌ای به گوشه‌ی عزلت خزیدند و سلوک منفرد را برگزیدند. دنیا را به اهل دنیا و سیاست را به اهل سیاست واگذاشتند و خود را از اتهام ورود به این عوالم تبرئه کردند. دردناک است ولی بگذارید بگویم. برخی از آن بچه‌ها، با همان لباس‌‌های مقدس، با همان چهره‌های آشنا، پاسبان ضیافت‌های طاغوتی شدند و در کنار کاخ‌های جهنمی به کشیک ایستادند تا مستی و عشرت اوباش، به سنگ تهاجم حزب‌الله منغض نشود. شما که رفتید، دست‌دادگان به خدا، دل‌سپردگان به خدا، چشم و پا و جسم‌دادگان به خدا، جان‌بازان و دل‌باختگان به خدا و حدفاصلان میان خلق و خدا، علی‌رغم فریادهای مظلومانه‌ی ناخدا، تبعیدی دیار فراموشی شدند و مدال‌های عزت‌شان که شرف غرب‌گرایی، منفعت‌طلبی، نفس‌پرستی و خط‌بازی، له شد. بگذارید روشن‌تر بگویم که پس از شما جان‌بازان عتیقه شدند؛ آثار باستانی‌‌ای که هرازگاه گردگیری و مرمتی می‌طلبند. کسی نگفت که این‌ها شاه‌رگ هستی ملت‌اند. کسی نگفت قلب برای تپیدن است و چشم برای دیدن و این دو، نه برای در ویترین نهادن. کسی جز علم‌دار و پیر جان‌بازان از اینان سخن نگفت و کلام به بغض‌نشسته‌ی او را هم کسی نشنید. به هر حال، اکنون که سلاح سخن در نیام مصلحت زنگ زده است و از دوشکای فریاد در سنگرهای هم‌زیستی مسالمت‌آمیز به جای رخت‌آویز استفاده می‌شود؛ اکنون که سخن گفتن از حوض و فواره و چمن و گلدان، مطلوب‌تر است از عشق و جبهه و جنگ و عرفان؛ اکنون که در معرض تهاجم دشمن، خانه از پای‌بست رو به ویرانی است و بحث‌های اصلی، رنگ و نقش و نگار ایوان؛ در این حال و روز؛ باید مرتضی سروی به پرده‌ی کعبه‌ی شهادت بیاویزد و خون مقدسش را بر کویر عطش‌ناک وجدان‌هامان بریزد تا یادمان بیاید که کجا بوده‌ایم و اکنون به کجا رسیده‌ایم؛ برای چه آمده بودیم و اکنون چه می‌کنیم؛ شعارهایمان چه بود و اعمال‌مان چیست؛ تا یادمان بیاید که «خلقتم للبقاء، لا للفناء»؛ تا هشدارمان دهد که «لم تقولون ما لا تفعلون؟ کبر مقتا عندالله أن تقولوا ما لا تفعلون». صدق‌الله العلی العظیم و صدق و بلغ رسوله النبی الامین الکریم و نحن علی ذلک من الشاهدین و الشاکرین و الحمدلله رب العالمین ----------------------------------------------------------
شهادت جوهر آدمی را آشکار می‌کند / دکتر رضا داوری اردکانی
من و شهید عزیز آوینی یک‌دیگر را نمی‌دیدیم یا بسیار کم می‌دیدیم. اما با هم بسیار دوست بودیم. دوستانی که یک‌دیگر را نمی‌بینند ظاهراً دوستان عجیبی هستند؛ ولی دوستی ما عجیب نبود. دوستی حقیقی و یک‌رنگی و هم‌جهتی بود. نمی‌دانم اگر از او وجه این دوستی را می‌پرسیدند چه جواب می‌داد؛ اما پس از آن‌که آوینی به فوز شهادت رسید، من داغ آتشی در دل خود احساس کردم و دانستم که دوستی ما چیزی بیش از دوستی‌های رسمی بوده است. ما که یک‌دیگر را نمی‌دیدیم از کجا دوست شده بودیم؟ من از جنس او نبودم که بگویم: ذره ذره کاندر این ارض و سماست جنس خود را هم‌چو کاه و کهرباست ولی شاید مایل به آن جنس بودم و او نیز در من استعداد می‌دید. اگر این حرف هم مدح خود است نباید هیچ بگویم؛ زیرا هرچه از خوبی او بگویم ز خود گفته‌ام که: مدح خورشید جهان مدح خود است که دو چشمم روشن و نامرمد است ولی او خوب بود. همه این را می‌گفتند. اوکسی بود که هرچه به او نزدیک‌تر می‌شدی بزرگی‌اش بیش‌تر ظاهر می‌شد؛ زیرا اهل تظاهر و روی و ریا و خودنمایی نبود. او برای مزد کار نمی‌کرد و طالب تحسین و آفرین نبود. با این‌که تواضع بسیار داشت با نظر سرد و بی‌اعتنا به رنگ‌های تعلق می‌نگریست و به این جهت آرام و باوقار بود. و عجبا که دشمنان دانا و دوستان نادان با او با توطئه‌ی سکوت مقابله کردند. نگاه آوینی گاهی نیز به نگاه پرسش‌گر اهل هنر و فلسفه مبدل می‌شد. او نظم و ترتیب عجیبی داشت و هیچ‌وقت خلف وعده نمی‌کرد. فقط یک‌بار و برای آخرین بار به وعده وفا نکرد. روز چهارشنبه 18 فروردین که از هم جدا شدیم گفت پنجشنبه به فکه می‌روم و سه‌شنبه یا چهارشنبه‌ی هفته‌ی آینده می‌توانیم یک‌دیگر را ببینیم. نوشته‌ای هم از کیفش درآورد و به من داد و گفت: این نوشته ناتمام است؛ آن را بخوان. گفتم بهتر نیست آن را تمام کنی؟ گفت: نه. نوشته را به من داد و خداحافظی کرد و رفت؛ و این یادگار او اکنون پیش من است. سه روز بعد خبر شهادتش را آوردند. خبر، خبر او، و او نیز لایق آن خبر بود. من که هنوز مانده‌ام، از شنیدن خبر یکّه خوردم و احساس کردم که در عالم تنهایی خود تنهاتر شده‌ام. اما آوینی و مرگ بیگانه نبودند. مرگ چون قهر و عظمت دارد آدم‌های کوچک و ضعیف را مرعوب می‌کند، اما آن‌که بزرگ است، با مرگ انس می‌گیرد. در ذیلی که آوینی بر رساله «عبور از خط» ارنست یونگر ترجمه‌ی محمود هومن و جلال آل‌احمد نوشت در مورد مرگ چنین گفت: «طلسم این دیو، یعنی دیو قدرت، نخست با غلبه بر ترس از مرگ می‌شکند و سپس با عشق. و این دو آدمی را از خودبنیادی و لوازم آن که عجب و کبر است می‌رهاند». او قبل از آن‌که شاعر ما بسراید: هلا به دام آرزو نه مردی و نه زیستی به کام زندگی مپو کجاست خنگ نیستی سخن او را با گوش جان شنیده بود و بر خنگ نیستی سوار بود. ما دیگر سیمای نجیب و نورانی آوینی را نمی‌بینیم. او دیگر برای ما مقاله و رساله نمی‌نویسد و با صدای گرم خود، روایت فتح به گوش ما نمی‌گوید. ما از دوستی بازمانده‌ایم که وجودش مایه اطمینان خاطرمان بود. او با درک مستقیم و با شجاعت خود به قلب خطر می‌رفت و دشواری‌ کارها را می‌آزمود و درک می‌کرد و انحراف‌ها و انواع و اقسام آن را تشخیص می‌داد و می‌شکافت. اگر سرمقاله‌های سوره را به‌دقت بخوانید درمی‌یابید که اولاً او با چه صراحت و صداقتی مسائل را عنوان می‌کرد و ثانیاً می‌دانست که چه مدعیانی اهل راه و راه رفتن نیستند بلکه ره‌زنانی هستند که به قافله پیوسته‌اند و گروه دیگری که عددشان بیش‌تر است و دوستان نادان‌ند، گرچه قصد منحرف‌کردن دیگران را ندارند، اما چون راه را سخت می‌بینند و طاقت مواجهه با سختی و دشواری ندارند و حتی تصور خطر آنان را پریشان می‌کند، به این سو و آن سو می‌روند؛ و برای این‌که در آرامش غفلت بمانند کجروی‌ها را توجیه می‌کنند و کژراهه را طریق مستقیم می‌خوانند. آوینی تازه از مقابله با گروه اول قدری فراغت یافته بود و قصد داشت به گروه دوم بفهماند که: اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست رهروی باید جهان‌سوزی نه خامی بی‌غمی ولی زودتر از آن‌چه می‌پنداشتیم او را به سوی دوست خواندند. و چون او از سال‌ها پیش بار سفر بسته و مهیا شده بود بی‌خبر رفت و دیگر بازنیامد و بازنمی‌آید. ما باید از پی او برویم. یکی از خوشبختی‌های من این بوده است که دوستانی هرچند اندک مثل آوینی داشته‌ام و دارم و با او در غربت و مظلومیت زیسته‌ام. آخر آوینی خیلی غریب بود. و اگر امروز بعد از شهادتش مفخر مدینه هنر و مجاهده شده است از آن‌جاست که مرگ و به‌خصوص شهادت، جوهر آدمی را آشکار می‌سازد. آوینی در زمره کسانی بود که هرچه به ایشان نزدیک‌تر می‌شدی آنان را از آن‌چه می‌پنداشتی بهتر و بزرگ‌تر می‌یافتی. کسانی هم هستند که ظاهر آراسته و موجه دارند و همه‌ی خوبی‌ها را به خود می‌بندند و حتی از نام نیک نیکان بهره‌برداری می‌کنند و اگر لازم شود در ستایش فضیلت داد سخن می‌دهند. اما اگر پرده برافتد بوی باطن‌شان شهری را متعفن می‌کند. من که گاهی، به‌خصوص در سال‌های اخیر فتنه و آزمایش، در تنهایی خود احساس غربت می‌کردم و می‌شنیدم که بعضی از دنیاداران ظاهرساز و فرصت‌طلبان ریاکار چه‌ها می‌کردند و می‌گفتند، به یاد دوستی دوستانی مثل آوینی می‌افتادم و خود را تسلی می‌دادم. وقتی اشخاص از دنیا می‌روند به پای میز داوری فراخوانده می‌شوند؛ اما در این‌جا هم محکمه‌ی مردم درباره‌ی ایشان حکم می‌کند و این داوری بی‌مناسبت با داوری آن‌جا نیست. در تشییع پیکر پاک آوینی حکم دیگران را در مورد او دیدیم و شنیدیم. رحمت خدا بر او و آفرین بر پدر و مادری که او را پروردند و سلام و تسلیت به خانواده‌ای که در عزای این مظهر شرف نشسته‌اند و تحیت و تهنیت به ایشان که دیدند که خلقی در عزای عزیزشان شریک‌ند و می‌توانند درد مصیبت را با ایشان تقسیم کنند. -------------------------------------------------
آن روز سخت... / هدایت الله بهبودی
چند یادداشت کوتاه از ایام شهادت شهید آوینی اشــــارهبه دفتر آقای بهبودی رفتم. کمی از مجله و سایت سوره صحبت کردیم... بهبودی قبل از آوینی به حوزه‌ی هنری آن روز آمده بود با سید همکاری نزدیکی نداشته اما می‌گوید گاه گپ و گفتی داشته‌ایم. گفتم عکس، یادداشت و یا دست‌نوشته‌ای در مورد شهید آوینی دارید؟ به قاب عکس کوچکی در روی میز اشاره کرد که عکس کوچکی از شهید در خود داشت؛ قاب را بلند کرد و به دستم داد و گفت: 22 سال است که این عکس روی میز من است. قرار شد فردای آن روز یادداشت‌هایی را که روز شهادت و فردای آن نوشته بود برایم بیاورد. یادداشت‌ها در ادامه می‌آید. 21 /71/1 - شنبه از نیمه‌شب گذشته بود که تلفن زنگ زد. مرتضی بهرامی[i] بود. از حال و هوای آقای کمری پرسید و من هم خلاصه‌ی مکالمه‌ام را که پیش از ساعت 9شب با همسر آقای کمری انجام داده بودم به آگاهی او رساندم؛ و این‌که فردا باید ساعت 6:30 مطب دکتر باشیم برای مشورت با ایشان برای عمل جراحی. آخر کلامش گفت: «شنیدی که سید مرتضی شهید شد؟ گفتم: «کی؟» گفت: «سید مرتضی آوینی!» ماتم برد. حیرت کردم. «... سید مرتضی؟ کجا؟ کی؟» و بهرامی گفت: «هنگام تهیه‌ی روایت فتح در فکه.» نفهمیدم و هنوز هم که نزدیک 20 ساعت از شنیدن خبر می‌گذرد، نمی‌فهمم. جا نمی‌افتد. باورش سنگین است و هضم کردنش مشکل. سید مرتضی آوینی مسئول واحد تلویزیونی حوزه، سردبیر مجله‌ی سوره، راوی برنامه روایت فتح. صبح که به حوزه رسیدم، بچه‌ها در حال نصب پارچه‌ی سیاه به در ورودی حوزه بودند. صدای قرآن فضای حوزه را گرفته بود. چهره‌ها غمگین... بعضی از چشم‌ها سرخ و شاید حلقه‌های بغض در گلو... روز سختی بود، سخت. از دست دادن آوینی ضایعه‌ی بزرگی در عرصه‌ی فرهنگی کشور به حساب می‌آید. آوینی نظریه‌پرداز بی‌نظیری در عرصه‌ی هنر و ادبیات بود. نظراتش هر چند مخالفانی داشت، ولی بسیار قابل تأمل بود. در فلسفه آگاهی بسیاری داشت. تئوری‌های هنر را می‌دانست. از ادبیات پر بهره بود. در کار نوشتن توانا. کارگردانی زبردست و بالاخره... مؤمنی پاک‌باخته و خدادوست بود. آوینی را خیلی‌ها دوست داشتند و آن‌ها که دل‌ خوشی از او نداشتند به چشم احترام به او می‌نگریستند. اخیراً سه حکم برای احراز مسئولیت‌های تازه از طرف آقای زم در حال صادر شدن بود. آقای آوینی با مسئولیت تازه‌ای در سرپرستی واحد مطالعات هنر، آقای محمد رجبی برای... (نمی‌دانم چه بخشی) و من برای دفتر ادبیات انقلاب اسلامی. صبح آقای قلعه‌نویی از پشت گوشی تلفن حکم آوینی را که آقای زم نوشته بود خواند و داغ دل‌مان را بیش‌تر کرد. بعد از ظهر ساعت 3 رفتیم خانه‌ی پدری آوینی. کسی لباس سیاه نپوشیده بود. سید محمد برادر سید مرتضی به روی خود نمی‌آورد. می‌خندید. گویا با تمام وجود شهادت برادرش را درک کرده بود و می‌دانست که او در نیکو مقامی قرار گرفته است. پدرش آرام می‌گریست با شانه‌هایی که سعی می‌کرد لرزشش را نمایان نکند. اما ضجه‌ی زن‌ها... چه بگویم از داغ مادر و همسر سید مرتضی! شب تلویزیون برنامه‌ای در حدود یک ربع در وصف آوینی و دقایقی از سخنان او را در مورد مرگ‌آگاهی، پخش کرد. اکنون که آخر شب است و طبق معمول یادداشت روزانه‌ام را می‌نویسم، هنوز برایم شهادت سید مرتضی جا نیفتاده است. آقای زم در نماز مغرب و عشا خیلی گریه کرد. 72/1/22- یکشنبه به حجت ایروانی گفتم:« اگر این‌طوری است، که ما هم هوس شهادت بکنیم.» پیش از ساعت 9 صبح جمعیت در حوزه‌ی هنری جمع شده بود. برخی در جنب و جوش بودند. آهنگران را دیدم. تا دیروز کسی پیدایش نکرده بود. همه به هم‌دیگر تسلی می‌دادند. قرآن، مثنوی شهادت، گریه و گریه... جمعیت حاضر های‌های می‌‌گریست. همسر شهیدآوینی بر سر مردم نقل می‌ریخت، اما بی‌تابی می‌کرد. آقای زم با گریه و به سختی پشت میکروفن حرف می‌زد و ناگهان خبر دادند که رهبر برای عرض تسلیت در حوزه حاضر شده است. غوغایی شد. مفهوم عزت و بزرگواری شهید آوینی چه‌قدر خوب قابل لمس بود. پیکرها را بلند کردند و رو به سوی میدان فلسطین از در بزرگ حوزه خارج شدند. جمعیت زیاد بود. آن‌قدر که آدم یاد تظاهرات می‌افتاد. خیابان‌های منتهی به فلسطین از شمال و شرق بسته شده بودند. عرض خیابان طالقانی پر از مردم عزادار بود. در میدان فلسطین آقای جنتی سخن راند؛ کوتاه و ...غم‌آلود. از آن پس همگی راندند به سوی بهشت زهرا. غسال‌خانه غوغایی شد. عکاسان و فیلم‌برداران داخل غسال‌خانه بودند و جمعیت بیرون تماشاگر و بر سر و صورت زن. پیکر را از در پشتی بیرون آوردند و زیر سایبان آن‌جا قرار دادند. دقایق زیادی طول کشید تا مردم از اطراف جنازه فاصله گرفتند. نماز میت شروع شد و بعد پیکر شهید آوینی روی دست مردم به طرف قطعه‌ی 29 حرکت داده شد. قبر را پیشاپیش کنده بودند و آماده شده بود برای در آغوش گرفتن سید مرتضی. بنابر وصیت شهید هنگام دفن زیارت عاشورا خوانده شد. همسر شهید آوینی چند جمله‌ای را ادا کرد و سپس جمعیت پراکنده شدند. این خلاصه، آن‌قدر پرشکوه بود و به یادماندنی که من شهادت را هوس کردم و آن را به شوخی به بچه‌ها گفتم و همگی خندیدند.
72/1/23 دوشنبه اگر آه تو از جنس نیاز است/ در باغ شهادت باز باز است. این بیت از مثنوی «فرید اصفهانی» شاعر معاصر که صادق آهنگران آن را به شکل محزون و مرثیه‌گونه‌ای به تازگی خوانده است، وصف حال سید مرتضی آوینی بود. آه او از جنس نیاز بود و در باغ شهادت هم بازِ باز. آقای زم که برای نماز مغرب و عشاء آمد، از مراسم ختم امروز مسجد ارک پرسیدم که گفت شبستان و صحن و حیاط مسجد دوبار پر و خالی شد. همه آمده بودند؛ از فرمانده‌ی سپاه، محسن رضایی، تا بسیجی گمنام، و از حاج احمد خمینی تا کسبه و... آقای معزی مسئول روابط عمومی دفتر رهبری صحبت کرد و ضمن تجلیل از شهید آوینی و از دفتر و کتاب‌های منتشر شده آن سخن راند و گفت که رهبر کتاب‌ها را می‌خواند و تحت تأثیر قرار می‌گیرد. آقای زم خبر سردبیری سید محمد آوینی در مجله‌ی سوره و مسئولیت آقای رجبی در دفتر مطالعات دینی را داد و گفت که هر دو این انتصاب‌ها را خود شهید با آمدن به خواب نزدیکانش انجام داده است. خواب سردبیری سید محمد را مادر شهید سید مرتضی دیده بود که بسیار پر احساس و گیرا بود. بعد از ظهر رفتیم به دیدن آقای کمری. حالش خوب بود. صبح چهارشنبه وعده‌ی عمل جراحی را دکتر با او گذاشته است. امروز دو دختر دانش‌آموز آمده بودند دفتر برای یاری جستن از دفتر برای تحقیقی که دبیر تاریخ‌شان به آن‌ها واگذار کرده است. آن‌ها این تحقیق را در مورد ادبیات جنگ انتخاب کرده‌اند. کمی حرف زدم و بقیه‌ی سئوالات‌شان را منوط به جواب کتبی کردم. رفت و آمد این قشر به دفتر و انتخاب چنین موضوعاتی از طرف دانش‌آموزان احساس تازه‌ای را در روح آدم متبادر می‌کند و آن موفقیت است. اما موفقیت واقعی همان بیت بالاست: آهِ آدمی باید از جنس نیاز باشد. ---------------------------------------------
آوینی کیست؟ / علی امرایی
چرا آوینی امروز چنین مقام و منزلتی دارد؟ 24 سال از شهادت سید مرتضای آوینی می‌گذرد؛ اگر نگوییم برای ما زنده‌تر شده است، هم‌چنان برای ما زنده است و خاطرش همواره با ماست. در مستحدثات زمانه نظر به دیده‌ی او می‌کنیم و سعی می‌کنیم در آن افق حوادث را دریابیم. آوینی هم‌چنان مانده است. راز این ماندن چیست؟ چرا همگی دوست داریم چنان رفتنی داشته باشیم و چنین ماندنی. اگر عمل و اخلاق و هنر و ادب و تفکر است که حتما او تنها و یکه‌تاز نیست، نمی‌تواند باشد! در عالم و تاریخ می‌زید و مؤثر از آن‌هاست؛ همین است که در مشی و فکر او، خط و خطوط می‌بینیم و او را در حوزه و ساحاتی می‌توانیم منتسب به دیگران کنیم. البته این انتساب نمی‌تواند همه‌جانبه باشد؛ چرا که ارتزاق او از عالمی دیگر است. اضافه آن‌که مگر یکه بودن و ناب بودن و منحصر بودن می‌تواند آدمی را به چنان منزلت و مقام و حضوری برساند؟ بسیاری در اموراتی ناب‌ند و صاحب‌نام، اما این چنین حضور و منزلتی ندارند. اگر منزلت و حضور سید برای ما به واسطه‌ی شهادت است که می‌دانیم ما را با همه‌ی شهدا چنین نسبتی نیست؛ هرچند که می‌پذیریم برای شهدا هم مراتبی است. آوینی که بود؟ این پرسش هم‌چنان پرسش مهمی است که به آن تقرب می‌جوئیم و آرزو داریم از قِبل آن آوینی‌گون باشیم و آوینی‌وار ببینیم. در این راه به دوستانش رجوع می‌کنیم، از خانواده‌ و اطرافیانش می‌شنویم، آثارش را می‌خوانیم و می‌بینیم و رفتارش را می‌جوئیم و در جذبه‌ی آن غوطه‌ور می‌شویم که بشناسیمش و گاه با هم دعوا می‌کنیم و یک‌دیگر را متهم به نشناختن او می‌کنیم. پاسخ به پرسش «آوینی که بود؟» برای ما دشوار است؛ اما هر چه هست او را در مقامی می‌بینیم که در آن مقام، دنیای کنونی، جامعه‌ی خود و امام خمینی و انقلاب برای ما شناخته‌ شده‌تر است. لذا او را حاضر و ناظر در حیات خود می‌بینیم و او هم‌چنان برای ما زنده می‌ماند. -----------------------------------------
آن روزهای شیرین / راضیه تجار
به حوزه هنری که می‌آمدم احساس حوایی را داشتم در بهشت. کافی بود از آن در بزرگی که به خیابان حافظ باز می‌شود قدم پیش بگذاری تا آن درخت‌های تودرتو را ببینی، درختانی بلند قامت، افراشته، سرسبز و گل‌ها همه بهشتی. حوضی و فواره‌ای. پروانه‌هایی با بال‌هایی به نرمی رویا و پرندگانی که صدایشان رساتر از بوق ماشین‌ها بود. در این فضا هنرمند‌ها بهم که می‌رسیدند سلام بود و سلام. درختان گل ابریشم اینجا و آنجا بودند و درختان انار به ردیف و چقدر گل انار. همه سرخ و ردیف بنفشه‌ها که بهار و تابستان نمی‌شناختند. در پاییز هم خط بنفشه بود بر عارض زمین. گوشه‌ای تختی بود و دوستان تکیه بر مخدّه‌‌ها دو به دو نشسته به گفتگو. وقتی راه می‌رفتی تا زانو در قصه و شعر و نت‌های موسیقی بودی و قیژ تا قیژ قلم آغشته بر مرکب و منحنی مجسمه‌هایی زیر پنجه‌ی استاد و بوی رنگ زرد و سبز و بنفش که بهم تابیده بود و جایی در پس و پشت شاخه‌ها می‌توانستی تصویر مادری سینه چاک را ببینی با چشمانی فرو هشته و دست‌هایی چلیپا‌وار، با یک بغل لاله‌ی سرخ و هاله‌ای از شهادت که طبل جنگ زیر پای دشمن بود. حوزه بود و نمازخانه، با فرش‌های لاکی و نوری هفت رنگ از شیشه‌های مشجّر درهای دو لنگه و سه لنگه و عاشقانی که می‌آمدند تا بیاموزند و روی چوبِِِِِِِ الف‌هایی که لای جزوه‌هایشان بود، نقش آهوی زانو زاده‌ی تیرخورده می‌کشیدند. هدیه به استاد. رسن به گردن و طالب یادگیری. در این مقام بود که نام سید مرتضی آوینی شنیده می‌شد. او که یک تنه ایستاده بود در برابر خیل دشمنان نور و آگاهی. بار اولی که او را دیدم، آستین‌ها را بالا زده و قطرات آب وضو از دستانش می‌چکید. همانطور که لبخند از لبش. طره‌ای از موها بر پیشانی‌اش ریخته بود و می‌رفت تا قامت ببندد. با وجودی که او را کم دیده بودم اما می‌شناختمش. می‌دانستم داستان‌هایم را دوست دارد. مجموعه‌ی «نرگس‌ها» را خیلی پسندیده بود. صدایش در آن بهشت پژواک داشت. آسید مرتضی، آسید مرتضی از لب‌ها نمی‌افتاد. چند سال بعد که در فکه شهید شد شهادتش خیل تکانم داد. در تشیع جنازه‌اش به لبخندی فکر می‌کردم که همراه آب وضو از صورتش می‌چکید و به «آقایی» که در آن خیل جمعیت حضور یافته و به مشایعت سید آمده بود. تا مدت‌ها بعد از‌ آن، به‌همراه هر نماز دو رکعت هم برای سید مرتضی آوینی می‌خواندم اما به مرور آن لبخند آن قطرات شبنم‌وار آب وضو و آن هم صلابت درونی را در پس آن لبخند نرم ـ به تعبیری مردانی از جنس آهن ـ در ریز گردهای روزمرگی‌ ها گُم کردم. حالا مدت‌هاست در بزرگ باغ حوزه هنری دری که رو به گل و آب و آینه باز می‌شد بسته است و صدای سید مرتضی در میان کتاب‌های دربسته گم. باشد که آبشاری ساخته شود. آبشاری از آن اندیشه‌ی تابناک. آبشاری از فرادست تا بار دیگر صدای سید مرتضی آوینی شنیده شود. خصوصاً برای نسلی که او را ندید و یا نسلی که دید و نشناخت.
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/BPWNS4P

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir