زنجان
← همه اخبار
زیر باران

زیر باران

۹ خرداد ۱۳۸۸کد خبر: 30879۱

فاطمه قشمی

وارد مزار که میشوم، فاتحه ای می خوانم و قدم زنان خیابان آسفالت را طی می کنم. صدای رعد می آ ید و باران نم نم شروع به باریدن می کند. یقه کاپشن را تا نزدیکی چانه بالا می آورم.

نوزده، بیست و اینهم ردیف بیست و یکم. چشم بسته هم که بیایم ، درست می رسم همینجا، کنار این مستطیل سیاه رنگ. عکس محسن توی اتاقک آلومینیومی می خندد. دستی به موهایم می کشم. کمی خیس شده . جابجا می شوم و نگاه می کنم به تصویر خودم توی آینه کنار عکس محسن. احساس می کنم از آخرین باری که اینجا بوده ام ، موهای

سفید روی شقیه ام بیشتر شده.

دستم را می کذارم روی مستطیل سرد که نوشته هایش را از حفظم. نگاهم می ماند روی کلمه شهید، که با جوهر قرمز حک شده. چشمانم تا می شود. با صدای خوردن قطره های درشت باران روی سقف شیروانی مزار به خودم می آ یم، دو تا پسر جوان چیزی در گوش هم زمزمه می کنند و خنده کنان از کنارم رد می شوند.

باد بویخاک را به طرفم می آورد. نفس عمیقی می کشم، چشمهایم می سوزد. می بندمشان.

پتو را کنار می زنم و داخل سنگر می شوم.محسن پشتش به من است . نشسته و دارد زیارت عاشورا می خواند." و لعن ا... امة قتلتکم".

خوب می دانم که چشمهایش شده کاسه خون. آرام می روم بیرون و خودم را سرگرم واکس زدن پوتینها یمان می کنم.

بچه ها، توی محوطه هر کدامشان مشغول کاری هستند. مصطفی کنا تانکر آب نشسته دارد وضو می گیرد. آفتاب کم مانده غرب کند.

محسن می آید کنارم. سرم را می اندازم پایین و بی اعتنا کارم را ادامه می دهم. فرچه را از دستم می گیرد و مشغول واکس زدن می شود. پشت می کنم بهش و با بند پوتینهایم ور می روم. می خواهم بهش بفهمانم که ازدستش دلخورم.

با صدای گرفته اش می گوید: چته ناصر، نکند باختید.

سرم را می چرخانم طرفش و زل می زنم توی چشمهای قرمزش ؛ چجور هم، پنج تا گل خوردیم، همش تقصیر تو بود. اگه می امدی... . چشمهایم را می بندم و با پشت دست عرق پیشانیم را پاک می کنم.

محسن پوتینها را کنار می گذارد و بر می گردد به طرف خورشید که تا کمر پشت کوه جا گرفته .

حسابی آبرومون رفته آقا محسن. ببین مصطفی چطوری نگامون می کنه. امشب بچه ها رو دعوت کرده سنگرشون برای چای. فقطمونده عراقیها ماجرای باختمون رو بفهمن.

بلند می شوم و با دست می زند به پشتم ؛ دفعه بعد رو من حساب کن. آستین هایش را بالا می زند و می رود طرف تانکر آب. یکی دست می گذارد روی شانه ام. چشمهایم را باز می کنم، پیرمردی ایستاده کنارم. از کی نمی دانم. اصلا متوجه آمدنش نشده انم. می گوید پسرته؟ چقدر قشنگ می خنده. و بدون اینکه منتظر جمله ای ازطرف من باشد عصا زنان دور می شود. زل می زنم توی چشمها ی محسن. بغض ته گلویم گیر می کند ؛ یعنی اینقدر پیر شده ام. تصویرم را توی آینه با عکس محسن مقایسه می کنم. چشمهایم خیس می شود، تصویرم تاب برمی دارد. محسن بیست ساله است و من.... .

چکار کردی با من تو، محسن. (1) .

موقعی که می رفتیم جبهه ، من پنج سال از تو کوچکتر بودم . اما حالا تو همسن پسر منی و من دارم می رم تو چهل. می دونم که قیافم خیلی بیشتر ازاین نشون می ده. محسن می خندد.

قلبم تیرمی کشد. چنگ می زنم به سینه ام و تکیه می دهم به ستون آهنی سرد. نفس توی گلویم گیر می کند.

نشسته ایم توی کانال. اگر ازجایمان تکان بخوریم، عراقیها مثل آبکش سوراخمان می کنند. صدایتوپ و خمپاره هاشان شنیده نمی شود. حتما برایمان نقشه های دارند. منتظر دستور از پشت خط هستیم. مجروحها ناله می کنند. لبهایمان از خشکی ترک برداشته. خورشید داغتر ازهمیشه وسط آسمان می تابد .

" کل ارض کربلا".

سر محسن را گذاشته ام روی زانو هام. محسن درد دارد و کلی خون ازش رفته ، اما ناله نمی کند . موهای سیاهش را با دست نوازش می کنم.

لکه خون روی لباس خاکی اش بزرگ و بزرکتر می شود. رنگ صورتش زردشده. من گریه می کنم، ترسیده ام.

محسن نگاهم می کند وزورکی لبخند می زند. می گوید: ناصر، دیدی چطوری مصطفی اینها رو بردیم. دیکه از دستم دلخور نیستی؟

بریده بریده حرف می زند. سرم را به پشت می چرخانم. خبری از امداد گر نیست .

محسن پیراهنم را با دست می کشد. نگاهش می کنم. درباره مصطفی می پرسد . می گویم حالش خوب است. صورت رنگ پریده مصطفی می آید جلوی چشمانم، همین چند دقیقه پیش که داشت درد می کشید.

محسن چشمهایش را می بندد. لبهایش تکان می خورد سرم را می برم نزدیک صورت." انت المولا و انا العبد".

لبهای محسن بسته می شود. داد می زنم امداد گر، امداد گر.

" و لعن ا... الممهدین لهم بالتمکین من قتالکم".

باران بند آمده . از مزار بیرون می روم. نور ملایم آفتاب روی سطح خیس آسفالت می خورد. صدای اذان ازگلدسته های مسجد بلند می شود.

ماشینی جلوی پایم ترمز می کند. پسری که پشت فرمان نشسته داد می زند: حواست کجاست پیر مرد. چند تا ناسزا می گوید و رد می شود.

از خیابان عبور می کنم و وارد کوچه می شوم. دو تا جوان با سرو وضع نا مرتب ایستاده اند زیر قاب فلزی زنگ گرفته که به زور می شود نام محسن رارویش خواند.

یاد آن روزی می افتم که ایستاده بودم زیر این تابلو، آن موقع اسمش یک چیز دیگربود. داشتم سیگار می کشیدم توی خیال خودم بزرگ شده بودم. محسن، سیگار را توی دستم دید زل زد توی چشمهایم. با ساک ورزشی برزگش معلوم بود که از باشگاه می آید.

آن موقع نمی شناختمش . ایستاد کنارم و ازجیبش یک مشت تخمه بیرون آورد و تعارفم کرد.

چقدر ساده دوست شدیم: زوج موفق خط حمله .

دست می گذارم روی قلبم . پیر مردی به جوانها نزدیک می شود و چیزی کف دستشان می گذارد.

" حی علی خیر العمل" .

ازکنار دیوار به راهم ادامه می دهم .

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/QYQTAZJ

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir