زنجان
← همه اخبار

داستان کوتاه / گره خورده
۲۹ دی ۱۳۹۲کد خبر: 32494۲
نویسنده: مریم بیات تبار/ از برگزیده داستان های نخستین جشنواره قرآنی گناهان زبانی
مینی بوس جلوی در امام زاده نگه داشت. اقدس چادرش را زیر بغل زد و زودتر از بقیه پیاده شد. پای پله ها ایستاد و به من اشاره کرد تا یکی از زنبیل های نذری را پایین ببرم. خوب بلد بود دستور بدهد و بیگاری بکشد. این بار سعی کردم به دلم بد راه ندهم. چشمی گفتم و بلند شدم. به خاطر امیر آمده بودم. با نیت کمک به سفره ی حضرت رقیه. زن های همسایه برای پیاده شدن عجله داشتند. مینی بوس پر بود و دختر بچه ای گریه می کرد و آب می خواست. هاجر خانم که هیکلش دو برابر من بود، یکی از زنبیل ها را از کنار صندلی راننده برداشت و برد پایین. زنبیل دومی را کشیدم پای پله ها. سنگین بود. دو دستی آن را چسبیدم و بلند کردم. مهره های کمرم تیر کشیدند. قدم روی پله ی دوم که می گذاشتم، پایم سر خورد و با زنبیل پرت شدم پایین. نان و پنیرهای بسته بندی ریخت روی زمین. کف دست ها و زانوهایم ساییده شدند و آخ محکمی گفتم. پیش همسایه ها خجالت کشیدم. سریع گرد مانتویم را تکاندم و خواستم بلند شوم که پروین خانم، مستاجر اقدس دستم را گرفت.
- طوریت که نشد رویا جان؟
با این که زانویم می سوخت، لبخند زدم و سر تکان دادم. انتظار داشتم اقدس ابرو درهم بکشد و با کنایه بگوید:«زمین چش نداره، تو که داری دختر» اما نگفت. هیچ نگفت. نه دلداری ام داد و نه اخم کرد. همسایه ها می گفتند: «از وقتی امیر رفته کما، اقدس هم کم حرف شده» راست می گفتند انگار. نمی دانم اگر می دانست من باعث این بلا شده ام؛ بازهم ساکت می شد و این طور بی حالت نگاهم می کرد. چشم هایش پف کرده و قرمز بود. درست مثل من که بعد از آن اتفاق، شب ها کابوس می دیدم و خواب به چشمم نمی آمد.
سفره را که پهن می کردیم؛ شنیدم؛ پروین پینتی، دم گوش هاجر بی بی سی می گوید :« دیشب تا صبح، نماز می خوند و التماس خدارو می کرد. ناله هاش جیگرمو کباب کرد.» هاجر سرش را به علامت تاسف تکان داد.
- خدا بش رحم کنه. بیچاره از شوهر که خیر ندید. پای این یه دونه بچه سوخت و ساخت، آخرش شد این!
آهی کشید و با حسرت گفت:«یامان دنیادی باجی!»
"پینتی" و "بی بی سی" وخیلی لقب های دیگر را اقدس به همسایه ها داده بود. سر همین لقب دادن ها با مامان دعوایش شد و دو سال بود که دیگر سر نذری های ما نمی آمد. امروز هم تعجب کردم مامان رفت کمکش برای بسته بندی نان و سبزی و خرما. باورش نمی شد. می گفت:«اقدس خانم از همسایه ها حلالیت خواسته». خودش عذر شرعی داشت و از من خواست با آن ها بیایم برای دعا. نمی دانم بعد از آن اتفاق، خدا دعایم را قبول می کند یا نه؟
امامزاده خلوت بود. آفتاب از شیشه های رنگی اوریب می تابید روی لوسترهای بزرگ و بلورهایش رنگ عوض می کردند و می درخشیدند. بوی گل محمدی از چادر سفیدی که امانت گرفته بودم؛ بلند شده بود و احساس خوبی بهم می داد. آن را سر کردم و رفتم برای زیارت. اقدس چسبیده بود از ضریح و زیر لب مویه می کرد. کنار او ایستادم و صورتم را چسباندم به شبکه های ضریح. پارچه های سبز زیادی را به آن گره زده بودند. مویه های اقدس بلندتر شد. حرف هایش پراکنده و پریشان بود. گاهی برای امیر لالایی می خواند. گاهی از خدا پیش امامزاده گله می کرد و گاهی التماس.
- یا امامزاده ابراهیم! شفای پسرمو از تو می خوام. خدا خودش شاهده یه عمر نذاشتم نمازام قضا بشه. امیرو سر سفره ی ائمه بزرگ کردم. الانم چهل روزه دارم میرم و میام. اما دریغ از ی ذره امید، یه نشونه ی کوچیک. یعنی انقدر پیشتون رو سیاهم آقا!... قستمون می دم به دل داغدیده ی حضرت رقیه. داغ امیرو رو دلم نذارید که تحملشو ندارم.
آه بلندی کشید و با مشت به سینه اش کوبید.
- امیرم ای وای! جگر گوشه ام ای وای!...
به خودم که آمدم. صورتم خیس اشک شده بود. صدای گریه ی یکی- دوتا از همسایه ها هم بلند بود. نمی دانم برای امیر گریه می کردند یا غصه های خودشان تازه شده بود. اما من برای امیر گریه می کردم. به خاطر دروغی که به او گفته بودم و این بلا سرش آمده بود. اگر اقدس می فهمید! خدا می داند چه قشقره ای راه می انداخت. تا حالا این طور مظلوم و درمانده ندیده بودمش. روزی که فهمید امیر بدون اجازه ی او از من خواستگاری کرده، یک الم شنگه ای به راه انداخت که همه ی اهل محل فهمیدند. وسط ظهر ایستاده بود دم در و بلند بلند حرف می زد.
- پسر مثل دسته ی گل بزرگ نکردم که به خاطر حرف یه دختر غریبه تو روی مادرش وایسته. از دختر شما بعیده فاطی خانم. خواستگاری هم رسم و رسوم داره، آداب و حیا داره. اونا عقلشون نمی رسه. منو شما که نباید خام حرفاشون بشیم...بیش تر حواستون به دخترتون باش
هرچه مامان می گفت:«یواش تر اقدس خانم!» بدتر صدایش را بالا می برد. مامان هی خم می شد و سر کوچه را نگاه می کرد. می ترسید بابا از سرکار برسد و دعوا بیخ پیدا کند. آخرش مجبور شدم بروم و در را به رویش ببندم. دلم می خواست جوابش را بدهم. بگویم: حواس تو به پسرت باشد که هر روز جلوی دبیرستان کشیک می دهد و می افتد دنبالم. مامان اجازه نداد چیزی بگویم. دست جلوی دهانم گذاشت و چشم غره رفت. من هم در را کوبیدم و آمدم داخل. دلم می خواست کاری بکنم. احساس می کردم به غرورم توهین شده. پشیمان بودم از این که به امیر قول ازدواج داده ام. مامان راست می گفت: حتی اگر امیر پسر سالم و سربه زیر و اهل کار بود؛ با اقدس نمی شد کنار آمد.
شماره اش را گرفتم و هرچه دلم از مادرش پر بود؛ سر امیر خالی کردم. به دروغ گفتم؛ با پسرخاله ام نامزد شده ام. بیچاره به تته پته افتاده بود. نمی دانست چه بگوید. برای این که حرفم را باور کند؛ گوشی را دادم دست دایی مرتضی که تازه از سربازی برگشته و ناهار مهمان ما بود. دایی گوشی را گرفت و تهدیدش کرد. شب نشده بود که بابا خبر آورد؛ امیر موقع جوشکاری ساختمان از سر داربست افتاده، سرش ضربه خورده و رفته کما. توی آشپزخانه بودم که این خبر را شنیدم. داشتم برای بابا چایی می ریختم. پاهایم سست شد و استکان از دستم افتاد. قلبم شروع کرد به تپیدن. آنقدر تند می زد که بقیه ی حرف هایش را نشنیدم. شیر سماور را بستم و دویدم توی اتاق. گوشی اش را گرفتم؛ خاموش بود. احساس کردم رنگ از رویم پریده. ترسیده بودم. دست و پاهایم می لرزید. نفس کم آوردم. نشستم روی تخت و بدون خجالت گریه کردم.
اقدس خانم محکم چسبیده بود از ضریح. ناله می کرد و هذیان می گفت. برای اولین بار دلم به حال او سوخت. نزدیک تر رفتم و با دودلی شانه اش را فشار دادم. مثل پاندول ساعت تکان تکان می خورد و حرف می زد.
یک لحظه سرش را بالا آورد و نگاهم کرد. چشم هایش پف کرده بود و پلک هایش از هم باز نمی شد. خطی عمیق میان ابروهایش گود انداخته بود. موهای حنایی اش از روسری، پراکنده بیرون آمده و چسبیده بود به شوره ی صورتش. منتظر بودم دستم را پس بزند، اما نزد. آن ها را گرفت و با لحنی که انگار غصه ی عالم توی دلش بود؛ گفت:
- دکترا جوابش کردن. خدا هم داره جوابم می کنه رویا! امروز چهل و یکمین روزه که میام اینحا. تورو به جدت قسم حلالم کن...تو سیدی، دلت پاکه، تو برا امیرم دعا کن.
وقتی گفت حلالم کن. یاد دروغ خودم افتادم. چیزی بیخ گلویم گیر کرد. دستپاچه شدم. سری تکان دادم و دست هایش را رها کردم.
- ایشاا... به حق صاحب همین سفره، گره مشکلتون باز شه.
از صحن ضریح آمدم بیرون. همسایه ها دور سفره حلقه زده و قرآن می خواندند. من هم یک جلد برداشتم و نشستم کنارشان. هاجر شربت زعفران و بسته ی نذری جلویم گذاشت. دست روی جلد چرمی قرآن کشیدم. جرء بیست وشش قسمت من شده بود. باز کردم و با صوت خواندم. یک صفحه ای نخوانده بودم که متوجه شدم؛ همه ساکت شده اند و به من گوش می دهند. اقدس خانم هم، آن سر سفره نشسته و سرش را به دیوار تکیه داده بود. زل زده بود به سقف و دیگر گریه نمی کرد. معذرت خواهی کردم و صدایم را پایین آوردم. پروین خانم بلند گفت: «بخون رویا جان! خیلی قشنگ می خونی... ی دو صفحه با همون صوت بخون بعد.»
قبول کردم و دوازده آیه از سوره ی حجرات را خواندم. بنا به رسم بابا اجازه خواستم تا معنی آخرین آیه را بخوانم. معنی آیه این بود: « ای کسانی که ایمان آوردهاید! از بسیاری گمانها دوری کنید؛ زیرا بعضی گمانها گناه اند. (و درکار دیگران) تجسس نکنید و بعضی از شما دیگری را غیبت نکند، آیا هیچ یک از شما دوست دارد که گوشت برادر مردهی خود را بخورد! پس از آن کراهت دارید. از خداوند پروا کنید، همانا خداوند توبه پذیر و مهربان است.»
همسایه ها صلوات فرستادند و جزء خودشان را ادامه دادند. صدای گوشی یکی بلند شد. اقدس خانم کیف ورنی مشکی اش را برداشت و داخل آن را گشت. صدا قطع شد. کیف را کنار گذاشته بود که دوباره صدای زنگ بلند شد. گوشی را پیدا کرد و بی حوصله جواب داد:
- بله!
از جا پرید و صاف نشست. چشم هایش باز شد و بریده بریده گفت: «چـ...چی؟ا...ا...امیر»
زبانش بند آمده بود. لب هایش می جنبید اما مفهوم نبود. گوشی از دستش افتاد و دست روی قلبش گذاشت. قلب من هم شروع کردن به تپیدن. عرق سردی روی پیشانی ام نشست. با رفتن امیر، تا آخر عمر نمی توانستم خودم را ببخشم. دلم می خواست ضجه بکشم. بگویم که تقصیر من بود. همسایه ها اقدس را دوره کردند. گوشم وزوز می کرد و صدایی نمی شنیدم. بلند شدم و دویدم طرف ضریح. دست هایم را گره کردم و های های زدم زیر گریه. به عمرم آن طور از ته دل گریه نکرده بودم. نمی دانم چقدر در آن حال بودم که دیدم پروین خانم از پشت سر، دست دور گردنم انداخته و تلاش می کند صورتم را ببوسد. برگشتم طرفش.
- انقدر بی تابی نکن دختر... اقدس خانم میگه امروز تورو به جدت قسم داده و دعات مستجاب شده.
سردرگم بودم. آب دهانم را به زحمت قورت دادم و پرسیدم:
- نمرده؟
خندید.
- زبونتو گاز بگیر. مگه نشنیدی دستش تکون خورده. همین الان همراهش از بیمارستان زنگ زد.
زبان من هم بند آمده بود، نمی دانستم چه بگویم. موجی از خوش حالی توی دلم پیچید. صدای صلوات و تبریک و خنده، صحن امامزاده را پر کرده بود. برگشتم طرف ضریح، گره یکی از پارچه های سبز را باز کردم و برداشتم. باید می دادم مامان ببندد به مچ دست امیر.
*******************************
با الهام از این روایت: " یکی از بانوان مسلمان، روزها روزه می گرفت و شب ها در نماز و عبادت به سر می برد. اما بداخلاق بود و با زبانش همسایه ها را می آزرد. شخصی به محضر رسول رسید و از این زن تمجید کرد. گفت: او دائما با نماز و روزه سر و کار دارد و تنها یک عیب دارد، و آن این که بداخلاق است. پیامبر(ص) فرمود: خیری در آن زن نیست و او اهل جهنم است." (هزار و یک نکته درباره نماز- ش491)
*******************************
با الهام از این روایت: " یکی از بانوان مسلمان، روزها روزه می گرفت و شب ها در نماز و عبادت به سر می برد. اما بداخلاق بود و با زبانش همسایه ها را می آزرد. شخصی به محضر رسول رسید و از این زن تمجید کرد. گفت: او دائما با نماز و روزه سر و کار دارد و تنها یک عیب دارد، و آن این که بداخلاق است. پیامبر(ص) فرمود: خیری در آن زن نیست و او اهل جهنم است." (هزار و یک نکته درباره نماز- ش491)
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/D4BYDYZ
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir