
داستان کوتاه - گربه مرده
سیده زهره میرعیسی خانی
لباس هایش را از روی رخت آویز برمی دارم. یقه اش ،سر آستینهایش چرک شده . همه را می چپانم توی سبد. جوراب هایش بوی گربه مرده می دهد. شلخته است . هیچ وقت مثل آدمی زاد لباس عوض نمیکند.
شلوار طوسی اش را از روی میز کارش برمیدارم این جور موقع ها اگر خودش بود سری تکان میدادم و نچ نچی بارش میکردم اما حالا...... اعصاب برایم نمانده . نمی دانم چه مرگم شده، همه اش به خودم میگویم نکند این دفعه؟؟؟؟
سه روز تمام است که نیامده. میزکارش شلوغ است مثل سمساری ها. دست که به میزش می زنی کفری میشود. می گوید تو همه را به هم میزنی اصلن معلوم نیست چی به چی است ؟
بهانه می گیرد. می گویم: ـ مگه تو آن بل بشو چیزیم پیدا می شود آخر؟
ورقه هایش را جمع و جور می کند و زیر چشمی نگاهم می کند . خب آره!! اگه تو دست نزنی. خب آره. بعد خودکارهایش را می اندازد توی لیوان سفالی گوشه ی میز. توی هر بی نظمی، بی نظمی وجود داره؟! من نظم اینها رو میدونم . گاهی وقت ها که میزش را جمع و جور می کنم نوشته هایش را می خوانم از هر دری می نویسد. از دکمه های پیراهن زنی چاق که هیچ وقت باز نمیشود تا مردی که توی توالت زنانه گیر افتاد و نمی داند چطور باید در برود.
افکار خاصی دارد . گاهی وقت ها احساس می کنم که همه اینها را واقعن دیده است. آن هم توی روزهایی که غیب می شود و توی خانه پیدایش نیست. همیشه می گوید : آدم باید از چیزهایی بنویسد که تجربه شان کرده!!!! تجربه.
دو جوراب دیگر زیر میزش افتاده است . بوی گندش را می شود از فرسنگ ها احساس کرد. مطمئن هستم که اگر اینجا هستم که اگر اینجا بود می توانست گربه ی مرده ی جوراب هایش هم داستان بنویسد.
نوشته هایش را دوست دارم. مخصوصا آنهایی را که کمی سوء رئال تر هستند. یکی اش را این اواخر برایم می خواند در مورد مردی بود که زنش را دیگر دوست نداشت این طور شورع می شد.
لبهایش مزه شکلات می داد شکلات با خامه. مزه اش را دوست داشتم. شیرین بود . خیلی شیرین و یک تلخی خاصی هم داشت که کاری می کرد که شیرینی اش دلگیر نشود. دوست داشتم روزی چند باز این مزه را بچشم. صبح ها بعد از اینکه از خواب بلند می شدم و شبها درست قبل از آنکه بخوابم.
این مزه ، تنها مزه ای بود که دوستش داشتم . اما این اواخر شیرینی اش فرق کرده بود. دیگر آن تلخی سابق را نداشت. شیرین بود خیلی شیرین به طوری که دل را می زد. دیگر علاقه ای به این مزه نداشتم. میخواستم مزه های دیگر را هم امتحان کنم.
توت فرنگی ، قهوه و شاید کمی هم پرتقال
می گفت: مردها خیلی تنوع طلبند. بعد چشمکی می زد و ادامه می داد البته نه همه.
اتاق را زیرو رو می کنم، دنبال لباس های نشسته اش می گردم. آدم شلخته ای است . خیلی شلخته . کافی است کشوی لباس هایش را هم باز کنی تا مطمئن شوی لباس های آنجا تمیز هست لااقل....
آدم کثیفی نیست ولی هر روز لباس هایش را تمیز می کند. باز هم جورابهای کثیف. میگوید بدم میاید از آدم هایی که یک لباس را یک هفته ی تمام تن می کنند و آخر هفته درش می آورند.
جوراب هایش را دو هفته ی تمام می پوشد و بعد می اندازدش گوشه ای که مثلن بندازمشان دور. چند باری که شستمشان دعوایمان شد. گیر می دهد به اینکه جوراب ارزان می خرم برای چه؟ دو هفته ی تمام می پوشمشان بعد که بوی گربه مرده گرفت می اندازمشان دور. این طور نه تو گیر می دهی که خسته شده ام از جوراب شستن نه من کفری می شوم از غرهای تو....
آدم غرغرویی نیستم من. آن اوایل که خیلی کثیف بود چرا غر می زدم ولی حالا دیگر نه. می گفت وسواسی هستی تو؟
تی شرت سفید رنگش افتاده پشت در. آستین هایش از زیر در آمده بیرون . درست مثل آدمی که التماست می کند که بلندش کنی. این تی شرت را خیلی دوست دارد. با اینکه رنگ و رویش رفته و چند لکه قرمز هم گرفته دست از آن نمیکشد.
بار اولی که چند روزی که پیدایش نشد این را به تن کرده بود. نگرانش بودم. تا به حال سابقه نداشت که از این کارها بکند یعنی تا آنجایی که من می دانستم . زنگ زدمبه گوشی اش .گوشی اش خاموش بود .دلم هزار جایی رفت .اول از همه ،به چند بیمارستان زنگ زدم .بعد سرد خانه ها . خبری از او نبود که نبود .البته جای شکرش باقی بود .
روز سومی که نیامد دلم آشوب بود .به پلیس خبر دادم .پلیس از من عکسش را می خواست .جز یک عکس سه در چهار رنگ و رو رفته ی رسمی عکسی پیشم نداشتم .
از عکس انداختن بدش می آید . –می گوید :«عکس ها تو را آن جور که واقعن هستی نشانت نمی دهند.»
همیشه وقتی اصراش میکردی به عکس انداختن این جمله را میگوید و بعد نیشخند می زند و میگوید .-«عکس ها واقعیتت را نشان نمی دهندمثلا همین حالا موهای زبان من را نشان نمی دهدهند بعد زبانش را در می آورد بیرون و میگفت :آااااااااااا
کشوی لباس هایش را باز میکنم .حتما همه ی لباس های آنجا هم کثیف است .از کثیف بودنش بدم می آید .از لباس هایش ،از بوی جوراب هایش ،اصلا از خودش هم بدم می آید .
مادرش میگفت :بچه اش از اولش هم دیوانه بوده .روزهایی میشد که بی خبر نمی آمد خانه و بعد یک هفته بعد پیدایش می شد .می گفت :نگران نباش دخترم .بادمجان بم آفت ندارد .بچه ای که پدر بالای سرش نباشد از این بهتر نمی شود .
وقتی اینها را برایش روز چهارمی که برگشت خانه تعریف میکردم خندید و گفت :مادر ما رو باش .ما رو با بادمجان قیاس میزند .
توی کشو اش همه ی لباس هایش بو می دهد .زرد ،آبی ،بنفش .همه شان یک بو را می دهند .بوی لباس های چرکی که باید شسته شوند .
لباس های توی کشو را می ریزم توی سبد .همیشه وقتی این کار را میکنم می گوید وسواسی هستی تو ،وسواسی !!
بعد لباس ها را از توی سبد می ریزد توی کشو و میگوید هر کدام را نیم روز بیشتر که نپوشیده ام حالا نه یک روز یا نه فوق فوقش سه بار توی هفته .که این یعنی اینکه هنوز تمیز هستند .
وقتی بر گشت خانه محلش نگذاشتم .یعنی چرا اولش که کلید را توی قفل می چرخاند ایستادم پشت در و خیره ی در شدم . خودشش بود از پشت شیشه های مشبک در آپارتمان می شناختمش .گریه ام گرفت برای چه اش را نمی دانم شاید به خاطر اینکه هنوز زنده بود شاید به خاطر اینکه بعد از چهار روز می دیدمش و شاید به خاطر اینکه دلم می سوخت برای خودم .آخر یک ادم چه قدر می تواند بی خیال باشد .از در که امد تو .سلام کرد .برایم گل خریده بود .جوابش را ندادم و راهم راکج کردم سمت اتاق خواب . چمدانم آماده بود .داشتم لباسم را می پوشیدم که بروم که آمد منت کشی .خوب بلد هست چه طور منت ادم را بکشد
گل را گذاشت روی چمدانم . بعد کلید ها را پرت کرد روی میز توالت و بعد رفت و نشست گوشه ی تخت .بعدش دست هایش را بالا برد و نیم نگاهی به من انداخت و گفت من تسلیمم هر چی فحشم بدی حق ام هست
دکمه ی مانتو ام را می بستم ک که بلند شد و آمد سمتم .روبه رویم ایستاد . خیره ی صورتم شده بود گفت :«خب می روی برو من حرفی ندارم منتت را هم نمی کشم اما قبلش ...»بغلم کرد و بوسیدم بعد خیره نگاهم کرد و گفت :سه روز تمام بود که دلم لک زده بود برای این مزه ،مزه ی شکلات می دهی تو .بعد چشمکی زد و گفت و شاید مزه ی تخم مرغ فرانسوی البته چون می دانم که خوب درستش می کنم .
می گوید تخم مرغ را می شود به روش ممکن پخت بعد در یخچال را باز میکند و قفسه ها نگاه میکنداین تو که چیزی نداریم جز دو تا تخم مرغ ....نگاهم میکند شما زنها فقط سه روشش رو بلدید نیمرو ،آب پز و فوق فوقش املت اما ما مردها ...
با چنگال تخم مرغها را به هم می زند یک قاشق آرد می ریزد تویش و مایع را می ریزد توی ماهی تابه .از تخم مرغ فرانسوی خوشم می آید البته اگر او درستش کند
سبد لباس ها تا سرش پر شده .پنج کیلویی می شود حتما .پرده های اتاق هم کثیف است
می گویم می دانی این سه روز که نبودی ...
گلویم را چیزی چنگ می زند نگاهم به نگاهش می افتد که مظلومانه زل زده به من .بعد محو می شود زیر قطره ها .پرده های توری توی اشپزخانه تکانی میخورد و او از پشت پرده ها که باد تکانش می دهد با ماهی تابه سر می رسد .
تخم مرغ فرانسوی را برش می دهد و توی بشقاب میگذارد و بشقاب را هم جلوی من .
کمی که زل می زند به من .گریه ام میگیرد .لبخند می زند و می گوید تخم مرغ فرانسوی با آبغوره .فکر نمی کنم مزه اش ...اه ...اه
برش تخم مرغ را با چنگال نصف میکند و می گذارد لای یک تکه نان . میگوید دهانت را باز کن ...ا....ا....حالا یه تریلی بار می خواد بره توی غار
خنده ام میگیرد لقمه را توی دهانم می گذارد و بعد سرش را روی دست هایش ولو می کند می گوید تو بگو چی کارش کنم.
لقمه را می جوم و می گوید: چی رو؟ انگشت اشاره اش را می کوبد روی سرش و می گوید: چیزهایی که این تو وول می خوره رو .....
بعد یک لقمه درست و حسابی می گیرد و با ولع تمام می خوردش و با دهان پر ادامه می دهد وقتی یه سوژه می افته تویش باید دنبالش بروم باید .... لقمه را قورت می دهد و بعد چند سرفه می کند.
ورقه های روی میزش را کمی جمع و جور می کنم یک جوراب سوراخ زیر ورقه هایش ، کتابهایش مدفون شده. میکشمش بیرون . در را می کشد به طرف خودش. می گوید: بگذار این تو را خالی بکنم باشد بعد و بعد می کوبد روی مخش.
دررا میکشم به طرف خودم که مثلن وارد اتاقش شدم ـ یعنی چی واسه ی بعد یک هفته است گذاشتی رفتی بعدش هم نمی خوای بگی کجا بودی؟
هلم می دهد عقب. یک هفته نیست و سه روزه. بعدش هم فکر کن میخواهم بروم توالت . تو بودی می گذاشتی بماند برای بعد در را قفل می کند و می خواهد متمرکز بشود مثلن. همیشه ادایش همین است . در را قفل می کند و می رود داخل.
سطل آشغال اتاقش پر شده از کاغذهای مچاله شده. چند کاغذ هم افتاده گوشه ی میزش . این نشان می دهد که کلی زور می زده برای نوشتن چیزی.
کاغذهای مچاله شده را پرتاپ می کند تو سطل. پنجره را باز می کند و صندلی را هم می گذارد پشت میز بعد اشاره می کند که بشینم می نشینم روی صندلی. منتظر می مانم که شروع کند خودکار را از روی میز برمی دارد . چند سرفه می کند. صدایش را کمی ملایم می کند .با خودکار ضرب می روم روی پاهایم ، بعد می گوید : تقدیم به همسرم به ....
لبخند می زند سرش را بالا می آورد و به من زل می زند که اخلاق سگی من را تحمل می کند بعد که نگاهش می کنم و ابروهایم را بالا می اندازم دهانش را کج می کند و ادامه می دهد ـ زیادی خوشحال نشو،این قسمتش جزحذفی هاست . خودکار را پرت می کنم سمتش.
خودکارهایش را جمع می کند توی لیوان ، آبی، سیاه، و چند مداد.
کارهای روزنامه را با خودکار سیاه می نویسد. نمایش نامه های دوستش را هم با آبی . و بقیه کارهایش را با مداد. می گوید: هر قلمی یک فکری پشتش دارد. خودکارها به درد کارهای جدی می خورند آنهایی که وظیفه داری انجامشان بدهی و اگر انجامشان ندهی خرابت می کنند خراب!!
دیروز بود که رفیقش زنگ زد خانه. اول پرسید که خانه است؟ وقتی گفتم که چند روزیست که مثل همیشه غیبش زده کمی غرغر کرد و بعد گفت: من نمی دانم شما چه طور این عتقیقه را تحمل می کنید، پاک ما را جلوی شهردار خراب کرد، آخر مگر نمی گفت که پاکنویسش که کاری ندارد. بعد گوشی را با غرولند قطع کرد.
ورقه هایش را مرتب می کند کتابهای روی میزش را جا به جا می کنم یک مداد از لای یک کتاب 10-15 صفحه ای می افتد بیرون.
کتاب را جا به جا می کنم ـ حقایقی در مورد لیلا دختر ادریس فیلم نامه ای از بهرام بیضایی.
کتاب را هل می دهد طرفم و می گوید کارهای بهرام را دوست دارم . تو هم بخوانش.
عادت دارد نویسنده ها را به اسم کوچکشان صدا بزند. به عباس معروفی می گوید باسی جون.
رمانش که تمام شد کلی این در و آن در زد تا بتواند عباس معروفی صحبتی داشته باشد در مورد مقدمه اش ، آخرش هم خودش مقدمه ای نوشت.
می گفت : توی این مملکت کسی برای هنرت ارزش قائل نیست ، برای هنر که چه عرض کنم برای خودت برای تجربه هایت!!
رمانش را برای عباس معروفی ایمیل کرده بود. چند بار هم زنگ زده بود آسمان خانه ی هانریش بُل و با باسی جانش صحبت کرده بود.
زیر پیراهن رکابی اش زیر صندلی چرخ دار گیر کرده است . صندلی را هل می دهم کنار و زیر پیراهنش را بر می دارم. زیرپیراهنش را می گیرد از دستم بعد می رود پشت در . صدایش کش و قوس می آید می گوید نمی دانم کدام خری زِر زده که زن خوب مثل پیراهن آدم می ماند.
بعد پیراهنش را از روی رخت آویزش کش می رود و ادامه می دهد توی این مملکت زن خوب مثل زیر پیراهنی است چون باید بماند تو پستو و با عرق و گُهت هم بسازد.
بعد از پشت در که می زند بیرون چشمکی می زند و می گوید ما که زیر پیراهن خوبی گیرمان آمد وای به حال.....
اتاقش بو می دد . لباس هایش . جوراب هایش. بوی گربه مرده . پنجره های اتاق را باز می کنم.
می گوید: پنجره ها را ببند، هوا سرد است؟! و بعد یک کتاب از توی قفسه ی کتاب هایش می کشد بیرون.
پرده را کنار می زنم و می گویم چرک دارد از در و پنجره ی اتاقت بالا می رود بگذار باز باشد هوایش عوض شود. مریض می شوی ها !!
کتاب دیگری از توی قفسه بیرون می کشد و آرام زمزمه می کند.
در خانه ی من کسی که به دیوار فکر می کند آزاد است و کسی که به پنجره می اندیشد غمگین.
شانه ای بالا می اندازم و انگشتم را زیر چانه ام می گذارم ـ آن وقت که تو برای چه غمگینی مثلن؟ کمی خیره نگاهم می کند ابروهایش را توی هم فرو می برد و مدتی همین جور می ماند بعد حالات صورتش عوض می کند دندانهایش را به هم می کوبد و می گوید سرما!!
می خواند:
سرما تا مغز استخوانمان نفوذ کرده بود. آدم برفی ها سرما را با دوست داشته باشند. مگر می شود که یک آدم برفی عاشق گرما باشد بایستد کنار بخاری و در حالی که آب از سر و صورتش می ریزد بگوید: به به چه هوای خوبی؟!
وسط حیاط مدرسه ایستاده بودیم و منتظر طلوع خورشید بودیم . شال گردن هایمان را بچه مدرسه ایها درست مثل مامان های کوچولو دور گردنمان محکم کرده بودند.دماغ هایمان نارنجی رنگ، باقی مانده ی هویج های پلاسیده ی میوه فروشی رو به روی مدرسه بود . که بچه ها از آت و آشغال های توی جعبه ای کش رفته بود. ما وسط حیاط مدرسه درست مثل سربازهایی بودیم که پشت خاکریز منتظر بودند تا دشمن وسط آسمان خودی نشان بدهد. بعد سرش را خم می کند و می گوید چطور بود؟
لب هایم را کمی مچاله می کنم بعد سری می خارانم و می گوید: از مشکلاتش که بگذریم، یک سوال تجربه اش کجا بود؟
کمی نگاهم می کند بعد شانه بالا می اندازد و کتابی را هل می دهد طرفم.
بینی ام را می گیرم . این بو دارد خفه ام می کند . تند هست ولی یک جورهایی به دل می نشیند. موهایش را برس می کشد بعد می گوید : خوشگل شدم بانو، می پسندین؟
دکمه پیراهنش را می بندم و روی شانه هایش را هم می تکانم: ای قدر که به خودت می رسی ، اگر بهت اطمینان نداشتم می گفتم خبر نیست می خندد گونه هایش چال می افتد بعد جدی می شود و ابرهایی بالا می اندازد و می گوید : از کجا معلوم که نباشد.
دست دراز می کنم که نیشگونش بگیرم در می رود و بلند بلند می خندد.
سه روز تمام که نیامده . دیگر عادت کردم به این نبودن هایش.و مادرش میگوید: بچه ام یک تخته اش کم است .
با چاقو پوست پرتقال را می کند و بعد نیشخند می زند: باید دو قلو می بودم.
پیرزن چادرش را جمع می کند دور خودش بعد می گوید: من اگر جای زنت بودم صدبار طلاق می گرفتم.
خیره نگاهم می کند .موهایم را می اندازم پشت گوشم. چاقو را رها می کند توی بشقاب و بلند می شود و می رود.
بینی ام را بالا می کشم و می گویم یا طلاقم بده یا لااقل بگو کدام گوری می روی وقت هایی که ..... بینی ام را با دستمال کاغذی می گیرم.
می ایستد توی چار چوب در . طلاقت بدهم که بروی وَر دل .... ساکت می شود و بعد زل می زند به من دستگیره در را می گیرد توی دستش و در را با شدت تمام می بندد.
سالنامه اش را می گذارم کنار بقیه ی وسایلش . چرندیاتش را توی این سالنامه می نویسد . اسمش را گذاشته دفتر تجربه های به درد نخورد. می گوید: هر چند که به درد نخورند ولی روزی به درد نمیخورد بعد نیشخند می زند و دستش را تکان می دهد به چپ و راست و می گوید چی گفتم . می گویم : تا به حال هم به دردت خورده اند.
سرش را از روی نوشته هایش بلند می کند و می گوید هی همچین.
اتاقش بوی گربه مرده می دهد. لباس هایش ، جوراب هایش . حالم دارد کم کم از این بو به هم می خورد.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir