زنجان
← همه اخبار

داستان کوتاه: که تنش زخم بر میدارد نویسنده: امین منصوری
۱۵ آبان ۱۳۹۳کد خبر: 33106۵
از برگزیده داستان های نخستین جشنواره جایزه ادبی شهید ابراهیم اصغری
بحث بیهوده ای در جریان است و از این که مورد خطاب قرار گرفته ام، عصبی و دستپاچه هستم. از همان کودکی این گونه بودم هر زمان چنین مخمصه ای پیش رویم قرار می گرفت بدون هیچ درنگ و تاخیری و درست از همان لحظه ای که متکلم وحده ی جمع شروع به سخنوری پیرامون موضوع جذاب و فریبنده ی مورد نظرش می کرد به دنبال یک جواب ناشیانه، نامربوط، غافلگیر کننده و خارج از تصور می گشتم تا گوینده چنان مسخ جواب بی ربط، کوبنده و دندادن شکن من شود که تا مدتی نتواند کلامی بگوید و به سخنانش ادامه دهد، اگر هم بنا به درصدی باز هم مرا مورد مواخذه قرار دهد، بتوانم بگویم من اینگونه ام و حسم تغییر نمی کند و از این دست پاسخ های دهان پر کن. واضح است که در این روش ابتدا باید نفس نسبتاً عمیقی کشیده و تمام تلاش خود را معطوف به این می کردم که حس کلمه را منتقل کنم و پس از آن طبیعتاً برای فهماندن اینکه قضاوت پرسش گر برای من از هیچ گونه اهمیتی برخوردار نیست به همان صورت که پرونده ی یک شرکت داوطلب مناقصه را می خواندم و یا به رادیو گوش می دادم با خونسردی و اطمینان کامل پاسخم را با گذاردن تاکید بر حرف جیم کلمه ی ((جبهه)) این گونه گفتم:
- وقتی عصبانی می شوم به عکس های به جا مانده از پدرم در جبهه فکر می کنم!
پاپان جمله ی من و آن شدتی که در ادای ترکیب کلمات عکس و جبهه به کار برده بودم فضای به ظاهر شاد اتاق را بلعیده و سکوتی عجیب را حکم فرما کرده بود درست تا آن لحظه که امیر حسین پوریوسفی، یکی از بستگان نزدیک آقای رئیس بلند خندید!
آقای ثابتی مامور بازرسی شرکت که میز کارش درست رو به روی من بود از پشت مانیتور نگاهی به من کرد و سر تاس و براقش را از روی تاسف برایم تکان داد و مشغول نوشتن نامه ای شد که وعده ی نوشتن و تحویل دادنش را از 3 روز قبل به رئیس داده بود؛ آقای محمدی، همان مرد راست قامت، مرتب، شیک و خسته ی اتاقمان همان گونه که طبق عادت همیشگی اش یک به یک سایت های خبری را وارسی می کرد و آرشیو های آن ها را با هم مقایسه می کرد تا با یافتن تفاوت هایشان به اوج لذت برسد، زیرچشمی نگاهی کوتاه کرد، لبخند تلخی زد و به خوردن چای اش و خواندن سرمقاله ی اول فلان سایت ادامه داد و امیرحسین، همان که شروع بحث بیهوده، مضحک و چندش آور وقتی عصبانی می شوید چه کار می کنید؟ از او بود تا آن جا که می توانست بلند خندید و از صندلیش برخواست و هفت گام به سمت پنجره ی جنوبی اتاق برداشت تا طبق عادت همیشگی اش بتواند با گذاشتن انگشت های دست راستش در لابه لای تکه های پرده ی آلومینیمی قدیمی و پر از گرد و خاک پنجره و خَم نمودن آن مدتی خیره به فضای بیرون ساختمان بماند و رفت و آمد ها را زیر نظر داشته باشد. در همان حال که ایستاده بود با لحنی تمسخر آمیز و پس از زمزمه کردن چند جمله ی نامفهوم با خودش تنها با چرخاندن مهره های گردنش رو به من کرد و گفت، مهندس! دیگه از شما انتظار نداشتم؟ شما و مرور عکس ها و خاطرات جبهه و …
راستش فقط تا همین قسمت از جملات او را به خاطر می آورم و دیگر هیچ چیز نشنیدم به مانند اکثر وقت ها در این گونه مباحث کَر شده بودم و امیر حسین برایم شده بود به مانند شخصی که رو به روی من قرار دارد و به آهستگی رو به من قدم بر می دارد و هر لحظه به میزم و من نزدیک تر می شد و حرکات لب و دهانش حالت مضحک بیشتری نسبت به قبل را به خود می گرفت که گاهی با حرکات دستانش نیز همراه می شد، گاهی با آن ها به نظرم جسمی را در هوا می کشید و البته فکر می کنم به موضوع خاصی اشاره می کرد بین خودش و خودم با آن حالت ابرو پراندن و اشاره های بی خود و بی جهت ش من باب آگاه شدن من نسبت به موضوع، گاهی با انگشتانش به پشت سرش اشاره می کرد که موضوعی بوده است بین من و آقای ثابتی و تعدادی از عکس العمل های دیگر که حدس می زنم انجام داده باشد برای اینکه مدت زیادی را خواب بوده ام در مقابل دیدگانش با چشمانی باز!
اما متاسفانه یا خوشبختانه من هیچ کدام آن ها را متوجه نمی شدم و نمی شنیدم و خوابم برده بود نه از سحر کلمات و جانشانی های جمله های معنا دار او نسبت به من بلکه از آدم های زندگی ام که در چشم بر هم زدنی برای من تمام می شوند و از آن ها تنها یک اتفاق برایم باقی می ماند و این اتفاق ممکن است نگاه همان اولین دیدار باشد، خستگی در چهره ی همسفری پس از طی مسیری طولانی تا مقصد و آرام خوابیدن بر روی کاناپه ی تکه و پاره ی که رو به روی یک تلویزیون 14 اینچ قرار دارد در یک ویلای معمولی در شمال باشد، لبخندهای عصبی یک فرد در جمعی دوستانه حین تماشا کردن یک فیلم نو آر باشد، نگاه سیما که به خواست من از کنار تخت بلند شد و رفت تا لیوان آبی بیآورد وقتی تنها چند قدم بیشتر از من دور نشده و هنوز گرمای بدنش را می شد حس کرد باشد ان زمان که سرش را به داخل چهارچوب درب اتاق چسباند و گفت همان آب همیشگی دیگر! نیمی از لیوان آب سرد یخچال و نیمی دیگر از آب شیر آشپزخانه و کلی اتفاق از این دست که ممکن است استاد را،دوستان را، خانواده را به یک آدم معمولی و اتفاق روزمره تبدیل کند که دیگر از آن ها فقط می گذری خواه می خواهد برای صمیمی ترین دوستت؛ مهمترین و خوشایند ترین باشد یا بیهوده و زشت ترین. خوابیدن میان اتفاقات گودال عمیقی که سال هاست در حال فرو رفتن در آن هستم. راستش آن اوایل نمی خواستم غرق شوم و از این جهت یک دفترچه تهیه کردم و آدم ها را در آن ذخیره و حفظ می کردم تا از نظر خودم مانع از آن شوم که آدم ها برایم به انتها برسند اما از یک جا به بعد دیگر نتوانستم مانع تمام شدن اطرافیانم شوم.
امیر حسین برای من با وجود تمام کدورت ها و تفاوت های پیش و پس از آن روز، بعد از طرح سوالش برای من تمام شد و بعد ها اگر او را به خاطر بیاورم احتمالاً اتفاق نگاه متعجب و تحقیرآمیزش هنگام پرسش از من خواهد بود، درست مثل آقا یزدی سرایدار و آبدارچی شرکت که عین 1427 روز کاری ام در شرکت هر روز ساعت7:30 صبح وقتی به شرکت می رسیدم با ته لهجه ی مشهدی اش می گفتم که آقای مهندس! شما زود اومدی که؟ بیآ با هم صبحانه بخوریم و ... که هیچ جمله یا نکته ی دیگری را اکنون از او به خاطر نمی آورم و او تنها در همان یک جمله برایم خلاصه شده است! مردی کوتاه قامت، لاغر اندام، با جلیقه ی مشکی و یک کلاه که فرقی نمی کرد تابستان باشد یا زمستان همیشه بر سر داشت.
امیرحسین و من تفاوت بسیاری با هم داریم چه از لحاظ فرهنگی و چه مادی! از دیدگاه مادی اش که به هبچ وجه قابل مقایسه نیستیم او در عرش به سر می برد و من روزی را به خاطر می آورم که پدر در خانه یمان نبود و مادر در نبودش داغ داشت بر دل و آن قدر خون گریست شب ها تا که یک شب به خواب ابدی رفت و من تنها ماندم با یک دنیا خاطره از مادر و تنها چند عکس از پدر؛ اما از لحاظ فرهنگی! نمی دانم چه بگویم؛ فرزندان خانواده های ثروتمند عموماً کتاب خوان هستند، تولستوی، کوندرا، اورول، وولف و آثار بیشتر بزرگان ادبیات جهان را در خانه ی پدریشان خوانده اند و شعر لورکا و شاملو هم باطبع آن همیشه جزو کالاهای فرهنگیشان بوده اما به نظرم این خوانش هیچ گاه نتوانسته است آنان را به دیدی متفاوت از دنیای پیرامون شان برساند. آن ها کتاب می خوانند و در تصوبرسازی ذهنی خود از شخصیت های داستان به دید گوشه ای از فقر و فضای جامعه می نشینند و به این ترتیب تنها با تصوری ناقص و اساساً معیوب از فقر، نداری، زجر، گرسنگی، بی کاری، بینوائی، نبودن، نداشتن و هزاران فعل نفی جهان .... ارضاء می شوند و این کالای فرهنگی به مانند بسیاری از گونه های فرهنگی دیگر چون سینما، تاتر، موسیقی و غیره هیچ تغییر ملموسی در رفتار و کردارشان ایجاد نمی کند چه برسد به این که این گونه از آدم ها به علت های مختلف ادبی یا هر چیزی شبیه به آن هیچ تصویری از پیش و پس لرزه های جنگ برای اعضای یک خانواده ندارند و تنها به صورت محیطی به افرادی به مانند من نگاه می کنند.
راستش پس از اولین بحث های میان ما تعداد بسیاری از این ویژگی ها را در طبقه ی بالادست جامعه بسیار آسان تر به چشمم می آمد برای مثال به خاطر نمی آورم در ویترین مغازه و فروشگاهی در پائین شهر عکسی از چگورا دیده باشم اما بارها تاتو(خالکوبی) آن را بر بازوان جوانان بالای شهر مشاهده کرده ام در حالی که شخص چگورا برای مردم پائین دست مبارزه می کرده و به مرگ لبخند زده اما عکس، یاد، خاطرات و به نوعی شخصیت اجتماعی اش برای طبقه مرفه مانده است!
واقعیت تفاوت بین من و امیر حسین درست در همین نقطه است او از بالا می بیند و من زخم دارم! درست مثل خیل عظیم آدم هائی که کودکی، نوجوانی، جوانی و کمی تا قسمتی از بزرگسالیشان به مانند من فقط و فقط درس، نمره 20، شاگرد ممتاز و سرانجام کار بوده است برای جبران خلاء بیساری از نبودن ها. آدم این گونه وقت هاست که تنش زخم بر میدارد و بعد می رود پانسمانش می کند، مراقبش می شود تا خوب شود اما انگار این زخم ها کِرم دارند داخلشان؛ درست از همان زمان که خیالت از خوب شدنشان راحت می شود شروع می کنند به خارش و تو شروع می کنی به خاراندن چند باره ی آن و لذت می بری، اصلاً آن اوایل هم دور برش را می خارانی و بعد می روی رویش را می خارانی و خون می ریزد. پانسمانش می کنی تا خوب شود و همین دوره ی تسلسل طی می شود تا ابد و به گمانم آغاز نقطه ی فصل و وصل همین جا باشد.
شکاف بین من و امیر حسین مانند بسیاری از کدورت ها و اختلافات بسیار بزرگ از یک اختلاف نظر جزئی شروع شد آن هم نه پیرامون مسائل کاری بلکه در مورد نحوه ی نوشیدن چای توسط من، بله نوشیدن چای! شاید تصور ایجاد این چنین شکاف عظیمی بین دو نفر تنها از جانب تفاوت در نوع نوشیدن چای بسیار سخت و ناممکن به نظر برسد اما گاهی یک ناهماهنگی و عدم وجود ساختار در یک مجوعه می تواند به کشف بسیاری از اشتباهات و کاستی ها منجر شود که در مورد ما این گونه بود. مشکل کار این جا بود که او این رفتار من را یک نوع خودخواستگی برای تفاوت داشتن می پنداشت و نمی توانست این را به خود بقبولاند هر فرد می تواند برای یک سری از اعمال خودش تصمیم بگیرد خواه آن تصمیمش خلاف عرف یا باور اکثر جامعه باشد البته به نظرم این گونه باور ها و حس مالکیت داشتن نسبت به کلیه امور در آن قشر اجتماعی که او در آن رشد کرده غیر قایل انکار است و او ناخوداگاه چنین تصویری نسبت به دنیای پیرامون خودش دارد. راستش من عادت دارم چای را سرد بنوشم، لیوان یا فنجان چای که می آید کنار دستم هر چند دقیقه یک بار دستم را اطرافش حلقه و از دست رفتن دمایش را لابه لای انگشتان و پوست دستم حس کنم و بعد درست وقتی به این نتیجه برسم که با یک لیوان آب هیچ تفاوت دمائی ندارد به یک باره تمام آن را سر می شکم و یک قطره باقی نمی گذارم و بالطبع تمام این مراحل مدتی طول می کشد و حسن بزرگ آن این است که چای برایم برابر با مصرف قند، شکلات، آب نبات و ... نیست چای برایم حس از بین رفتن تدریجی را هر روز چندین و چند بار زنده می کند!
او داشت به صحبت هایش ادامه می داد اما من هیچ چیزی نمی شنیدم تا آن جا که گوشی ام را در دستانش دیدم که نشانم می دهد و کلامش که شاید این گونه بود که مهندس، مهندس! تماس داری؟! نمی خوای جواب بدی!؟ به خودم آمدم گوشی را گرفتم و بی آن که هیچ کنجکاوی از فرد تماس گیرنده به خودم نشان دهم خاموشش کردم و هیچ کلمه ای نگفتم مشغول به نوشتن شدم؛
جناب آقای مهندس خلیلی، با عرض سلام و خسته نباشید؛ آن گونه که می دانید اینجانب علی سلطانی فرزند شهید محمدعلی سلطانی بدون استفاده از هیچ گونه سهمیه ای و با گذراندن مراحل قانونی اداری وارد شرکت خدمات فنی و مهندسی جنابتان شده ام اما امروز سه شنبه 4 شهریور 1391 و پس از 1427 روز کار مداوم و موثر عدم تمایل خود را برای همکاری اعلام می دارم. با تشکر فراوان
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/WZQVH8H
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir
