زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه: کدامشان بیشتر است؟/ نویسنده: سید مهرداد موسویان

داستان کوتاه: کدامشان بیشتر است؟/ نویسنده: سید مهرداد موسویان

۲۵ مهر ۱۳۹۳کد خبر: 33025۳

از برگزیده داستان های نخستین جشنواره قرآنی گناهان زبانی

دیروز نماز میخواندم. گوشه¬ی مسجد نشسته بودم و سه مرد دیگر تا امام جماعت کنار دستم ردیف شده بودند. امام جماعتی که به او اقتدا میکردم، سلامش را داشت میداد. شهریه¬ی دبیرستان را واریز کردی؟ نه؟ بابا وقتش تا فرداست، تمام شد. باید درس را ول کنم. بعد نگی نگفتی. بابا گفت:  - باز دروغ نگی بابا - نه اینبار دروغ نیست. السلام علیکم و رحمت الله و برکاته. باز هم چیزی از نماز نفهمیدم. الله اکبر الله کبر.... تسبیحات.... همه‌ش تقصیر باباست،‌ فکرش نگذاشت حواسم جمع باشد. در را کوبیدم و آمدم به سمت مسجد.‌ تو بگو یک لحظه حواسم به نماز بود؟ وارد خانه که شد دهانش بو می¬داد، تسبیح توی دستش را میچرخاند و سیگار میکشید.  هربار انقدر میخورد که توی حیاط تلو تلو خوران راه می¬آید، آبرو توی در و همسایه برایمان نگذاشته.  - معلوم است که شهریه را یادت می¬رود، با این همه زیاده روی. اگر شهریه تا فردا واریز نشود، من از مدرسه اخراج می¬شم.  وقتش تا فردا نبود، دروغ گفتم که کمی هولش کنم که شهریه را زودتر بریزد. امام جماعت با پشت سری دست داد و همزمان از کمر چرخید که قیافه¬اش را بهتر ببیند. بعد رو به موذن کرد و گفت: - بلندگو رو تونستی درست کنی؟ این حاج اقا را دوست داشتم. بهش گفته بودم که بابا چه مشکلی دارد. البته دروغکی گفته بودم، بابای دوستم است. وقتی که هم را میدیدیم با هم گرم سلام و احوال میکردیم. درباره ی حق پدر و فرزندی با هم حرف زده بودیم. درباره¬ی خیلی چیزها با هم حرف زده بودیم. حوصله اش سر نمیرفت و از این نظر حاج اقای خوبی بود. حاج اقا بالای منبر گفت: حکایت مسخره¬ای است که ما خرمان گم شده دنبال افسارش هستیم. شروع کرد به شوخی. اینبار کمتر خورده بود. اما زود کلافه‌ام کرد. بعضی وقتها دلم به حالش میسوزد. - خب مسخره¬گی¬اش به این است که هم خرمان گم شده و هم افسارش صدای بلندگو کم و زیاد شد. صدایش حواس آدم را پرت میکند. بقیه هم سر بلند کردند. یک مرد مسن که داشت چایی برمیداشت گفت: - این بلندگو هم بالاخره درست نشد بغل دستی داشت،‌ با موبایلش اس میداد. نوشته بود: - به خدا راست میگم، امانتیه گم شد حاج اقا دستی به ریشش کشید و ادامه داد: - اصل کار را ول کردی اقا جان،‌ اصل کار را بچسب. سینی چایی را جلویم گرفتند و من باز هم حواسم از سخنرانی پرت شد. چایی را بر¬داشتم و گذاشتم کنار کیفم. مگر همین چایی چش است که بابا میرود دنبال مشروب.  - معصوم میفرمایند: منافق را به سه صفت بشناس: اولین صفت منافق: قول بدهد و وفا نکند یعنی عهد ببندد و بشکند. دوم...  پیرمردی که چایش را میخورد، گفت: - راست میگه، حرفش درسته. بعد به من اعتراض میکنن میگن چرا بلندگو رو وصل نکردی، اصل کاروبجسب زل زده بود به منبر و پلک نمیزد و اما لبش میجنبید. بعد سرش را کرد بیخ گوش بغل دستی و گفت: - ناکث رفته و شیرای مسجدو برده، آخه مرد حسابی، با هر کسی درمیوفتی با خدا چرا؟ مش رحمت دیده بود و سرگذاشته بود دنبالش.  بغل دستی پرسید: - گرفتنش؟ پیرمرد گفت: - آره جان خودشان،‌ من نباشم عرضه دارن دزد بگیرن؟ بابایی که موبایل به دستش بود،‌ آن را کنار گذاشت و نگاه کرد به پیرمرد. خوب پس با این حساب بابا منافق بود. چون صد بار قول داده بود که مشروبش را بگذارد کنار و زده بود زیر قولش. حاج اقا داشت کفشش را می¬گذاشت جلوی در. ازش پرسیدم: - اگر یه نفری باباش منافق باشه چه کار کنه، البته برای دوستم میپرسم.  پیرمرد داشت با بغل دستی بلند بلند میگفت: - قول میدم که بلندگو رو تا فردا درست کنم. امام جماعت مکثی کرد و بعد گفت: - امشب نمیتونم صبر کنم، فردا راجع بهش حرف بزنیم بعد از نماز فردا؟  چند قدم که جلو رفت، برگشت و گفت: - بهش بگو هرچیه برا خودشه.  امروز منتظر اذان نشسته بودم و یاد صحبتهای دیشب منبر افتادم. صفات منافق، اول بدقولی دوم خیانت در امانت. یاد بابایی افتادم که توی پیامکش نوشته بود،‌ امانت مردم را گم کرده. این هم یک منافق دیگر. و شرط سوم را هر کاری کردم به خاطرم نیامد. بلندگوی مسجد امروز هم درست نشده بود. هم بابا بدقول بود و هم پیرمرد مسن. فکر کردم دیدم، بابا به امانتی¬های توی دستش هم بعضی وقتها خیانت کرده. یکی میگفت خانواده بزرگترین امانتیه دست شماست. پس با این حساب بابا منافق به علاوه ی یک. شرط سوم را هر کاری کردم به خاطر نیاوردم. اگر بابا سه تا ضربدر میخورد،‌ شاید حاجی کوتاه می¬آمد و نمیگفت هی باید حرمت بگیری،‌ هر چیه برای خودشه. آدم مگر چقدر میتواند حرمت منافق را بگیرد. مرد مسن منافق بدقول دیشبی آمد و توی صف جلویی نشست. بعد با لحنی که سوالی نبود به بغل دستیش گفت: - بله بله، وقت که نشد بلندگو را درست کنم، قول که فردا بلندگو خرخری کرد و اذان. مرد مسن گفت: - حاجی هم نیامده انگار چند نفر مسن منافق را هل میدهند جلو که تو حالا که حاجی نیامده تو نماز بخوان. السلام علیکم و رحمت الله. باز هم چیزی از نماز نفهمیدم. الله اکبر الله کبرشروع کردم به تسبیحات. همه‌ش تقصیر امام جماعت بود. مگر قول نداده بود فردا؟ قالم گذاشت. بدقول. این مسجد هم دوره¬اش تمام. از فردا شب به او اقتدا نمی¬کنم. تا خانه به این فکر کردم که کدام مسجد هنوز حکمش نرفته و میشود رفت که پیش نمازش منافق نباشد. امام جماعت که منافق. بابا که منافق. پیرمرد مسن که منافق...مرد موبایل به دست هم خائن در امانت هم که منافق. در را باز کردم و گفتم عجب دنیایی...تازه شرط سوم را هم که یادم نمی¬آید وگرنه شاید دایره بزرگتر و بزرگتر هم بشود. بعد دیدم لای در کاغذی گذاشته¬اند. دستخطی است به امضای همسایه. بابات توی دردسر افتاده و الان بیمارستانه. نگران نشو حال خودش خوبه. در را بسته و نبسته خودم را می¬رساندم به بیمارستان دکتر فریدونی، لب خیابان. انتهای اورژانس نشسته است انگار. به علاوه،‌ پیرمرد مسن منافق، مردم موبایل بدست منافق و چند نفر دیگر از مسجد هم توی اور‍ژانس ایستاده بودند. مرد مسن میگوید: قول میدم که خودش نباشه. دروغ نمیگم والا جلو میروم، خودش است. بابا است. شرط میبندم لعنتی، شرط سوم را هم خودش دارد که انقدر شرش گردنمان را میگیرد. یک سرباز هم کنار بابا نشسته است، هنوز دهنش هم بو می‌دهد.چشم‌هاش هم هنوز سرخ است. بگی نگی هم شنگل بابا میگوید: - بالاخره امدی پسر؟  اخمم را میکنم توی هم. آن مرد موبایل بدست به بغل دستی میگوید: - وای عمامه¬ی حاج اقا گم شد، امانت دست من دادنش توی اورژانس. مواظب بودم، دورغ نمیگم بخدا. بابا میگوید: - هی فکر کنم یارو که باش تصادف کردم، ازین رفیق مفیقای توئه، آخونده طرف، ببین میتونی رضایت بگیری.  میگویم: - کیو زدی بابا؟ - داد نزن، خودت گفتی تا فردا وقت داره شهریه¬ات...اخراجی مگه نگفتی؟...با عجله داشتم می¬رفتم شهریه¬ات را واریز کنم. دروغ که نمیگم، من هر چی باشم مثه تو دروغگو نیستم باباجان
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/4GFW98H

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir