زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه: کبریت ها

داستان کوتاه: کبریت ها

۱۵ بهمن ۱۳۹۱کد خبر: 31673۲

نویسنده: سیده زهره میرعیسی خانی

مرد قوطی کبریت را چپه کرد روی پتوی چرک آلود و لک گرفته ی تختش .کبریت های سفید با انتهایی سرخ ،یک دست روی هم تلنبار شده بودند .مرد دست برد به سمت کبریت ها و یکی از آنها را به راحتی از میان تل کبریت ها برداشت .کمی به آن زل زد .احساس گنگی داشت .کبریت او را به یاد چیزی می انداخت که نمی دانست چیست ؟
کمی به مغزش فشار آورد، اما چیزی یادش نیامد .کبریت را روی قسمت فسفری قوطی مقوایی کشید و سیگاری که تا به حال گوشه ی لبش نشانده بود را روشن کرد .احساس می کرد که خرفت شده است .این اواخر چیزی نبود که از یادش نرود. پکی به سیگار زد و قرمزی جرقه ی سیگار را دید که ابتدا کمی فس فس کرد و بعد جان گرفت .کبریت مرد را به یاد چیزی می انداخت این را می دانست اما ...
کمی به ذهنش فشار آورد .چیزی را به طور گنگ به یاد می آورد .مردی بود جوان ، تکیه داده به دیوار آجری کوچه و دست توی جیبش فرو کرده بود و از او کبریت می خواست . او درست مثل همیشه قوطی کبریتش را از جیب شلوارش بیرون کشید و داد دست مرد جوان .بعد با تنش جلوی مرد را سد کرده بود تا برفی که اریب می ریخت روی شانه هایشان ،کبریت توی دست هایش را خاموش نکند .مرد چیزی گفته بود :شاید جمله ای در مورد زنها ،مثل «- زنها همیشه نا مردند »و بعد زده بود زیر خنده .
پکی به سیگار ارزان قیمتش زد و دود را با تمام وجود داد توی ریه اش .دود غلیظی که مزه ی گس دهانش راجمع می کرد و به تلخی می رساند .همچنان که یک دستش به کمر سیگار بود ،دست دیگرش را سمت کبریت های چپه شده برد وکبریت ها را موازی کنار هم چید .
دانه دانه که کبریت ها کنار هم موازی ردیف می شد، میله های اتاقی را تصور می کرد که تا چند روز دیگر از تویش بیرون می آمد و از راهروی بلندی که داشت با سیلی های مداوم تی سفید می شد ، قدم زنان می گذشت و کف دست توی دست هم بندی ها می کوبید و می رفت .می رفت !کجا ؟خودش هم نمی دانست .
لابد درهای آهنی زندان که باز می شد او با ساک دستی در دست، بیرون ،جلوی خیابان برفی می ایستاد و نفس عمیقی می کشید و بوی آزادی ای که سال ها پشت در آهنی محبوس مانده بود را با تمام وجود می داد تو . وبعد چند قدمی برمی داشت به جلو و آن وقت کسی بود که آن بیرون دستی تکان دهد و اشکی بریزد و بدود سمتش .نمی دانست. یعنی یادش نمی آمد که کسی را داشته باشد .لابد زنی ، بچه ای یا شاید برادری و خواهری . زنی داشت ؟اَه ،چه قدر خرفت شده بود. پکی به سیگارش زد .زنش را به یاد می آورد .زنی با چشم های سیاه ولبی نازک .خیلی نازک .آن قدر نازک که خیال می کرد لبی ندارد .
دست برد سمت کبریت کج و کوله ای که بخشی گوگردی اش کنده شده بود .چیزی توی ذهنش جرقه زد . به مرد تکیه داده به دیوار آجری خیره شد، کمی شبیه خودش بود. اما نه ...زمین تا آسمان با او فرق می کرد، فقط نگاهش .نگاهش را جایی دیده بود .چیزی به او گفته بود. اینکه «خیانت، بی خیانت ».مرد لبخند زده بود یا نه .لب هایش فقط کش آمده بود وخیره نگاهش کرده بود و صدایش از لای لب های تیره اش ریخته بود روی او- «اگه اومدی باید تا آخرش باشی .خیانت، بی خیانت» و قوطی کبریت توی دست های مرد را گرفته بود ویک کبریت را برداشته و پرت کرده بود کنار – «سر نداره» .ویکی دیگر .....
دلش می خواست وقتی از پشت در های آهنی بیرون می رفت ،زنش پشت درهای بسته ی زندان منتظرش ایستاده باشد و وقتی پیدایش می شد، خیره نگاهش کند و بعد برود سمتش و ببوسدش .اما نه ...محال بود که بعد از این همه سال همچین کاری بکند. لابد خجالت می کشید .خب معلوم است دیگر، با این همه سال دوری .خب طبیعی است که احساس غریبگی بکند .مثل خودش که وقتی از لای در های آهنی و سرد زندان بیرون بیاید غریبه می شود با تمام دنیای دور و برش .دنیایی که حال پر شده بود از آسمان خراش ها ومردمی که حالا هیچ وجه اشتراکی نمی توانست با آنها پیدا بکند جز اینکه آنها هم مثل او چشم وگوش و دهان داشتند ومثل او آدم بوند .اینها را از کجا می دانست ؟مگر نه اینکه تا به حال جایی نر فته بود. مگر می شود ؟یادش نمی آمد که تا به حال مر خصی رفته بود یا نه ؟حتما رفته بود .پس زنش ؟زنی که بارها توی خواب دیده بودش .
کبریت ها را با پشت دست به هم ریخت .زندان و همه ی آدم هایش توی ذهنش پاک شد .از سر دست برد سمت کبریت ها .چهار کبریت را کنار هم چید .دوبه دو موازی .یک مربع ساخت .مربعی که می توانست هر چیزی باشد .
یک مربع مثل آیینه ی زنگار گرفته ی حمام بند که وقتی خودش را توی آن می دید، باورش نمشد که او همان مرد چهار شانه ی سالها پیش باشد .
یک مربع مثل سقف سفید بند که وقتی روی تختش دراز می شد و چشم هایش را می بست ، می توانست ترک های روی سقف را ببیند و بشمرد شان و به همه ی آنها بخندد که از وقتی آمده بود اینجا، روز به روز بیشتر شده بودند .
چند وقت بود که آمده بود اینجا؟.یادش نمی آمد .یک سال ....دوسال ....ده سال ...چند سال ؟نمی دانست .از خودش حالش به هم می خورد .چه طور توانسته بود همه ی این سال ها را فراموش کند و یادش نیاید که چه طور این همه سال را گذرانده است و چه شده که اصلن از اینجا سر در آورده .
کمی مردد ماند ..از خودش پرسید واقعا من برای چه اینجا هستم ؟فکر کرد و فکر کرد .چیزی به ذهنش نرسید .سیگارش را روی دیوار کنار تختش خاموش کرد و بعد به لکه ی سیاهی چشم دوخت که کنار لکه های دیگر داشت خودی نشان می داد.
این لکه ها را جایی دیده بود .یک لکه ی بزرگ توی حیاط مربع شکل جایی .کجا بود ؟نمی دانست .چشم هایش را بست .یعنی این قدر پیر شده بود .
یک کبریت دیگر برداشت .خنده اش گرفت .شبیه خودش بود .دراز و نی قلیان، با سری بزرگ که توی چشم می زد .درست مثل یک کبریت .خودش را اریب گذاشت روی مربع .یک کبریت دیگر برداشت .سر سرخش کشیده شده بود تا وسط های سفیدی کبریت درست مثل موهای زنی که بافته شده باشد و آویزان روی کمرش تلو تلو بخورد .آن را هم اریب گذاشت روی مربع .به طوری که سرهای دو کبریت به هم می رسید .انگار دو کبریت سر روی سر گذاشته بودند و یک سر بزرگ ساخته بودند .شاید اگر می شد سر هایشان را به هم چسباند می شدند هم سر .
به لکه ی سیاه وسط حیاط مربع فکر کرد و یاد حرف مرد تکیه داده به دیوار افتاد :«خیانت ،بی خیانت »
این سیاهی و این حرف چه ارتباطی با هم داشتند .به کبریت ها نگاه کرد .یک خانه ساخته بود .
به خانه ی کوچک کبریتی اش زل زد و یاد زنش افتاد که داشت توی خانه جان می کند و دور خودش می چرخید وچیزی می گفت .
صدایش را می شنید .صدایی آرام از کنج سلول های خاکستری مغزش .چه می گفت نمی فهمید فقط داشت چیزی می گفت از مردی که به دیوار تکیه داده بود و کبریتی می خواست .
زن داشت چیزی می گفت و مرد داشت سیگاری می کشید توی حیاط مربع شکل جایی .آن مرد که به او گفته بود تا آخر راه باید باشی و آن لکه ی سیاه توی حیاط که به زنش مربوط می شد
سیگاری دیگر از قوطی قرمز رنگ کنار تخت برداشت و پاهایش را تنگ تر توی بغلش چپاند .یک کبریت و یک حرکت روی قسمت گوگردی و یک شعله .....شعله ای که داشت می سوزاند زندگی اش را .بوی نفت می آمد و زنی که می سوزاندش .
مرد فریاد زد – «تا آخرش». جوان لبخند زد – «خیانت ،بی خیانت .تا آخرش» .و سیگار برگی را روشن کرد – «عصر می آم دنبالت در خونه تون»
چند روز دیگر بود ؟چهار روز ؟پنج روز ؟پنج روز دیگر از بند رها می شد و می توانست برود خانه .خانه ای که زنش لابد مثل دسته ی گل تمیزش کرده بود .زنش !!پکی به سیگار زد .یک پک خیلی عمیق .
توی این همه سال که توی زندان بود. تنهایی را با تمام وجود احساس کرده بود، اما حالا که می توانست برود بیرون و زنش را ببیند، دیگر احساس تنهایی اش تمام می شد .کاش می شد این همه سال احساس تنهایی نمی کرد. اگر زنش بود حتما احساس تنهایی نمی کرد اما زندان است و....
افکارش نیمه ماند . سلول های خاکستری مغزش سفید شد .انگار هر چه داشت هر خاطره ای از مغزش پاک شد .زنش داشت چراغ خوراک پزی را از نفت پر می کرد و می گفت از اینکه تا آخرش هست، تا آخر زندگی .
کبریت ها را به هم زد و دوباره از سر رفت سراغ ساختن چیزی .دلش برای خانه شان تنگ شده بود .خانه ای که لابد زنش حالا داشت گرد گیری اش می کرد تا وقتی او می رسید،آنجا ، مثل دسته گل باشد .تمیز تمیز .خانه شان کجا بود .اگر از در های آهنی رد شود و برود و کسی منتظرش نباشد. آن وقت چه طور می توانست برود خانه شان .چرا یادش نمی آمد .
مخش کار نمی کرد ؟یعنی چند سال بود که نرفته بود خانه شان و چند سال بود که زنش را ندیده بود ؟
باز هم فکر کرد. باید تا به حال رفته باشد مرخصی .نرفته بود؟چرا ؟مگر می شود؟حتما رفته بود ؟پس چرا یادش نمی آمد .
کبریت ها را کنار هم چید .دو کبریت کنار هم و دو کبریت موازی آن کنار هم .دو کبریت در طرفین .یک مستطیل بزرگ .
حالا که او نرفته بود مرخصی .شاید زنش آمده بود دیدنش .حتما.مگر می شود شوهر آدم زندان باشد و زنش نیاید ملاقاتش .فکر کرد .هیچ چیز یادش نیامد .یعنی زنش اصلا نیامده بود ملا قاتش و او از پشت شیشه ندیده بودش و دست روی دست های روی شیشه گذاشته شده اش ، نگذاشته بود .چرا ؟
شاید راهش دور بوده ؟خب نه . این که بهانه نمی شود که او نیاید و شوهرش را نبیند .شاید خبر نداشته که او زندان است ؟محال بود .خب بالاخره یک زن باید بداند شوهرش کجا ست .هر چه باشد بعد از یک ماه که شوهرش نیامد خانه می گردد توی دور و اطرافیانش کسی را پیدا می کند تا از او بپرسد که شوهرش کجاست ؟
شاید دیگر دوست نداشته که او را ببیند ؟آخر برای چه ؟مگر چه کار کرده بود ؟مگر نه اینکه به خاطر او تن به این کار داده بود ؟به خاطر آسودگی او .
یک کبریت روی مستطیل ساخته شده گذاشت .اریب .نه آنقدر اریب که وقتی کبریت دیگررا کنارش می گذاشت سرهاشان به هم برسد و هم سر شوند .نه .طوری دو کبریت را کنار هم گذاشت که بین شان فاصله باشد .
نکند زنش طلاق گرفته بود ؟مسلما از آن زنهایی بود که با پیراهن سفید می آمدند خانه ی شوهر و با کفن سفید می رفتند بیرون .
این حرف را کجا شنیده بود ؟لابد مادرش وقت خواستگاری زده بود .چرا مادرش ؟خودش چرا نگفته بود؟شاید رفته بود چای بیاورد برای داماد و شاید هم رویش نشده بود که بگوید .
پس چرا زنش این همه سال به او سر نزده بود ؟
کبریتی دیگر برداشت و فاصله ی دو کبریت را پر کرد .از زنش دل چرکین بود ولی با این حال هنوز هم دلش می خواست برود بیرون و زنش را ببیند .
به کبریت هایی که کنار هم چیده بود خیره شد .شبیه ماشینی بود که چرخ نداشت .چرخ هایش پنچرشده بود و بوی نفت باکش محیط را پر کرده بود .صدای آژیر ماشین پلیس که زوزه می کشید سرش را پر کرد .سرش را برگرداند و خیره ماند به شعله ای که توی تاریکی می ترساندش .تنش گر گرفته بود، گویی کسی یک پیت نفت رویش خالی کرده بود و آتشش می زد صدای خنده ی مردی و زنی سرش را پر کرد و قه قه ی مرد که می گفت:«تا آخرش »وبا کبریتی که سر سرخش تا نصفه ی سفیدش کشیده شده داشت آتشش می زد .تا آخرش ایستاد .تا زمانی که پلیس دستبند بست دور مچ هایش .تا زمانی که توی دادگاه حکم به این چند سال زندان دادند .تا آخرش .
خب حالا که چه؟ چه کار کرده بود ؟ تا آخرش ایستاده بود .تا آخر آخرش .
بالاخره حبسش را کشیده بود و پنج روز دیگر می توانست برود بیرون و زنش را ببیند که منتظرش ایستاده بود .سیگارش به انتها رسیده بود و همین طور داشت می سوخت. سیگاری دیگر برداشت .اگر از درهای زندان می رفت بیرون و زنش نبود چه؟
زنش گفته بود :«تا آخرش...». نه نه .نگفته بود .داشت سیگار می کشید. توی حیاط مربع شکل خانه شان نشسته بود و به زنش زل زده بود. به موهای بلند بافته شده اش که تا کمرش کشیده شده بود ،زل زده بود .گفته بود که –«دیگر نمی خواهد هم سر او باشد» .پکی به سیگارش زد .پکی خیلی عمیق. گفته بود که دیگر خسته شده .صدایش را از کنج سلولهای خاکستری اش می شنید.باورش نمی شد صدای زنش باشد که به او می گوید :«لوش می دهد ».و صدای زنگ در و مردی که از او کبریت می خواست .
کبریتی از روی پتوی چرک آلود بند برداشت .سیگارش را گذاشت گوشه ی لبش .
کبریت را زنش گذاشته بود روی قسمت فسفری قوطی کبریت .یک کبریت و یک حرکت روی قسمت گوگردی قوطی کبریت و یک شعله .
شعله ای که داشت تمام مدت می سوزاندش .زنش و یک کبریت که شبیه او بود .
سیگاری دیگر و کبریتی که روی قسمت فسفری اش کشیده می شد .به آتش کشید تمام خاطراتش را .
مطمئن شد که چند روز دیگر وقتی در های آهنی باز شود دیگر زنی نخواهد بود که با او احساس تنهایی نکند .
سلو لهای خاکستری مغزش همه چیز را فراموش کرد.

نویسنده: سیده زهره میرعیسی خانی

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/8VH3GP8

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir