زنجان
← همه اخبار

داستان کوتاه / چهل کاسه
۱۴ تیر ۱۳۹۲کد خبر: 32079۲
نویسنده: سیده زهره میرعیسی خانی
زن کاسه ی سفید رنگ پر از آب را پاشید وسط کوچه باریک بن بست . آب پخش شد روی آسفالت کوچه و به شکل نامنظمی جلوی در را خیس کرد . دستگیره در کوچک طوسی رنگ را توی دستهایش گرفت و هلش داد به عقب. در با صدای تق بلندی بسته شد.
پشت به در ایستاد . چشم هایش پر شد از اشک . تکیه داد به در آهنی . خنکای در توی پوستش نفوذ کرد . از راهروی دراز حیاط گذشت . دمپایی های پلاستیکی اش روی موزاییک های حیاط لخ لخ کنان حرکت کردند . سرش را بالا برد . هوا هنوز تاریک ، روشن بود . نصفه ی ماه توی رنگ خاکستری آسمان توی چشم می زد . ده قدم جلوتر رفت. دمپایی های قهوه ای سوخته اش را رها کرد جلوی در . در شیشه ای اتاق را باز کرد . پرده ی توری سفید گلدار را کشید عقب. هیکل ترکه اش را از در عبور داد . چادر سفید نمازش سر خورد روی شانه های ظریفش . گوشه های چادر را جمع کرد توی دستهایش و چادر را از سرش کشید پایین.
دخترک نشسته بود کنار کتابهایش . چشم هایش پف کرده بود . خمیازه ای کشید و روی کتابهایش خم شد. انگشت هایش را لابه لای موهای نامرتبش چرخاند . دوباره خمیازه ای کشید . زن چادرش را انداخت روی رخت آویز کنار رختخوابها . ملافه ی روی رختخواب های چیده شده را مرتب کرد و به دخترک زل زد که خم شده بود روی کتابهای پهن روی زمین . کاسه به دست رفت به سمت آشپزخانه . دختر سرش را از روی دفتر مشق خط دارش بالا آورد و زل زد به زن که توی قاب در آشپزخانه جا گرفته بود . لب های کوچک قیطانی اش از هم فاصله گرفت . صدای نازک خواب آلودش آرام توی اتاق پخش شد :
ـ چندمیش بود ؟
زن سرش را برگرداند چشم های سیاه دخترک که درست شبیه چشم های سیاه زن بود به هم گره خوردند .
ـ چی ... ، چی گفتی ؟
دختر ته مداد مشکی را کرد توی دهانش . سرش را پایین انداخت .
ـ یعنی چهل تا شد .
زن سرش را برگرداند و به کاسه توی دستهایش خیره ماند .
صدایش آرام به طوری که فقط دو کلمه مشخص بود بلند شد :
ـ ... سی و نه .... روز
دختر مداد مشکی اش را تراشید . تراش قرمز رنگ مستطیلش پره های دایره شکل مداد را می ریخت بیرون. پره های دایره شکل چوبی را جمع کرد و گذاشت روی کتاب . زیر لب زمزمه کرد :
ـ یعنی فردا... بابا ....
سرش را پایین انداخت و ادامه حرفش را قورت داد . زن که تا به حال ایستاده بود توی قاب در و به دخترک زل زده بود سرش را پایین انداخت و رفت توی آشپزخانه . صدای قل قل کتری روی اجاق گاز توی محیط پیچ خورد . در اتاق روبه روی آشپزخانه نیمه باز بود . صدای الله اکبر آرام مرد از اتاق بلند شد. زن نیم نگاهی انداخت توی محیط تاریک اتاق . مرد توی جایش تکانی خورد . سرش را برگرداند به طرف در نیمه باز . صدای الله اکبرش قطع شد . زن کاسه گل دار سفید را گذاشت وسط سینگ ظرفشویی . قطره های آب تالاپ تالاپ کنان چکیدن توی سینگ . دو استکان کمر باریک برداشت. صدای مرد خسته تر از همیشه شروع کرد به ناله . صدای کتری سوت کشان رفت بالا . قوری را از روی کتری برداشت . همزمان با اینکه مایع قرمز رنگ استکان ها را تا نیمه پر می کرد چشم های زن دوباره پر شد . سرش را برگرداند . تصویر در نیمه باز محو شد زیر قطره ها . زن سینی چای را هل داد به طرف کابینت ها . قندان پر از قندهای چهار گوش را گذاشت کنار استکان ها . صدای ناله های مرد کش آمد توی محیط . زن بینی اش را بالا کشید . سینی را گرفت توی دستهایش . شانه هایش لرزید . سینی را گذاشت لبه ردیف کابینت های سفید . سینی سر خورد پایین . هق هق هایش رفت بالا . دستش را گرفت روی دهانش . صدای مرد خش دار گفت :
ـ چی بود نرگس
استکان ها خرد شدند کف آشپزخانه و قندها پخش شدند لای خرده شیشه ها . زن نفس عمیقی کشید و بغضش را قورت داد.
ـ قضا و بلا بود دو تا استکان از دستم سر خورد ....
بغض توی گلویش بیشتر و بیشتر شد . جاروی کنار سینگ ظرفشویی را برداشت . دور تا دور شیشه های شکسته استکان را جمع کرد یک طرف.
بغض فشار آورد توی گلویش . جارو را انداخت کنار قندهای خیس شده روی زمین . دخترک مداد به دست آمد و ایستاد جلوی در . زن پایش را از آشپزخانه گذاشت بیرون . از کنار دخترک رد شد و دخترک خودش را کشید عقب . بعد از آنکه زن از قاب در رد شد ، پشت سر زن رفت . زن تکیه داد به رختخواب های روی هم چیده شده . رفت و ایستاد کنار زن . قطره ها از گونه های زن سر خوردند پایین . دخترک دست برد به طرف گونه های زن و اشک ها را پاک کرد . زن دست های کوچک دخترک را توی دستهایش گرفت و بوسید . اشک روی گونه هایش را پاک کرد و خیره شد به دخترک .
ـ برو مشق هاتو بنویس مامان ... بدو مامان ....
دختر زل زد به قطره ای که از صورت زن افتاد پایین . بعد خیلی آرام گفت :
ـ یعنی آقا ....
صدای هق هق های زن بلند شد . دوید به طرف در شیشه ای اتاق . دختر دنبال زن دوید. پرده گلدار را کنار زد. زن ایستاده بود کنار درخت مو. آفتاب داشت می تابید توی حیاط . قطره ها سر خوردند پایین. دختر کمی به زن نگاه کرد. قطره های کوچکی از چشم هایش ریختند پایین. سرش را پایین انداخت و رفت نشست کنار دفترش. از وسط دفتر یک ورقه کند. دو قطره سر خوردند روی کاغذ. با آستین لباس نارنجی رنگش قطره ها را پاک کرد . کاغذ زیر قطره ها مچاله شد . مداد توی دستهای دختر جا گرفت. تصویر خط های کاغذ محو شدند زیر قطره ها. دوباره قطره ها سر خوردند پایین. صدای هق هق های زن از توی حیاط بلند شد. دختر مداد را روی کاغذ تکانی داد. کلمات سلام آقا نوشته شد و بعد قطره ها چک چک کنان افتادند روی کاغذ.
پشت به در ایستاد . چشم هایش پر شد از اشک . تکیه داد به در آهنی . خنکای در توی پوستش نفوذ کرد . از راهروی دراز حیاط گذشت . دمپایی های پلاستیکی اش روی موزاییک های حیاط لخ لخ کنان حرکت کردند . سرش را بالا برد . هوا هنوز تاریک ، روشن بود . نصفه ی ماه توی رنگ خاکستری آسمان توی چشم می زد . ده قدم جلوتر رفت. دمپایی های قهوه ای سوخته اش را رها کرد جلوی در . در شیشه ای اتاق را باز کرد . پرده ی توری سفید گلدار را کشید عقب. هیکل ترکه اش را از در عبور داد . چادر سفید نمازش سر خورد روی شانه های ظریفش . گوشه های چادر را جمع کرد توی دستهایش و چادر را از سرش کشید پایین.
دخترک نشسته بود کنار کتابهایش . چشم هایش پف کرده بود . خمیازه ای کشید و روی کتابهایش خم شد. انگشت هایش را لابه لای موهای نامرتبش چرخاند . دوباره خمیازه ای کشید . زن چادرش را انداخت روی رخت آویز کنار رختخوابها . ملافه ی روی رختخواب های چیده شده را مرتب کرد و به دخترک زل زد که خم شده بود روی کتابهای پهن روی زمین . کاسه به دست رفت به سمت آشپزخانه . دختر سرش را از روی دفتر مشق خط دارش بالا آورد و زل زد به زن که توی قاب در آشپزخانه جا گرفته بود . لب های کوچک قیطانی اش از هم فاصله گرفت . صدای نازک خواب آلودش آرام توی اتاق پخش شد :
ـ چندمیش بود ؟
زن سرش را برگرداند چشم های سیاه دخترک که درست شبیه چشم های سیاه زن بود به هم گره خوردند .
ـ چی ... ، چی گفتی ؟
دختر ته مداد مشکی را کرد توی دهانش . سرش را پایین انداخت .
ـ یعنی چهل تا شد .
زن سرش را برگرداند و به کاسه توی دستهایش خیره ماند .
صدایش آرام به طوری که فقط دو کلمه مشخص بود بلند شد :
ـ ... سی و نه .... روز
دختر مداد مشکی اش را تراشید . تراش قرمز رنگ مستطیلش پره های دایره شکل مداد را می ریخت بیرون. پره های دایره شکل چوبی را جمع کرد و گذاشت روی کتاب . زیر لب زمزمه کرد :
ـ یعنی فردا... بابا ....
سرش را پایین انداخت و ادامه حرفش را قورت داد . زن که تا به حال ایستاده بود توی قاب در و به دخترک زل زده بود سرش را پایین انداخت و رفت توی آشپزخانه . صدای قل قل کتری روی اجاق گاز توی محیط پیچ خورد . در اتاق روبه روی آشپزخانه نیمه باز بود . صدای الله اکبر آرام مرد از اتاق بلند شد. زن نیم نگاهی انداخت توی محیط تاریک اتاق . مرد توی جایش تکانی خورد . سرش را برگرداند به طرف در نیمه باز . صدای الله اکبرش قطع شد . زن کاسه گل دار سفید را گذاشت وسط سینگ ظرفشویی . قطره های آب تالاپ تالاپ کنان چکیدن توی سینگ . دو استکان کمر باریک برداشت. صدای مرد خسته تر از همیشه شروع کرد به ناله . صدای کتری سوت کشان رفت بالا . قوری را از روی کتری برداشت . همزمان با اینکه مایع قرمز رنگ استکان ها را تا نیمه پر می کرد چشم های زن دوباره پر شد . سرش را برگرداند . تصویر در نیمه باز محو شد زیر قطره ها . زن سینی چای را هل داد به طرف کابینت ها . قندان پر از قندهای چهار گوش را گذاشت کنار استکان ها . صدای ناله های مرد کش آمد توی محیط . زن بینی اش را بالا کشید . سینی را گرفت توی دستهایش . شانه هایش لرزید . سینی را گذاشت لبه ردیف کابینت های سفید . سینی سر خورد پایین . هق هق هایش رفت بالا . دستش را گرفت روی دهانش . صدای مرد خش دار گفت :
ـ چی بود نرگس
استکان ها خرد شدند کف آشپزخانه و قندها پخش شدند لای خرده شیشه ها . زن نفس عمیقی کشید و بغضش را قورت داد.
ـ قضا و بلا بود دو تا استکان از دستم سر خورد ....
بغض توی گلویش بیشتر و بیشتر شد . جاروی کنار سینگ ظرفشویی را برداشت . دور تا دور شیشه های شکسته استکان را جمع کرد یک طرف.
بغض فشار آورد توی گلویش . جارو را انداخت کنار قندهای خیس شده روی زمین . دخترک مداد به دست آمد و ایستاد جلوی در . زن پایش را از آشپزخانه گذاشت بیرون . از کنار دخترک رد شد و دخترک خودش را کشید عقب . بعد از آنکه زن از قاب در رد شد ، پشت سر زن رفت . زن تکیه داد به رختخواب های روی هم چیده شده . رفت و ایستاد کنار زن . قطره ها از گونه های زن سر خوردند پایین . دخترک دست برد به طرف گونه های زن و اشک ها را پاک کرد . زن دست های کوچک دخترک را توی دستهایش گرفت و بوسید . اشک روی گونه هایش را پاک کرد و خیره شد به دخترک .
ـ برو مشق هاتو بنویس مامان ... بدو مامان ....
دختر زل زد به قطره ای که از صورت زن افتاد پایین . بعد خیلی آرام گفت :
ـ یعنی آقا ....
صدای هق هق های زن بلند شد . دوید به طرف در شیشه ای اتاق . دختر دنبال زن دوید. پرده گلدار را کنار زد. زن ایستاده بود کنار درخت مو. آفتاب داشت می تابید توی حیاط . قطره ها سر خوردند پایین. دختر کمی به زن نگاه کرد. قطره های کوچکی از چشم هایش ریختند پایین. سرش را پایین انداخت و رفت نشست کنار دفترش. از وسط دفتر یک ورقه کند. دو قطره سر خوردند روی کاغذ. با آستین لباس نارنجی رنگش قطره ها را پاک کرد . کاغذ زیر قطره ها مچاله شد . مداد توی دستهای دختر جا گرفت. تصویر خط های کاغذ محو شدند زیر قطره ها. دوباره قطره ها سر خوردند پایین. صدای هق هق های زن از توی حیاط بلند شد. دختر مداد را روی کاغذ تکانی داد. کلمات سلام آقا نوشته شد و بعد قطره ها چک چک کنان افتادند روی کاغذ.
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/LPWBANF
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir