
داستان کوتاه پریسا کرمی
آدم برفی
تمام دل و روده ام دارند بالا می آیند ننه کلی دوا بهم می دهد و می گوید جن زده شده ام الان پای سوسک خوردم و دو ساعت بعد از هر هشت ساعت باید سوپ ملخ بخورم این را آن رمالهایی که ننه آورده تا برایم سر کتاب باز کنند به ننه گفته اند ننه نمی داند که من فهمیده ام، وقتی که می روند و پشت در با هم پچ پچ می کنند پای گوش می ایستم و همشان را می فهمم، این بوی گند هم تمام خانه را گرفته بو از طرف حیاط پشتی می آید. ننه برای آدم برفی را که درست کرده بودیم خراب کرد ولی بو نرفت ننه می گوید:"ما که شانس نداریم این از بچمون حالا ببین بزرگامون چی ان دیگه ."
از دست این خاله خان باجی های ننه هم کلافه شده ام حالا خوبه این ننه دست و پا چلفتی و پت پتو عقل کرد و دیگر نگذاشت پیش آن دکتر هیچی نفهم بروم بیشتر معلم نقاشی بود تا یک دکتر از همان اولین روز گفت عکس ننه ات را بکش ، من هم دفعه ی دوم که رفتم با خودم جعبه مداد رنگی مصطفی را بردم می گفت :" عسل را بکش... "
چون همیشه رژ رنگ مات می زند برایش لب نکشیدم با مداد رنگی قهوه ای موهایش را سیخ کشیدم بلد نبودم تیفوسی را جور دیگری بکشم وقتی نقاشی را دید سرش را تکان داد و یک گونی دارو برایم نوشت.وقتی از دکتر به خانه آمدیم ننه داروها را با اینکه کلی پول پایش داده بودیم توی توالت خالی کرد و بهم گفت:"این دکترا هیچی نمی فهمن باباتم همین جوری کشتن تو هیچیت نیست یه هفته نری مدرسه حالت جا می یاد"
دو روز قبل از آن بود فکر کنم، وقتی از مدرسه به خانه آمدم بو توی دماغم پیچید . درست از همان روز بو شروع شد . شاید روز قبلش وقتی ننه رفته بود خرید ،آره روز قبلش بود .با ننه دعوام شد و نرفتم گفتم بگذار قدر من را بداند.به من چه که دختر کی ،که می شود نوه ی اون یکی توی روضه چی پوشیده بود و چطوری از ملت پذیرایی می کرد ،نمی دانم این زنها چند تا چشم و گوش دارند بهشم که گفتم بدش آمد و آه و ناله هایش را شروع کرد من هم لجم گرفت و به حرفهایش گوش نکردم.
ننه که رفت با بچه ها رفتیم حیاط پشتی و آدم برفی درست کردیم، ننه اجازه نمی دهد توی حیاط پشتی بازی کنیم می گوید:" خونه ی مردم امانت دست ما است".
ننه که رفت حسن گفت:"بریم حیاط پشتی برف بازی داداش ؟..."
نه اشتباه شد صدایش را کلفت کرد و گفت :"بریم قبرستون برف بازی داداش؟...."
فکر می کند اگر صدایش را کلفت کند جذبه اش می گیرد و اجازه می دهم ،من هم اجازه دادم چه می شود مگر؟ من مثل ننه نیستم که بگویم ما فقط اجازه داریم از زیرزمین گندیده استفاده کنیم.این پولدارها اصلا برایشان مهم نیست که سرایدارها از کجای خانه شان استفاده می کنند خصوصا اگر مثل خانه ای که ما در آن زندگی می کنیم خانه ی ویلایی وسط باغ باشد و صاحبخانه یکبار هم خانه را دور نزده باشد که حیاط پشت خانه را ببیند اینها را یکی از همکلاسی هایم که مثل ما سرایدار هستند بهم گفت. حسن به حیاط پشتی می گوید قبرستون.
اولش عسل نمی آمد ،نمی گذاشت مصطفی را هم آماده کنم نمی دانم ننه از این دختره چه زهر چشمی گرفته که تا می گوید فلان کار را نکن دیگر نمی کند درست بر عکس حسن، ولی خوب بعد با یکی دو تا نیشگون راضیش کردم . از وقتی آمده ایم به این خانه می گوید مرا عسل صدا کنید نمیدانم مگر اسم خودش چه ش است ولی به حال من فرقی نمی کند از بچگی اش کوچول صدایش کرده ام.... به مصطفی دو تا شلوار کاموایی پوشاندم و شال گردنش را دور دهانش پیچاندم ،خوب پوشاندمش که مبادا سرما بخورد وپیش ننه لو برویم همه اینها را حسن یادم داده،مصطفی زیر شال گردن فس فس می کرد ولی کوچول لباس گرم نپوشید و گفت سردش نیست فقط یک روسری ساتن سر کرد همانی را که هفته پیش ازش دو تا خریدم این سیاستش بود می خواست در بیرون بگوید سردش است و زود برگردد به خانه ...
چادر چیت ننه را سر آدم برفی کردیم همان چادرش را که از همان روز ننه هی دنبالش می گردد هویج برای دماغش نداشتیم عسل چغندر آورد ولی حسن نگذاشت چغندر را جای دماغش بگذاریم توپ چسبونک مصطفی را قاپید و رو به عسل دهانش را کج کرد :"اینکه زنه زنا دماغ گنده میشن اینو بچسبونیم جای دماغش "
چسبونک زمانی مال من بود و عسل هم وقتی که بچه بود بشقابهایش را با قوری و قابلمه اش دست کرده بود و بازی می داد به جای چشمهایش هم عسل از جا سوزنی دو تا دکمه ریز آورد ،آدم برفی درست شبیه ننه شده بود خصوصا وقتی که آه و ناله می کرد.حسن پشت آدم برفی نشسته بود ما هم روبروی آدم برفی بودیم دست میزدیم و می خواندیم :"آدامسی و آدامسی ،تو مبصر کلاسی ،نمره ی بیست می خواستی ،حالا که شدی روفوزه دلم برات می سوزه،...."
ولی اینبار برعکس همیشه ،حسن دنبالمان نکرد و لنگه دمپایی بهمان پرت نکرد ،پشت آدم برفی هی وول می خورد...
ننه می گفت:" از خونه همسایه دیوار به دیوار حیاط پشتی بو می یاد..."
ولی من خجالت کشیدم به ننه بگویم که کار مصطفی ست ،خیلی زور خودم را زدم که ننه را راضی کنم حداقل زمستان ها برویم بالا زندگی کنیم هر چه باشد آن جا آدم خیالش راحت است وقتی پای خیسش را روی زمین می گذارد ولی ننه می گوید:" نه همینمون مونده که بریم خونه مردم رو به گند بکشیم ...همین زیر زمین از سرمونم زیاده ..."
کوچول می گفت:"اون روز توی تلویزیون نشون می داد یه زنه هر چی آشغال بوده رو جمع می کرده ،خونه ش پر آشغال بود ،همسایه ها از بوش فهمیده بودن،خبر دادن بعدش بلدیه ها اومدن و خونه رو خالی کردن..."
کتاب را در دستش بازی می دهد بهش گفتم کی این نو بهت یاد داده ؟سرش را پایین می اندازد از کو چول خوشم می آید همیشه یک سر و گردن بیشتر از همه مان می فهمد ،گاهی اوقات هم شبیه ننه نفهم می شود آن اولها که بو را نمی فهمید انقدر بهش گفتم !تمام دستش کبود شده بود، ،از آنهایی است که گوشتشان خراب است تا بهش دست می زنی کبود می شود زود هم می رود و به ننه نشان می دهد و ننه هم غرغرهایش را شروع می کند،آخر سر گفت :"آهان داره بو گند میاد.... "
شبیه بچه هاست هر چی بگی باورش می شود چون ننه بهش گفته این آت آشغالهایی که برای دوا میدهد به من مال سرفه س ؛هر چی بهش می گویم چیست باور نمی کند و داد می زند از اتاق فرار می کند ننه هم خیلی وقتها توی دهانش می زند و می گوید:"شبیه زنهای نصفه نیمه حرف نزن .."
هیچ وقت حرف بدی نمی زند ولی ننه دوست ندارد که دختر ها زیاد حرف بزنند و زیاد چیز بدانند ،همین یکی دو کلاسی را هم که خوانده بزور من بوده وگرنه تا حالا شوهرش داده بود خود ننه می گوید :"که من عمرش را تمام کرده ام شبیه پدرم، می گوید او هم جنی شده،"
به من چه! من که عمرش را تمام نکرده ام تقصیر خودش بود،می گوید اگر خانه را صحیح و سالم تحویل دهد راحت می میرد به من هیچ ربطی ندارد که کی بمیرد ،هر چیز که می شود گردن من می اندازند. کو چول را خیلی دوست دارم شبیه خواهر دوستم است فقط او دماغ فندقی دارد و دماغ کوچول مثل دماغ همه ی ما قلمی ست هر وقت هم بخواهم چیزی برایش بخرم کو چول را می برم لابد سلیقه شان هم شبیه هم است . حسن چیزی نمی گفت فقط یکبار گفت بوی قبرستونه...! همیشه سرش به کار خودش گرم است و بیست وچهار ساعته با تلفن وز وز می کند .نمی دانم با این کله ی گنده اش که بوی قورمه سبزی می دهد همیشه وقتی بخواهم کسی را فحش دهم این را می گویم نمی دانم معنی اش چیست توی کتاب فارسی نوشته بود وقتی از معلممان پرسیدم خندید و گفت:" شما خودتان اینجور چیزها را بهتر می دانید"
و جوابم را نداد حتما چیز بی تربیتی بوده که خجالت کشیده بگوید پیش ننه اگر بخواهم بچه ها را فحش دهم فقط می گویم قورمه سبزی مخصوصا این حسن را که هی سرش توی تقویم است چون می ترسد نکند تولد یکی از تیتیش مامانی ها یادش برود چند بار توی سرش زدم و گفتم اینقدر الاف نباش ولی ....او حالا مرا می زند. شتلق داروتو خوردی؟ شتلق پاشو برو حموم ،شتلق روت بو میده ننه هم حسن را بیشتر از همه مان دوست دارد فکر کنم آب و هوای بالای شهر به هر دوشان ساخته ... ننه می گفت :"حتما همسایه دیوار به دیوار حیاط پشتی ننه ی پیری چیزی داشته انقدر تنها مونده ،تا آخرش مرده،شبیه ننه ،هیچ کس هم چیزی نفهمیده ،کار این پولدارا حساب کتاب نداره که ،وگر نه هر روز هر روز وقت و بی وقت می ریم زنگشونو می زنیم یه بار در رو باز می کردند ....."
کو چول گفت تو سرما بوی گند جنازه در نمیاد...."
ننه چشم غره ای بهش رفت ،نمی دانم تازگی ها چه کارهایی می کند من با این زرنگی م هنوز نفهمیدم خیلی خنگ است که به من نمی گوید اونی که توی کیفش است چیست می گفت:" ورقه امتحانیمه به خدا ...."
بهش گفتم :"منگول من اینا گاز دارن ...مثل بالا ..."
نیشگونم گرفت او هم راه افتاده ،چشم غره ای بهش رفتم بیچاره اینجا زندگی می کند و به بالا نرفته که ببیند چه شکلی است ....خیلی بی دست و پاست ....من چند بار دزدکی روی تختشان هم خوابیده ام چیزه... هیچی ولش کن نمی خواهد بگویم....آن بالا مثل قصر شاه است ....ننه ملافه هایی را که هر چند روز یکبار می تکاند روی سرهایشان کشیده ...نمی دانم با این خانه زندگی رفته اند فرنگ چکار ؟... شاید این همه پول را از آنجا جمع کرده اند مثل پسر همسایه قبلی مان که رفت آنجا کار کرد و کلی سرمایه برای خودش جور کرد .ننه می گفت:" کار این پولدارا حساب کتاب نداره یه دفعه می بینی پاشدن از فرنگ اومدن اونوخت می گن عرضه نگه داشتن خونه رو نداشتن و خونه رو بو گند گرفته ...باید بریم اون ور دیوار ببینیم چی شده ..."
مصطفی جلوام ایستاده بود و هی می گفت:" خوخو"
آدم برفی را خوخو صدا می کند به گربه می گوید هاپو و سگ را هم تیشی صدا می کند ننه هم خیلی چیزها را اشتباه می گوید هر وقت که کسی می آید حالم را بپرسد ننه می گوید :"از بس فیتفال بازی کرده و خورده زمین اینطوری شده دیگه، اسم مریضیت چی بود ننه؟"
من هم که حوصله ی این لوس بازی ها را ندارم می گویم :"نمی دونم یادم رفت"
ننه هم انگار نه انگار که من حرفی زده باشم ادامه می دهد:"اسمش لپیدمی اِ...یه جور خراب شدن فکره..."
من وکوچول هم زیر زیرکی می خندیم هر از گاهی هم کو چول خم می شود توی گوشم می گوید:"راست راستکی،اسم واقعی ش چیه اپیدمی بود؟..."
کوچول می گوید:" این فسقلی بیشتر از تو می فهمه "
این ها را پیش ننه نمی گوید از ننه می ترسد همش به فکر این است که ننه از کارهایش سر در نیاورد.
هر بار بهانه ای می اوردم و میگفتم درس و امتحان دارم که به حیاط پشتی نرویم، مطمئنا اگر ننه آدم برفی را توی حیاط می دید با جارو به جان همه مان می افتاد و مثل همیشه می گفت :"اگه سایه ی یه مرد بالا سرتون بود این حال و روزم نبود ..."
ننه خودش هم به حیاط پشتی نمی رود خیلی به اینجور چیزها مقید است. حالا هم نباید می گذاشتم آدم برفی را ببیند و بداند ما می رویم آنجا بازی می کنیم.
بالاخره آن روز بعد اذان مجبورم کرد که نردبان را بردارم و به حیاط پشتی برویم، ولی چون کارش گیر ما بود وقتی آدم برفی را دید چیزی نگفت و فقط چپ چپ نگاهمان کرد .یا شاید هم بخاطر اینکه آدم برفی مرده بود و آب شده بود،خونش روی زمین یخ زده بود و بوی گند کلاغی که حسن توی آن چال کرده بود ،همه جا را گرفته ....
پریسا کرمی
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir