
داستان کوتاه پریسا کرمی
کاموا
اتوبوس توی ایستگاه نگه داشت و تمام صندلی ها پر شد. از ردیف پشتی ام صدای پسر بچه ای را می شنیدم که می گفت:" مامان، امروز کاموا یاد گرفتیم... کام . وا"
نخودی می خندید، صدای مادرش نمی آمد. توی خیالم دستم را روی سرش کشیدم و گفتم:" همه چیز همین جوریه ... بعضی وقتها به نظر آمد مسخره میاد. اسمتو ببین... کیان، کی. آن..." دوتایی ریز خندیدیم...
هنوز ساعت دوازه نشده بود. پس چطور اجازه داده بودند، قبل از 12 بچه از مدرسه خارج شود. شکم هیچ کدام از زنها برآمده نبود. چشمهای زن رو به رویی ام با حرکت اتوبوس به سمت لباس سنگ دوزی شده ی پشت ویترین یکی از مغازه ها حرکت کرد. زنی خریدش را روی زمین گذاشت و با پیرزن بغل دستی اش درباره ی گوشتهای یخ زده صحبت کرد. کودک هنوز با کاموا درگیر بود. من هم آخرین باری که نوشتم با شکل درگیر بودم: " شکل کلی فرآیند". شکل برایم آشنا نبود. توی چند تا کتاب گشتم و آخر سر از محمود پرسیدم. کلی بهم خندید.
محمود می گفت:" شخصیت بساز...." اما دست و دلم به نوشتن نمی رفت. می گفت:" زندگی خودمان را بنویس..."
توی دلم قه قهه می زدم و شروع می کردم به حدس زدن اینکه محمود تا حالا چند تا کتاب چرت و پرت خوانده.
محمود کاغذ و خودکار را جلویم گذاشت و نوشتم:" محمود وقتی حرف می زد دستهایش را چلیپا کرده بود."
چلیپا... نمی دانم کجا خوانده بودمش... محمود می گفت:" چلیپا نوعی خطاطی است."
ولی کم نیاوردم پیشش. فرقی نمی کرد حتا اگر چلیپا یکی از وسایل آشپزخانه بود، فقط مهم بود که محمود فکر کند بیشتر از او می فهمم....
نوشتم:" خواستگاریش هم شبیه آدمیزاد نبود. با آن جمله اش حالم را بهم زد. "
دروغ نوشتم. دلم را برده بود. لحظه ی اول بهش جواب مثبت دادم. نوشتم:"روبرویم ایستاده بود، می خواست چیزی بگوید اما با موبایلش ور می رفت. داشت برایم می نوشت:" اجازه می دهید همسرتان باشم؟" و برایم فرستاد.
محمود توی چشمهایم زل زد و گفت:" مسخره م می کنی؟"
نوشتم :" محمود بچه دوست داشت..."
محمود برگه ام را پاره کرد.گفت:" زندگی ات با حدس می چرخد..."
گفتم:" کسب و کارمان احتمال است...."
اینبار نخندید. گفت:" آخرین حدسی که زدی کی بود؟"
گفتم:" حدس می زدم بخندی..."
گفت:" از احتمالات خسته شدم..."
اولین بار احتمال دادم که استاد از پایان نامه مان سو استفاده کند. پاین نامه ام را خلاصه کردم و برای چاپ فرستادمش . محمود می گفت:" حوصله ی این چرت و پرتها را ندارم... باید به فکر کار و سربازی باشم تا بتوانم بند و بساط عروسی را روبراه کنم."
گفتم:" زحمتش را کشیدی ، نگذار به اسم دیگری تمام شود."
ولی محمود گوشش بدهکار نبود. یک هفته بعد مقاله را برایم پس فرستادند و گفتند این یک جزوه ی آموزشی دانشگاه است. محمود بهم نخندید اما خجالت کشیدم پیشش....
ایکاش آن حدس لعنتی را به محمود نمی گفتم تا هی ببوسدم و دور سرم برقصد.
دیشب همه ی لواشکهایی را که برایم خریده بود توی سطل آشغال انداختم و لباسهای گشادم را هم پاره کردم.
نمی دانستم الان کجا هستم. صبح محمود جلوی اداره پیاده ام کرده بود. تا جلوی در اداره رفتم اما داخل نرفتم. حوصله نداشتم بنشینم و رابطه ی بین سوالات پرسشنامه ها را پیدا کنم و مقدارش را حدس بزنم.
از سومین ماه ازدواجمان توی گوش محمود می خواندم که می خواهم بچه دار شوم. اما نتوانستم رابطه ای بین خودم و بچه ای که فکر می کردم وجود دارد پیدا کنم.
به محمود می گفتم:" دماغش باید نوک تیز باشد..."
محمود می گفت:" دماغ عقابی، نشانه ی ابهت مرد است. پسرم باید ابهت داشته باشد مثل بابایش...."
همیشه دوست داشت باهام کل بیاندازد اما اینبار بهش نگفتم که بزرگ کردن دختر سخت است و پسر دوست دارم.
محمود چندبار از آزمایشگاه برایم وقت گرفت ولی نرفتم. احساس یک مادر بهش دروغ نمی گوید.
خندیدم و گفتم:" عاشق قدیمی ها هستم. عاشق اینم که زیر پام گلیم باشه..."
لامصب بزرگ نمی شد که رفتم پیش دکتر . از وقتی به محمود گفتم:" دکتر گفته از بچه خبری نیست." دیگر برایم نرقصید. امروز بعد از یک هفته مجبورم کرد که به اداره بروم.
به ایستگاه آخر رسیده بودیم. نمی دانستم کدام سر شهر هستم. هوای ظهر حالم را به هم می زد. از صبح چیزی نخورده بودم و کم مانده بود بالا بیاورم.
پریسا کرمی
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir