زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه: پرچم ها برای ما می رقصند

داستان کوتاه: پرچم ها برای ما می رقصند

۱۴ شهریور ۱۳۹۲کد خبر: 32173۲

نویسنده: معصومه اکبری

نمی شد روی حرفش نه بیاورم. بعد چند هفته تعطیلی ها پشت سر هم ردیف شده اند و امده ایم خانه. می گفتم نه خدا می داتد توی دلش چه می گذشت از فکر این که دور از چشم او بودم و اخرش لامذهب شده ام. دست علی را گرفته است . سر بالایی برفی را پیش می روند. علی تاتی کنان، مادرم هم. این چند شب برف روی برف نشسته است و حالا زیر قدم های محتاطمان قرچ قرچ صدا می کند. پشت سرشان می ایم و نگاهم گوشه کنار خیابان را می کاود.پرچم های سیاه و بزرگ روی دیوار مانده اند و انگار خسته. پرچم های تاب برداشته که توی سوز نرمه رقصی دارند. دوربینم را از کیف می کشم بیرون. روی برف زانو میزنم و چیلیک.  نزدیک تر که می شویم ادم ها هم بیش تر می شوند. تکیه انتهای سربالایی است. عزاداری ها دیروز سر امده است اما مردم هنوز می روند و می ایند. مادرم می ایستد. دست علی را رها می کند و هر دو برمی گردند سمت من. قدم تند می کنم و بی تفاوت از کنار مردهایی که از رو به رو می ایند می گذرم. یکی شان چیزی می گوید و ان یکی می خندد.دست می برم و شالم را جلوتر می کشم. علی دهانش را بی صدا باز و بسته می کند:ماما.. شال از روی صورتش سریده و با ان بینی سرخ شبیه ادم برفی شده است. بهشان که می رسم خودش را می چسباند بهم و دست هایش را دور پاهایم حلقه می کند. بغلش می کنم.  مادرم می خندد. _ سردش شده پسرت. می گم بیا بغلم گوش نمی کنه.  کلاه را می کشم تا بالای چشم هایش و بینی اش را می بوسم. سر فرو می کند توی گودی گردنم.  _باید سهیلا رو هم می اوردیم.  همیشه وقتی با یکی از ماست فکرش پی ان یکی می گردد.  _ ای بابا شد تو با من بیای و حرف دخترت رو وسط نکشی.  می خندم. _ بگذار سرش به زندگی خودش باشد. و یاد سهیلا می افتم که وقتی شنید عزاداری های امسال همراه مامان می روم تکیه از پشت گوشی بوسیدم. اخم می کند. _ دختر برای اونم نذر کردم باید بیاد. ورودی تکیه زمین یخ زده است وخون جا به جا بلورها را سرخ کرده است. مرد جوانی با سینی خرما توی دست دم تکیه ایستاده است. وراندازم می کند. علی توی بغلم تاب بر می دارد. پاتند می کنم و دنبال چیزی می گردم که حواسش را پرت کنم.  _ نه مامان اخه... اون جا رو ببین. سرش را می چرخانم سمت بزغاله ای که توی حیاط است. چشم علی به مادرم است که دارد از توی سینی خرما بر می دارد. سر لج که می افتد دنیا حریفش نمی شود. توی یغلم تاب بر می دارد و می گذارد به جیغ زدن. دستش می گیرد به شالم و می کشدش روی صورتم. می ایم بگذارمش زمین ،روی پاشنه چرخ می خورم. علی را محکم توی بغلم می چسبم اما نمی توانم راست بایستم. سرم مثل یک هندوانه ی سنگین می خورد زمین و روی برف خرچ صدا می کند. هیچ صدایی نمی شنوم. برای چند لحظه فقط سوت ممتد است .  _ علی؟ علی؟ یک دفعه داغ می شوم. هول ام که زود چشم باز کنم اما لحظه کش می اید، مثل دویدن توی خواب و من می خواهم و نمی توانم. بالاخره می شود. چشم باز می کنم. اسمان دارد می افتد روی سرم. صداها دوباره وصل می شوند.علی کنارم ایستاده و گریه می کند. خیالم راحت می شود. بابا می گوید وقتی بچه می افتد و گریه می کند همین یعنی طوریش نشده است. نفسم را بیرون می دهم.  _ آخ... درد می زند به کمرم. سرم. اصراری نیست بلند شوم.سر جا اشکم می ریزد. زن ها می ریزند بالای سرم .سیاهی و همهمه؛ مامان کجاست.دستی سرم را بلند می کند.عطراشنایش می خورد زیر بینی ام. هی می پرسد: _خوبی؟ خوبی منیژه؟! یکی علی را بغل می کند. می گویم:  _می خواهم بخوابم.  منظورم این است که بگذارندم تا دردم کمتر شود. صدایم را نمی شنوند. اصرار دارند بلندم کنند. صورت مامان از پشت اشک تار می شود و نمی شود.  صدایی دایم می گوید: _ چیزیت نشده نترس،نترس... درد. با درد بلند می شوم. کسی شالم را می اندازد روی سرم. زیر بغلم را می گیرند و می برندم داخل تکیه. مرد با سینی خرما خیره مانده به ما.  مامان که تشکر می کند ان دو سه تا زن هم می روند. علی ارام شده است. تکیه داده ام به شوفاژ. گرمایش ارام از پالتو می گذرد و به استخوانم می رسد. سرم منگ است. اشکم را پاک می کنم. مامان علی را می نشاند کنارم.  _ پدر سوخته می خندد. نگاهش می کنم.  _ دردت زیاده؟ سر تکان می دهم که نه. _ همه اش به خاطر خرما بود... _ دیدم تند رفتی _ تو که می دونی براش ضرر داره.  _ خرمای احسانه، ایشالا... دهان باز می کنم چیزی بگویم اما نه.ساکت می مانم.  _ میای زیارت؟ _ زیارت؟!  قبلا بحث هامان را کرده ایم. لحنش را ملایم می کند.  _ خدا بهت رحم کرد. اون جوری که سر تو خورد زمین نفسم رفت. گفتم دیگه... به صورتش خیره می شوم. رنگش پریده و لب هایش خشک شده است. با لبخند نگاهم می کند می داند راضی نمی شوم.  _ باشه..پس بگم روضه بخونن. نذرم نمونه.  کیف پولش را بر می دارد و می رود. مسیر رفتنش را دنبال می کنم. مادرم از بین زن هایی که این جا و ان جا نشسته اند و کتاب چه های دعا دستشان است می گذرد . می رسد به علم. زن ها کنار علم به دعا ایستاده اند. سرشان را تکیه داده اند به نماد ها و ارام تکانش می دهند. پرهای بزرگ علم توی هوا نرم می رقصند. صدای زنگوله های فلزی اش شنیده می شود. سیاهی زن ها بیش تر می شود. مامان کدامشان است. صدای زن بلند می شود. _ السلام علیک یا بنت... صدا جوان نیست و میان همهمه گم می شود. چشم می گردانم. علی کجاست؟ ایستاده نزدیک علم. کنار زنی سیاه پوش.چهره اش را نمی بینم اما ان طور که در جا خشکش زده یعنی دارد همه چیز را می کاود. از گوشه ی چشمم حرکت چیزی را نزدیک پایم حس می کنم. سر بر می گردانم. گنجشکی بی تفاوت به حرکت سر انگشتم نزدیکم می شود. می جهد و کمی ان طرف تر می رود.بال باز می کند و می پرد. سر که بلند می کنم چند تایشان از این لوستر به ان یکی می پرند. کارم همین بود. هر وفت مامان من و سهیلا را می اورد تکیه، تا برگردیم دنبال گنجشک ها می دویدیم. اگر بخت یارمان بود و تکیه خلوت می توانستیم از این سر به ان سر بدویم، های و هوی راه بیندازیم و عشق کنیم. مامان کنار علم می نشست. ارام تکانش می دادو گریه می کرد. اما گاهی پیرزن ها غضب می کردند و فحشمان می دادند.ان وقت من می دویدم و کنار مامان می نشستم. سرم را توی بغلش فرو می کردم. مامان وسط گریه هایش سر من را بغل می کرد. علم را تکان می داد و من بین صدای علم و هق هق ارامش می شنیدم که می گوید: _اقا جان... بازی یادم می رفت. مامان ناراحت بود اما من نمی فهمیدم چرا. چرا خودش را توی سیاهی چادر می پوشاند و با من حرف نمی زند. از گریه های مادرم می ترسیدم. از صدای زنگوله ها، کبوترهای اهنی که روی علم خشکیده بودند، از طاووس ها و دست ها وآن پرهای هفت رنگ و بزرگ که توی سیاهی پر چم ها برایم می رقصیدند. صدایش می زدم: _ مامان تو رو خدا گریه نکن...
_ماما...آبو.. علی با چشم های گرد شده اش گنجشکی را نشانم می دهد. مثل گربه ای که به سمت طعمه خیز بردارد می دود طرفش، گنجشک خیلی زودتر از او می پرد.  مامان می اید. چشم هایش به سرخی می زند. آرام از جایم بلند می شوم. می پرسم: _بریم؟ ¬_ بریم.  نا امید از مشتاق کردن من زانو می زند کنار علی. پارچه ی باریک و سبز را دور مچ علی می گیرد.  _ رفتی زیارت؟ علم رو بوسیدی؟ علی دستش را بی حرکت نگه داشته و به بند نگاه می کند. مامان بند را با یک گره کور روی دستش محکم می کند.  _ بگو مامانی منو ببر زیارت علم خوبم کنه.  علی بند را روی دستش بالا پایین می کند.  _ نه مامان حال شلوغی رو ندارم بریم خونه بهتره. سرم درد می کنه.  حرف سر درد را که می زنم تسلیم می شود. این بار من جلو می افتم و علی و مامان پشت سرم می ایند. مرد دیگر دم در نیست. خم می شوم و کفش ها را به زحمت می پوشم. چیزی توی کله ام لق لق می زند. مامان بزغاله را به علی نشان می دهد.  _ ببین. قربونیه کوچولو اوردن. علی با هیجان بهش نزدیک می شود. دست می برد لمسش کند اما می ترسد و سریع دستش را عقب می کشد. بزغاله با تقلا طناب کوتاهی را که به درخت بندش کرده می جود. دوربینم را در می اورم. زوم می کنم . توی کادر علیست،بزغاله و طنابش، چیلیک.

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/8PCUTN4

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir

داستان کوتاه: پرچم ها برای ما می رقصند | زنجان