زنجان
← همه اخبار

داستان کوتاه/ وقتی هواپیما شدیم ( تقدیم به بچه های کوچه بینش زنجان )
۱۵ آذر ۱۳۹۲کد خبر: 32360۳
نویسنده: مریم بیات تبار
وقتی ناظم سر صف اعلام کرد که فردا پول برگه های امتحانی را ببریم. دلم هری ریخت. پول برگه ها دقیقن نصف پول چکمه هایی بود که جمع کرده بودم. چکمه های قهوه ای پشت ویترین مغازهی آسیدعلی. هروقت با عباس از مدرسه برمی گشتیم. راهم را به خیابان اصلی کج می کردم تا مطمئن شوم که چکمه ها فروخته نشده اند.
اول صبحی ناظم حالم را گرفته بود. آن روز چیزی از درس ها نفهمیدم. تمام حواسم پیش چکمه ها و مامان بود. دوست نداشتم پول برگه ها را از او بگیرم. دیده بودم از عمو پول قرض کرده تا برایم کاپشن بخرد. این بار که برگشتن بابا طول کشیده بود، مامان بهانه گیری می کرد. پول تو جیبی من هم کمتر شده بود. اینجور موقعها که خبری از بابا نمیشد، مامان میگفت: حتمن عملیات دارند. کلی نذر و نیاز میکرد تا سالم برگردد. معنی عملیات را نمیدانستم. فقط حدس میزدم جنگ و درگیری شدیدتر از همیشه است. چون بابای عباس هم در عملیات شهید شده بود و جنازهاش برنگشته بود.
بابا که از جبهه برمیگشت، مامان میخندید و قشنگترین لباسهایش را میپوشید. بیشتر شبها سه نفری سوار موتور بابا میشدیم ومیرفتیم پارک نزدیک خانهمان. شام را که میخوردیم با توپ پلاستیکی من وسطی بازی میکردیم. فالوده های پارک آزادی حرف نداشت. شیرین تر بود و رشته هایش درازتر. زمانی که بیست میگرفتم. بابا برایم دوتا فالود میخرید. مال خودش را که می خورد، می خندید و می گفت؛ بیام کمکت؟ گاهی اجازه می دادم دومی را مشترک بخوریم.
کار بابا بنایی بود. هروقت میآمد مرخصی چندماهی کار میکرد. پولهایش را میداد به مامان و دوباره میرفت. مامان به همین راحتیها اجازه نمیداد برود. بابا کلی برایش حرف میزد و قربان صدقهاش میرفت تا راضیاش کند. موقع بدرقه، بابا دستم را میگرفت و با خنده به مامان میگفت:- میخوایم باهم دو کلام مردونه حرف بزنیم...اجازه هست؟ مامان تندتند پلک میزد تا اشکهایش سرزیر نشود. یکی از بهترین لحظههای زندگیام زمانی بود که دست در دست بابا تا سر کوچه میرفتیم و او برایم حرفهای مردانه میزد. آن لحظه احساس غرور میکردم. آخرین باری که باهم میرفتیم آرزو کردم کاش کوچهمان به اندازهی تمام شهر دراز بود. این تکه از حرفش هنوز توی ذهنم تکرار میشود:عباس جان!بعد از من تو مرد این خونهای. باید مثل مرد رو پای خودت وایستی.
موقع گفتن این حرف دست به موهایم کشید و پیشانیام را بوسید.
آنشب چندبار خواستم قضیهی پول برگه ها را به مامان بگویم اما یاد حرف بابا افتادم و منصرف شدم. آخرسرتصمیمم را گرفتم. به خودم قول دادم آنقدر بیست بگیرم که با پول فالوده های جایزه بشود پوتین ها را خرید. تا آن موقع باید با آن کتانها چینی سر میکردم و نمیگذاشتم مامان بفهمد که کف انگشتم سوراخ شده.
آن روز ظهر عباس زودتر از همیشه آمده بود دنبالم. نو نوار شده بود. کاپشن و کلاه تازه پوشیده بود. وقتی بهش گفتم مبارکه. زبانش را جای دندان افتادهاش کشید و گفت: تو کی میخوای پوتینهاتو بخری؟
شانه بالا انداختم و حرف را عوض کردم:
- مامانم آش پخته...میخوری؟
خندید و لپهایش جمع شد. دستی به شکمش کشید و گفت:- راستش خیلی گشنمه... صبر نکردم ناهار آماده شه.
دستش را گرفتم و کشیدمش داخل. همان موقع صدای سوت آﮋیربلند شد. دست در دست عباس دویدیم به طرف زیرزمین. پله ها را دوتا یکی پریدیم. مامان هم پشت سرمان وارد شد. تندتند زیرلب ذکر می گفت. دیوار سوتی شکست و صدای انفجار از نقطه ای دور بلند شد. مامان آه بلندی کشید و محکم سرمان را به سینه اش چسباند. صدای آﮋیر که قطع شد، چنددقیقه ای صبر کردیم و از پناه گاه بیرون آمدیم.
آش پختن مامان هم بیمناسبت نبود. اول صبحی که داشت نخود و لوبیا بار میگذاشت بیحوصله بود، میگفت شب خواب بد دیده. دلشورهی بابا را داشت. نذر آش ده همسایه کرده بود تا بلا رفع شود. آش همسایه ها را که پخش کردیم دیرمان شد. با عباس یکنفس تا سر خیابان دویدیم. موقع دویدن پولها توی جیب کولهام شلق شلق صدا میدادند. نزدیک مغازه آسیدعلی از خیابان رد شدم تا چشمم به پوتین ها نیفتد. عباس اصرار می کرد تند باشم. میدانستم از ذوق لباسهایش دوست دارد زوتر به مدرسه برسیم. به سر کوچه که رسیدیم، دوباره هواپیما شدیم. عباس دستانش را پرنده وار باز کرد. چند قدم از من فاصله گرفت و آرام دوید. دور خودش چرخید، چشمکی به من زد و گفت که زود باشم. این حالت که بهش دست می داد هیچ کس را نمی دید. دخترهای مدرسه ی همسایه از کنارمان رد می شدند و چپ چپ نگاه مان می کردند. گاهی هم متلک بارمان می کردند. اما عباس گوشش به این حرف ها بدهکار نبود. روزهایی که حالش خوب بود دلش می خواست پرواز کند. ماجرای انشای آن روزش هنوز خاطرم هست. نوشته بود آرزو دارد وقتی بزرگ شد خلبان شود. اما خانم معلم بعد کلاس بهش گفت که بهتر است به فکر شغل دیگری باشد، شرط مهم خلبانی آن است که عینکی نباشی. اما عباس عینکی بود. با فهمیدن این موضوع تا مدتها دمغ بود. وقتی بهش گفتم آب هویج برای چشمانش خوب است. بعد از آن تمام پول تو جیبی هایش را می داد و آب هویج می خورد.
وسط های کوچه بودیم که ناگهان صدایی بلند شد. مثل صدای رعد از دوردست. سربلند کردم. چیزی هوا را شکافت و سوت کشان از بالای سرمان رد شد. دود غلیظ و سیاهی که تنوره می کشید و می چرخید. صدا در انتهای کوچه ترکید؛بومب! ساختمان مدرسه ی دخترانه فرو ریخت و گرد و خاکش به هوا بلند شد. زمین زیرپایم لرزید. پرت شدم به طرف دیواره ی کوتاه بیمارستان که کنار کوچه بود. چسبیدم از میله هایش. اطرافم پر از سروصدا شده بود. صدای جیغ و ناله و فریاد. عباس هاج و واج وسط کوچه ایستاده بود. چشم هایش از ترس گشاد شده بود. سوت های بعدی نزدیک تر شد. داد زدم؛ عباس بخواب. تا به خودش بجنبد، یکی درست نزدیکش ترکید. انگار که با چیزی محکم بکوبند به پاهایم، تعادلم را از دست دادم و افتادم روی زمین. دیگر چیزی نفهمیدم.
یک دشت خیلی بزرگ، تا چشم کار می کرد لاله بود. من و بابا و عباس روی تپه ای ایستاده بودیم که دورتادورش هواپیماها صف بسته بودند. بابا و عباس یونیفرم خلبانی به تن داشتند. چیزهایی بهم می گفتند و می خندیدند که من سر در نمی آوردم. عباس عینکش را برداشته بود و چشم های ریزش درشت تر و براق تر شده بود. با سر به پاهایم اشاره کرد. نگاه کردم. پوتین های قهوه ای توی پایم بود. اما اصلن از داشتن آن ها خوشحال نشدم. بابا دستی به پشتم زد و گفت: ماشاا...برا خودت مرد شدیا...یادت که نمی ره چه قولی بهم دادی؟ بوی عطری که همیشه می زد فضا را پر کرده بود. در جوابش فقط خندیدم. رو به عباس گفتم: بالاخره به آرزوت رسیدیا، دیدی گفتم چشمات خوب میشه.
نگاهی به هواپیماها انداخت و گفت: دیگه احتیاجی به اونا ندارم، خودم می تونم پرواز کنم.
به پشت برگشت و بال هایش را باز کرد. دوبال سفید و بزرگ. داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. دست بابا را گرفت و هردو از روی تپه پریدند. بال های بابا بزرگ تر بود. چندبار دور من چرخیدند و دور شدند. خواستم بدوم دنبال شان که پاهایم یاری نکرد. بی حس شده بودند و از زمین کنده نمی شدند. خودم را روی زمین کشیدم و با گریه بابا را صدا زدم. اما بدون اینکه برگردند از من دورتر شدند. در میان داد و بیداد خودم، صدای مامان را شنیدم:
-مجید! مجید جان...عزیزم...
هاله ی سفیدی روبرویم حرکت می کرد. هاله رفته رفته پررنگ تر می شد و شکل مامان را به خودش می گرفت. مامان داشت گریه می کرد. چشمهایش قرمز شده بود و صورتش خیس اشک.
جای عطر بابا بوهای درهم و خفه ای حالم را بهم زد. بوی داروهای بیمارستان و گوشت سوخته. سربرگرداندم، روی تخت ها و زمین پر از بچه های باندپیچی شده ای بود که ناله می کردند.
مامان با گوشه ی چادر اشک هایش را پاک کرد و آرام پرسید:-خواب باباتو می دیدی؟
با شنیدن اسم بابا بغض کردم. خواستم جوابش را بدهم اما زبانم مثل چوب در دهانم خشک شده بود. یاد آخرین لحظه ای افتادم که چیزی بین من و عباس ترکید. بعد همه چیز در یک لحظه مثل فیلم از ذهنم گذشت؛ صداهای گوشخراش، خراب شدن مدرسه، بچه ها، پرواز عباس. بریده بریده پرسیدم:-ع...عباس کو؟
هق هق گریه ی مامان بلند شد. اشک از گونه هایم راه کشید و ریخت روی گردنم.
مامان دست به پاهایم کشد و گفت:- درد که نداری؟
درد؟ با گفتن این کلمه احساس کردم تمام بدنم درد می کند. مخصوصن پاهایم. درد همراه خارش شدید. خم شدم پاهایم را بخارم که...که جای پاهایم پتو را چنگ زدم. با جیغ و داد زنی توی سالن درد را فراموش کردم.از کنار اتاق رد شدنی دیدمش. زن جوانی که پارچه ی سفید روی برانکارد را چنگ می زد.
- مینا...میناجان مامان بدون تو می میره...گفتم ناهارتو بخور بعد برو، گفتی عجله دارم، عجله داشتی که مامانو تنها بذاری...بلند شو عزیزم...
صدای ناله اش به جیغ کشداری تبدیل شد.
- خدا...خدا! صدامو به عزای تک تک بچه هاش بنشون که دسته گل منو پرپر کرد...
با گفتن این جمله محکم به سروسینه اش می زند. با شنیدن اسم صدام یاد حرف بابا افتادم که برای راضی کردن مامان با حال عجیبی این کلمات را می گفت:
- مرضیه جان! آخه تو که روز بمباران اهواز نبودی ببینی چطور بچه های معصوم کنار دفتر و کتاب هاشون غرق به خون جون داده بودن... خدا لعنت کنه صدامو...دلم آدم کباب می شد...
مامان نگاه خسته اش را بهم دوخت و گفت:
- مجیدجان پرسیدم درد داری؟
با صدای خفه ای گفتم:-پاهام... کف پاهام می خاره.
رنگ از روی مامان پرید. دست برد لای موهایم:
- آخه پاهات باندپیچی شده عزیزم...نمی شه بخارمش...
صدایش می لرزید. آن روزچندباردر جوابم همین جمله را تکرار کرد. اجازه نمی داد خودم بلند شوم. وقتی دنبال پرستار رفت بیرون، طاقت نیاوردم، سرم را از دستم کندم و خم شدم به طرف پاهایم. ملافه را که کنار زدم. تمام بدنم یخ کرد. بی حس شدم. پاهایم کوتاه تر شده بود. باندپیچی شده تا زانو.
مریم بیات تبار- زنجان
مریم بیات تبار- زنجان
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/SBMQ45P
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir