زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه: وحشت تماشای معصومیتی که به تندی محو شد/ نویسنده: اکرم بهرامی

داستان کوتاه: وحشت تماشای معصومیتی که به تندی محو شد/ نویسنده: اکرم بهرامی

۱ شهریور ۱۳۹۳کد خبر: 32969۲

از برگزیده داستان های نخستین جشنواره جایزه ادبی شهید ابراهیم اصغری

"تقدیم به بچه‏های آبادان که خیلی زود بزرگ شدند" صدای آژیر که از رادیو پخش می شد، مثل گله ای که گرگ دیده باشه می رمیدیم و هر کدام به طرف آن پناهگاه تاریک می دویدیم و یکدیگر را هل میدادیم .سر پله های بلند مدرسه بچه ها زمین می خوردند، بعضی هاشان زیر دست و پا می ماندند و هر کسی که زرنگ تر بود زود تر می رسید. تمام کلاسها خالی می شدند توی پناهگاهی که ورودیش از زیر زمین مدرسه بود .سر یکی از همین جیغ های قرمز بود که دیدمش. زبل بود. مقنعه اش یک وری شده بود و روپوش گشادش موقع دویدن به نرده های پله کشیده می شد.پله ها را جلدی پائین آمد. لامپ کوچکی فضای پناهگاه را نیمه روشن کرده بود.ذرات غبار از کنار روشنایی لامپ رژه می رفتند.دختر گوشه ای ایستاده بودو دست کسی را می کشید.همه به هم چسبیده بودیم. پناهگاه کوچک بود.احساس خفگی می کردم. خدا خدا می کردم که زود تر تمام شود و بیرون برویم.احساس می کردم مولکولهای اکسیژن، بین ما تقسیم شده و این ذخیره هر لحظه رو به اتمام است.دختر با دوستانش هر بار از موضوعی دسته جمعی می خندیدند.موهاش نامرتب از مقنعه بیرون زده بود. لبهای صورتی رنگش مرتب باز و بسته می شد. مادر همیشه همینطور بود. همیشه همینطوری می دیدمش.گوشه ی لبهاش انحنای بغضی بود قدیمی که با گریه تمام نمی شد.آستین بلوزش را بالا زده بود و داشت دبه های ترشی را کنار حیاط می چید.رضا توی اتاق خوابیده بود و باران نم نم می بارید. دستهای مادر سرخ بود. ردی از اشک روی صورت رضا خشکیده بود و پستانک از دهان نیمه بازش افتاده بود. مادر صدایم کرد، اعظم! می دانستم از لرزش تارهای صوتی حنجره اش چیزی نحس در حال شکل گرفتن است.صدایم کرد و من هیچ دلم نمی خواست که جوابش را بدهم. مادر همه اش صدایم می کرد و من در کنار برادرم زیر پتوی کوچکش گرم می شدم و به آن لرزش تارهای صوتی نحس فکر می کردم که مرا به جایی هولناک دعوت می کرد.جایی که سرد و تاریک بود و از دیواره های اطرافش سنگ ریزه می ریخت و ما دخترهای آن مدرسه آرام و بی صدا زیر انبوهی از خاک و آجر دفن می شدیم. باز هم می آمد.صدایی که جیغ می زد،"اعظم" و من دلم می خواست که هرگز اسمم اعظم نبود.صدا نزدیک تر می شد و برادرم پستانکش را می جوید.از جا پریدم.سردی دست مادرم بود که روی پیشانی ام قرار گرفته بود.چشمهایم را که باز کردم مادرم به صورتم خیره شده بود. - " تب داری دختر" . می خواستم بخوابم. دوباره بخوابم و خوابی را ببینم که خاکریزه و پناهگاه نداشته باشد. جیغ قرمز هم نداشته باشد. خاک شیر را خوردم. مثل عادت همیشگی، دانه های کوچکش را جویدم.بعضی از دانه ها لای دندانهای کج و کوله ام گیر کرد.رضا، همچنان خواب بود. صدای انفجار مهیبی آمد.یک چیزی مثل بامب یا گرومپ یا نمی دانم. رضا از خواب پرید و جیغ کشید. صدای سوتی می آمد که شبیه سوت ناظم مدرسه مان نبود.صدای جیغ قرمز هم نبود، نازک بود و ریز. صدا پرواز می کرد.سوت به سمت گوشهای ما می آمد.مادرم رضارا بلند کرد و دست مرا گرفت.کاسه ی خاک شیر از دستم ول شد.مادر مرا کشید.صدا انگار صدای قدم های غولی بود که به شهر ما ، کوچه های ما قدم می گذاشت و با هر قدمش پنجره های اتاقمان می لرزید.سوت داشت، خفه زوزه می کشید.پنجره ها محکم لرزیدند،شیشه ها خورد شدند، تکه های رنگی شیشه به سر و روی ما ریخت.مادر ما را می کشید. من نمی دانم به کجا و نمی دانست به کجا! و آن غول بزرگ پشت سر ما قدم می گذاشت و من می دانستم که جای پای آن غول از جای پای من ، مریم، نازنین، لیلا و تمام دخترهای مدرسه مان اگر جمع می شدیم و پاهامان را کنار هم می گذاشتیم، بزرگتر بود. به عقب که نگاه کردم، کاسه ی خاک شیر توی هوا تکه تکه شد وذرات خاک شیر با خورده های شیشه و قطره های باران که حالا توی اتاق می ریخت،روی رخت خواب رضا پاشید.رضا جیغ می زد،انحنای بغض شکل گوشه ی لبهای مادرم عمیق تر شده بود و صورتش دو چشم گرد و بزرگ بود. دوباره دیدمش- دوباره و چند باره توی همان پناهگاه نیمه تاریک مدرسه- همانجا اسمم را پرسید و ما با هم دوست شدیم و صدای جیغ را که می شنیدیم ، مسابقه می گذاشتیم که کی زود تر می رسد پناهگاه؟ موهاش طلایی رنگ بود. اسمش هم طلا و من دلم می خواست که موهام رنگ موهای طلا بود. مدرسه داشت تعطیل می شد. من و طلا از این که شاید همدیگر را نبینیم ناراحت بودیم. مردم مثل مورچه هایی که از تپه های شنی بالا می کشن، دسته دسته بار و بندیل می بستند و از شهر می رفتند. شهر نیمه خالی بود و دستهای ما خالی تر از همیشه. کنار خانه ها شروع کردند به ساختن سنگر از گونی های شنی.طلا تمام خانواده اش را توی بمباران از دست داد و مادرم ازاو خواست که با ما زندگی کند. اسماعیل را بار اول که دیدم داشت سنگر می ساخت.هم محله ای ما بود و از ما بزرگتر. و هر کس که از ما بزرگتر بود فکر می کردیم بیست سالشه و نمی دانستیم اسماعیل چند سالش بود. اما من و طلا کنارش که می ایستادیم ، کوچیک بودیم. خیلی کوچیک تر از نه سالگی مان. گفت: " بچه ها می رن. می رن، زن ها هم می رن. مردا می مونن.می مونن و دوباره بر می گردین." من و طلا نگاهش کردیم. اسماعیل، کار داشت. همیشه کار داشت و همیشه شلوار شیش جیبش خاکی بود و همیشه آستین‏هایش را تا می زد. دوباره گفت: " دختر بچه به کارم نمی یاد". من و طلا یه قدم بهش نزدیک شدیم. اسماعیل گفت: " برین. همی که گفتم. برین ... نه." و رفت- طلا به سمتش دوید- از دور نگاهشان می کردم. طلا دستهایش را تکان می داد و پافشاری می کرد. سرش رو یه طرفی می چرخاند. داشت التماس اسماعیل می کرد. چشمهای خاکستریش زیر آفتاب داغ جنوب می درخشید. اسماعیل داد زد: " نمی شه ، نه. دبرو دختر، چه رویی داری تو". طلا برگشت و به طرف من آمد. دلخور بود که حسابش نکرده. چیزی نگفتم. کافی بود بگویم عیبی ندارد،یا یک چیزی شبیه همین جمله ی مضحک دلداری دهنده که طلا بغضش بترکد و اشکهایش از اطراف چشمش ، پائین بریزد این بود که سکوت کردم. گفت: " خودمون یه گروه تشکیل می دیم. گروه دخترا ... ها؟" گروه دخترانه ی ما دو نفره بود. من و طلا.از خونه که خواستیم بزنیم بیرون ، مادر گفت: " بار اول و آخریه که می زارم برین، دایی گفته می یاد. همین روزا باید بریم شیراز". من و طلا بغض کردیم و چیزی نگفتیم. رضا را بوسیدم و صبر کردیم. مادر گفت: " یه کم تحمل کنین" خورده های نان را از پنجره به حیاط ریخت. سر و صدا که خوابید ، بیرون زدیم.  خیابان پر بود از پیچک های دود گرفته و نخلهای سر بریده. صدای آژیر آمبولانس‏ها لحظه ای قطع نمی شد. جای جای خیابان کپه های خاک بود.  خانه ای در نزدیکی ما خراب شده بود و مردم ریخته بودن که اجساد را بیرون بیاورند. اسماعیل را دیدم که همراه گروه امداد از میان خاک و خل جسدی را بیرون می کشید. گله به گله دست و پای قطع شده ی آدمها روی زمین افتاده بود. طلا گوشه ای داشت بالا می آورد.  هر روز می دیدیم، خون و خاک. رنگ خون به رنگ خاک می آمد. من و طلا جسد ها را می کشیدیم، نفسهایمان حبس می شد. دستهایمان به خون آغشته می شد. اسماعیل از دور نگاهمان می کرد. هیچ خوشحال نمی شد. و من نمی دانم چرا همش دلم می خواست که اسماعیل خوشحال شود. فردای آن روز به مدرسه رفتم. مدرسه حالا یک خرابه بود و چقدر خوب بود که دختر ها نبودند. مدرسه ها از ماه ها پیش تعطیل شده بودند. پرده های ضخیم و قهوه ای پنجره ها زیر خاک و آجر و شیشه مانده بود. همان پرده هایی که برای خریدنش پولهایمان را روی هم گذاشته بودیم. دستم را از لابه لای آجرها به پرده رساندم. ... کشیدمش، نمی شد. زیر آهن گیر کرده بود. باز گرد و غباری به راه افتاد.  اسماعیل بود. کفش هایش را دیدم. به طرفش برگشتم. گفت: " اگه می خواهی کمک کنی، یه کار به درد بخور بکن". نگاهش کردم. طلا نبود. طلا مریض بود و کنار مادرهای(؟) پناهگاه مانده بود. بلند شدیم. اسماعیل با سر اشاره کرد که پشت سرش بروم.  عرق پیشانیش را با آستینش پاک کرد. داشت سرعت قدمهایش را با من میزان می کرد. نمی شد. از خودم پرسیدم، لحظه ای قلب اسماعیل می تواند آرام بتپد؟چیزی توی صورت اسماعیل به وحشتم می انداخت.  وحشت تماشای معصومیتی که به تندی محو می شد. خیابان عریض بود، کوچه ها با خانه ها محصور نبودند. کوچه ها شکل مستطیل های بلند کتاب ریاضی مان نبودند. - تو رفته و بیرون آمده ... به مسجد رفتیم. اسماعیل گفت: " این جا باش و پرستاری کن". مرا به خانمی سپرد که روپو ش سفید پوشیده بود. صورتش مهربان بود، شکل مادر رویایی ام. روپوش خانم مهربان هیچ شکل روپوشهای ما نبود. طلا گفت: " کمر سه سانتیه" و من می خواستم، روزی که بزرگ شدم و دکتر شدم روپوشی بخرم که کمرش سه سانتی باشد با کفش هایی که روی کف زمین صدای تق تق بدهد . روی فرش ها ملافه های سفید کشیده بودند و ردیفهای طولانی آدم های زخمی از مردم شهر و یا سربازهایی که لباس جنگ به تن داشتند، انباشته بود.  میله های فلزی سرم، کنار هر تشک قرار داشت. زخمی‏ها ناله می کردند. خانم دکتر در رفت و آمد بود. طلا، به او کمک می کرد و من که حالا مسئول پانسمان شده بودم، زخم‏های سطحی زخمی ها را با باند و گاز استریل می بستم. به خانه که برگشتم مادر گفت: " می ریم. تا چند روز دیگر می ریم. گفت دایی پیغام داده که می یاد". طلا گفت: " مو نمی یام".  این را گفت و رفت تو اتاق تا لباس هایش را بکند .مادرم بهت زده شد. می دانستم اگر این را من می گفتم صبورنمی ماند. چیزی نگفت. خشمش را خورد. " خانه ی من این جاست. کنار ای زخمی ها، کنار او خیابون پر جسد. میون این همه آتیش که سر و رومون می ریزه".  مادر گفت: " نمی تانم تونه تنها بزارم طلا، تو هم دختر منی و اندازه ی اعظم برام عزیزی."  طلا گفت:" مادرم این جاییه و خواهرم و پدرم که هر شب برامان قصه می گفت. چه طور بیایوم؟ تنهاشان بزارم؟" مادر توی سفره چند تا نان گذاشت. اسماعیل آب می داد. به مردانی که حالا می جنگیدند. در تمام خانه هایی که حالا فقط سنگر بودند. اسماعیل گاری چوبی اش را که نمی دانم از کجا پیدا کرده بود، پر از بطری های آب می کرد و آنها را از میان دود و خاکستر به این طرف و آن طرف می برد. غروب همان روز، رضا شهید شد. همان روزی که دایی قرار بود بیاید، ولی نتوانست. رضا در آغوش مادرم گلوله خورد. ما چند نفر او را به خاک سپردیم. اسماعیل هم آمد. در قبرستان شلوغ شهر، اسماعیل برای رضا دعا خواند، قرآن خواند و بعد به خانه برگشتیم. مادر از بهت شهادت رضا، روزه ی سکوت گرفت و هیچ گریه نکرد و هیج فغان نکرد. بعد از یک هفته ، دایی آمد، با وانتش و هر چقدر اصرار کرد، مادر نرفت.  چند روز بعد مادر هم به گروه امداد پیوست. کار ما سخت شده بود. تعداد زخمی ها خیلی زیاد بود. نیرو کم داشتیم و اوضاع بیماران وخیم بود. خانم دکتر می گفت: " این جا نمی تونیم کاری کنیم. باید به بیمارستان منتقل بشن. این جا کار زیادی نمی شه کرد." خمسه خمسه بر سر شهر می ریخت.  شهر پر بود از بوی آمونیاک. نمی دانم چند روز طول کشید تا شهر پر از سربازهای عراقی شد و مادر دیگر به ما اجازه نمی داد که بیرون بریم. روزها و روزها ما را در خانه حبس کرد. شب بود. سفره ی شام را پهن کرده بودیم. برق ها قطع شده بودند و مادر فانوس نفتی را روشن کرده بود. طلا صورتش را به گوشم نزدیک کرد و گفت:" صدا رو نمی شنوی؟" کمی دقیق شدم ، گفتم:" نه". گفت:" صدای پا می یاد". مادر گفت: " چه شده؟ ها ...؟" طلا ،لب هایش را خورد. مادر گفت: " ها ،طلا ... چته مادر؟" طلا سرش را پائین کرد. گفتم:" صدا می یاد".مادر داشت بشقابها را می چید.کمی مکث کردیم هر سه و بعد مادر از جا بلند شد. گوش تیز کردیم. مادر از راهروی فرو ریخته ی خانه ، پاورچین پاورچین تا نزدیکی های در ورودی رفت. من پشت سر مادر، طلا پشت سر من. سایه ای دیدم. سایه ی اسلحه ای بود روی دیوار. کنار منبع آب، در حیاط چند سرباز ایستاده بودند. مادر جلوی دهانم را گرفت، به اتاق برگشتیم. حالا صدای رفت و آمد سربازها راحت تر شنیده می شد.  مادر فانوس را خاموش کرد. در تاریکی دنبال چیزی می گشت. صدای پا نزدیک تر می شد. من و طلا ترسیده بودیم. آنقدر که صدای نفسهایمان به وضوح شنیده می شد. مادر، کورمال کورمال به طرف طناب رفت که توی اتاق بسته بود. سرباز ، انگار که ایستاده و به چیزی گوش می داد. طناب باز نمی شد، گره اش سفت شده بود. سفره ی شام پهن بود. پای طلا به چیزی گیر کرد و به زمین خورد. صدایی در اتاق پیچید. صدایی مثل چلپ ... یا تلپ یا... نمی دانم. سرباز گلنگدن اسلحه اش را کشید. مادر به دنبال چاقوی ضامن دارش می گشت که هر شب آن را زیر بالشش قایم می کرد. طناب را باز کرده بود. سرباز نزدیک تر شد. خار و خاشاک راهرو زیر پایش صدا می کرد.  مادر گفت:" قسم می خورم،تا قبل از اینکه دستشان به شما برسه، با همین طناب خفه شان کنم." به سکسکه افتادیم. مادر دستهایش را حائل کرده بود. مثل دیواری جلوی من و طلا ایستاده بود. سرباز را می دیدیم ، از زاویه ای که به راهرو دید داشت، سرک می کشید. دستهایش می لرزید. نفس نفس می زد. " حرومزاده ، برو گم شو از خانه ی من" این جمله را آنقدر آهسته گفت که فقط من و طلا شنیدیم. کسی در حیاط می دوید و بعد صدای سربازهای عراقی که فریاد می زدند. صداها پیچید. کسی انگار به کسی سیلی زد. حالا دیگر نمی دانم، در حیاط بی دیوار خانه بود یا کوچه. اما سرو صدا شده بود. صدای رگبار به گوش می رسید. سربازی که تا راهرو آمده بود ، از شلیک گلوله به حیاط برگشت.مادر، طناب را شل کرد. زانوهایش سست شد و به زمین افتاد. به طرف فانوس رفتم. سرباز دور شده بود. مادر گفت: " فانوس و بیار".  پابرهنه از دری که مخفیانه به سنگر باز می شد، داخل شدیم و از دیوار پشتی سنگر بیرون زدیم. جسد ها گله به گله روی آسفالت افتاده بودند. بوی خون همه جا می آمد. صورت طلا خیس بود. از نور فانوس که به صورتش افتاده بود، فهمیدم. کنار دیوار سنگر،قایم شدیم.سربازهای عراقی چند نفر را می بردند. کسی را دیدم آن طرف تر که مقاومت می کرد. دستهایش را از توی دست سربازها بیرون می کشید. پسرفریاد زد و با لهجه ای که آشنا بود، فحش داد. چیزی را که چشمهایم می دید، باور نکردم. اسماعیل بود. عراقی ها ، اسلحه اش را گرفته بودن و او دستهایش را بالا برده بود. عراقی ها او را به طرف ماشین می بردند. روی خاکها کشیده می شد. صدای هق هق طلا، مرا به خود آورد.مادر گفت:" باید بریم. اسماعیل که گفته بود بریم". به یاد شب پیش افتادم که اسماعیل از حیاط مادر را صدا کرد. گفت:" دیگه نمی شه موند". دیگر نمی شد می گفت :" شما مسلح نیستید. با جون دو تا دختر بچه بازی نکن، برو". مادرم به فکر رفته بود.  می خواستم صداش کنم. اسماعیل سنگر ما بود. یکباره دلم خالی شد. سربازهای عراقی بهش سیلی می زدند. فانوس با نور کم رنگی در آستانه ی خاموشی در دست مادر بود. به اسماعیل لگد می زدند، طلا پا به پا می شد.زیر لب زمزمه کرد: "نامردا ، نزنینش" ... صدای قلبش را می شنیدم. از دهانش می تپید. چشمهایم را که چرخاندم، طلا را دیدم وسط خیابان. هیچ وقت ندیده بودم که این طوری بدود. روسری از سرش به شانه ها و بعد به زمین افتاد. چشمهایم را بستم. موهای طلایی رنگش در ذهنم موج میزد .صدای رگبار آمد. مادر دستهایم را محکم گرفته بود.  طلا، به زمین افتاده بود. اسماعیل برگشته بود و داد می زد " خو گفتم برین ..." لحظه ای آرام شد. لحظه ای سکوت و بعد فریاد زد " طلا". سربازی به طرف طلا می رفت، اسماعیل با پاهاش به زمین لگد می زد ... فانوس در دستهای مادر بود. شعله اش بی حرکت مانده بود. مادر رفتن اسماعیل را تماشا می کرد ...
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/W9CF4PY

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir