زنجان
← همه اخبار

داستان کوتاه/ موج
۳۰ آذر ۱۳۹۲کد خبر: 32361۲
نویسنده: سیده زهره میر عیسی خانی
می نشینم روی کنده ی چوبی لب ساحل. و خیره می شوم به موج ها.
می آیند و می روند. می آیند و می روند. نا آرام و بی قرارند. موج پشت سر موج.سهراب نشسته روی ماسه های نرم کنار ساحل. پشت کرده به من. زانو هایش را جمع کرده توی بغلش و خیره ی در یا شده است. همیشه همین طور است. یا نه !از وقتی از آسایشگاه آمده این طور شده است.
می آید لب ساحل می نشیندو به موج ها خیره می شود. به موج هایی که آرام آرام می آیندسمت ساحل. پاچه های شلوارش را بالا می زند و بعدمی رود وسط موج ها می ایستد. می آید و می رود. می آید و می رود.
گاهی وقتها حسابی خیس آب می شود. جیغ می کشد. فریاد می کشد. روی ساحل خودش را می اندازد و تقلا میکند. کاری از دست قرص های لعنتی اش هم برنمی آید.
داد می زند : - همه ی بچه ها خفه شده مروارید. ..همه شون مردن. ..همشون. ..
و خودش را به در یا می سپارد. موج ها او را در بر می گیرند. خیس می شود. موش آب کشیده می شود. همه چیز را رها می کند و ولو می شود روی ماسه های نرم ساحل. نفس نفس می زند. بلند می شود. دوباره تن به آب می زند.
-باید جسدهاشون رو از آب در بیارم مروارید. ..هنوز روی آبند. ..هنوز...
گاهی وقتها می دوم دنبالش. می روم توی آب و دستش را می گیرم و می کشمش بیرون. مشت می کوبد به تنم. آب می پاشد به رویم. بلند بلند گریه میکند.
-همش تقصیر تواِ مروارید. ..همش تقصیر تو اِ...
شانه هایش بالا و پایین می روند. بعد که قرصی توی دهانش می گذارم ،آرام می شود. نفس عمیقی می کشد. رهایم می کند همان جا و میرود سمت ساحل. قدم بر می دارد و دور می شود از ساحل. از من. از تمام موج هایی که خیز بر می دارند و می آیند و می روند.
صدای دریا می پیچد توی سرم. خیره می شوم به سهراب. به موهای جو گندمی اش ،به هیکل چهار شانه اش.
بارها شده است که دیده ام نشسته کنار ساحل و سر باز های شنی درست می کند. سرباز هایی که همگی کنار هم رژه می روند و وقتی موج خیز بر می دارد همگی به زیر موج می روند. غرق می شوند. ..غرق. ..
گاهی ،فقط گاهی یک سرباز جان سالم به در می برد. یک سرباز که از زیر موج بیرون می آید. دیوانه می شود. ..مشت می کوبد. ..رعشه می رود. ..قرص می خورد. ..به آسایشگاه می رود. ...و خیره به دریا ساعت ها غرق می شود.
مدت هاست که رو به دریا نشسته است. ساعت ها !
خیره ی موج هایی است که می آیند و می روند و هیچ وقت تمامی ندارند.
گاهی وقتها حسابی از دستش خسته می شوم. داد می زنم :
-خسته ام سهراب ،خسته. .. از تو. ..از این موج های لعنتی که مدام می آیند و می روند. از این زندگی لعنتی. ..
آن وقتها فقط خیره نگاهم می کند. دست می برد سمت رادیو جیبی اش. روشنش میکند. پیچش را می پیچاند. موج را عوض میکند. خش خش امواج حالم را عوض می کند. گریه ام می گیرد. دست می اندازم دور شانه اش و بعد به امواج رادیویی گوش می دهم که از فاصله های دور سراغمان می آیند.
می گویم :-بیا برویم پابوس آقا،سهراب !بیا برویم.
اشک توی چشمهایش جمع می شود. بغض می کند. شانه بالا می اندازد.
-من با تو قهرم مروارید ،با آقا قهرم ،با دنیا...
می گویم :-باید به زندگی ات ادامه بدهی سهراب ،این طور نمی شود که ؟ساعت ها می نشینی لب دریا و به موج ها زل می زنی. این طوری نمی شود که. ..
لبخند می زند و زل می زند به دریا.
موج ها می آیند و می روند وخودشان را به ساحل می کوبند و پخش می شوند توی فضا.
سهراب همین طور نشسته و زل زده به دریا. زل زده به این آبی بی انتها که مدام موج می فرستد به ساحل. موج پشت سر موج.
می گویم :-من از همان اولش هم می ترسیدم ،سهراب. از تو. ..از این جنگ لعنتی ،از همه ی آدم هایی که می رفتند و بر نمی گشتند. همین الانش هم می ترسم. باز هم از تو. ...از این جنگ لعنتی. ..
لیوان آب را بر می دارد. شن می ریزد توی لیوان و چپه اش می کند توی ساحل و همان داستان همیشگی را تعریف می کند.
-ده ،بیست نفری می شدیم مروارید ،که به آب زدیم. همگی طناب بسته بودیم به کمر هایمان و به همدیگر زنجیر شده بودیم.
شروع می کند با تکه سنگی شن ها را نقش دادن.
-شب بود و همه جا تاریک مروارید. چشم ،چشم رانمی دید. همگی برای شناسایی منطقه آماده بودیم.
بعد نقش می اندازد روی تل شن ها. ردیف دانه شن هایی که از استوانه ی شنی جدا می شوند. سرباز نیمه ساخته ای که کنار ساحل ایستاده.
-منور بود که محیط رو روشن می کرد. خمپاره بود که مدام می خورد رویمان. در عرض چند دقیقه همه ی بچه ها ناپدید شدن مروارید.
بغض گلویش را می گیرد.
-همش تقصی تو اِمروارید. ..همش تقصیر تو اِ...
مشت می کوبد به ساحل. شن ها پخش می شوند به دور و بر.
داد می زند :
خمپاره پشت خمپاره بود که می خورد. یکی از آنها خورد روی آب ،مروارید. موج بود که همه مون را می برد.
بلند می شود و می رود توی دریا. موج آب تا زانو های برهنه اش بالا می آید.
-اگه اون موقع ،اون حرفها رو نمی زدی مروارید...اگه نمی گفتی همه تون مثل همید ،اگه نمی خواستی که نرم...
بعد بر می گردد و زل می زند توی چشمهایم. می توانم از توی چشمهایش تمام حرفهایش را بشنود.
- اگه بهت قول نمی دادم که بر گردم.
بغض میکند. صدایش لا به لای موج ها به گوشم می رسد.
-اگه امام رضا رو ضامن نمی کردم.
جیغ می زند و فریاد می کشد. موج از وسط دریا بلند می شود .
-من الان اینجا نبودم مروارید.. ..همش تقصیر... .
صدایش لا به لای صدای موج ها می رود به دور دستها.
-الان وسط این موج های لعنتی نبودم... .
بغض چنگ می اندازد به گلویم و بعد همین طور کشیده می شود پایین. موجی از دریا بلند می شود و بعد خودش را ولو می کند توی ساحل.
سهراب همین طور نشسته کنار دریا و به موج ها زل می زند.
قطرات آب را از روی گونه ام پاک می کنم. ارام می گویم :
-بیا برویم پابوس آقا ،سهراب !بیا برویم.
پاهایش را جمع می کند و زل می زند به دریا و خیلی آرام به طوری که صدایش وسط صدای موج ها گم می شود. می گوید :-بیا... .
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/JWTBQ6V
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir