زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه - ملداس

داستان کوتاه - ملداس

۱۲ آذر ۱۳۹۱کد خبر: 31552۲

نویسنده: سیده زهره میرعیسی خانی

مرد ایستاده بود رو به دریا و تفنگش را چسبانده بود به سینه اش. به یاد نداشت که چند سال پیاپی ایستاده رو به این دریا و به نقطه ی دور دستی زل زده که نمی دانست کجاست.نقطه ای که هر بار خیره می شد به آن بی اختیار منتظر دشمنی می ماند که وجود خارجی نداشت .دشمنی خیالی که باید سر از آب بیرون می آورد و با دمش سرش را از تنش جدا می کرد ومعلوم نبود توی این همه سال نگهبانی اش کجا رفته بود که خیال آمدن نداشت .
تفنگش را محکم تر چسبید .باد داشت با شدت تمام می وزید و موهای پریشانش را پریشان تر می کرد .
خیره ماند به ساحل که زیر مشت موج ها از حال رفته بود و کف کنار دهانش را سرازیر می کرد توی دریا . صدای قه قهه ی موج ها از سمت دریا به گوش می رسید . صدایی که بیشتر شبیه خنده ی زنی بود که از شدت خنده نفسش بالا نمی آمد . چشم هایش را بست و به تنها دارایی اش فکر کرد .زنی با چشم های آبی و لب هایی سرخ . با خودش فکر کرد که اولین کاری که بعد از رفتنش به خانه انجام میدهد چیست ؟
مطمئن بود که وقتی در خانه را باز کند و زنش را ببیند که به استقبالش می آید تنگ او را توی بغلش می گیرد و وقتی به چشم های آبی اش خیره می شود، لبخند می زند و آرام توی گوشش نجوا می کند که : دیگر از رنگ آبی خوشش نمی آید کاش رنگ چشم هایش ،رنگ دیگری بود .
پنچ قدم پاهایش را توی شن های نرم ساحل فرو برد و رو به امتداد دریا قدم برداشت .
اگر مجبور نبود بعد از دیده بانی جواب فشنگ هایش را پس بدهد ، بی گمان تفنگش رانشانه می رفت رو به این آبی بیکران و هر چه گلوله داشت ،خالی می کرد توی دل این آبی بیکران و بعد با تمام وجود نعره می زد و خودش را پرت می کرد روی ساحل و غلت و واغلت می چرخید توی شن های نرمش .
به ساحل خیره ماند .هوا بوی طوفان می داد و قطرات آب ، با وزش باد کوبیده می شد به صورتش .موج روی موج بالا می رفت و از دوردست ها – جایی که خودش هم نمی دانست کجاست – بلند می شد و روی موج دیگر سوار می آمد سمت ساحل و بعد درست مثل لشگری شکست خورده بر می گشت ، می آمد و برمی گشت .تکرار مداومی که هیچ وقت تمامی نداشت .
از خودش پرسید که چند سال است که دارد این کار تکراری را انجام می دهد یعنی چند سال است که رو به این آبی نفرت انگیز می ایستد و نگهبانی موجودی را می دهد که خودش هم نمی دانست چیست ؟
یک سال ،دو سال ،یا کمی بیشتر. با پا کوبید به صدف ریزی که توی شن ها فرو رفته بود و با شدت تمام پرتش کرد توی دریا .
دلش می خواست مثل سالها پیش یک روز آفتابی بلند شود ، بیاید کنار دریا و پیراهن از تن بکند و همین طور که حمام آفتاب می گیرد به آن آبی دوست داشتنی خیره شود و موجها یی را ببیند که همان سال ها زنی را با خودشان به ساحل آوردند .کاری که مدتها بود فکرش را در سرش می پروراند و فقط جراتی نداشت که انجامش بدهد واز دهان های لقی که گاهی اوقات از کنار ساحل رد می شدند، می ترسید .
نفس عمیقی کشید و هوای نم گرفته ی محیط را با بوی تند عرق تنش داد توی ریه هایش .تمام لباس هایش نم گرفته بود وشن می توانست از تمام تنش حتی از لای موهای کوتاهش بریزد بیرون .دلش می خواست از این هوای خاکستری خلاص شود و برگردد خانه اش و یک دوش آب گرم بگیرد و زمانی که موهای خیسش را با حوله خشک می کند و به دوردست ها فکر می کند از زنش بپرسد که :«واقعن یادش نمی آید که پشت این آبی بیکران چیست ؟،مگر نه اینکه او آنجا زندگی می کرده.»
اسلحه اش را توی دستهایش جا به جا کرد وبه تیرگی اسلحه اش خیره ماند .می توانست شن های ریزی که در ریز ترین شکاف های اسلحه فرو رفته بود با انگشت بازی بدهد .باید بعد از برگشتنش به پادگان حسابی با سمبه و دستمال به جان اسلحه اش می افتاد .
پاهایش را توی پوتین هایش جابه جا کرد و به آبی بیکران رو به رویش خیره ماند .تصورش راکرد که چه دشمنی می تواند از زیر این موج ها بالا بیاید .زیر لب زمزمه کرد :«چه دشمنی ؟چه دشمنی از زیر این آبی بیکران می تواند بیرون بیاید .»
کمی مردد ماند .اصلن برای چه باید می ایستاد اینجا و تفنگ به دست خیره می شد به موج هایی که از دوردست ها می آمدند .
صدای دریا اعصابش را خرد کرده بود و چشمهایش به طرز گریه وار نم گرفته بود.
خوب که فکر میکرد می دید هیچ دشمن کثیفی نمی توانست از زیر موج های این آبی بی انتها - که به راستی نمی توانست انتهایی برایش تصور کند- بیرون بیاید چه برسد به غولی بی شاخ و دمی که یک مشت احمق در خیالاتشان ساخته بودند.
زنی که نیم انسان است ونیمی دیگر ماهی . و یک دم بلند دارد که در انتهایش چیزی شبیه به داس می درخشد . « ملداس »اسمی که اهالی احمق جزیره روی این تصورات گذاشته بودند .خودش هم تصورش را نمی کرد که یک پادگان برای نگهبانی همچین موجودی ساخته باشند .پادگانی پر از سرباز که باید هر روز می آمدند و می ایستادند که مثلن ملداسی از آب بیرون بیاید .
چشم های مرددش خیره ماند به دوردست ها .به دوردست هایی که زنش از آنجا آمده بود .زنی با چشم های آبی و لب هایی سرخ که وقتی می خندید، احساس می کرد یک ماهی کوچک سرخ روی صورتش تکانی می خورد و مثل اینکه می خواهد شیرجه برود روی صورتش .
تفنگش را تنگ در آغوش گرفت و به دوردست ها خیره ماند .می توانست سردی آبی را احساس کند که از چند سال پیش زیر پوستش مانده بود و هیچ گرمی ای حتی گرمی تن زنش نتوانسته بود گرمش کند . سردی از نوع فراموشی زنش که حتی نمی دانست از کجا آمده و پشت این آبی بی انتها چه چیزی خوابیده است وتنها چیزی که می توانست از گذشته هایش بگوید این بود که روزی مردی که حالا شوهرش بود او را از آب گرفته است .درست همان سردی روزی که زنش را از آب گرفته بود .
دو قدم با پوتین هایش روی شن های نرم ساحل فرود آورد و چرخی زد رو به دریا و تفنگش را نشانه رفت سمت دریا . دست به ماشه برد و تصورش را کرد که هر چه گلوله دارد خالی می کند توی دل این دریا و سرو ته دریا را به هم می دوزد .فشنگ هایش را دید که از تفنگش ریخت توی دریا و تا دلش خواست زخم روی این آبی بی انتها خراشید .می توانست خون آبی رنگ دریا را هم ببیند که از توی شکاف گلوله هایی که می خورد روی پیکرش بیرون می ریخت و توی آبی دریا فرو می رفت و بعد نا پدید می شد .
چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید . دریا داشت قه قهه می زد .قه قهه ای که مرد را جریح تر می کرد برای اینکه دست روی ماشه ببرد و با فشاری کوتاه هرچه گلوله بود را خالی کند توی دریا . اما حسابش را که می کرد چند گلوله ی ناقابل ارزش این را نداشت که دوباره بیاید اینجا و نگهبانی بدهد که به خاطر موجودی که وجود خارجی نداشت .
چشم هایش را باز کرد و به موج های خشمگینی چشم دوخت که با خشم تمام تفشان را پرت می کردند روی صورتش .موج روی موج بالا می آمد . صدای زنی از موج ها بر می خواست که داشت با تمام قدرت فریاد می کشید . تا چشم کار می کرد موج بود که می رفت و برمی گشت . چیزی داشت از آن دور دست ها می آمد.چیزی شبیه به یک نقطه ی سیاه از میان موج ها سر بیرون می کشید و تاب می خورد.
ترس برش داشنه بود ،آخر چه طور ممکن بود توی این یک چشم بر هم زدن چیزی شبیه به یک نقطه ی سیاه از میان موج ها سر بیرون آورد .تفنگش را محکم چسبید . می توانست لرزش دستهایش را احساس کند .یک لحظه همه چیز را فراموش کرد و به دور دست ها خیره شد .
چشمهایش را بست. که به خودش نهیب زد که :« کسی نیست ».چشم هایش را باز کرد .باد داشت با شدت تمام او را به عقب هل می داد. موج روی موج سوار می شد و جسم سیاه را نزدیک و نزدیک تر می کرد. به خودش گفت :«هیچ دشمنی وجود ندارد، هیچ ملداسی نیست »
یک قدم جلوتر برداشت و به زنش فکر کرد که مدت ها بود که ندیده بودش. به جسم سیاه خیره شد که حالا خیلی نزدیک تر شده بود می توانست نیمه ای از پیکر زن را ببیند .نیمی دیگر توی موجها فرو رفته بود و می درخشید .
ترس درست مثل روزی که زنش را از آب می گرفت وجودش را تهی کرد .تردید مثل خوره تمام فکرهایش را خورد به خودش می گفت:« باید اسلحه را کنار بگذارم و شیرجه بزنم توی آب یا اینکه دست به ماشه ببرم و گلوله را خالی کنم توی این جسم سیاه که دارد نزدیک تر می شود .
چشم هایش را بست و آرزو کرد که این جسم سیاه همان دشمنی باشد که یک مشت احمق در خیالاتشان ساخته بودند .


سیده زهره میرعیسی خانی

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/AMJYBKT

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir