زنجان
← همه اخبار

داستان کوتاه/ مسجد چهار درخت
۱۹ آبان ۱۳۹۲کد خبر: 32302۲
نویسنده: سیده زهره میر عیسی خانی
دستم را گره می کنم به ضریح طلاییت. چیزی توی گلویم گیر می کند و بعد انگار که قصد داشته باشد اذیتم کند، از توی چشم هایم سر در می آورد. اینجاست که سیب آدم زیر مقنعه، بالا و پایین می رود و فرو می دهمش. مزه ی شور دهانم گم می شود. بغض می کنم و پای راستم، همان که توی حرمت گم کرده ام را می چسبانم به ضریحت . صدایم لا به لای صداهای دیگر محو می شود. بغض آلود با صدای بلندتر از حرف زدن های معمولی می گویم: حواست به من هست؟ همیشه. حواست به من هست؟
پیرزن بغل دستی ام خیره می شود به من و بعد با نگاهی که دارد سرزنشم می کند چشم می دوزد به من و تسبیح به دست ذکر می گوید. موج جمعیت هُلم می دهد طرفت. چادرم را از زیر دست و پا جمع می کنم. دوباره می پرسم: حواست به من هست؟ همیشه؟ حواست به من هست.
به سحر می گویم:« حواسش بهت هست، می بیندت. حواسش بهت هست». و بعد بی اختیار یاد مامان می افتم و مسجد چهار درخت. چهار طرف این مسجد چهارتا درخت کاشته بودند.چهار تا درخت عناب قطور که شاخه هایش تا آسمان می رفت. مسجد کاهگلی بود و قدیمی . از گلدسته و مناره هم خبری نبود که نبود. یک ساختمان قدیمی با 4 درخت اطرافش.
مامان همیشه می گفت: توی آن مسجد بوده که مرا از تو خواسته. توی آن مسجد.
می گفت: مگر می شود حواسش به تو نباشد. مگر می شود؟ این را به اطمینان تمام می گفت، نه مثل من با لرزش صدا.
وقتی این حرف را به سحر می زنم صدایم می لرزد. به تو فکر می کنم و اینکه چه قدر از تو دور شده ام. خیلی وقت است که به دیدنت نیامده ام. اصلاً با تو قهر کرده ام.
رد درد از کمرم شروع می شود و می رود بالا. از ستون فقراتم، جایی که آجری زیرش جا خشک کرده حرکت می کند و می رود سمت انگشت های پای چپم. پای راستم هم توی پای مصنوعی زیر آوار گیر کرده. صدای هق هق سحر بلند می شود.
- من می ترسم خاله آهو. می ترسم. و بعد بغض می کند. این را از صدایش می فهم. کمی خاک از بالای سرم سُر می خورد روی صورتم. سرفه ام می گیرد. چند سرفه ی خفیف می کنم طوری که تیر آهن روی شکمم که مثل میخ منگنه ای من را به زمین متصل کرده جابه جا نشود. سعی می کنم دستم را تکان بدهم، کمی خاک های اطرافم را جا به جا می کنم. چیزی مثل سر عروسک زیر دستم می آید. موهایش را زیر دستم احساس می کنم. دوباره فریاد می زنم: کمک ... کمک ... کسی صدامونو می شنوه؟ سحر گریه می کند. صدای هق هقش بند می شود. دیروز که در خانه را برای منیرهمسایه ی بغل دستی باز می کردم تا دخترش را پیش من بگذارد و شب با جعفر شوهرش بروند عروسی، فکر نمی کردم که امروز با سحر زیر آوار گیر بیفتیم و مجبور شوم دلداری اش بدهم. صدایش می زنم: سحر، سحر! جوابم را نمی دهد. نمی توانم حرکت کنم. – صدامو می شنوی؟ صدای هق هقش قطع می شود: من ... عروسکم... رو... .
به مامان می گویم: عروسکم را ندیدی کجا گذاشتمش؟ مامان پیاله ی عناب خیس کرده را می دهد دستم و بعد می رود سراغ چمدان مشکی بند دار. کنار تلویزیون ، و تل وسایل جمع کرده آنجا. – بگرد پیدایش می کنی.
قاشق کوچک مرباخوری را توی پیاله ای که از رنگ آب عناب قرمز شده فرو می کنم و یک عناب بیرون می کشم. یک عناب گرد سرخ وسط گودی قاشق. عناب را توی دهانم می گذارم و به مامان خیره می شوم که لباس ها را تا می زند و می گذارد توی چمدان. می گویم: حالا که بابا نمی آید، مجبوریم برویم؟
مامان موهای زرد طلایی اش را پشت گوشش می اندازد. ده ساله که داریم می ریم. همسن تو! وقتی کسی نذر می کنه باید پایش وایسته خوب. و بعد پیراهن مشکی اش را می چپاند توی چمدان و خیره نگاهم می کند.
- تازه باباتم گفته کمی بعد از ما می آد. فقط کمی بعدش. حالا بیا یه بوس بده به مامان. بلند می شوم. پیاله عناب های خیس خورده را می گذارم کنار میز تلویزیون و بعد می روم و از لپ مامان یک بوس می گیرم. چشمم به ماه خاتون می افتد که گوشه اتاق کنار متکا جا خشک کرده. داد می زنم: ماه خاتون، مامان پیداش کردم.
سحر می گوید:« یعنی پیدامون می کنن خاله؟» صدایش بی رمق به گوشم می رسد. دوباره داد می زنم: کمک ... کمک ... کسی صدامونو می شنوه؟ بی فایده است. از داده زدن دست بر می دارم. آب دهانم را قورت می دهم. بغض می کنم و به سحر می گویم: همه چیز درست می شه خاله. همه چیز درست می شه.
زیر این آوار تنها چیزی که دلگرمم می کند، صدای سحرست.- من تشنمه خاله، گشنمه... سارا هم باید گشنش باشه خاله. حتماً از گشنگی روده بزرگش ، روده کوچکش رو خورده . من گشنمه.
روی زمین دست می کشم. دوباره سر عروسک سحر می آید دستم. به سحر می گویم: باید صبر کند تا پیدایمان کنند. می گویم: آن وقت هر چیزی که دوست داشته باشد برایش می خرم. و بعد گریه می کنم. قطره های اشک از کنار چشمهایم سر می خورد پایین. سحر آرام می پرسد: یعنی پیدایمان می کنند خاله؟
مامان دستم را می گیرد و می کشد به بیرون بعد با لبخند می گوید: پیدایت کردم شیطون، اینجا چه کار می کنی؟ از پشت چادر نمازهای آویزان شده بیرون می آیم. گل های بنفش و صورتی همه شان بوی گلاب می دهد.
می گویم: داریم با ماه خاتون قایم باشک بازی می کنیم. مامان چادر نماز را وِل می کند روی شانه هایش. تسبیح به دست می خندد. ردیف دندانهای سفیدش توی صورتش پیدا می شود.
مامان می گوید: اسم این مسجد را برای این چهار درخت گذشته اند که چهار طرفش چهار درخت است و برای این، این چهار درخت را اینجا کاشته اند که به ما یادآوری کند که خدا همیشه حواسش به ما هست. از چهار طرف و چون تو توی این مسجد بوده که آرزویش را برآورده کرده ای حتماً حواست همیشه به من هست.
می گوید: یادش نمی رود که تولدت آمده اینجا و نشسته کنار عکس روی دیوار و زیر لب گفته : یا امام رضا، یعنی می شود یک بچه توی زندگی ام پا بگذارد و کلی گریه کرده و گلایه.
می گوید: یادش نمی رود که تو برای اولین بار توی زندگی اش او را دیده ای و من را به او دادی. یادش نمی رود. و بعد دست می کشد روی سرم و می گوید: همیشه حواسش به تو هست. از همه طرف. از همه طرف.
سرما از همه طرف نفوذ می کند به جانم. از بالا، پایین، چپ و راست. سحر نق می زند. خوابم می آید. بدنم کرخت شده. دلم می خواهد چشمهایم را ببندم و کمی بخوابم. ته گلویم از تشنگی می خارد. گرمایی بین دو تا پایم را خیس می کند. سرما بیشتر نفوذ می کند به جانم. بوی شاش بدجوری توی ذوق می زند.
همین چند ساعت پیش که سحر می گفت: دستشویی دارم خاله. به او گفتم: هیچ اشکالی ندارد که همانجا کارش را بکند. اما حالا که خودم این کار را کرده ام، حس بدی دارم. چشم هایم را می بندم و بو می کشم. لباس های خیسم من را به چندش می اندازد. حالم از این بو و از این موقعیت به هم می خورد. دلم می خواهد هر چه زودتر از این موقعیت خلاصی پیدا کنم. بغض راه گلویم را می بندد. قطرات اشک یکی پس از دیگری پایین می ریزد و بعد گرد و خاک دور چشم هایم را پاک می کند.
مامان گریه می کند و بعد با دستمال کاغذی بینی و چشمهایش را پاک می کند. چشم های مشکی اش پف کرده و قرمز شده. بوی حرم می پیچد زیر بینی ام. صدای نوحه دسته ی عزاداری همراه با صدای زنجیرها که با سینه ی مردان بالا می رود و پایین می آید. ، دل آدم را می لرزاند.
روی موزاییک های حرم لِی لِی می کنم. موزاییک ها یکی یکی از زیر پایم رد می شوند و من به پای ماه خاتون فکر می کنم که گمش کرده ام. نفس عمیقی می کشم و بعد به مامان می گویم که : تشنمه.
مامان از مشک سقایی که آب توی حیاط حرم پخش می کند یک پیاله آب برایم می ریزد. دست ماه خاتون توی دستم پیاله آب را می گیرم و سرمی کشم. مامان بعد از اینکه آب را سر می کشم می گوید: سلام بر حسین! و من دوباره بوی حرم را نفس می کشم و به گنبد طلایی ات زُل می زنم که بدجوری توی چشم است.
سحر می گوید: تشنمه خاله، تشنمه. دستم را تکان می دهم و سعی می کنم یک جورهایی کمی از آوار بالای سرم را جابه جا کنم.
هوای اینجا سنگین است. لب هایم خشک خشک است. آب دهانم هم خشک شده است. به سحر می گویم: می دانم خاله، می دانم. من هم تشنمه. اما چه کار می توانم بکنم، باید صبر کنی تا پیدایمان کنند.
سحر بی رمق تر از قبل می گوید: یعنی پیدایمان می کنند خاله؟
خودم هم نمی دانم چه جوابی بدهم. سخت است که به این سوال جواب بدهم. آرام می گویم: حتماً مامان و بابات دنبالت می گردن.
می گویم: اگه دست یا پای من گم بشه چی؟ دنبالش نمی گردین؟
مامان می خندد. دست یا پای تو؟ ابرویی بالا می اندازد. دست و پایت هیچ وقت از تنت جدا نمی شن چه برسه به اینکه گم بشن. و بعد دوباره می خندد.
می گویم: خَُب چه کار کنیم؟ پای ماه خاتون که گم شده؟
مامان می گوید: کاری نمی شود کرد باید با این موضوع کنار بیاید. باید با این موضوع کنار بیاید.
زُل می زنم به عکسی که قاب کرده اند و زده اند به دیوار مسجد. کمی آن طرف تر از در ورودی جا کفشی .
و می گویم: مامان می گوید حواست به من هست. همیشه! حواست به من هست؟ و بعد خیره می شوم به عکس مردی که یک کلاه جنگی قدیمی گذاشته سرش و صورتش می درخشد.
می گویم: اسم من آهوست. بعد به آهویی که پشت عکس آن دورها ایستاده خیره می شوم و می گویم: ماه خاتون پایش را می خواهد، کمکم می کنی پیدایش کنم؟ کمکم می کنی؟
داد می زنم: کمک ... کمک .... کسی صدامو می شنوه؟ خودم از تکرار این جمله خسته شده ام.
حالم دارد به هم می خورد. می خواهم بالا بیاورم. عق می زنم اما چیزی توی معده ندارم که بالا بیاید.
شکمم به میله ای که منگنه ام کرده به زمین می چسبد اما چیزی بالا نمی آید.
دستانم را تکان می دهم. دوباره سر عروسک سحر جلو می آید. می کشمش آن طرف تر. با دست هایم سعی می کنم خودم را بکشم عقب تر. فایده ای ندارد. پای راستم را تکان می دهم و به نیمه ای که خیلی وقت است با من نیست فکر می کنم. و یاد مامان می افتم.
مامان نشسته کنار دیوار و دعا می خواند. گوشه ی بازویش را می گیرم و تکانش می دهم. سری تکان می دهد یعنی که چی؟ بوی عطر حرم عجیب هوایی ام می کند. ماه خاتون را می نشانم روی پایم. پای گمشده اش زیر دامن قرمزش به چشم نمی آید. می گویم: من دلم شکلات زنجبیلی می خواهد. از همان هایی که قهوه ای و سفیدند و پیچ می خورند.
مامان سری تکان می دهد و دوباره سرگرم دعا خواندن می شود.
عاشق شکلات زنجبیلی هستم. مزه زنجبیل زیر زبان آدم می نشیند یک حس خوب را القا می کند.
به ماه خاتون می گویم. شکلات زنجبیلی دوست داری؟ اخم می کند. ابروهایش توی هم فرو می رود.
می گویم: خوب تقصیر من چیست که پایش را گم کرده ؟ باید حواسش به پایش می بوده.
و او چشم هایش را می بندد و باز می کند. چشم های سبزش باز می شود و بسته.
به بازوی مامان تکیه می دهم و می گویم: پس بابا کی می آد؟ مامان دست از دعا خواندن بر می دارد و می گوید: شاید نیاید. می گویم: خودت قول دادی که بابا رو توی مشهد می بینیم . پس کو؟
که بر می گردد و می گوید: شکلات زنجبیلی می خواستی ، نه؟ بعد از زیارت می رویم و می خریم. لبخند می زنم و بعد منتظر می مانم که مامان زیارتش را بکند و برویم. زمان این جور موقع ها خیلی کُند می گذرد. دوباره می شمرم. یک، دو، سه ، ... اینجا زمان خیلی کند می گذرد. دست مثل یک قبر می ماند. انگار که توی یک قبر خوابیده باشی و منتظر باشی که بمیری . یک، دو، سه ، بوی خاک با هر نفسی عمیق می رود توی بینی ام. توی قبر، آدم بیشتر از مرگ می ترسد. ترس برم داشته. قلبم تندتر از قبل می زد. سرم را بالا می برم. اگر به این خاک ریختن های مداوم نبود، سعی می کردم جلوی رویم را خالی کنم. بدجور دل شوره دارم.می ترسم. انگار ترس یک حس مبهمی است که همه چیز را درون خود می بلعد. پیشانی ام عرق کرده احساس گنگی می کنم. سحر نق می زند: من مامانم را ... . مامان را صدا می زنم. جوابم را نمی دهد. پایم درد می کند. درد از جایی شروع می شود و خودش را توی تمام تنم پخش می کند. هیچ چیز نمی شنوم. دوباره مامان را صدا می زنم. گوشم درد می کند. اول یک صدای مهیب بلند شد و بعد گوشم سوت کشید. گرد و خاک بلند شده و محیط را توی خودش محو کرده . می خواهم حرکت کنم که نمی توانم . سرم تلو تلو می خورد. چند کاغذ از وسط گرد و خاک ها می افتد رویم. گنگ هستم. نگاه که می کنم. می توانم حروف حرکت گذاری شده ی الفبا را ببینم. پای راستم بدجور ذق ذق می کند. خودم را روی زمین می شکم. دست ماه خاتون توی دستم بود. ماه خاتون نیست که نیست. به او قول داده ام که به جای پایش برایش شکلات زنجبیلی بخرم. گردو خاک بدجوری بلند شده. کمی از دیوارِ روبه رویم ریخته زمین. گوشم زنگ می زند. پای راستم بدجور درد می کند. گریه ام می گیرد. قطره های اشک یکی پس از دیگری می ریزند پایین. جیغ می زنم مامان! بوی خوش حرم دیگر نیست. سرم درد می کند. گنگ گنگم. دست می کشم روی زمین. چیزی لزج و خیس دست هایم ر ا تر می کند. دستم را نگاه می کنم. قرمز قرمز است. می خواهم حرکت کنم که نمی توانم. مامان را صدا می زنم. دوباره دست می کشم. روی زمین. روی باسن ،کشان کشان حرکت می کنم. دوباره دست می کشم روی زمین. یک انگشت توی دست هایم جا می گیرد. نفسم بالا نمی آید. نفسم بالا نمی آید. ترس برم داشته. قلبم تند تند می زند. به سحر می گویم که گریه بس است. صدای سحر با صدای مامان آرام آرام قاطی می شود. نمی دانم درست می شنوم یا نه. «حواسش بهت هست. همیشه. حواسش بهت هست.» بغض می کنم . اشک تا لب چشمهایم می آید اما گریه نمی کنم. دستم را گره می کنم به ضریح طلاییت. چیزی توی گلویم گیر می کند و بعد انگار که قصد داشته باشد اذیتم کند، از توی چشم هایم سر در می آورد.گریه نمی کنم. خیلی وقت است که گریه نمی کنم . پیرزن بغل دستی ام دست انداخته به ضریحت و قطره های اشک یکی پس از دیگری می ریزد پایین. من اما گریه نمی کنم. قول داده ام گریه نکنم. قول داده ام. گریه ام بند نمی آید. جیغ می کشم و مامان را صدا می زنم. چیزی اما نمی شنوم. همه چیز به هم ریخته است. گرد و خاک کمی خوابیده . می توانم آدم هایی را ببینم که روی هم افتاده اند و همه قرمز قرمز هستند. رنگ آب عناب هایی خیس کرده مامان. دوباره جیغ می کشم. چشم هایم تار می بیند. مردی از دورتر ها پیدایش می شود. شبیه باباست. چشم هایم را می بندم. چشم هایم را می بندم و باز می کنم. می خواهم مطمئن شوم که اشتباه نمی کنم. صدای پارسی از دور می آید و بعد صدای آرام چند مرد. صدای پارس کردن سگ مدام نزدیک و نزدیک تر می شود. قلبم تندتر می زد. داد می زنم: کمک... کمک ... کسی صدا مو می شنوه؟ سحر هم صدای من را که می شنود ، با اینکه هیچ رمقی ندارد شروع می کند به فریاد زدن. - خاله آهو پیدامون کردن. کمک ... کمک ... بابا آرام آرام حرف می زند. روی دست هایش تلوتلو می خورم. خوابم می آید. می خواهم چشمهایم را ببندم که صدای بابا را می شنوم. چشمهایم را باز نگه می دارم و زُل می زنم به چشمهای بابا. چشمهایش آن درخشش همیشگی را ندارد. سرم را می چرخانم و به آدم هایی که دارند با عجله می روند تو نگاه می کنم و بعد نگاهم ثابت می شود به آسمان و گنبد طلایی ات که کبوترهایش رویش نشست اند و بعضی هایشان پر می کشند. چشم هایم را می بندم. بیرونم که می کشند. روی برانکارد می گذارندم. بغض راه گلویم را می بندد. نمی توانم حرف بزنم. قلبم تندتر از قبل می زند. سحر را قبل از من بیرون کشیده اند. می خواهم از کسی بپرسم که حال سحر چه طور است، اما نمی توانم. بغض می کنم و به چند دقیقه ی پیش، قبل از اینکه بیرونم بکشند فکر می کنم. اشعه های نور قطره قطره می ریخت تو،بغض راه گلویم را بسته بود. می خواستم داد بزنم کمک ... کمک ... اما زبانم بند آمده بود. نور می ریخت تو. چشم هایم را بستم. دستم را کشیدم روی زمین. چیزی جلوی دستم آمد. محکم چشبیدمش . صدای بغ بغوی کبوتری شنیده شد. چشم می دوزم به دستم و چیزی که محکم چسبیده امش. قطره های اشک پشت سر هم می ریزند پایین. می چسبم به ضریحت و می گویم: بعد از آن اتفاق دیگر نیامده ام پیشت. یادت هست؟ و بعد بغض می کنم. می گویم: یعنی دیگر مامان نبود که بیاورتم. می گویم: ماه خاتون را همان موقع گمش کرده ام. می گویم: سحر حالش خوب است. می گویم: پای ماه خاتون توی دستم بود. می گویم: حواست به من هست. همیشه. حواست به من هست؟
که بر می گردد و می گوید: شکلات زنجبیلی می خواستی ، نه؟ بعد از زیارت می رویم و می خریم. لبخند می زنم و بعد منتظر می مانم که مامان زیارتش را بکند و برویم. زمان این جور موقع ها خیلی کُند می گذرد. دوباره می شمرم. یک، دو، سه ، ... اینجا زمان خیلی کند می گذرد. دست مثل یک قبر می ماند. انگار که توی یک قبر خوابیده باشی و منتظر باشی که بمیری . یک، دو، سه ، بوی خاک با هر نفسی عمیق می رود توی بینی ام. توی قبر، آدم بیشتر از مرگ می ترسد. ترس برم داشته. قلبم تندتر از قبل می زد. سرم را بالا می برم. اگر به این خاک ریختن های مداوم نبود، سعی می کردم جلوی رویم را خالی کنم. بدجور دل شوره دارم.می ترسم. انگار ترس یک حس مبهمی است که همه چیز را درون خود می بلعد. پیشانی ام عرق کرده احساس گنگی می کنم. سحر نق می زند: من مامانم را ... . مامان را صدا می زنم. جوابم را نمی دهد. پایم درد می کند. درد از جایی شروع می شود و خودش را توی تمام تنم پخش می کند. هیچ چیز نمی شنوم. دوباره مامان را صدا می زنم. گوشم درد می کند. اول یک صدای مهیب بلند شد و بعد گوشم سوت کشید. گرد و خاک بلند شده و محیط را توی خودش محو کرده . می خواهم حرکت کنم که نمی توانم . سرم تلو تلو می خورد. چند کاغذ از وسط گرد و خاک ها می افتد رویم. گنگ هستم. نگاه که می کنم. می توانم حروف حرکت گذاری شده ی الفبا را ببینم. پای راستم بدجور ذق ذق می کند. خودم را روی زمین می شکم. دست ماه خاتون توی دستم بود. ماه خاتون نیست که نیست. به او قول داده ام که به جای پایش برایش شکلات زنجبیلی بخرم. گردو خاک بدجوری بلند شده. کمی از دیوارِ روبه رویم ریخته زمین. گوشم زنگ می زند. پای راستم بدجور درد می کند. گریه ام می گیرد. قطره های اشک یکی پس از دیگری می ریزند پایین. جیغ می زنم مامان! بوی خوش حرم دیگر نیست. سرم درد می کند. گنگ گنگم. دست می کشم روی زمین. چیزی لزج و خیس دست هایم ر ا تر می کند. دستم را نگاه می کنم. قرمز قرمز است. می خواهم حرکت کنم که نمی توانم. مامان را صدا می زنم. دوباره دست می کشم. روی زمین. روی باسن ،کشان کشان حرکت می کنم. دوباره دست می کشم روی زمین. یک انگشت توی دست هایم جا می گیرد. نفسم بالا نمی آید. نفسم بالا نمی آید. ترس برم داشته. قلبم تند تند می زند. به سحر می گویم که گریه بس است. صدای سحر با صدای مامان آرام آرام قاطی می شود. نمی دانم درست می شنوم یا نه. «حواسش بهت هست. همیشه. حواسش بهت هست.» بغض می کنم . اشک تا لب چشمهایم می آید اما گریه نمی کنم. دستم را گره می کنم به ضریح طلاییت. چیزی توی گلویم گیر می کند و بعد انگار که قصد داشته باشد اذیتم کند، از توی چشم هایم سر در می آورد.گریه نمی کنم. خیلی وقت است که گریه نمی کنم . پیرزن بغل دستی ام دست انداخته به ضریحت و قطره های اشک یکی پس از دیگری می ریزد پایین. من اما گریه نمی کنم. قول داده ام گریه نکنم. قول داده ام. گریه ام بند نمی آید. جیغ می کشم و مامان را صدا می زنم. چیزی اما نمی شنوم. همه چیز به هم ریخته است. گرد و خاک کمی خوابیده . می توانم آدم هایی را ببینم که روی هم افتاده اند و همه قرمز قرمز هستند. رنگ آب عناب هایی خیس کرده مامان. دوباره جیغ می کشم. چشم هایم تار می بیند. مردی از دورتر ها پیدایش می شود. شبیه باباست. چشم هایم را می بندم. چشم هایم را می بندم و باز می کنم. می خواهم مطمئن شوم که اشتباه نمی کنم. صدای پارسی از دور می آید و بعد صدای آرام چند مرد. صدای پارس کردن سگ مدام نزدیک و نزدیک تر می شود. قلبم تندتر می زد. داد می زنم: کمک... کمک ... کسی صدا مو می شنوه؟ سحر هم صدای من را که می شنود ، با اینکه هیچ رمقی ندارد شروع می کند به فریاد زدن. - خاله آهو پیدامون کردن. کمک ... کمک ... بابا آرام آرام حرف می زند. روی دست هایش تلوتلو می خورم. خوابم می آید. می خواهم چشمهایم را ببندم که صدای بابا را می شنوم. چشمهایم را باز نگه می دارم و زُل می زنم به چشمهای بابا. چشمهایش آن درخشش همیشگی را ندارد. سرم را می چرخانم و به آدم هایی که دارند با عجله می روند تو نگاه می کنم و بعد نگاهم ثابت می شود به آسمان و گنبد طلایی ات که کبوترهایش رویش نشست اند و بعضی هایشان پر می کشند. چشم هایم را می بندم. بیرونم که می کشند. روی برانکارد می گذارندم. بغض راه گلویم را می بندد. نمی توانم حرف بزنم. قلبم تندتر از قبل می زند. سحر را قبل از من بیرون کشیده اند. می خواهم از کسی بپرسم که حال سحر چه طور است، اما نمی توانم. بغض می کنم و به چند دقیقه ی پیش، قبل از اینکه بیرونم بکشند فکر می کنم. اشعه های نور قطره قطره می ریخت تو،بغض راه گلویم را بسته بود. می خواستم داد بزنم کمک ... کمک ... اما زبانم بند آمده بود. نور می ریخت تو. چشم هایم را بستم. دستم را کشیدم روی زمین. چیزی جلوی دستم آمد. محکم چشبیدمش . صدای بغ بغوی کبوتری شنیده شد. چشم می دوزم به دستم و چیزی که محکم چسبیده امش. قطره های اشک پشت سر هم می ریزند پایین. می چسبم به ضریحت و می گویم: بعد از آن اتفاق دیگر نیامده ام پیشت. یادت هست؟ و بعد بغض می کنم. می گویم: یعنی دیگر مامان نبود که بیاورتم. می گویم: ماه خاتون را همان موقع گمش کرده ام. می گویم: سحر حالش خوب است. می گویم: پای ماه خاتون توی دستم بود. می گویم: حواست به من هست. همیشه. حواست به من هست؟
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/KNQ2M3U
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir