زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه: مرد روی مبل / نویسنده: احمد نصیری

داستان کوتاه: مرد روی مبل / نویسنده: احمد نصیری

۱۵ شهریور ۱۳۹۳کد خبر: 32970۳

از برگزیده داستان های نخستین جشنواره جایزه ادبی شهید ابراهیم اصغری

مرد روی مبل تک نفره که به صورت دقیقی رو به روی تلویزیون قرار داشت نشسته بود ، اما به خاطر نوع نشستن اش کم و بیش با تلویزیون زاویه داشت ، حالتی به خودش گرفته بود که انگار در حال کش و قوس دادن به بدنش بعد از یک خواب طولانیست . در این وضعیت ـ که تقریبا پشت به آشپزخانه و روبه روی در خروجی بود ـ می توانست با کج کردن سرش راهرو منتهی به اتاق ها را زیر نظر بگیرد . کنار دستش میز عسلی کوچکی قرار داشت که رویش یک لیوان نیمه پر آب ، دو ریموت کنترل و گوشی بی سیم تلفن به چشم می خورد و روزنامه چند روز پیش که هنوز رغبت نکرده بود بخواند . دختر بچه با موهای بور موج دار و چتری جلو سرش که ریخته بود روی صورتش مشغول بازی بود . مرد دید که اسباب بازی های دخترش مجموعه ای است از همه چیزهایی که در خانه پیدا می شود : دستگاه فشار سنج ، کتاب های برادرش ، لباس های مادر به علاوه کیف مهد کودک و عروسک ها و خرده ریزهای دیگری که از آن فاصله تشخیص نمی داد چیست .  چشم از او بر نمی داشت ، هرچند مادر دیگر لازم ندیده بود او را با خود ببرد و این یعنی او می توانست مراقب خودش باشد . گفته بود همین که کار ثبت نام پسر تمام شود یکراست از مدرسه برمی گردند خانه ، زود برمی گردند . دختر بچه دستی به موهای جلو چشمش کشید و یکی از عروسک ها را مجبور کرد چند صفحه از روی عکس های کتاب ، قصه ای تعریف کند . قصه پر از نصیحت هایی بود که مرد را به خنده انداخت . با خودش فکر کرد : حتما حواسش به من نیست، یادش نیست که دارم نگاهش می کنم . بعد سرش را که بلند کرد پدر را روی مبل دید و کنارش که آمد بی مقدمه خودش را روی پاهایش انداخت . مرد خیالش آسوده شد و با دست موهای جلو صورت دخترش را کناری زد و حال قشنگش را پرسید . به او اطمینان داد که مادرش زود بر می گردد ، گفت کاش می توانست او را ببرد بیرون ، با هم بروند و بگردند و حال کنند ، ببرد یکی از آن بستنی های حسن عمو را برایش بگیرد. اما اینها را آرام گفت ، طوری که فقط خودش شنید .  ـ بابا می تونم اینو ببرم؟ عروسکم زنگ بزنه به دوستش، آخه دلش براش تنگ شده، حوصه اش سر رفته، بگه بیاد خونشون بازی ؟  پدر فاصله راهرو تا مبل تک نفره را از نظر گذراند ، ساعت آمدن مادر را حساب کرد و خیره شد به پلک زدن های بی امان دخترش . با خودش فکر کرد موهای بچه واقعا بلند شده و کلافه اش کرده . آنها را از جلو چشم ها کنار کشید . گفت : ببر عروسکت با دوستش صحبت کردن بیار کنار دست بابا ، دختر خودش را فوری رساند به عروسکش . شماره دوست سروناز را گرفت ، عروسک ها شروع کردند حال و احوال هم را پرسیدن ، لباس های تازه شان را که از لباس فروشی سر کوچه ی سوگل اینا خریده بودند به هم نشان دادند . هر دو تصدیق کردند رعد و برق و زیر زمین ترسناکترین چیزهای دنیا هستند و قصر بادی را خیلی دوست دارند البته دوست سروناز به اسکیت هم علاقه داشت که سروناز به او گوشزد کرد که خطرناک است وهمان قصر بادی خوب است . مرد همینطور که داشت به مکالمه سروناز و دوستش گوش می داد روزنامه را از روی میز عسلی برداشت . گذرا نگاهی به تیترهای درشت آن انداخت و از میانش یک صفحه بیرون کشید . وطوری آن را رها کرد که مماس با مبل افتاد زمین . مرد به فکر فرو رفت ، دیگر نفهمید که حرفهای سروناز با دوست دیگرش که هنوز اسمش را نمی دانست به کجا کشیده . داشت به خودش قوت قلب می داد تصمیم گرفت برای همه آنها پدر بهتری باشد . گفت : دخترم بیا پیش بابا . دخترک سرش را بلند کرد وهرچه دستش بود زمین گذاشت و دوید طرفش . ـ اینا اذیتت میکنه ، برو با احتیاط از کشو آشپزخونه قیچی مامانو بیار بابا اینا رو کمی برات کوتاهشون کنه که دیگه نریزه رو چشای قشنگت .  تعجب دخترش را دید . تا بحال هر وقت مادر نبوده به او سفارش کرده به چیزی دست نزند ، آشپزخانه نرود ونزدیک پدر بازی کند تااو زودتر برگردد . به روی خودش نیاورد . ادامه داد : برو دیگه قربونت برم . از فکرش گذشت کاش یک جورهایی با آن خرده آهن ها کنار آمده بود و مجبور نمی شد عمل کند . خطری هم اگر داشت حداقل اینهمه بی خاصیت نبود . دلخور شد اما نمیخواست تسلیم بشود. صدای بیرون کشیده شدن کشو را شنید ، صدای بر هم خوردن لوازم داخل آنرا .  بلند گفت: مواظب باش دخترم  ـ پیداش کردم  ـ باریک الله دختر خوب  یکباره صدای دخترش را بعد از آخ کوتاهی شنید  ـ بابا دستم ، دستم ، گیر کرده در نمیاد  قلبش تند زد ، دستپاچه شد ، راه نفسش انگار گرفته بود گفت : بابایی چی شد ؟ دستت چی شد ؟ بریدی ؟ جان بابا بیا پیشم خب .  ـ انگشتام ، در نمیان ، موندن لای کشو  چشمهایش سیاهی رفت ، اصغر را دید که تیر خورد ، دید که تعادلش را از دست داد و غلتی زد و افتاد داخل گودال روبه رویش . از دور آنتن بی سیم آنطرف تپه را تشخیص داد ، اصغر را صدا زد ، جوابش را داد . گفت تیر بالای رانش خورده و بدجور خون می ریزد .  ـ بابایی آروم باش ، یواش یواش انگشتاتو بکش بیرون ، اصلا کشو رو بگیر یه دفعه بکش باز بشه ... نمیشه ؟ الان میام بابایی .  به ساعت نگاه کرد ، پس کی مادرش می آمد ؟ روی میز را دید اما تلفن آنجا نبود ، کنار خانه ی عروسک ها افتاده بود. دختر داشت می گفت کشو گیر کرده و دستش در نمی آید ، می گفت کشو را با دو دست هل داد ببندد ، انگشتانش را گذاشت لای آن . خودش را با فشار بازوها و آرنجش از مبل جدا کرد و انداخت پایین ، دو راه داشت : یا بخزد سمت بی سیم و از محمود و بچه ها بخواهد برگردند و کمکشان کنند یا خودش را هر طوری بود برساند به اصغر و از گودال بکشدش بیرون ، اما احتمال می داد زنده به اصغر نرسد ، یا بچه ها همین نزدیکی باشند و اصغر و خودش زودتر نجات پیدا کنند ، سروناز به یکی از عروسک های کوچک پلاستیکی گفت کاش ما پا داشتیم و می رفتیم نجاتش می دادیم . ، از بس این مدت یکجا نشسته بود دیگر بازوهایش از پس هیکل سنگینش بر نمی آمدند. . بغض کرده بود ، داشت دلداری می داد به دختر کوچکش که الان می رسد ، زود می رسد ، اگر به سمت تلفن می رفت راه کوتاه بود ، اما معلوم نبود زنگ زدن فایده ای داشته باشد . شاید هم داشت ، راه آشپزخانه طولانی تر بود. بازوهایش سست شده بود ، شاید به خاطر دارو ها و مسکن ها . صدای دخترش را می شنید که دیگر چیزی نمی گفت اما گریه می کرد . به نیمه ی راه آشپزخانه رسیده بود که شنید سروناز به یکی از عروسک ها ی کوچک قدیمی گفت : کاش بزرگ بودیم ، زور داشتیم ، پا داشتیم نجاتش می دادیم ، گفت : بابایی گریه نکن منم گریه م میگیره ها . سروناز گریه کرد ، اصغر هم داشت گریه می کرد ، همه ی نقاشی های کتابها داشتند گریه می کردند . گفت : نترس ، بابا الان میاد دستتو در میاره دخترم . نترس خوشگلم و ... گریه کرد ....
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/WMRPMGP

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir