زنجان
← همه اخبار

داستان کوتاه: محمد / نویسنده: سیده زهره میر عیسی خانی
۲۵ خرداد ۱۳۹۳کد خبر: 32746۲
از برگزیده داستان های نخستین جشنواره جایزه ادبی شهید ابراهیم اصغری
مامان همیشه می گوید:«بذار مادر شی می فهمی». پر بی راه هم نمی گوید داداشی. نشسته ام روبه رویت. کنار سنگ قبرت و یک بطری گلاب هم گرفته ام دستم. «اصلن مشکلش چیست که گمنام باشی؟»
به مامان می گویم:«این همه شهید گمنام. یکی را انتخاب کن،پنجشنبه ها برو سرخاکش. درد و دل کن، گریه کن و بعد خالی شو برگرد.همین کاری که من می کنم. اصلاً تو اسمش را صدا بزن محمد. چه فرقی می کند.»
گریه کرد و بعد بینی اش را بالا کشید داداشی. زل زد توی چشم هایم و گفت:«هنوز مادر نشدی که بفهمی»
زیر لب گفتم: مادر... مادر... مادر
می ترسم داداشی. از این بچه می ترسم. اسمش را می خواهم بگذارم محمد. هم اسم تو. به یاد تو،مامان که فهمید گریه کرد. مرتضی لبخند زد. آقاجان خیره ماند به در. انگار که خیال کرد به همین زودی ها می آیی. ننه علی گفت: قدش مبارک باشد. مش زهرا گفت: شاد باشی.
ننه یحیی غذا را گذاشت توی دهان یحیی و بعد با گوشه روسری اش غذا را از محاسن پسرش پاک کرد و گفت: ان شاءالله دامادی اش و بعد کِل کشید.
ولی من می ترسم داداشی. می ترسم .از چی و چرایش هم خود هم نمی دانم. می ترسم که مادرخوبی نشوم. می ترسم که....
در قوطی خرما را باز می کنم. نایلون دور و برش را کنار می کشم و میگذارم روی سنگ قبرت.
یادت هست که چطور هم را پیدا کردیم. آمده بودم اینجا. ایستاده بودم وسط چهارراهی شهیدان گمنام . باران هم داشت می بارید.
صدای جیک جیک گنجشک ها که زیر سقف ایرانتی شکل قبرستان جا خشک کرده بودند پیچیده بود توی محیط.
بوی خاک همراه با گلابی که از چند قبر آن طرفتر بلند می شد فضا را پر کرده بود. می گویند این بو همیشه ی خدا از همان مزار بلند می شود. بوی یاسی که عجب هوایی ات می کند.
کیوسک ننه علی را تازه رد کرده بودم . با ننه علی هم تازه گپ زده بودم. گفت بودم: مامان باز هم هوایی شده.
قرآن را بسته بود و گفته بود: ـ خب مادر ننه،دلش به همین خوش هست که جنازه ی بچه اش را بیارن و بیاد بشینه پیشش، مثل من.
گفته بودم: ننه تو عجیب خاطرخواه پسرت هستی ها؟ و بعد لبخند زده بودم.
خندیده بود. صورت چروکیده اش میان چادر نمازی که دور کمرش بسته بود گم بود.
خیره شده بود به من . منم و همین یه پسر. کسی رو ندارم ننه، با همین یه پسر زندگی می کنم. صبحها پا می شم، باهاش حرف می زنم. چایی دم می کنم بعد خیره به سماور گوشه ی آلونک گفته بود ـ راستی ننه چایی یادم رفت؟ تازه دمه، بزار برات یک استکان بریزم.
حالا روزهاست از آن ماجرا می گذرد. حتی آلونک ننه علی هم دیگر گوشه ی قبرستان به چشم نمی خورد.
ننه علی که رفت. بدجور اینجا سوت وکور شد.
به او که گفتم: اسمش را می خواهم بزارم محمد. خندید. چشم هایش برقی زد و گفت: حالا از کجا معلوم که پسر باشد؟
به دلم برات شده که پسر است داداشی. این را هم به ننه علی گفتم . گفتم که دلم می گوید: پسر است. به همین خاطر هم.....
گفته بودم که برایم دختر و پسرش فرقی نمی کند ها. اما دلم می گوید که پسر است. یک استکان چایی برایم از قوری گل دارش ریخته بود
گفته بود:ـ مبارک باشد، قدمش پربرکت باشد در زندگی ات و دوباره برایم از پسرش گفته بود.
اینکه هر شب خوابش را می بیند. اینکه بدجور دلتنگ است.
دلتنگ بودم داداشی. با ننه علی که خداحافظی می کردم ، باران هنوز هم می بارید. این را خوب خاطرم هست. آخر ننه علی می گفت کمی دیگر بمان تا باران بند بیاید که گفتم نه می خوام بروم و با داداشی ...
ادامه نداده بودم و سرم را کرده بودم بیرون از در و رفته بودم.
آلونک ننه علی را که رد کردم ایستادم وسط چهارراه. باران هم داشت نم نم می بارید. هیچ کس در قبرستان نبود.هیچ کس.
آرام قدم برمی داشتم و زیر لب زمزمه می کردم.
چوعاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود.
تصویر یحیی آمد جلوی چشمم که سرفه می کرد و باصدای خش دارشاز روی فال حافظش می خواند.
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد.
یحیی را توی یکی از مصاحبه هایم از خانواده های جانباز پیدا کردم.
زنده!خودش که می گوید اسم پرمسمایی دارد. می گوید از گردانی که با او رفته اند. فقط او زنده مانده است.
فقط او.... نفس عمیقی می کشید و بعد سرفه می کند. می گوید: عاشقش شده بودم و ننه یحیی می خندد.
چشم هایم را بسته بودم و گفته بودم: یک نشانه برایم بفرست.
گفته بودم: من مثل مامان نیستم که پیراهن هایت را بعد از سالها از توی زیرزمین بیرون بکشد و بگیرد زیر بینی اش و بگوید بوی محمد را می دهد.
گفته بودم :من مثل بابا نیستم که هنوز هم وقتی پسرهای کوچه گل کوچک بازی می کنند و صدایشان محله را برمی دارد بگوید: جای ممدم خالی ! و بعد با گلدان های حُسن یوسفش وَر برود.
گفته بودم: دلم برایت تنگ شده داداشی. دلم برای قایم باشک هایمان تنگ شده . اینکه چشم بزاری و من قایم بشوم بعد پیدایم کنی و بگیری تو بغلت و بگویی آبجی فاطمه من... هام هام هام و بعد مثلاً شروع کنی به خوردنم.
گفته بودم سالهاست که انگار چشم گذاشته ام و تو قایم شده ای.
این را مش زهرا می گفت، وقتی آن مقوای سفیدرنگ و رو رفته ی توی دستش را نشانمان داد و گفت: اینم عکس پسرم.
تکیه داده بودم به دیوار کاه گلی اتاق و به مش زهرا خیره شده بودم. گرما بدجور کلافه مان کرده بود.
گفته بود ـ خرمشهر را که عراقی ها گرفتند، خانه و زندگی اش را ول کرده و آمده تهران پیش کس و کارش.
گفته بود ـ هیچ عکسی از پسرش ندارد جز همین یکی و بعد مقوای سفید رنگ و رو رفته ی تو دستش را نشانمان داده بود که گویی روزی روی آن عکس پسری بوده که داشته می خندیده.
و بعد گفته بود که سالهاست که انگار چشم گذاشته و پسرش قایم شده.
اینها را که به تو گفتم. گنجشک ها از زیر سقف جیغ کشان پریده بودند بیرون.
قطره های باران از گوشه سقف گلزار شهدا چکه چکه می ریختند پایین. هنوز هم عطر یاس زیر بینی ام بود. چند قدم برداشته بودم و زیر لب گفته بودم : فقط یک نشانه.
بگو چطور پیدایت کنم؟ و بعدچشم هایم را بسته بودم.
ننه یحیی می گفت: پسرش که از جنگ برگشته انگار دوباره متولد شد. گفته بود او هم انگار دوباره مادر شده و از این بابت خدا را صد مرتبه شکر می کند اگر چه بعضی اوقات...
به دو دست بریده پسرش زل زده بود و ادامه داده بود: قربان آقام ابوالفضل بروم که ..... و بعد صدایش را توی گلو خفه کرده بود که بغضش مشخص نشود.
قاشق غذا را که توی دهان پسرش گذاشته بود خیره شده بود به من و گفته بود:
درست مثل بچگی هایش لباسش را عوض می کنم ، غذا دهانش می گذارم و بعد به یحیی که کمی از مادرش رو می گرفت گفته بود:
« البته این را بگویم که خوبیش به این است که دیگر پسر خوبی شده و مثل بچگی هایش مجبور نیستم به او بگویم
هواپیما دارد می آید دهانت را باز کن»
و بعد هر دو با هم خندیده بودند.
چشم هایم را بسته بودم و گفته بودم فقط یک نشانه . هیچ کس توی قبرستان نبود، هیچ کس.
چشم هایم را که باز کردم افتاده بود کنار قبرت. خیس خیس شده بود.
نه بال می زد و نه تکان می خورد. افتاده بود همانجا و خیره من شده بود.
چشم هایش را باز می کرد و می بست. خیره نگاهش می کردم.
صدایت از سالها پیش واضح توی گوشم می پیچید.
از لونه اشون افتاده پایین. بدو برو نردبان را بردار بیار.
دویده بودم سمت زیرزمین. زورم نرسیده بود که بیاورمش. داد زده بودم محمد.
نشسته بودگوشه ی سنگ قبرت. تکان هم نمی خورد. بالهایش کوچک کوچک بود.انگار تازه یاد گرفته بود که پرواز کند. باران هنوز هم داشت می بارید. خیس شده بود زیر باران و بعد افتاده بود کنار سنگ قبرت.
گنجشک را گرفته بودم دستم. رفته بودی بالای نردبان و داده زده بودی بدش به من.
از نرده اول نردبان آمده بودم بالا. موهای دم خرگوشی ام را تکان داده بودم و گفته بودم بگیرش محمد.
برگشته بودی به پشت و گفته بودی: مامانشم اینجاست. یکی دیگه هم اینجا هست و بعد چشمک زده بودی و گفته بودی یکم بیا بالاتر.
دومین پله را که آمده بودم گفته بودم: من می ترسم محمد، میترسم...
الان هم میترسم داداشی. می ترسم مادرخوبی نشوم. می ترسم از عهده اش برنیایم. این را که به مرتضی که داشت پرتقال آب می گرفت، گفتم. کلی به من خندید. بعد یک برش از پرتقال را فشار داد روی سر گنبدی شکل آب میوه گیر و گفت: ترس نداره که فاطمه.
بعد رفت توی فکر و دوباره رو کرد به من.
خوب راستش را بخواهی من هم یکی کمی می ترسم.ولی نه زیاد. میترسم از پسش برنیایم. می ترسم شب ها کلافه ام کند فاطمه و بعد زد زیر خنده.
گذاشته بودی اش کنار مادرش، بعد رو کرده بودی به من و گفته بودی : دودودودو ..... و اینک ما یک مادر و فرزند را بهم رساندیم و بعد خندیده بودی.
چشم هایم را باز کرده بودم داداشی. نشسته بودم گوشه سنگ قبرت. تکان هم نمی خورد. بالهایش کوچک کوچک بود داداشی. یادت هست؟
درست از همان موقع آمدم و اینجا نشستم و برایت گریه کردم، با تو حرف زدم.
دیروزی که مامان گیر داده بود که بروم و توی بیمارستان بخوابم . رو کرده بودم و گفته بودم که باید بیایم ببینمت.
گفته بودم : باید قبل از همه داداشی ام را ببینم.
چیزی نگفته بود اما بغض کرده بود و لابد توی دلش گفته بود:
ـ«مادر نشدی که بفهمی».
دست می گذارم روی سنگ قبرت. شیشه گلاب را خالی می کنم و دست می کشم روی سنگ.
شهید گمنام بدجوری زیر انگشتانم فرو می رود و خودی نشان می دهد.
دست توی کیفم می برم . کلی حرفم را که با تو بزنم . بغض می کنم . به ننه یحیی قول داده ام که محمد را ببرم دیدنش. یحیی که قضیه را فهمید کتاب حافظش را به من هدیه کرد.
آخر کلی سر حافظ خوانی هایش با او دعوا داشته ام. کتاب حافظ یحیی می آید زیر دستم. بغض می کنم .
از توی کیفم می کشمش بیرون و نیت می کنم.
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم نخور کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
بچه توی شکمم تکان می خورد . درد از زیر شکمم شروع می شود و کل تنم را فرا می گیرد.
دست می گذارد روی شکمم و زیر لب می گویم: محمد!!
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/KQZASAN
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir