زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه/ ماهی ها سه دقیقه عاشق می شوند

داستان کوتاه/ ماهی ها سه دقیقه عاشق می شوند

۲۰ مهر ۱۳۹۲کد خبر: 32246۲

نویسنده: سیده زهره میر عیسی خانی

گره ی روسری را باز می کنم و ولو می شوم روی تخت چوبی وسط حیاط. مامان جارو به دست می گیرد و بنا می کند به جارو کردن. بند دوربین عکاسی ام را جمع می کنم و می گذارم کنارم. خیلی آرام می گویم: - « عمو مرتضی سلام رساند» و بعد زل می زنم به ماهی قرمزی که از درخت وسط حیاط می افتد پایین. پاییز که ار راه می رسد، ماهی ها شروع می کنند به شیرجه رفتن. یکی پشت سر دیگری. قرمز،نارنجی، زرد! تُرد تُرد. همین حالا یک ماهی قرمز کوچک از شاخه های پرپیچ و خم درخت وسط حیاط رها می شود و می افتد. یک شیرجه جانانه می زند و بعد که باد می پیچید لابه لای برگ هایش ، ماهی کوچولو از وسط آسمان سر در می آورد. گیج و منگ! اینجا، تازه اول کار است. هر سال پاییز، ماهی های قرمز وسط حیاط همین برنامه را دارند. سقوط آزاد از آبشار چوبی وسط حیاط و بعد ردیف ماهی های جان داده. مامان جارو به دست خیلی آرام می گوید:-«ببین تو را به خدا،برگ، برگ، برگ، تمامی هم ندارند. اینجا، اینجا و اینجا». همه چیز را سه بار تکرار می کند. عادت مسخره ای شده برایش. می گوید :پس محمدکو؟ رفت خانه شان؟ سری تکان می دهم. ـ کاش می گفتی می آمد خانه، میوه ای، چایی، چیزی می خورد. دست هایم را تکیه گاه تنه ام می کنم و زل میزنم به ماهی ها. ـ حالش خیلی خوش نیست، شیمی درمانی هم اثری نداشته. می دانم که خوب می داند عمو مرتضی را می گویم. ـ تمام موهایش ریخته، به زور نفس می کشد. کلی عکس ازش گرفتم، برای بابا. هرچند که برایش هم فرق نمی کند! خیره می شود به چشمهایم. می توانم صدایش را از توی چشم هایش بشنوم که می گوید:-« تمامش نمی کنی؟ میخواهم برای چند دقیقه هم که شده فکرش را نکنم.» نمی دانم شاید چیزهای دیگری می گوید و من اینطور می شنوم. بابا آن سر حیاط نشسته روی پله سنگی جلوی اتاق و سرش را می خاراند. ابروهایش را توی هم فرو می کندو دوباره باز می کند . موجی از چین، زخم ماهی شکل روی پیشانی اش را با خود می برد. این زخم تمام چیزهایی است که من از بابا می دانم. ماهی کوچکی که بخیه خورده روی پیشانی اش و هر سه دقیقه دهان باز می کند وخاطراتش را مثل اکسیژن می بلعد . درست مثل همین حالا و شاید یک دقیقه قبل و یا یک دقیقه قبل تر. گاهی وقت ها فکر می کنم یعنی این سه دقیقه ها از کجا شروع می شوند؟ و آیا پایانی دارند. یک... دو... سه... سه دقیقه می گذرد، یعنی بابا الان به چه فکر می کند؟ به من، مامان و یا عمو مرتضی. یک... دو... سه سه دقیقه دیگر و الان؟ اصلاً حرف هایی که در مورد عمو مرتضی گفته ام را فهمیده؟ یک... دو... سه دقیقه دیگر و چه قدر متنفرم از این سه دقیقه های نحس لعنتی! خش خش برگ ها تمامی ندارند. صدایش می پیچید توی ذهنم و مدام تکرار می شود. خِش خِش، خِش خِش. عمو مرتضی می گوید: ماهی ها اینطور می میرند. خِش خِش. خس خس سینه اش حرفش را ناتمام می گذارد. چند سرفه می کند و بعد ماسک اکسیژن را می گذارد روی دهانش و یک نفس عمیق می کشد. ـ خمپاره که خورد توی اب . ماهی ها افتادند بیرون و شروع کردند به شتک انداختن... خش خش ـ دم غروب و تلی از ماهی های مرده. بابات هنوز توی آب بود. باید منطقه رو شناسایی می کرد. خمپاره پشت خمپاره. همه مون چشم دوخته بودیم که کی میاد بیرون. خوب بلد بود شنا کند. خیلی خوب . مثل یک ماهی توی آب می رقصید. نفسش بند می آید و مثل یک ماهی که از آب بیرون افتاده باشد شروع می کند به جان دادن. یک ... دو ... سه .. تا سه می شمارم و چشم هایم را می بندم و به سه دقیقه ی بعد فکر می کنم. به عمو مرتضی که راحت نفس می کشد و دارد حرف می زند. می گوید :« بابات رو این جوری نگاه نکن ! پهلوونی بود برای خودش» . و دوباره سرفه می کند . خش خش . محمد لیوان آب را می دهد دستم و بعد می گوید: خوشت میاد خودت را اذیت کنی. می خوای چیکار این عکس های لعنتی رو! لیوان آب را توی دستم به بازی می گیرم و به ماهی هایی فکر می کنم که بیرون آب جان می دهند. خش خش . مامان کمر راست می کند . نفس عمیقی می کشد و خم و راست می شود. ـ آخیش، خسته شدم.با این همه برگ، این همه خستگی! می گوید اگر به من بود نفت می بستم زیرش تا خشک شه اما..... پا به پای می شوم و زل می زنم به تل ماهی های مرده - اما..... بغض می کند و بعد سرش را می اندازد پایین.  ـ عمو مرتضات حالش خیلی بده؟ می گویم: ـ دکتر می گفت دیگه از دست ما کاری..... چشم هایش را می بندد و برگ ها را هل می دهد زیر درخت. ـ بابات که سالم بود این درخت همیشه سبز بود. انگار هیچ وقت پاییز به خودش نمی دید. از جبهه که می آمد مرخصی. حیاط را آب و جارو می کرد. تخت را ردیف می کرد و دو تا متکا می گذاشت کنارش. تو را که حامله بودم. می نشستیم کنار هم و از همه چیز حرف می زدیم. از تو، از جنگ، که کی تمام می شود؟ از این درخت که ریشه دوانده تو کل خانه، و از ...... می زند زیر گریه . شانه هایش با هر هق هق بالا و پایین می رود و مدام تکرار می کند ـ چرا این برگ ها تمامی ندارند؟ چرا؟ بابا از رو پله ی سنگی کنار حیاط بلند می شود. سرش را می خاراند . دو قدم برمی دارد و می آید جلو. زیر شلواری خاکی اش کنار تنه ی قهوه ای رنگ درخت، می ایستد. صدای هق هق مامان کم و زیاد می شود. گاهی وقت ها واقعاً خسته می شوم. حتی تحملم هم تمام می شود و می خواهم بلند شوم و بروم جلویش جیغ بکشم، فریاد بزنم . اما هر بار چهره ی عکس دو نفره مامان و بابا می آید جلوی چشم هایم و لبخند بابا که مثل یک ماهی روی صورتش دارد می رقصد و یاد تمام سه دقیقه هایی می افتم که بابا با مامان زندگی می کرده! به معنای واقعی. محمد دست می کشد روی موهایش و لبخند می زند و بعد نی آب هویج را توی دهانش می گذارد و هورت می کشد. ـ یعنی اون وقت ماهی ها سه دقیقه عاشق می شوند؟ شانه بالا می اندازم . ـ نمیدانم . شاید ، خوب می شود گفت. محمد دوربین را به بازی می گیرد و ادامه می دهد.  ـ خوب وقتی حافظه شون سه دقیقه ای هست، خوب فقط طرفشون را سه دقیقه به یاد می آورند. درست می گویم. نی آب هویج را توی دهانم می چپانم. ابرویی بالا می اندازم.  -نمیدانم. محمد دوربین را سمتم می گیرد. ـ ماهی ها سه دقیقه عاشق می شوند! آب هویج را هورت می کشم و خیلی آرام می گویم: -مثل بابا. چهره اش را در هم می کند و بعد خیلی تند لب هایش را مثل ماهی باز و بسته می کند. ـ یعنی اون وقت تو هم ماهی ای دیگه؟ دوربین را گوشه ای از میز می گذارد. دست هایش را می گذارد روی میز. ـ نه، چشمهایش حالیت وقتهایی را میگیرد که قرار است شیطنتی کند . ـ فقط پشیمونم. ـ برای چی؟ خیره می شود به چشم هایم و بعد دست هایم را می گیرد و خیلی آرام می گوید: ـ از اینکه سه دقیقه های زیادی رو عاشقت بودم . بعد لبخند می زند و از پشت میز بنا می کند به در رفتن. دست های مامان را می گیرم توی دست هایم بلندش می کنم و با خودم یدکش می کنم روی تخت. می گویم: ـ خودم فردا نفت می ریزم پاش، هر چه قدر هم ریشه روانده باشد، حتماً کارش را می سازد. مامان لبخند می زند و بعد با کف دست قطرات اشک روی گونه اش را پاک می کند و زل می زند به بابا که همانطور ایستاده وسط حیاط. یادم نمی آید مامان و بابا هیچ عکس دو نفره ی دیگری با هم داشته باشند. بلند می شوم و دست بابا را می گیرم و از میان خش خش ماهی ها زیر پایمان او را می رسانم به مامان. مامان دوباره گریه اش شروع می شود. بابا را می نشانم روی تخت کنار مامان و دست مامان را می گذارم توی دستش. مامان خیره نگاهم می کند. ـ می گویم: الان وقتشه یک عکس دو نفره ازتون بیندازم. دوربین را از کنار تخت بر می دارم. مامان و بابا را وسط کادر تنظیم می کنم.کنار درختی که هرسال پاییز ماهی هایش شروع می کنند به شیرجه رفتن. و می شمارم ـ یک .... دو..... سه.... سه دقیقه می گذرد. بابا به یک چیز جدید فکر می کند. مامان شاید به یک عکس سه نفره و من به تمام چین ها و سه دقیقه هایی که بعد از این همه سال می شود فراموش شوند و نشده اند.
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/NHRUP5B

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir