زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه: لطفا ازاین دریاچه آب نخورید!/ نویسنده: سید میثم رمضانی

داستان کوتاه: لطفا ازاین دریاچه آب نخورید!/ نویسنده: سید میثم رمضانی

۳۰ مهر ۱۳۹۳کد خبر: 33105۲

از برگزیده داستان های نخستین جشنواره قرآنی گناهان زبانی

وَ لاتَنابَزُوا بِالاَلقابِ  و همدیگر را به لقب های زشت مخوانید حجرات - 11 
مثل همیشه اتاقکهای توالت اشغال است و یک قافله آدم درحال انتظارند . توالتی که بوی معده ی خالی می دهد. بوی گرسنگی. نه! بوی دندان پوسیده. شاید هم بوی آروغ آدمی که معده اش خالیه و دندانهایش پوسیده. هشت ده نفری که بینی شان را گرفته اند و نا منظم صف بسته اند، با هر صدای نا هنجاری که می شنوند به هم لبخند می زنند . چندتایشان هم دندان قروچه گرفته و پی در پی پا عوض می کنند و به خود می پیچند. کافی است چند ثانیه به رفتارشان خیره شوی تا اجابت مزاج تو هم گل کند و مثل یک بمب بی حوصله توی شکمت در حال ترکیدن باشد. پیر مردی تسبیح به دست، هر بار که کلید ها را یک به یک امتحان می کند به دریچه ی بسته هواکش چشم می دوزد و ناچ و نوچ می کند. بعد که می بیند بی فایده است سرش را می اندازد پایین و بی صدا می رود جای قبلی اش، توی صف. از همان جا دوباره به هوا کش نگاه می کند. نمی دانم متوجه شده یا نه.هوا کش با طنابی کار می کرده که پاره شده و حالا شکل دم بریده ی موشی فربه، آن بالا آویزان است و آونگی تلو تلو می خورد. از سقف باز هم شعاع نور تند آفتاب پخش شده تن جمعیت. باد که می وزد هجمه ی بوی متعفن فقط مرا می شناسد که هنوز روی چارچوب زنگ زده ی در گاهی ایستاده ام و نگاه می کنم به کاشی های چرک مرده و تی دسته شکسته ای که تکیه داده به درب کابین چهارم. همان که همیشه قفل است و با ماژیک سیاه، خرچنگ قورباغه ای تنش نوشته شده: " خراب است ". پشت درب کابین دوم، سربازی سیاه سوخته به شدت بی تابی می کند و سعی دارد آن همه فشار را با باد کردن دهان و مشت هایی که می خواباند توی دست دیگرش ، فراموش کند. مشت آخرش را توی هوا نگه می دارد. روی پاشنه ها به راست راست می کند و با نوک پوتین پای چپش لگد محکمی حواله می کند به درب. - گیچیش کن آگا... کلیه هامون پوخیده ها!! ... زود باش دیگه!... درب هر سه کابین اشغال شده، مثل زن های حامله شکم داده اند . این یکی که کیسه ی بوکس سرباز شده ، هنوز دارد می لرزد .صدای مهیبی یکهو توی آن فضا می پیچد. یکی از توی صف داد می زند: - آهای عامو چته؟! زور نزن... جنس ایرانی قلا بیِ س... زودی جر میآد پاره می شدآ!! سرباز بی توجه به شلیک خنده ها، خم می شود و چشم هایش را تیز می کند لای درزی که پیداست. آرام خودش را عقب می کشد و به آدم ها و چشم های سرزنش گر نگاه می کند و نمی کند. می رود سمت آینه ی شکسته. کلاهش را بر می دارد و سرش را می خاراند. چشمش که می افتد به شیر آب و چکه هایش، اوف می کند و فاصله می گیرد. احتمالن دستمالی، کاغذی، شاید هم کنف های تی شکسته ، گلوگاه کاسه ی سرپایی را قفل کرده که آب کف آلود سر ریز می شود روی موزاییک های شطرنجی توالت . سرباز دوباره از درز آلومینیومی سرک می کشد داخل کابین. رد نگاه ها که هوار می شود سرش، از موضعش پا پس نمی کشد. این بار مشت می کوبد تخت سینه ی درب. سنگین هم می کوبد. - اَه ه ... تازه خودکارشو در آوردی نا کس ... داری یادگاری می نویسه! - خوب می کنم می نویسم بی پدر...! مگه بیکارم بشینم اینجا یادگاری بنویسم سر قبر بابات؟! سرباز بی هیچ نگاه به آبی که پیرامون کف شوی جمع شده، جستی می زند توی آن و با کف پوتین و آرنج محکم می رود توی شکم درب. درب بدون کوچکترین مقاومتی باز می شود. صدای آخ و افتادن احتمالی صاحب صدا توی گودال توالت. - بی ناموس... چیکار می کنی؟! سرباز تا عقب گرد کند پشنگه های آب می پاشد روی شلوار آدم ها و آنها خود را کنار می کشند. جوان سیاه پوشی عق زنان از کابین می پرد بیرون و بی معطلی یقه ی سرباز را می گیرد. شلوارش آویزان است و کمربندش با هر جست و خیز به پاهایش شلاق می زند. - آش خور! ... مگه ناشتایی کله پاچه چپوندی تو اون شکم صاحاب مرده ات؟! دستش را که پرتاب می کند سمت سرباز، دو سه قطره آب می نشیند روی گونه و لبم. بوی گندش کم بود که نجاست هم به آن مزین شد! تندی با آستین کتم پاکشان می کنم و از درگاهی می زنم بیرون و خودم را می رسانم به شیر آبی که هم قد زانو هایم است و مثل سربازی کوتوله به حالت پیش فنگ ایستاده پای گودی حوض . تا فلکه اش را باز کنم نا خودآگاه سر بر می گردانم سمت ورودی توالت. دعوا وارد فاز جدیدش شده و طرفین حالاآمده اند خارج از رینگ. شلوار جوان سیاه پوش دیگر آویزان نیست. سرباز هم انگار پوکیدن کلیه ها یادش رفته. هی خیز بر می دارد و روی هوا جفتک می پراند. حدس میزنم از دوره آموزشی اش خیلی فاصله نگرفته. آمادگی بدنی اش اینطور نشان میدهد. شاید هم رزمی کار باشد. جوان هربار که با مشت گره کرده می رود توی صورت سر باز، با پوتین هاش رو به رو می شود. می ایستد. عقب می کشد و دوباره خیز بر میدارد. به نظر هول شده. نمی تواند حمله اش را همزمان با پایین آمدن پوتین ها انجام دهد. تا بر می گردد خودش را برای یورش بعدی آماده کند ، سرباز هم قدرت تجدید قوا پیدا می کند. همین است که مشت آهنین جوان مصادف می شود با پرواز پوتین و نمی تواند ضربه آخر را وارد کند.دایی یوسف همیشه می گفت: مهم ضربه آخره! می گفت: حمله های پشتا پشت ، وقتی بی حساب کتاب باشه هیچ فایده ای نداره . به من می گفت. به بازی شطرنجم. و به حمله های پی در پی که تدارک می چیدم. از وقتی فهمیده بودم با مهره سیاه حریفش نمی شوم سعی کرده بودم با سفید نبض حمله را دست گیرم. اما تا می آمدم با چند حرکت ترکیبی حمله ای تدارک ببینم ، زودی مجبورم می کرد حالت تدافعی بگیرم. آنقدر سریع بازی می کرد که من ناچار می شدم مثل کلاف سر در گم مهره هام را درست توی خانه های دلخواهش بچینم. انگار دارم دور مهره ی شاه تار عنکبوت می تنم. بعد هم با یک حمله ی ضربتی اسب و وزیر، شاه نگون بختم بین مهره های خودی خفه می شد. با دلخوری دست ها را بالا می بردم و نفسم توی صورتش می نشست و او که مثل همیشه وانمود می کرد با کیش آخرش، اصلن حدس نمی زده مات شوم. با این حال من می دانستم که می دانسته. آنقدر به مردمک هاش چشم می دوختم تا خنده اش از پشت پرچین دندانهای سفید و درشتش بترکد. همین هم می شد. پوفی می ترکاند و می گفت: ای وای!... باز هم مات مختنق؟!  من هم بلا فاصله مهره هام را از نو می چیدم و سعی می کردم از یک سوراخ دو بار گزیده نشوم ،اما هر بار شیوه بازی اش با دفعات قبلی متفاوت بود و من از جایی که حدس نمی زدم بازی را از دست می دادم، درست در بزنگاه، لحظه ای که تاکتیک حمله ام به یکی دو حرکت بی تفاوت و ناشیانه او بستگی داشت. بعد ها دیدم بهتر است در اوان گشایش، فیل هایم را با اسب هاش تعویض کنم، اینطوری دست کم از اختناق شاه پیشگیری می کردم و برای مهره های دیگرم، تار عنکبوت درست نمی شد. از آن وقت ، همه ی گشایش هامان به آخر بازی کشیده می شد. ولی باز هم یک جای کار می لنگید. همیشه یک سرباز بیشتر از من داشت و با آن ، به ستون آخر می رسید و می شد وزیری که نفس کشیدن مهره هام در صفحه امری بود عبث. او هم مثل فرمانده فاتح ، از موضع بالا نصیحتم می کرد و می گفت: همونی رفته وزیر شده که از ابتدا نشونش کردم. می گفتم: چه جوری؟  میگفت: محاسبات جانم... محاسبات... و البته پلتیک های خلاق!! یه وقتایی تا مرز خوابوندن مچم رفتی، ولی مهم ضربه آخره! یادم است، دو بازی قبل از آنکه او را شکست دهم، گفته بود؛ بازی ات خوب شده این روزها!  گفتم: به لطف مهره های سفید البته...  گفتم: نقطه ضعفم چیه؟ گفت: داری مصدق می خونی؟!  به عکس مصدق نگاه می کرد. گفتم : تاکتیک هات حرف نداره. گفت: زیادی به خودت فکر می کنی!  نشسته بودیم بالای نفار، مشرف به شالیزارها. باد نمور از جانب تالاب می وزید. تالابی که آبش از همه ی این سالها پایین تر رفته بود و از گوشه کنار خشکی و لای سگ واش های بلند و پیچ در پیچ و گنیماک و آشکانی و تل واش و پلم و گزنا، بوی گند ماهی های تلف شده راست می شد و بوی مردار مار و قورباغه های تیره روز که با ترکه ها و تیر و کمان پسر بچه های سرتق و آفتاب سوخته ی روستا شکار شده بودند و حالا تا پای نفار هم سوار باد می شد و توی دماغمان می زد.گفت: چی بود اون تکه شعر؟!  گفتم: شاید هم زیادی مغرورم! گفت: پسر بچه ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ می زنند... قورباغه ها جدی جدی می میرند... گفتم: من تو مهره اش موندم... چه جوری تو اردوگاه اسرا با سنگ و کاغد بازی می کردین؟! لم داد به یکی از فیل پایه ها. چوبش از بید بود و از تنه اش جوانه آمده بود بیرون. بالاتر هم ، جوانه ها، شاخه شده بودند و شاخه، برگ داده بود. دست برد ویکی از برگها را کند و چند بار بو کشید: - نه...مغرور نه...ولی ...  خندید. - یه خورده کم حوصله... مثل حال و روزت تو این روزها ... تمرکز نهایی نداری. برگ را گاز زد و توی دهانش مزه مزه کرد؛ - ببین مصطفی... همزمان بایس دو تا کار انجام بدی... دلیل، واسه حرکت خودت... پیش بینی چند حرکت بعدی حریف... حد اقل تا چار پنج حرکت ...بازیکنای بزرگ گاهی تا 15 حرکت بعدی خودشون یا حریف رو پیش بینی می کنن...البته اگه این وسط مسطا با نوع آوری حریف روبرو نشن...  گاز دیگری به برگ بید زد. - مثل ریاضیه ... مث منطق... یا ... مصدق را ورق زدم. بی هدف. بستم و گذاشتمش کنار اسب یا فیلی که افتاده بود پای رخ سیاه، گوشه ی صفحه ی چوبی شطرنج. بعد فکر کردم چه شباهت های زیادی بین پدر بزرگ و مصدق وجود داشته و من نمی دانستم.شاید هم تحت تاثیر خوابهایم اینطور فکر می کردم. خوابهای آشفته ای که مدتها بود با من دم خور شده و هر از گاهی مثل فیلم سینمایی که هی باز سازی می شود توی خوابهایم تکرار می شد. آتش سوزی انبار و طویله و بعد جزغاله شدن پدربزرگ و گاو شیرده ی دایی یوسف. این اواخر که کتاب مصدق را دست گرفته ام ، خواب هردوشان را می بینم. چند شب قبل هم -شاید هم بعد از ظهری بوده- خواب دیدم پدر بزرگ با عصای مصدق ایستاده کنار پنجره ی یک اتاق و گریه می کرد. کودتای 28 مرداد بود. دکتر فاطمی هم بود.صدای گلوله های توپ از داخل شهر، از خیابان های اطراف می آمد. دکتر فاطمی می گفت: کودتا چیا دارن میرسن آقای نخست وزیر!  بعدش هم گفته بود : اصلاً به مخیله ی آدم نمی گنجه... چگونه اس تا ده صبح اینهمه ملت یاورت باشن و به ظهر نرسیده دشمنت؟! پدر بزرگ عصا را شکل نی پنج بندش گرفته بود به لبش. امیری می زده یا طالبا، یادم نمی آید. ولی یادم است گفته بود؛ " دنیا دو روز است ...یک روز با تو... روز دیگر بر تو... " (1 ) بعدش هم گفته بود : " کسی که به روزگارتکیه کند , زمین می خورد " .(2) همان وقت یاد حرف های سروش افتادم و گفتم: اینجا همینه... سیاستمون عین فوتبالمونه ... تا وقتی یه گل می زنی... هورا میکنن... اما وقتی گل بخوری هو می شوی... باز که گل بزنی حاکم بشی غوغا میکنن... ولی تو وقت اضافه که دوتا گل بخوری ببازی گذشته ات را حاشا می کنن... بعدش بیا ببین چه بلوایی راه می اندازن...اونا تا وقتی پشتت وا می ایستن که برنده باشی...چرا که همیشه یه قهرمان می خوان ... کم حوصله ان... هیچوقت طاقت باخت ندارن...  پدربزرگ هیچی نمی گفت. فقط گریه می کرد. دکتر می گفت :از چی می ترسین آقا؟... ما که هنوز پشتت وایستادیم!! پدربزرگ برگشت و نگاه کرد. دکتر فاطمی رفته بود .من آنجا بودم. پدربزرگ به من نگاه کرد.گفت : من از چیزی نمی ترسم... امشب اولین شبی هست که اون پیرزن نمی تونه با جا نماز و چادر خودش نماز مغرب و عشا بخونه...  رو کرد به دریا. دستهایش را تا بناگوش بالا برد و ایستاد به نماز.  گفتم: شما که وضو ندارین پدربزرگ! زن دایی نرگس از در وارد شد و گفت : عیب نداره آقا مصطفی... آفای مصدق حافظه کوتاه مدتش رو از دست داده... بزار بخونه...  پدربزرگ خندید. آنقدر به صورتش کش داد که وقتی نخندید، شکل مصدق شده بود. با همان بینی عقابی و پیشانی بلند.ایستاده بود رو به دریا و نماز صبح می خواند. سه تا چهار رکعتی و دو تا یک رکعتی. ساعت که دینگ دینگ زد 9 بود. ما ایستاده بودیم توی خاکستر آن همه آتشی که کودتا چیان راه انداخته بودندوخیره بودیم به خانه مصدق که حالا تنوره می کشید.  آفتاب دبه دبه عرق از آدم می چلاند. گفتم: چرا نفرینشون نکردین آقا؟! نفرین به اینهمه آدم که دو ساعته تنهات گذاشتن و زندگیتو دود کردن هوا ؟! شکل پدربزرگ شده بود. داشت سلام می داد.  گفت:من برای نفرین انتخاب نشدم . من اومدم امید بدم.  گفتم : با اینهمه تنهایی ، حتماً محاکمه ات می کنن. رفت توی جلد مصدق. گفت: تنها به دنیا آمدم... تنها می میرم ... و تنها بر انگیخته می شوم... دلم میخواد رو سنگ گورم بنویسن : " نمک برای زخم هایی است که می گندد / من سالهاست که شوره زارشده ام / و تو کاسه چشم هات برکه ! / لطفا از این دریاچه آب نخورید / همین دیروز توی آن استفراغ کرده ام !! " داشتم این تکه آخر را هی زمزمه می کردم، هی زمزمه می کردم که یوسف پرسید؛ چی پرسیدی؟ نشنیدم! جمله ی آخرش یادم رفته بود.همین طورسوالی که پرسیده بودم . ذهنم یاری نمی کرد. فهمید. گفت : شطرنج مثل منطق... مث ریاضیه...  دوباره چشمش افتاد به عکس مصدق ، روی جلد کتاب . انگار توی همان چند لحظه پیر تر شده بود. گفتم : شما چطور؟ شطرنج رو چی می بینی؟  برگ گاز زده ی بید دستش بود. دیگر گاز نزد. گاز زده ها را تف کرد پایین. تفاله ها را باد رقصاند و برد. یوسف رو به باد بود و نمی دیدشان. در تیر رس نگاه من بود. مثل قاصدک های سبز. چرخ می خوردند و باد که زورش کم شد، گیر کردند به تار های عنکبوتی که روی خوشه های نرسیده ی برنج ، پهن شده بود. گفت: برای من فلسفه اس. راز خلقته... عین زندگیس... گفت: زندگی...؟! نه . گفت: زندگیتو آتیش می زنم لندهور... به من میگی بی ناموس؟! آب هنوز شرشر میکند. جنگ تن به تن ادامه دارد.  سرباز بوده فریاد زده"زندگیتو آتیش می زنم" ؟! حالا هم که مثل مار زخمی هی فیش فیش می کند، برود سمت جوان .اما حلقه ی دست ها دور کمرش ، مانع می شود. چند تا سر باز از نگهبانی دادسرا می دوند طرف معرکه. جوان هم بیکار نبوده . بالاخره توی حرکاتش به هماهنگی رسیده و زهرش را ریخته. ضربه آخر! دایی یوسف راست می گفت: مهم ضربه آخره. خون از گوشه دهان سرباز راه پیدا کرده به سمت چانه اش . سرباز عینکی که مشت می کوبد توی سینه ی جوان ، آجهای پوتین سرباز را می بینم مثل سکه ی شاه عباسی ضربه خورده روی پیراهن جوان. درست حول و حوش نافش. از ترس اینکه رینگشان جابجا شود وبیاید حوالی حوض، با عجله سه چهار مشت آب می ریزم روی گونه و لبم و بلند می شوم. ولی هنوز حس می کنم بوی گند توالت روی صورتم مانده. کیفم را توی دست جابجا می کنم. وسواس می گیرم و دو به شک می شوم. نمی نشینم. خم می شوم و دوتا مشت دیگر آب می پاشم روی صورتم. وسواس هنوز با من هست. دیرم شده. راس 11، جلسه دادگاه شروع می شود. باید اصول اسناد را به قاضی و کارشناس منتخب ارائه دهم. پیاده اگر بروم تا ساختمان اصلی دادگستری 10 دقیقه طول می کشد. بند کیف را می اندازم روی کول راست. فلکه آب را نمی بندم. همان پیر مرد از توالت یک راست می آید می نشیند پای شیر. یک دور دیگر فلکه را می چرخاند. آب با شدت بیشتری می آید. دستهاش را بی حرکت زیر آب می گیرد و با یک چشم بسته نگاهم می کند: - می بینی آقای وکیل ! بنی آدم واسه شاشیدن هم این روزا با هم می جنگن... لبخند می زنم و به راه می افتم. بی خدا حافظ . از در دادسرا که بیرون بروم، هنوز بوی توالت توی شیارهای دماغم است. نه، درست چهارراه گلویم. مثل یک چراغ قرمز که هیچ وقت سبز نمی شود. انگار زمان ایستاده. این بوی لعنتی هم قصد حرکت ندارد. مثل همیشه عطر یاس رازقی را توی داشبورد ماشین جا گذاشته ام. تا پارکینگ هم اگر بخواهم بروم و برگردم به دادگاه سروش نخواهم رسید. دیروز از زندان زنگ زده بود . می گفت : مهران آدم اجیر کرده اسناد و بنچاق زمین رو ازت بقاپند . می گفت : پیغوم داده کارشناس خط وامضاء جیره خوار ماست !  بعد که صداش زنگ دار شد وبغضش ترکید گفت: مصطفی این زمین واسه زن وبچه ام عینهو فدکه ...فدکم رو پس بگیر...  نگفتم : کاش دو سال پیش توی پرونده ی مهران و زنش شهادت دروغ نمی دادی که مهران پول وپله ندارد و به پیسی افتاده و حالا بیافتی گوشه زندان و او هم بیافتد به جان تو ... فقط گفتم : دعا کن !...  نفس می کشم. نفس می کشم و راه می افتم . تظاهر می کنم که حالم بهتر شده . بوی سیگار پخش شده توی فضا، ریه هایم را پر می کند. سرفه ام نمی گیرد. می گیرد. ولی مقاومت می کنم. لا اقل بهتر از بوی سابق است.  به ردیف نرده های آهنی و تابلو نوشته های قرآنی که میرسم حس کنجکاوی مجبورم می کند تمرکز کنم و نتیجه راند آخر جنگ را بدانم . می ایستم و از لای شاخ و برگ شمشادهای هرس نشده و اکالیپتوس سرک می کشم. از سرباز خبری نیست .جوان اما چمباتمه نشسته پای درگاهی و سیگار دود می کند . تنها . آفتاب بدجوری اشکم را در می آورد . عینک را از جیب بیرون میکشم و پناه چشمهام می کنم . تا بخواهم به پاهام شتاب دهم پهلو هام تیر می کشد و ورم زیر نافم انگار دارد می ترکد . هی بزرگ و بزرگتر می شود. نمی دانم با این اضطرابی که از جلسه دادرسی دارم چه جوری تا توالت دادگستری طاقت بیاورم. به خصوص اینکه هر لحظه حس می کنم سایه های نامریی دارند تعقیبم می کنند . به قول پدربزرگ : " آیه الکرسی " تنها مرهمی است که در این بزنگاه به فریادآدمی می رسد " ! زمزمه می کنم و بی خیال سایه ها تندتر راه می روم ... راه می روم ...راه می روم . باد می وزد هنوز ، باد گرم . بوی دندانهای پوسیده و ماهی های گندیده ی تالاب می پیچد توی کاسه سرم... /

" پایان "
پی نوشت :
1 – امیر المؤمنین علی (ع) :اَلدَّهرُ یَومانِ : یَومٌ لَکَ وَ یَومٌ عَلَیکَ فَإذا کانَ لَکَ فَلا تَبطَر وَ إذا کانَ عَلَیکَ فَاصطَبِر 
دنیا دو روز است : روزى به سود تو و روزى به زیان تو . هرگاه به سود تو بود ، سرکشى نکن و وقتى به زیان تو بود، شکیبایى پیشه کن  2- امیرالمومنین علی (ع ): من وثق بالزمان صرع – عیون اخبارالرضا-ج 2 – ص 83

منابع قرانی : 

1- فاجتنبوا الرّجس من الّاوثان و اجتنبوا قول الزّور. – سوره حج – آیه 30
2- والّذین لایشهدون الزّور - سوره; فرقان – آیه 72 3- ان الله لایُغیَّر ما بقوم، حتی یُغیّروا ما بانفسِهم و اذا اراد الله بقوم سُوءً فَلا مَرَدَّله - آیه 11
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/KLHA8FE

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir