زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه فقط هم، پای راستم می‌لرزد / نویسنده: داود خدایی

داستان کوتاه فقط هم، پای راستم می‌لرزد / نویسنده: داود خدایی

۳۰ بهمن ۱۳۹۳کد خبر: 33458۲

از برگزیده داستان های نخستین جشنواره جایزه ادبی شهید ابراهیم اصغری

مرد ملافه‌ی سفید را از روی صورتش پائین کشید. روی تخت نشست. بی‌توجه به ساعت روی دیوار، ساعت مچی‌اش را روی هفت تنظیم کرد. تنها فکری بود که به ذهنم رسید. توی آن شرایط کار دیگری از دستم ساخته نبود. مطمئن که شدم عراقی‌ها تا نزدیکی شهر آمده‌اند و بعضی کوچه‌های غربی را گرفته‌اند، خواستیم مثل بقیه‌ی مردم، از شهر فرار کنیم. رفتم سراغ ماشین. به نجمه هم سپردم وسایل مورد نیاز را جمع کند گوشه‌ی حیاط تا بار ماشین کنم. گفتم: اول چیز‌هایی را بیاورد که واجبند. لباس برای خودشان و بچه‌ها. مدارک شناسایی و چیزهای به‌درد بخور. روشن نشد. استارت زدم. بخشکی شانس. این هم وقت گیر آورد. کاپت را زدم بالا. بدون ماشین نمی‌شد. هلاک می‌شدند، بین راه. وسیله‌ی دیگری هم که گیر نمی‌آمد در آن شرایط. می‌آمد؟! نمی‌آمد. هر کسی فکر خودش بود. باید هم فکر خودش باشد. مگر توی یک ماشین چند نفر جا می‌شدند. سیم‌های باطری و دینام را چک کردم. برق می‌آمد. نگاهی به وایر‌ها انداختم. سالم بودند. دلکو را باز کردم. لامذهب. ذغال پلاتین تمام شده بود. لامذهبا بدجوری می‌زدند. صدای انفجارها نزدیک‌تر می‌شدند. خیلی نزدیک. هر لحظه هم نزدیک‌تر می‌شدند و ترسناک‌تر. سرم خورد به کاپت ماشین. مادر... بی‌شرف‌ها... سرم درد کرد. فکر کنم زخم شده بود. دستم را گذاشتم روی سرم و رفتم توی کوچه. پرنده پر نمی‌زد. باید فکری هم به حال کبوتر‌هایم می‌کردم. قبل از رفتن حتماً باید آزادشان می‌کردم با این‌که با خودم می‌بردم‌شان. موش تو سوراخ نمی‌رفت، جارو به دمش بست. بگو آخه، خودت را نجات دادی ماند همین چند تا کفتر. چندتا نبودند. زیاد بودند. الان درست یادم نیست ولی بیشتر از چند تا بود. کلی پول‌شان شده بود. خیلی هم خوشگل بودند مخصوصاً آن سینه طلایی. روی پاهایش، پرهای مسی داشت، این هوا. برای لحظه‌ای سکوت کل کوچه را گرفت. همین بیشتر مرا ترساند. تو این وضعیت با زن و دو تا بچه اگر گیر می‌افتادیم، تکه بزرگ‌مان گوش‌مان بود. شاید، همین ترس باعث شد به خودم بقبولانم، بدون وسیله نمی‌شد از آن‌جا فرار کرد. شک ندارم. معلوم نبود چند کوچه آن‌ورتر چه خبر بود. خبری هم اگر نبود، حتماً توی راه تلف می‌شدیم. تلف می‌شدند بچه‌ها. گفتم آماده باشند تا من بروم، ببینم می‌توانم، پلاتین پیدا کنم. نجمه مثل مرغ پرکنده فقط این‌ور و آن‌ور می‌رفت. ذکیه را هم بسته بود، پشتش. همین جوری. گاهی هم تشر می‌زد به اسماء که کمک کند، وسایل را جمع کنند. می‌دانستم کجا باید بروم دنبال پلاتین. به دلم برات شده بود که می‌توانم پیدایش کنم. بیرون شهر دوستی داشتم که تعمیر‌گاه ماشین داشت. همه جوری ماشین تعمیر می‌کرد. هنوز باید آن‌جا باشد. از خانه زدم بیرون. در را هم پشت سرم قفل کردم. قفل بزرگی به در زدم که خدای ناکرده کسی نتواند بازش کند. شاید هم در آن‌لحظه به این فکر می‌کردم که، کسی هم اگر رسید جلوی درمان، فکر کند کسی توی خانه نیست. گذاشته‌اند و رفته‌اند. بی‌توجه به اتفاقات و صداهای اطراف فقط می‌خواستم به جایی‌که می‌خواستم برسم. اگر تعمیرکاره نرفته بود، حتماً پلاتین را پیدا می‌کرد و می‌داد به من. کار کرده‌ای، چیزی. تا ما را به جایی برساند. فکر نمی‌کردم رفت و برگشتنم آن‌همه زمان از من بگیرد. حالا خدا رحم کرد مسیرم کوتاه‌تر شد. دو سه خیابان جلوتر که رفتم. دیدم دو تا اتومبیل زداند به هم. درست سر تقاطع. رفتم جلوتر. اولش فقط می‌خواستم از راننده‌هاشون کمک بخواهم. ببینم تو دست و بالشون پلاتین پیدا می‌شود یا نه؟ هیچ‌کس نبود. نزدیک‌تر شدم. شیشه‌های هر دو ماشین، شکسته بود و بدنه‌ها کاملاً سوراخ سوراخ. وضعیت آن یکی که از خیابان اصلی بیرون آمده بود، درب و داغون‌تر بود. انگار چیزی افتاده باشد پشت‌اش. رینک‌اش صاف چسبیده بود زمین. خبری از لاستیک‌هایش نبود. مثل این‌که با چاقویی، چیزی، جرش داده، از رینک جدایش کرده باشند. می‌خواستم راهم را بگیرم و بروم. برگشتم. در را باز کردم. مزدا تک کابین بود. عین ماشین من. خون هم ریخته بود، روی صندلی. سیم کاپت را کشیدم. باز نشد. محکم‌تر کشیدم. موتورش سالم بود. در دلکو را باز کردم. نگاهی به ذغالش انداختم. کار می‌کرد. فقط صدا بود که می‌شنیدم. خبری از کسی نبود. باید پلاتین را طوری باز می‌کردم که آسیبی نبیند. مثل این‌که خدا حرف دلم را شنیده بود و اتومبیل‌ها را گذاشته بود سر راهم. اگر صاحب ماشین آن‌جا بود، حتماً اجازه می‌گرفتم. اجازه می‌داد. مطمئنم. فکر نمی‌کردم پیدا کردن قطعه‌ی کوفتی آن‌همه زمان از من بگیرد. حالا خدا رحم کرد، دو تا ماشین داغون شده بودند و توانستم پلاتین‌شان را بردارم. نزدیک ظهر بود یا کمی از ظهر گذشته. عراقی‌ها هم مثل مور و ملخ حوالی کوچه‌مان، جولان می‌دادند می‌دیدم که در‌ها را باز می‌کردند و می‌رفتند داخل خانه‌ها. کوچه‌ی ما غربی‌ترین قسمت شهر بود و آن‌ها باید از آن‌جا می‌گذشتند تا به قسمت‌های دیگر شهر برسند. صدای رگبار و گاهی هم تک‌تیر می‌شنیدم. دیگر از انفجار‌های بزرگ خبری نبود. انگار توپخانه‌شان مطمئن بود، نیروهایشان داخل شهر هستند و نمی‌خواست آسیبی به آن‌ها برسد. فقط صدای گلوله‌ی تفنگ‌هایشان بود و صدای سربازها و گاهی هم جیغ‌های ممتد. راه‌های دررو را بلد بودم. راستش وقتی کفتر‌هایم می‌رفتند، روی پشت بام همسایه‌ها می‌نشستند. می‌رفتم دنبال‌شان و می‌گرفتم‌شان. بدون این‌که کسی مرا ببینند. همین چندروز پیش بود که رفتم و یکی‌شان را چند کوچه پایین‌تر، روی پشت یک خانه پیدا کردم. دولاً دولاً خودم را رساندم، خانه‌ی خودم. خبری از زن و بچه‌ام نبود. ترس برم داشته بود. در بیرون بسته بود. کسی وارد خانه نشده بود. صدای‌شان کردم. نجمه، ذکیه، اسماء. نجمه، نجمه، اسماء. اسماء ... آرام صدا می‌کردم. تمام اتاق‌ها را گشتم. همان‌طوری بود که صبح موقع رفتن دیده بودم. دست‌نخورده. باید می‌رفتم پشت بام. تنها جایی‌که نگشته بودم. رفتم. اسماء، نجمه، نجمه، ذکیه. باور کنید، خوشحال شدم. خیلی خوشحال. کز کرده بودند گوشه‌ی چپر کفتر‌ها. نجمه، اسماء و ذکیه را زیر چادرش قایم کرده بود. با دیدنم، دویدند طرفم. چادرش را این‌طوری باز کرد. اسماء دوید، پشت سرش هم نجمه آمد پیشم. چندتا از کفتر‌ها هم گوشه‌ی دیگر کپر جمع شده بودند. فکر کنم همه‌شان نبودند. شاید در باز مانده بود و رفته بودند بیرون. مهم نبود. کفتر پا مسی را ندیدم. چموش‌تر از بقیه بود و سرحال‌تر. ولش می‌کردی، صد دور تو آسمان چرخ می‌زد و بعد ناپدید می‌شد. چندبار به زور توانستم بیارمش پایین. لاکردار، عجب معلق‌هایی می‌زد. با هم رفتیم پایین. ترسیده بودند. خیلی. داشتند می‌لرزیدند. نجمه دیگر سیاه نبود. شده بود مثل گچ. وضعیت نسبت به صبح فرق کرده بود. عراقی‌ها هم مثل مور و ملخ همه‌جا بودند. صدای شلیک‌هایشان که خیلی نزدیک بود. نمی‌شد به همین راحتی از مهلکه جان سالم به در برد. باید فریب‌شان می‌دادم. به نجمه گفتم تا شام مفصلی درست کند. می‌خواستم از در دوستی با عراقی‌ها وارد شوم و نمک‌گیرشان کنم. بگویم که از دیدن‌شان خوشحال شدیم. قصد داشتم به آن‌ها خیرمقدم بگویم. اگر نقشه‌ام می‌گرفت، می‌توانستم از یک فرصت مناسب استفاده کنم و با ماشین از خانه بزنیم بیرون و د برو که رفتیم. می‌زدم به بیراهه و دیگر دست‌شون به ما نمی‌رسید.  نجمه هم چیزی نگفت. موافق بود انگار. البته شاید هم از ترسش، چیزی نگفت. هر چی می‌گفتم قبول می‌کرد.  رفتند توی آشپزخانه و مشغول کار خودشان شدند. من هم بعد از این که پلاتین را عوض کردم و مطمئن شدم که دیگر کار خواهد کرد. آرام رفتم پشت در و قفل را باز کردم. بیرون را دید زدم. مطمئن که شدم بیرون خلوت است در را چهارطاق باز کردم. کسی توی کوچه نبود. جلوی در ایستادم. بعد سریع رفتم توی خانه. پارچه‌ی سفید بزرگی پیدا کردم و تند برگشتم جلوی در. چندلحضه نگذشته بود که یک جیپ جنگی، جلوی پایم محکم ترمز کرد. با دیدن‌شان تندتند پارچه‌ی سفید را تکان دادم. چند نفر از سربازان در حالی‌که لوله‌ی تفنگ‌های‌شان را سمتم گرفته بودند، از ماشین پیاده شدند. دستمال را تکان می‌دادم و جلوی‌شان دولا، راست می‌شدم و خیرمقدم می‌گفتم. اهلاً و سهلاً . اهلاً و سهلاً. یکی‌شان با دست به بقیه اشاره کرد تا لوله‌ی تفنگ‌هایشان را بگیرند پایین. رفتم جلو. اشاره کردم تا بروند داخل. گفتم که به خانه‌ی خودشان خوش آمده‌اند. گفتم که من و خانواده‌ام از این‌که آن‌ها را می‌بینیم، خیلی خوشحال هستیم. گفتم که برای‌شان غذای مختصری تدارک دیده‌ام تا جبران زحمت کرده باشیم. گفتم اگر پیشنهاد ما را قبول کنند، منت سر ما می‌گذارند. گفتم ... و از این حرف‌ها. همان درجه دار با دست کنارم زد و وارد خانه شدند. اشاره کرد تا سربازها خانه را بازرسی کنند. مطمئن که شدند غیر از من و بچه‌ها کسی آن‌جا نیست و خطری تهدیدشان نمی‌کند، دعوتم را قبول کردند. بچه‌ها هنوز توی آشپزخانه بودند. یکی‌شان پرچمی را از توی ماشین آورد و خواست تا بالای در ورودی نصب کنم. چاره‌ای نداشتم. باید به حرف‌شان گوش می‌دادم. نمی‌توانستم کار دیگری بکنم. می‌توانستم!؟ بوی غذا همه‌جا پیچیده بود. نشستند توی پذیرایی. چای بردم برای‌شان. یکی که کم‌سن و سال‌تر از بقیه بود و خوش‌تیپ‌تر، برگه‌های پاسورم را از طاقچه برداشت بود و داشت با آن‌ها ور می‌رفت. اشاره کردند تا یکی از چای‌ها را اول خودم بخورم. سرکشیدم. پشت بندم، آن‌ها هم خوردند و آخر سر، همان جوانی که با ورق‌ها بازی می‌کرد، نوشید. یکی که انگار درجه‌اش از همه‌ی آن‌ها بیشتر بود رو به من گفت: ای‌کاش همه‌ی مردم شهر مثل تو و خانواده‌ات عاقل بودند. با این کارت خدمت بزرگی به شهر و خانواده‌ات کردی. اگر همه، مثل تو یک جو عقل داشتند کار به کشت و کشتار نمی‌کشید. توی دلم به او فحش می‌دادم. آن هم چه فحش‌هایی. حرف می‌زد و من سعی می‌کردم به علائم روی دوش آن‌ها نگاه کنم و تشخیص بدهم، کدام‌شان مقامش از بقیه بالاتر است. یک‌سری علامت‌های عجیب، قریب بود. حالا هم که حالاست سر از این درجه‌ها در نیاوردم که کدام بالاتر از دیگری است. هفت بود رو به بالا. هشت رو به پایین. دوتا ستاره. چند ضلعی. چند خط روی همدیگر. بلندتر گفت: آخر مگر می‌توانند، با دست خالی و چوب و چماق جلوی‌مان بایستند. همگی خندیدند. با تکان دادن سر، حرف‌هایشان را تائید کردم. می‌ترسیدم حرفی بزنم و کار را خراب کنم. ـ نجمه، نجمه، پس چی شد این غذا. سرهایشان را چرخواندند سمت آشپزخانه. چند لحضه بعد نجمه صدایم کرد تا بروم سفره غذا را بیاورم و پهن کنم.  ورق‌ها را چیده بود روی زمین و فال می‌گرفت. بی‌بی افتاده بود کنار شاه. این خوشحالش کرده بود. دل و خاچ جدا از هم بودند. خاچ طرف شاه و دل سمت بی‌بی. تند و تند وسایل را آوردم پهن کردم وسط اتاق. سیگار که نمی‌کشی؟ من می‌کشم. آن‌ها هم می‌کشیدند تا سفره را پهن کنم. نفری یک سیگار گیراندند. نفری، نه. یکی‌شان نمی‌کشید. می‌کشید؟! نه. از تدارکی که دیده بودم، راضی بودند. رضایت داشتند که صدای‌شان در نمی‌آمد. مثل بچه‌ی آدم نشسته بودند و منتظر تا بگویم، بفرمائید. البته دروغ چرا، یادم نیست منتظر شدند، تعارف کنم یا نه؟! آمدند سر سفره. بالای سرشان ایستاده بودم. سعی می‌کردم قند توی دل‌شان آب نشود. یک چشمم به سفره بود و چشم دیگرم به آشپزخانه. هجوم آوردند سمت غذا‌ها. اول آن‌هایی که سن‌شان زیاد بود کشیدند. انگار هم سن‌شان زیاد و هم درجه‌شان بالاتر. دو نفر دیگر صبر کردند و آخر سر، ته مانده‌ی غذا را ریختند توی بشقاب‌شان. مرغ بود با کمی زرشک. برنج‌ها هم، این هوا. قد یک انگشت. تا به حال ندیده بودم نجمه چنین غذایی بار بگذارد. انصافاً سنگ تمام گذاشته بود. آب خواست. نبود. قرار هم بر این بود. نجمه، نجمه آب ندادی سر سفره. یک لیوان آب می‌دهی؟ دهنم خشک شد.  از ترس بود یا استرس که دهنم خشک شده بود. مثل این که لقمه توی گلوی یکی از درجه‌دارها گیر کرده بود. همانی که برایم موعظه می‌کرد. می‌خواستم بروم و به پشتش بزنم که نگذاشتند. نمی‌خواهد برو آب بیاور. چشم‌های قورباغه‌ای‌اش زل زده به من تا برایش آب ببرم. قورباغه. حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم خودش هم شبیه قورباغه بود. هه... .هه... خال‌های زیادی روی صورتش بود و قیافه‌اش پف کرده. باور کن عین قورباغه بود، شاید هم مثل وزغ. لعنتی. مرتیکه.... پس چی شد این آب؟ یکی که متوجه نشدم کدام‌شان بود، گفت: دوغ هم باشد می‌خوریم. زدند زیر خنده. من خندیدم. نمی‌خندیدم، چیکار می‌کردم. رفتم توی آشپزخانه. نبودند. سر چرخاندم و نگاهی به پذیرایی کردم. حواس‌شان به من نبود. از آن یکی در آشپزخانه سریع پریدم توی حیاط. نپریدم. سرخوردم. می‌ترسیدم صدای پایم را بشنوند و خر بیار و باقالی بار کن. آشپزخانه‌ی ما وسط اتاق‌هاست. یک پنجره‌ی بزرگی دارد که باز می‌شود به حیاط. یعنی اول که آشپزخانه نبود بعداً کردیم‌اش آشپزخانه که راحت‌تر به اتاق‌ها دسترسی داشته باشیم. بابا...بابا... باز دارد مغزم را می‌خورد. چیکار می‌کردم. چاره‌ی دیگر داشتم؟! خودت را بگذار جای من. تو بودی چیکار می‌کردی؟ بابا و زهرمار. بابا و کوفت. سیگار برایم روشن می‌کنی؟! بابا به قربانت. از در بدم می‌آید. مخصوصاً از دری که چهارطاق باز باشد. در حیاط را خیلی آرام، چهار طاق باز کردم. آجر را هم گذاشتم جلویش که بسته نشود. اگر با اولین استارت روشن نمی‌شد.... می‌شد. یعنی خدا خدا می‌کردم با اولین اشاره روشن شود. لعنتی. اگر صحبی ادا در نمی‌آورد... حواسم با اطراف نبود. این‌که نجمه کنار دستم نشسته است یا نه. نشسته بود ولی زیاد نمی‌دیدمش. منظورم اینه که سعی می‌کردم کار خود را انجام بدهم. دقیق و بی‌نقص. توی ذهنم مسیری را که باید می‌رفتم، مرور کردم. از خانه که خارج می‌شدم باید می‌پیچیدم. سمت راست. راست. نباید دست و پایم را گم می‌کردم. راست. گازش را می‌گرفتم و مستقیم تا میدان وسط شهر و بعدش مسجد جامع و از شهر خارج می‌شدم. دِ برو که رفتیم. فکر کنم یک جای کار را اشتباه کردم. باید پارچ آب را می‌بردم، می‌گذاشتم سر سفره تا، سرشان گرم می‌شد. اَ کهی. لعنتی. باز دارد مغزم را می‌خورد. درست همین‌جا. روی گیج‌گاهم. مته است انگار یا صدای قژقژ در. شاید هم صدای کشیده شدن ناخن‌هایش. سایه‌ای را از پشت پنجره‌ی پذیرایی دیدم. منتظر نشدم. فرصت آن نبود تا با سلام و صلوات راه بیفتم. باید سوییچ را می‌پیچاندم. دستم می‌لرزید. چند ثانیه طول کشید تا جای سوییچ را پیدا کنم. سایه‌های پشت پنجره بیشتر می‌شدند، انگار. نه بیشتر می‌شدند. داشتند توی حیاط را نگاه می‌کردند. نجمه گفت: زود باش دیگر. همین یک جمله را گفت. نه قبلش، نه بعدش چیزی نگفت. حرفی نمی‌زد. شاید هم نمی‌خواست چیزی بگوید. همین کار را سخت کرد. سخت‌تر. گفت. نه، نگفت. روشن شد. دمت گرم. پلاتینش خوب بود. زیار ازش کار نکشیده بودند. صدای موتور ماشین حرکت سایه‌ها را تندتر کرد. باید می‌دادم دنده یک. همین‌جوری. دستی را دادم پایین. از حیاط خارج شدم. پیچیدم. سمت راست. هنوز سر کوچه نرسیده بودم که نا خودآگاه پایم رفت روی ترمز. باز هم صدای قژ قژ. لاستیک روی آسفالت کشیده شد. قژ قژ. اولش فکر کردم از پشت کابین ماشین افتاده که دارد، صدایم می‌زند. از آینه نگاه کردم و محکم پایم را روی پدال ترمز فشار دادم. نجمه هم برگشت و نگاه کرد. باز چیزی نگفت. لامذهب، چیزی نگفت. نمی‌دانم دهنش بند آمده یا... حتماً به فکر ذکیه بود. روسریش را کشید روی صورتش. ذکیهً را به سینه‌اش فشرد. مطمئنم در آن وضعیت شیری توی سینه‌اش نبود تا به بچه بدهد. نبود. نه. فقط می‌خواست، صدایش در نیاید. باید تصمیم درست را می‌گرفتم. به صورت ذکیه نگاه کردم داشت مک می‌زد و جیکش هم در نمی‌آمد. قرار بود قبل از ما برود پشت ماشین بین آت آشغال‌ها قایم شود. نقشه‌مان این بود. تقصیر من بود یا نجمه. من که توی اتاق بودم. از چیزی خبر نداشتم. از لنگه‌ی در محکم گرفته بود. یکی از موهایش گرفته بود. درست تشخیص ندادم ولی فکر کنم همانی بود که سر سفره داشت با ورق‌ها بازی می‌کرد و فال می‌گرفت. دیدم که اسماء را می‌کشید. قژ قژ. دوباره به صورت ذکیه نگاه کردم و به آینه‌ی ‌ماشین. باید هر‌چه زودتر بچه‌ها را از مهلکه نجات می‌دادم. بعدش می‌‌توانستم چند نفر کمک ببرم و حساب‌شان را بگذارم کف دست‌شان. چند نفری پیدا می‌کردم. توی خیابان، بیرون شهر، یا مسجد جامع. حتماً کمکم می‌کردند. شک نکنید شما هم جای من بودید. همین فکر به کله‌تان می‌رسید. قژ قژ. بابا ...بابا... صدایم کرد. نه. اگر صدایم می‌کرد، نمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم و حتماً همان‌لحظه برمی‌گشتم. برنگشتم. حتی پشت سرم را نگاه کنم. پدال گاز را تا ته فشار دادم. داشتند، می‌رسیدند. خودم که هیچ ذکیه و نجمه. مرده بودند انگار. ای‌کاش روسریش را روی صورتش نمی‌کشید. دوست داشتم چهره‌اش را ببینم. از چهره‌اش می‌فهمیدم. که دارم کار درستی می‌کنم یا نه؟ رفتیم. تا سر کوچه دنبال‌مان آمدند. پای راستم که روی پدال گاز بود. داشت می‌لرزید. ببین. آن‌موقع تندتر از حالا می‌لرزید. الان تکانش خیلی کم شده. گاز ماشین کم و زیاد می‌شد. دست خودم نبود. دست خودم نیست. می‌لرزد. همیشه‌ی خدا می‌لرزید. فقط هم پای راستم می‌لرزد. مرد روی تخت نشست. بی‌توجه به ساعت روی دیوار ساعت مچی‌اش را روی هفت تنظیم کرد. دراز کشید و بعد ملافه را تا روی صورتش بالا برد.
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/DQYJQAX

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir