
داستان کوتاه فاطمه قشمی
قلب های روی شیشه
انگشتم را می گذارم روی شیشه. سرمای خفیفی زیر پوست دستم جریان پیدا می کند. باد پشت پنجره زوزه می کشد و تک و توک برگ های نارنجی و قرمز مانده ی پیچک روی دیوار را تکان می دهد. انگشتم را که برمی دارم، هاله سفید بخار دورش روی شیشه جا می ماند، درست مثل قاب بیضی شکلی شده که تکه ای از خاک خیس باغچه را توی خودش تصویر کرده باشد. یاکریمی که بالای دیوارنشسته پر می زند و روی چرخ و فلک رنگ و رورفته ی وسط حیاط می نشیند.
لنگه ی پنجره را باز می کنم، بوی پیاز سرخ شده می آید. بی اختیار نگاهم بر می گردد طرف بالکن همسایه ی سمت چپ. پیراهن چیت سفیدبا گل های ریز روی بند تاب می خورد.
صدای نرگس می پیچد توی گوشم. بی اختیار برمی گردم عقب. هیچ کس توی اتاق نیست.
***
پشت پنجره باران می بارد.
- داداشی ... منو نگا.
نرگس یک لنگه پا تخت ها را رد می کند و می آید طرفم.
پنجره را می بندم.
- ببین داداشی ، چه خوب لی لی می رم. دیگه دارم بزرگ می شم.
نفس نفس می زند.
- تا زه...شم ...بلد شدم بنویسم آب.
بهش لبخند می زنم.
- آفرین دختر خوب.
فکر می کنم به اینکه نرگس بعد از آب ، بابا را چطوری خواهد نوشت . چقدر سخت بود نوشتنش برای خودم؛
بابا آمد... بابا آب داد ... بابا نان داد...
نرگس پایش پیچ می خورد. می افتد روی موکت. می روم طرفش. بلند می شود.
- چیزیت نشد ؟ دردت نیومد که؟ ها ؟ بیشتر مراقب باش دختر خوب.
با دست پیراهن زرد گلدارش را توی هوا تاب می دهد؛ نخیرم. چن بار بگم من دیگه بزرگ شدم.
بر می گردم سر جایم کنار پنجره ومی نشینم روی صندلی.
چقدر سخت توانسته بودم به نرگس بفهمانم که بهم نگوید بابا، آن اوایل که آورده بودنش اینجا و با هیچ کس ، راه نمی آمد. برای مرتضی که گفته بودم ، خندیده بود.
- وای خیلی باحاله امیر. فکرش رو بکن. بابا امیر آب داد...بابا امیر نان داد...یا اصلا بابا امیر با اسب آمد.
عصبانی شده بودم. دلم می خواست با مشت ، یکی بکوبم توی صورتش.
نرگس می آید طرفم.
- داداش امیرمی دونی بزرگ شدم می خوام چی کاره شم؟
سرم را خم می کنم طرفش؛
- اوه!ببینم این حرفای قلنبه رو کی یادت داده؟
- داداش مرتضی بهم گفته باید درسامو خوب بخونم تا یه خانم دکتر خوب بشم. داداشی شمام دکتر می شید.
می خندم.
- نه قربونت برم من و داداش مرتضی هم واسه شما خانوم دکتر، مطب می سازیم. خونه می سازیم.
بچه که بودم مثل خیلی های دیگر عشقم خلبان شدن بود، مثل بچگی تمام آدم ها ولی این عشق زیاد دوام نیاورد، فهمیدم خلبان ها آدم ها را خیلی کوچک می بینند، یا اصلن نمی بینند.
مرتضی می گفت از بچگی همیشه دلش می خواسته دکتر بشود.
گفته بودم :خیلی بهتر بود که پسر، این دست خط تو خداییش شبیه دست خط دکتراست.
نرگس دست هایش را گذاشته روی لبه پنجره و زل زده به بیرون.
بلندش می کنم و می نشانمش روی پای راستم.
دستش را می گیرم توی دستم. موهای لخت خرمایی اش را با دست از پیشانی اش کنار می زنم. موها دوباره می ریزد روی پیشانی.
- نرگسی می خوای روی شیشه نقاشی بکشیم. مثلن یه گربه یا....یا ....یه آدم برفی.
انگشت اشاره اش را روی لبش می گذارد.
- واسا فک کنم...
دستش را می اندازد پایین و لبهایش آویزان می شود؛
- نقاشی نه داداشی ، یه نامه بنویس واسه اون داداش مرتضای نامرد. بنویس دلم واسش....نه نه بنویس دل همه مون واسش تنگ شده. خیلی زیاد. واسه چی گذاشته رفته تهران؟ بنویس باهاش قهرم.
نگاه می کنم توی چشمهای سیاهش.
- این چه حرفی بود زدی، می دونی نامرد یعنی چی؟
گردنش را کج می کند؛
- پس چی که می دونم. وقتی یه نفر نیاد اینو بهش می گن. خودم شنیدم بهروز به علیرضا گفت: اگه نیای نامردی. خب داداش مرتضی هم نمی آد. پس نامرده.
اخم می کنم؛ دیگه نگی ها. مرتضی هیچم نامرد نیست. خب حالا بیا نامه رو واسش بنویسیم تا زودتر بیاد.
خم می شوم جلو وها می کنم روی شیشه. حیاط توی پنجره محو می شود. انگشتم را می کشم روی شیشه:
برای مرتضی...
نرگس با دست می زند روی پای چپم. چی نوشتی داداش امیر. زود باش بخون.
می خوانم: برای داداش مرتضی عزیز از طرف آبجی نرگس و امیر.
ریسه می رود.خوبه. بازم بنویس. بنویس که من شبا همش خوابشو می بینم.
خودم هم هر شب خوابش را می بینم از همان روزی که رفته. خواب می بینم که آمده و می گوید همه چیز درست شده، همه چیز برای عمل آماده ست.
- داداشی؛ پاک شد... نامه مون داره پاک می شه. چی کار کنیم؟
ها می کنم. مرتضی روی شیشه کمرنگ می شود.
می نویسم مرتضی تو رو خدا دست پر برگرد.
می گویم: نرگس می خوای پایین نامه مون قلب هم بکشیم تا زود زود برگرده؟ چیزی ته دلم می سوزد، چرا این به ذهنم رسید. ولش کن اصلا، نمی خواد. همین کافیه.
چشمهایش گرد می شود.
- آخ جون، قلب! داداشی می دونی مامان محبوب می گفت: قلب هر کی اندازه مشت بسته شه.
دست کوچک و تپلش را مشت کرده.
چشم هایم می سوزد.
- چیزی گفتی نرگس؟
- می گم: داداشی قلب این جاست؟
دستش را می گذارد طرف راست سینه. با کف دست می کوبم روی پیشانی.
- وای ...نرگس نه! چن بار باید بگم قلب این وره؟
چقدر زود عصبانی می شوم. انگار یادم رفته سر آن قانون دست راست نیوتن، همیشه گیر می کردم.
- بازم پاک شد داداشی.
اینباربا هم ها می کنیم. مرتضی را با انگشت پر رنگش می کنم.
دو تا قلب چسبیده به هم پایین نامه می کشم.
نرگس مچ دستم را می گیرد
- یکی کمه داداشی.
می خندم.
- به به نرگس خانوم بلد شده بشمره.
سرش را بالا می گیرد.
- پس چی که، باید دوتا می کشیدی.
وا می روم.
- مگه چن تا کشیدم؟
- خب سه تا . باید یکی هم واسه داداش مرتضی می کشیدی.
یک قلب دیگر هم می چسبانم بهشان .
- اینم دوتا نرگس خانوم .خوبه ؟
می نویسم : مرتضی منتظریم ...
- چی نوشتی داداشی ؟ بخونش .
نوشتم :زود برگرد.
نگاهم می کند:
- این که داره پاک می شه!
می گویم : غصه نخور! باد می رسوندش دست داداش مرتضی.
صدای بهروز است که داد می زند :نرگس ...نرگس بیا بازی.
نرگس توی صورتم نگاه می کند.
- داری گریه می کنی داداشی . دلت خیلی تنگ شده نه؟
می زند زیر گریه.
می گذارمش روی تختخواب کنار پنجره. می نشینم روی زمین، با دو دست صورتم را پاک می کنم.
- نه نرگسی، چشام می سوزه. آخه سرما خوردم.
محبوب خانم توی چارچوب در پیدایش می شود.
- چی شده نرگس؟ از ترس مردم دختر چرا گریه می کنی؟
- چیزی نیست خاله الانه آروم می شه.
دست روی قلبش می گذارد وتکیه می دهد به در.نرگس آرام می شود. بلند می شوم بغلش می کنم و می گذارمش پایین. از کنار تخت ها رد می شویم. دستش را ول می کنم تا برود پیش بچه ها. محبوب خانم موقع گذشتن نرگس دست روی سرش می کشد. بغض می کند.
می ایستم کنار در.
- خاله جون کاش... کاش مرتضی بتونه یه کاری بکنه... نرگس هنوز خیلی بچه ست. تحمل درد کشیدن رو نداره. امروز زنگ نزده؟ من خیلی نگرانم.
سرش را می اندازد پایین:
- طفلی شبا خواب نداره. دکتر گفته وقت زیادی نداریم برا پیوند، ممکنه حالش بد بشه.
با گوشه ی روسری آبی اش چشم های خیسش را پاک می کند.
بغض ته گلویم می ماند. محبوب خانم می رود طرف آشپزخانه.
می روم طرف قفسه کتابها.بچه ها آنطرف تر دور میزجمع شده اند. کتابی برمی دارم و ورق می زنم... بره سفید. آن موقع ها چقدردلم می خواست جای بره کوچولو بودم. یک مدت هم که هی اصرار می کردم محبوب خانم برایم شب ها بخواندش تا خوابم ببرد. بی اختیار خندم ام می گیرد، اول "بره سفید" و بعدش "الیورتوییست".
مرتضی اولین بار ازم پرسیده بود: اسمت چیه؟
گفته بودم: الیور. الیور توییست.
منظورم را نفهمیده بود مثل خیلی های دیگر. گفته بود: منم مرتضی هستم و دستش را آورده بود جلو. اوایل دانشکده که حالش خوب نبود آوردمش اینجا. بچه ها را که دید اول دلش گرفت و زد بیرون. بعد باهاشان آنقدر اخت شد که حالا برایش بی قراری می کنند.
مرتضی پرسیده بود: امیر راستشو بگو اینجارو از کجا پیدا کردی؟
راستش را نگفته بودم. نگفته بودم که همه ی کودکی هایم این جا رنگ گرفته و خیلی چیز های دیگر...
- همینطوری موقع رد شدن.
سرش را تکان داده بود؛ که اینطور الیور.
بیشتر وقت ها با هم می آمدیم اینجا، من خیلی چیزها را بهش نگفته بودم. از خودم، از خانواده ای که توی بمباران از دست داده بودم. این جا برای من شده بود همه چیز. این بچه ها... و نرگس که عجیب من را یاد آبجی فرشته ام می انداخت. با این که موقع بمباران خیلی کوچک بودم ولی قیافه اش مدام توی ذهنم بود. آن روزی که برای اولین بار نرگس را که تازه آمده بود این جا دیدم، تنم داغ شد. همان روزهایی که نرگس کار شب و روزش گریه بود.
***
بخش پر از صدای جیغ بچه هاست. نرگس بی قراری می کند. دستش را گذاشته روی سینه و چشم هایش سرخ شده. داداش این جا خیلی درد می کنه. سرم را تکان می دهم. به زور جلوی خودم را گرفته ام. بغضم می ترکد، از اتاق می زنم بیرون. مرتضی ایستاده کنار در و دارد گریه می کند.
- امیر اون خیلی کوچیکه.
سرم را تکان می دهم. دکتر و پرستارها می روند توی اتاق. صدای نرگس بلندتر می شود.
- داداش مرتضی...تو رو خدا بیا پیشم.
مرتضی گریه اش شدیدتر می شود.
دکتر از اتاق بیرون می آید و همراهش محبوب خانم.
دکتر راه دیگه ای نیست؟
دکتر گوشی اش را توی جیب می گذارد و می گوید:
- هر چه زودتر باید پیوند دریچه ی قلب روش انجام بشه، وقت کمه.
می رویم توی اتاق. نرگس آرام دراز کشیده روی تخت. مرتضی دستش را می گیرد.
- خودم می رم دنبال کاراش. شنیدین که دکتر چی گفت؟ باید هر چی زودتر... سرش را می اندازد پایین و آرام گریه می کند.
پشت پنجره قطره های ریز باران شروع کرده به باریدن. چشم های خیسم را پاک می کنم. روی شیشه، ها می کنم و دو تا قلب می کشم. سرم را که بالا می گیرم مرتضی را می بینم که ایستاده روبرویم.
- مرتضی، یعنی زیر این آسمون به این بزرگی یه قلب پیدا ...
مرتضی می زند روی شانه ام.
- آروم باش امیر .یک دفعه می زند زیر گریه.
- صدایم می لرزد.
- نرگس خیلی بچه بود مرتضی، خیلی ...
دوباره ها می کنم روی شیشه. قطره ی آبی از پایین قلب ها سر می خورد به طرف انتهای پنجره. پایینشان می نویسم:
- برای نرگسم...
فاطمه قشمی
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir