
داستان کوتاه فاطمه قشمی
مثل هر سال
ساعت روی دیوار دوازده و ده دقیقه را نشان میدهد, عقربه های ساعت انگار بازیشان گرفته که جایشان را با هم عوض میکنند و چشمانم را که با دست می مالم دوباره سر جایشان برمی گردند. نمی دانم پرستار کی از اتاق رفت بیرون. کم مانده بود که الکی الکی ظهر عاشورا برایم خراب شود. باید ممنون دکتر باشم که بی معطلی آن مایع آرام بخش را زد توی رگ هایم.
صدای دهل از پایین، توی خیابان شنیده می شود و همراهش صدای چند نوحه خوان قاطی هم می آید و همهمه ی جمعیت. دلم میخواست می توانستم بروم کنار پنجره و دسته های عزاداری را ببینم.
یک دفعه دلم خیلی می گیرد. نیم ساعت بیشتر به اذان ظهر نمانده و قرارمان. دلم شور می زند . یاد حرف علی می افتم که این جور موقع ها می گفت: "انگاری توی دلم دارن سنگر می زنن! "همین شده بود ضرب المثل بچه ها: به قول علی ...
نور آفتاب از لای پرده کرکره ای رد شده و روی موزاییک های شطرنجی کف اتاق راه راه افتاده. باورم نمی شود که حالا از آن همه سرفه ی یک ریز و گلو پاره کن خبری نیست. می خواهم بلند شوم و بروم برای وضو. نای حرکت ندارم. ماسک را از روی صورتم بر می دارم. با بوی ملایم الکل به سرفه می افتم.
پرستاری می آید تو و لیوانی می دهد دستم.
- بفرمایین شربت ...
لیوان را از دستش می گیرم ...
□□□
صدای سنج و دهل بچه های هیئت حضرت قاسم نزدیک تر می شود. خبری از آفتاب ظهر عاشورا نیست. علی می گوید:
-اسماعیل! حالا خوبه که بارون نمی باره و گرنه هوا سرد می شد و این همه شربت رو دستمون باد می کرد. بعد چند قدم تا وسط کوچه برمی دارد و رو می کند به من:
- آماده باش اسماعیل. دارن میان، دارن می رسن.
مثل برق گرفته ها از روی سکو بلند می شوم و شلوارم را می تکانم. مامان از در حیاط می زند بیرون و چند قدم تا وسط کوچه می رود. نگاهی می اندازد سر کوچه. بعد دست مشت کرده اش را دراز می کند طرف من:
- بگیر اسماعیل جان. اینم اسفند. خوابت نبره ها! تو شیشه ندادم که یه موقع نریزی تو دیگ، شربت حیف بشه.
علی می زند زیر خنده و با شیشه ی گلاب به من اشاره می کند.
- من حواسم هست صغری خانم. تازه چیزی نبود که، همه فکر می کردن شربت تخم ریحونه. ندیدین چطوری سر و دست میشکستن؟
بهش چشم غره می روم:
- هیچ کس همچین فکری نمی کرد. خودت جار می زدی بدو بدو شربت تخم ریحون تموم شد.
صدای دهل بلندتر شده. مامان چادر را به لبش می گیرد.
- علی جان ببینم چی کار می کنی مادر! خیالم راحت باشه دیگه؟
علی سرش را تکان می دهد که یعنی بله.
نوحه خوان صدایش را بلندتر کرده :
-سقا ابالفضل، جانم ابالفضل...
علی می آید کنار من.
- حواست باشه ها! دیدی که مامانت همه چی رو سپرد به من... حتی تو رو.
آخرش را با کمی دهن کجی می گوید. با مشت یکی می زنم به پهلویش.
-آخ ...الهی دستت...
می روم کنار منقل زغال. پرچم سبز دسته از سر کوچه پیدا می شود. از بچگی از این پرچم خوشم می آمد. با آن گلدوزی های رنگ رنگی و اسب سفیدی که سوارش زخمی شده.
علی می گوید: بریز اسماعیل. برزی که اومدن... تو دیگ شربت نه ها! رو زغالا.
دوست دارم بکوبم توی سرش! ول کن قضیه نیست انگار. اصلا تقصیر خودش بود که سال پیش حواسم را پرت کرد و باعث شد در دیگ را باز کنم و شیشه اسفند را خالی کنم توش، که بشود سوژه ی یه عمر.
خم می شوم و نصف اسفند را می ریزم روی زغال. صدای جلز و ولز بلند می شود و بعد دود سفید رنگی به هوا می رود. بوی تند اسفند پر می شود توی دماغم. به سرفه می افتم.
علی می گوید: پاشو... پاشو... رسیدن.
می روم کنارش می ایستم.
بچه های سیاه پوش دسته با شال های سبز روی دوش شان، زنجیرزنان همراه ضرباهنگ منظم سنج و دهل به طرف ما می آیند.
صدای نوحه خوان خش دار از بلندگویی که پیشاپیش دسته حرکت می کند می آید. سر و کله ی رسول و کریم از عقب دسته پیدا می شود که تند می آیند طرف ما. هر جفت شان می ایستند کنار دیگ شربت. رسول ملاقه به دست لیوان ها را از کریم می گیرد و پر می کند. بعد می گذاردشان روی سینی سر دیگ.
جمعیت در حالی که یک صدا "یا حسین" می گویند، به در خانه می رسند. کوچه پر از بوی اسفند می شود.
بعد از دعای نوحه خوان دسته و "آمین" جمعیت ، چند لحظه ای فقط صدای همهمه می آید و خوردن ملاقه به دیگ.
خم می شوم و نصف دیگر اسفند را خالی می کنم روی زغال ها، چند دانه اسفند چسبیده به کف دستم را جدا می کنم و بلند می شوم.
دسته آرام آرام به راه می افتد. چند تا از پسرهای کوچک با سربندهای "یا حسین" و "یا ابوالفضل" دور دیگ شربت ایستاده اند. رسول لیوانی به دست هر کدامشان می دهد و آن ها تندی شربت شان را سرمی کشند و می روند تا از دسته جا نمانند. صدای اذان از گلدسته های مسجد بلند می شود. رسول دو لیوان شربت را می دهد دست علی و من. علی می گوید:
- شکر خدا امروز به خوبی و بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت.
ته لیوان کمی شربت مانده. می پاشم روی صورتش. علی هم به تلافی رویم گلاب می پاشد و بعد صورتش را پاک می کند.
رسول سلام بلندی میدهد. برمی گردیم عقب. حاج آقا سعیدی پیش نماز مسجد می آید طرف مان. رسول با عجله لیوانی شربت برایش می ریزد. حاج آقا جواب سلام مان را می دهد و شربت را از رسول می گیرد.
-ببینم بچه ها! ایشالا که برای نماز میاین مسجد؟ من منتظرتونم. اذان تموم شد!عجله کنین. سرش را می اندازد پایین و سریع راه می افتد طرف سمتی که دسته رفته بود.
از همان جا دم در،مامان را صدا می کنم و بهش می گویم که می روم مسجد.
توی مسجد به جز چند نفر پیرمرد و دو سه تا از هم محلی ها هیچ کس نیست. می نشینیم صف اول. علی می گوید:
- من شک کردم که چرا حاج آقا این موقع تو مسجد نیستش!
رسول جانمازش را مرتب میکند:
-یعنی می گی راه افتاده مردمو جمع کنه برای نماز؟
کریم جا به جا می شود:
-آره خب! خودم شنیدم چند روز پیش حاج آقا داشت با یکی حرف می زد و می گفت نذر کرده نماز ظهر عاشورا مسجد رو پر جمعیت کنه! دیشبم آخر حرفاش کلی در مورد نماز ظهر امام حسین تو عاشورا حرف زد. گفت دسته های عزاداری که به رسم هر سال قبل اذون میان تو مسجد باید بمونن و نماز رو بخونن. نه که پاشن برن خونه هاشون!
صدای در آلومینیومی مسجد بلند شد. حاج آقا سعیدی آمد تو، نگاهی به تنها صف نماز کرد و آهی کشید. پشت سرش دو نفر داخل شدند.
حاج آقا آمد جلوی صف ایستاد و گفت: به یاد نماز ظهر عاشورای ابا عبدالله الحسین ...
قامت بستیم برای نماز. تمام طول نماز ظهر و عصر بغض توی صدایش بود.
تسبیح حضرت زهرا که تمام شد رفت روی منبر.
- ابی عبدالله تو همچین روزی، زیر بارون تیر دشمن، از نمازش نگذشت، عزاداریاتون قبول حق..ولی بدونین امام حسین از نمازش نگذشت. امام قربونش برم نمازو خیلی دوست داشت!
چشم هایش سرخ شده بود! بغضش ترکید و شروع کرد به خواندن نوحه:
-لا یوم کیومک یا ابا عبدالله ...
همه ی آن هایی که توی تنها صف نماز ظهر عاشورا نشسته بودند گریه می کردند.
□□□
دسته ی علی اصغر سمت چپ ما هستند. از دسته ی سلمان خبری نیست. باید تا حالا خط را پاک سازی کرده باشند. منتظریم که دستور حمله از پشت برسد.
از صبح تا حالا این چندمین باری ست که آتش بازی عراقی ها شروع می شود و بعدش آن قدر می کوبند که گوش مان سوت می کشد، در یک لحظه همه چیز تمام می شود و کمی فاصله و دوباره ...تشنگی دارد کم کم خودش را نشان می دهد.
از رسول که بغل دستم نشسته ساعت را می پرسم.
میگوید:
-از یک گذشته .
می گویم :پس ده دقیقه به اذان مونده! نمازو نشسته می خونیم. کاش علی و کریم هم بودن..
تیمم می کنیم و برای نماز آماده می شویم. آتش عراقی ها شدیدتر شده. رسول با صدای بغض گرفته می گوید:
-به یاد نماز ظهر عاشورای ابا عبدالله ...
زیر بارانی از گلوله نماز را می خوانیم .
□□□
صدای اذان بلند می شود. دیگر از پایین صدای سنج و دهل نمی آید. چشم هایم خیس شده.آرام بلند می شوم و از تخت سر می خورم پایین. می روم سمت پنجره. جمعیت عزادار مشغول سینه و زنجیر زدن هستند.
حی علی خیر العمل ...
چشم هایم را برای چند لحظه می بندم و دعا می کنم بچه ها حالشان خوب باشد.
اذان دارد تمام می شود، وضو می گیرم.
به یاد نماز ظهر عاشورای امام حسین ...
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir