
داستان کوتاه/ شیربها
نویسنده: فرزاد بیات موحد
سطل را جلوتر کشید. با آستین پیراهن گرد و خاکیاش عرق پیشانیاش را پاک کرد. با بیلچهی کوچکش آن را با خاک و شن پر کرد. در زیر نور فانوس نگاهی به خاکهای داخل سطل کرد. خشک خشک بودند. از آب که نه، از نم هم خبری نبود. آهی کشید. آویزه طناب را به گردن سطل انداخت و کمی آن را تکان داد. قاسم پا بر لبهی چاه محکم کرد و کمکم طناب را بالا کشید.
دو ماه بود که کارشان همین بود. کندن چاه، لایروبی راه آب قنات و بالا کشیدن خاک. درست از فردای روزی که پدرش قبل از رفتن به شهر رفته بود خانهی کدخدا برای اینکه از او اجازه بگیرد برای خواستگاری قاسم. میخواست قبل از رفتن فکر و خیالش از بابت قاسم راحت شود.
کدخدا گفت: ببین مش یداله، پسرت نه کار دارد نه مال و منال. من به چه امیدی دسته گلم را بسپارم دست قاسم؟
- ولی کدخدا، قاسم جوونه. کاریه. کار میکنه و زحمت میکشه. دخترت رو دوست داره و خوشبختش میکنه. به خدا پشیمون نمیشی.
- باشه مش یداله. اگه میگی پسرت جوونه و کاریه، من هم قبول میکنم اما باید این رو ثابت کنه. اصلاً قنات رو دوباره احیا کنه. به عنوان شیربهاء.
- کدوم قنات کدخدا؟ قنات زیر درخت چنار رو میگی؟ اون که ده سال میشه که خشک شده. اگه قرار بود آب توش راه بیفته، تا حالا با این همه برف و بارون حتماً راه افتاده بود.
- همین که گفتم. قبول نمیکنی نکن. من که اصراری ندارم. قنات رو به آب رسوندید بیایید خواستگاری.
-حرف اول و آخرت همینه؟ اگه به آب نرسیم چی؟
- هیچی، شما رو به خیر و ما رو به سلامت. نه خواستگار واسه دختر من قحطه، نه زن واسه قاسم شما.
مش یداله که از خانهی کدخدا برگشت زنش دوید به ایوان. پرسید: چی شد مش یداله؟
- هیچی. چی میخواستی بشه. فرستادمون دنبال اسب سم طلا.
قاسم پرسید: آقاجون! اسب سم طلا کدومه؟ یعنی چی؟
- یعنی اینکه قاسم جان دومادی کدخدا رو از سرت بیرون کن. بانوگل رو هم فراموش کن. شرطی گذاشته نشدنی. میگه شیربهاء دخترم احیای قنات زیر درخت چنار.
- ولی آقاجون اون قنات که خیلی وقته خشک شده.
- من هم گفتم. خودش هم میدونه که قنات براش دیگه قنات نمیشه.
- پس واسه چی این شرط رو گذاشته؟
- بهانه است. همش بهانه است. نمیخواد دخترش رو بده. بهونه خوبی هم دستش افتاده.
-آقاجون حالا چی کار کنیم؟
-تو رو که نمیدونم. اما من فردا میرم شهر. توی این بی آبی و بیکاری تو ده بمونم چی کار کنم؟باز توی شهر میشه یه کاری پیدا کرد. هیچ کاری نباشه کارگری که میشه کرد.
-پس آقاجون تکلیف من چی میشه؟
- چی میخواستی بشه؟بهتره همه چیز رو فراموش کنی.
- چطوری؟ مگه اون زمان که پدربزرگم به شما جواب رد داد شما مادرم رو فراموش کردین؟ مگه شما نبودین که مادرم رو برداشتین و رفتین امامزاده و بست نشستین تا پدربزرگم مجبور شد قبول کنه؟ حالا که به ما رسید باید همه چیز رو فراموش کنم؟
قاسم صورتش را برگرداند تا پدرش اشکهایش را نبیند. بلند شد و رفت بیرون از اتاق. مش یداله نگاهی به زنش انداخت که نگاهش را دوخته بود به او و لبخند میزد.
- تو به این پسر گفتی که ما بست نشسته بودیم امامزاده؟
- خیلی وقت پیش پرسیده بود. میخواستی دروغ بگم و عشقت رو کتمان کنم؟
مش یداله هم لبخندی زد و رفت تو فکر. بعد از مدتی گفت: بعداً نگی که واسه قاسم کاری نکردی. بلند شد و از اتاق بیرون آمد. قاسم بر لبهی بام نشسته بود و صورتش زیر نور ماه برق میزد. مش یداله صدایش را بلند کرد: از فردا میریم سراغ قنات. خدا را چه دیدی شاید با یکی دو چاه دیگر به آب رسیدیم.
قاسم از لبه بام بلند شد. از پشت بام خانهشان پرید بر بامهای همسایهها و خود را رساند به بام خانهی کدخدا تا بانوگل را باخبر کند از شروع کار فردا. اما کدخدا را دید که مهمانهایش را راه میاندازد. خانوادهی رسول بودند. آمده بودند برای خواستگاری. ماه دور سرش چرخید. نشست بر بام. اما بعد از چند دقیقه ماه را بر جای خود نشاند و از بام پایین پرید و خود را رساند بر در خانهی رسول.
- رسول، شما رفته بودی خواستگاری دختر کدخدا؟ مگه نمیدونستی که ما هم رفتهایم؟
- ولی ما شنیدیم که کدخدا جواب رد به شما داده. ما هم رفتیم خواستگاری.
- کدخدا نگفت که شرط گذاشته برای ما و هنوز جواب رد به ما نداده؟
- چرا گفت که شیربهای بانوگل را برای شما آب قنات زیر درخت چنار قرار داده. بعد هم خندید و به ما گفت که شما یکی دو ماه صبر کنید. قنات که به آب نرسه که نمیرسه، در مورد بانوگل صحبت میکنیم.
- ولی آقا رسول، من قنات رو به آب میرسونم. این حرف یادت باشه. فکر بانوگل رو هم از سرت بیرون کن.
از صبح همان روز دست به کار شده بودند. اما دریغ از یک قطره آب. دو چاه جدید کنده بودند اضافه بر آن. اما فایدهای نداشت.
قاسم سطل خاک را ریخت روی خاک های دیگر. نگاهش به خاک های خشک بود. امیدش هم با خاکها داشت به زمین میریخت. انگشتانش را فرو کرد در میان خاک. سرد بودند و خشک. مشتش را پر کرد از خاک و پاشید به طرف خورشیدی که در حال غروب بود. نشست بر تودهی خاک که گرداگرد دهانهی چاه را پر کرده بود. با صدای مش یداله به خودش آمد: قاسم طناب رو بنداز پایین.
قاسم از جا بلند شد. طناب خالی را به چاه انداخت و پدرش را بالا کشید. مش یداله از چاه بالا آمد. روی خاکها نشست. مشتی از خاک را برداشت و گفت: ببین قاسم من به خاطر تو دوماه وقت گذاشتم برای کندن این چاهها. اما غیر از این خاکهای خشک چیزی نصیبمان نشده. من فردا میرم شهر. بهتره تو هم با من بیای. آدمهای شهر رو ببینی و سرت به کار گرم بشه، بانوگل رو هم فراموش میکنی. این وسایل رو هم جمع کن و بیار. و راه افتاد به طرف خانه.
قاسم هاج و واج بر لبه ی چاه نشست. آرام آرام طناب را جمع کرد و انداخت داخل سطل. تیشه را هم گذاشت روی آن. سطل را برداشت و راه افتاد. چند بار برگشت و به چاه نگاه کرد. نمیخواست باور کند که زحمت و تلاششان در این مدت بیهوده بوده است. به نزدیک روستا که رسید ایستاد. بانوگل با چادر گلدارش سر راه او ایستاده بود. چشمان میشیاش پر از سوال بود. نتوانست نگاه کند. چشم از بانوگل گرفت. سرش را پایین انداخت و گفت: چاه خشک است و خاکش خشک تر. هر چه زدیم به سنگ خورد و هر چه کندیم آب کوبیدیم در هاون.
- نه قاسم. آن طور که پدرت میگفت تو کاری نیستی. عاشق هم نیستی. وگرنه به همین زودی ناامید نمیشدی و کار را رها نمیکردی.
- آخر بانوگل، تو چرا این حرف را میزنی؟ خودت شاهد بودی که الان بیشتر از دوماه است که کارمان شده کندن. اما دریغ از یک نم.
- نه قاسم. تو چاه نمیکندی. مش یداله بود که میکند. اگر تو کنده بودی آب حیا میکرد که از دل سنگ بیرون نیاید. آب هم طالب عشق است و محبت. تو اگر طالب یودی آب زیر پایت جاری میشد.
گفت و رفت. قاسم ماند و نگاه کرد با حسرت به آرزویش که میدوید و باد افتاده بود به چادرش. فقط رد پایی مانده بود که او را به دنبال خود میکشید.
صبح اول طلوع آفتاب قاسم سطل و طناب و تیشه را برداشت و رفت سراغ چاه. طناب را بر سنگی محکم کرد. سطل و تیشه را انداخت به چاه. خودش هم دست بر لبه و دیوار چاه گرفت و رفت پایین. فانوس هنوز در چاه بود. تاریکی و سردی چاه تنش را لرزاند. فانوس را برداشت. روشنش کرد و بر دیوارهی چاه گرفت. به کدام سو باید کوره میزد و مسیر قنات را پیش میبرد. دیوارهی چاه در سایه روشن نور فانوس سرخ و زرد و نارنجی شده بودند. تیشه را برداشت و آرام آرام شروع کرد به کندن. با بیلچه و دست خاکهای کنده شده را عقب راند.
- این خاکها را چکار باید بکنم؟ چطوری ببرم بالا؟
بالای چاه را نگاه کرد. سایهای بر بالای آن ایستاده بود. چه قامتی داشت از آن پایین. چادر سایه برایش آشنا بود. مادرش آمده بود به جای پدر. لبخندی زد. لبخند نبود. خندید. بدنش گرمتر شد. جانی دوباره گرفته بود. صورتش گل انداخت. سطل را پر کرد و طناب را تکان داد. آن که بالای چاه بود چادر به کمر بست. طناب به کمر محکم کرد و آن را کشید و بالا آورد. خالی کرد و بر چاه انداخت. سطلی دیگر. سطل پشت سطل پر میشد و بالا میآمد. آفتاب به بالای چاه رسیده بود.
- ننه جان قاسم. بیا بالا. کمی نان و پنیز بخور و استراحت کن. خسته شدهای.
قاسم خود را کشید بالای چاه.
- سلام ننه. خسته نباشی. آقام رفت به شهر؟
- بله. آقات رفت به شهر.
- تو چرا آمدی با این حال و روزت.
- تو که راه افتادی به این طرف، آقات هم راه افتاد به طرف شهر. میخواستم برم مزهی دهان بانوگل را بفهمم که زن همسایه را دیدم . کدخدا فرستاده بود دنبال فامیل رسول که همین امشب بیایند خواستگاری. حتماً خیالش از بابت ما راحت شده.
- مزهی دهان بانوگل را فهمیدی؟
- بانوگل دلش پیش توست. اما قنات به آب نرسد همه اینها کشک است.
قاسم نگاهی به چهرهی گلگون مادرش انداخت. نگران بود و ناامید. آهسته لقمهای در دهان گذاشت و گفت: ولی هنوز وقت هست. خدا کمک کند امروز کار را تمام میکنم. تو دعا کن. خدا دعای مادرها رو زمین نمیندازه. و رفت داخل چاه.
سطل را پر کرد و طناب را تکان داد. طناب به سرعت بالا کشیده شد. سطل پشت سطل دیگر. کوره عمیق و عمیق تر میشد و تاریک و تاریکتر. نمیدانست چقدر جلو رفته است. خاک ها هنوز خشک خشک بودند. خسته شده بود. نگاهش را به بالای چاه گرفت. دو سایه بودند بر بالای چاه. چادر دیگر را نیز میشناخت. چادر بانوگل بود. قوت دستانش بیشتر شد. لبخندی زد و دوباره شروع کرد به کندن.
- قاسم جان ننه. هوا داره تاریک میشه. دیگه بیا بالا.
جوابی از قاسم نشنید. فقط صدای تیشه بود که بر تن سنگ و خاک میخورد.
- قاسم جان ننه، تو رو خدا بیا بیرون. دیگه هوا تاریک شده. خطر داره. اگه کوره ریزش کنه میمونی زیر آوار. اونوقت من چه خاکی به سر کنم. ننه جان. جان ننه بیا بیرون.
اما صدایی نیامد. بانوگل دوید تا روستا.
- تو رو به خدا کمک کنین. قاسم تو چاه مونده. جواب نمیده. شاید بلایی به سرش اومده باشه.
کدخدا با اهالی آمدند سر چاه. رسول طناب به کمر بست و داخل چاه شد. فانوس گرفت. قاسم نیمه جان بر انتهای کوره افتاده بود به سجده. نگاهی به دیوار خشک چاه انداخت. لبخندی زد. بازوی قاسم را گرفت و کشید از کوره بیرون. طناب به کمر قاسم بست. مردان بالای چاه قاسم را کشیدند بالا و گذاشتند روی خاکها. رسول را هم همین طور. مادرش دست کشید به بدنش و شروع کرد به گریه کردن. قطرههای اشک ریختند صورت قاسم. قاسم چشمانش را باز کرد و چشم دوخت به دهها چشمی که به او زل زده بودند.
- خدا رو شکر. پسرم سالم است. خدایا شکرت.
نگاه رسول افتاد به پاچهی شلوار قاسم که خیس بود. فرصت خوبی بود برای آخرین ضربه به رقیب. با صدای بلند گفت: من فکر کردم که از خستگی از حال رفته. نگو آقا از تاریکی ترسیده و خودش رو خیس کرده. و خندید با صدای بلند. عدهای هم لبخند زدند به تلخی.
قاسم دست زد به پاچهی شلوارش. خیس بود. برگشت و نگاهی انداخت به چاه.
- ببینید. ماه تو چاه افتاده. چاه آب دارد.
صدایش موج انداخت به آبی که راه افتاده بود در دل زمین. مردم حلقه زدند بر سر چاه. آب در چاه میدرخشید.
ننه قاسم رو کرد به کدخدا: این هم شیر بهای بانوگل کدخدا. باز هم حرفی داری؟
بانوگل لبخندی زد و گوشهی چادرش را به دندان گرفت و دوید به سوی خانه. هلهلهی زنان روستا از طرف چاه میآمد. زمان زیادی به جشن عروسی باقی نمانده بود.
فرزاد بیات موحد
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir