زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه سیده زهره میرعیسی خانی

داستان کوتاه سیده زهره میرعیسی خانی

۲۴ بهمن ۱۳۹۰کد خبر: 30963۲

باغ انار

باور کنید جناب سروان... من که هیچ دروغ و دغلی توی کارم نیست . صدبار گفتم... این یک بار هم رویش... خوب ... باشه ... باشه .. می روم سر اصل مطلب اما بگذارید یک پک به این سیگار زهر ماری بزنم ، بعدش به روی چشم .همه را مو به مو تعریف می کنم .اصلا مو را از تو ماست می کشم بیرون.
فقط این یک بار... والله غلط بکنم اگر بار دیگری توی کارم باشد.خودم خوب می دانم که ممنوعیت دارد... دست شما درد نکند... پس اگر پر رویی نیست و شما دلیل بر بی ادبی نمی گذارید می شود یک کبریت بدهید تا ما این سیگار لعنتی را روشن کنیم ... دستتان درد نکند ... اِهه اِهه اِهه... باشد، باشد، همین الان شروع می کنم .لابد می پرسید : نام و نام خانوادگی ، به خدا جناب سروان از بس این سوال ها را از من پرسیده اید همه اش را از حفظم . راستی نمی خواهید ضبطتان را روشن کنید. آخر همیشه ... خوب ببخشید قصد فضولی نداشتم فقط می خواستم دوباره کاری نشود...
بله ... بله ... سهراب هستم... سهراب کاشی ساز ... شغلم ... خوب چه عرض کنم معماری .. نسبتم هم با مفقود شده ... خوب همسرش بودم ... بله، بله ... می دانم .... همه این را می پرسند... مگر الان نیستم که می گویم بودم ؟ خوب اصلاً چه فرقی است بین بودن و هستن شما فکر کنید می گویم هستم ... هر چند که ... خو... د.. م...
ببخشید ... جناب ... می شود یک دستمال ... اِه اِه اِ ه هه هه هه... واقعاً متاسفم ... اِهه اِهه اِهه.... می شود یکی ... دیگر...
بله ... بله ... بهترم ... معذرت می خواهم ... واقعاً قصد نداشتم .... نمی دانم چه شد که یک دفعه ... ببخشید می شود یک ریز سیگاری چیزی ... دستتان درد نکند ... آخر همه اش داشتم با این ته سیگار ور می رفتم ... دستتان دردنکند ... راستش را بخواهید شما خیلی آدم باحالی هستید... تا به حال با هیچ کس این قدر راحت حرف نزده بودم .. نه با این روانپزشکتان که خودش هم روان پریش است ... ببخشید... ببخشید ... قصد اهانت به همکارتان را نداشتم ...
آخر شما که نمی دانید وقتی می روم اتاقش... یک جوری به آدم نگاه می کند انگار که دیوانه ام. از وقتی که ماجرا را هم برای او تعریف کرده ام، نگاه هایش بدترهم شده ... باشد... باشد .. حاشیه نمی روم... خودتان که می دانید .. حتماً گزارشها را هم خوانده اید ....من که می دانم همه اش تقصیر من بود ... اگر به گلنار اصرار نمی کردم که .... اِهه اِهه اِهه... همه اش از صدقه سری این خاندان لعنتی است... با آن خانه ی ....
من که خودم به این چرندیاتی که می گویم اعتقاد نداشتم، اما چه کنم که هرچه بیشتر به این ماجرا فکر می کنم عقلم کمتر به جایی قد می دهد و همه ی کلافهایی که توی ذهنم بافته ام پنبه می شود و همه اش می رسد... می رسد به آن استخر لعنتی نحس ... اصلاً از کجا شروع بکنم این قدر توی سرم همه چیز به هم ریخته است که ...
بله، بله... همه ی سوال هایتان را جواب می دهم ... فقط کمی مهلت بدهید...
خوب جناب سروان... وقتی رفتم بیرون داشت می خندید ایستاده بود کنار همان پنجره ی کنار در عمارت و داشت می خندید . به خودش گفتم دارم می روم بیرون تو هم بیا یک گشتی بزنیم . خودش نخواست که بیاید جناب سروان .گفتم چرا؟ که گفت : اصلاً حوصله اش را ندارم، می خواهم کمی تنها باشم... نمی دانم ... نمی دانم ... یک چیزی اش بود ولی حرفی نمی زد... همه اش تقصیر من بود ... اگر اصرار نمی کردم که بیاید... حالا زنده ...
بله ... بله.. وقتی آمدم. خودم توی استخر را نگاه کردم به خدا هیچ چیز نبود... جز همان... همان دختر مینیاتوری با آن بلوز آبی اش. اصلاً چه بگویم جناب سروان... همه چیز توی سرم در هم و برهم است ... ببخشید...ببخشید... می شود لای آن در را باز بگذارید، دود سیگار بیرون برود ... آخر من به دود سیگار عادت ندارم... بله ... بله ... توی این چند وقته ... خودتان که می دانید سیگار، فکر آدم را راحت تر می کند ... خوب… خوب .. گفتم که رفته بودم بیرون. که ای کاش پایم قَلَم می شد و نمی رفتم .. اصلاً خودش گفت که بروم. برای چه ؟ ... خوب. فکر کنم نگاه کرد توی یخچال را .... اصلاً چه می دانم ... خودش آمد پیش من که نشسته بودم توی آن اتاق جلوی در. همان که می گویند انوشیروان آنجا گریه میکرده ... انوشیروان ... خوب ... والا جناب سروان ... و الله اگر خودم هم بدانم....همه می گویند جد پدری ام بوده است... یک عکسش هم که توی اتاق، کنار همان کنده کاری درخت انار نصب کرده اند ... حتما دیده اید... همان مرد با سیبل های چخماقی اش ... همان که ایستاده کنار استخر و توی دستش یک انار گرفته ... بله ...بله .. همان .... کنده کاری های روی دیوار ، همان به اصطلاح سَنُبل خانوادگی مان ... نمی دانم جناب سروان خودتان که دیدید ... نمونه برداری هم کردید ... خون ...خون خودش است .. اصلاً اولش نبود ... باشد باشد ... می گویم ... ها ... کجا بودم ... خودش گفت که بروم یک سِری خرت و پرت بخرم برای شام ... من هم با هزار بد وبیراه بلند شدم که بروم . نه اینکه فکر کنید آدم غرغرویی هستم ها .... نه ... ولی آخر می دانید به شام خیلی مانده بود... به او گفتم یک کمی بگذرد بعدش به چشم ولی ... خودتان که زن ها را می شناسید ... لابد زن دارید دیگه بله ... قصد فضولی نداشتم ... بچه چی ... آخر می دانید ما به فکرش بودیم ولی.... خوب خدا حفظش کند...ها ... گفتم که گفت الا وبلا که باید بروی ؟
داشتم می رفتم که آمد جلوی پنجره و داد زد سهرااااب ... برگشتم. ایستاده بود توی کادر پنجره .... بلوز آبی پوشیده بود یا اینکه ... نمی دانم. فکرمیکنم رنگ شیشه ها آن طور نشانش می داد... برای چه ؟ خوب فقط گفت : سویچت و سویچ ماشین را پرت کرد سمت من ... سویچ... خوب ببخشید ها، اصلاً چه فرقی می کند که ماشینم را کجا پارک کرده بودم ... آها ... خوب همان جا کنار درخت های انار ... بله جناب سروان ... رفتم بیرون ویک سری خرت و پرت خریدم و خیلی زود برگشتم ... خوب تقریباً نیم ساعته آمدم....
بوق زدم شاید بیاید در را باز کند... بله ... اگر می نشست روی نیمکت چوبی کناراستخر حتماً صدایش را می شنید. از کجا می دانستم که ننشسته آنجا ؟ خوب فقط یک چند تایی بوق زدم وخیلی سریع در را باز کردم و آمدم تو ... خوب فکر کردم که گلنار مثل روز قبل ، نشسته روی نیمکت چوبی جلوی استخر و زل زده به دخترک مینیاتوری ، با همان ابروهای به هم پیوسته و لب های غنچه اش...
آخ جناب سروان ... من چه قدر خر بودم... باید می فهمیدم که یک چیزیش شده؟... بله جناب سروان... آخر ... آخر او از این استخر لعنتی می ترسید ... چند بار به او گفته بودم که ننشیند کنار آن استخر ... آخر شما که نمی دانید شب عروسی دوستم بود که افتاد توی همان استخر ... فکر کنم به خاطر همین هم بود که از استخر می ترسید ... البته شاید دلیلی دیگری هم داشته باشد .... بله ... بله ... خانم جانم را هم تو آن استخر پیدا کردند ... بله جناب سروان پرونده اش که هست . آخر ما اینجا نبودیم که بدانم ... رفته بودیم شمال تا من مسابقه ام را بدهم ... خوب بله ... نفر اول کشوری هم شدم ... همان روز به من زنگ زدند که بیا خانم جانت توی استخر غرق شده ... بله بله ... جناب سروان ... خیلی زود آمدم ... جسدش را از توی استخر آورده بودند بیرون و داشتند می بردند... همه ی فامیل می گفتند : خانم جان به خاطر من مُرده اما من نفهمیدم برای چه . هر چه پرسیدم کسی جواب نداد. فقط اشاره کردند به انار توی دست خانم جان و هزار دلیل آوردند برای فداکاری خانم جان . نه جناب سروان... خودتان می توانید پرونده اش را بخوانید . یک اتفاق بیشتر نبوده ... آمده انار بچیند که پایش لیز خورده و افتاده توی استخر... خودتان که دیده اید ... دور تادور استخر را پرکرده اند از درخت انار. بله جناب سروان ، من که خودم حرف هایشان را باور ندارم .همان هم شد که همگی ریختن روی سرم و شروع کردند به گفتن یک مشت مزخرفات . خوب چه بگویم جناب سروان همگی پا توی یک کفش کردند که چه می دانم... مادرم هم توی استخر غرق شده ، چون اجازه داده پدرم خانه باغ را گرو بانک بگذارد و پدرم هم بعد از مرگ مادر خودش را مقصر می دانسته، خودش را توی آن اتاق جلوی در حلقه آویز کرده. چه می دانم خوب نه اینکه اینها را باور داشته باشم ها...ولی خوب جناب سروان پیش خودم می گفتم خوب گلنار آنجا ننشید بهتر است ...
خوب جناب سروان می ترسیدم... می ترسیدم خدایی نکرده ... خدایی نکرده .. چه عرض کنم .. پایش لیز بخورد و ... خوب بله... حق هم داشتم شما که با این خاندان بزرگ نشده اید تازه اش هم نه اینکه گلنار شنا بلد نبود می ترسیدم ... چند بار هم از او خواستم که برود شنا یاد بگیرد ولی چه کنم که هر وقت فرستادم اش به یک بهانه ای ، دیگر نرفت . صدبار به او گفتم : آخر من آبرو دارم، فردا که یک کسی از من پرسید آقای سهراب کاشی ساز،چه می دانم زنتان هم توی رشته شما کار می کند، من چه جوابی دارم بدهم ؟... خوب شما بگویید جناب سروان خجالت آور نیست که شناگر مشهور کشور، زنش شنا بلد نباشد...والا جناب سروان چه بگویم خودم هم خواستم به او یاد بدهم اما هر وقت می پرید توی آب بدنش سفت می شد ، مثل یک تکه سنگ... خب به هر حال، هر کس توی یک چیزی استعداد دارد دیگر ...
بله بله... گفتم که آمدم تو. ماشین را هم پارک کردم کنار درخت های انار. بوق زدم بیاید کمک. نیامد که نیامد. صدایش زدم گلنار...گلنار. ولی باز هم نیامد. مطمئن بودم بودم توی باغ است ..... از کجا ؟ ..... خوب می دانید جناب سروان ، خودش که چیزی نمی گفت .... فقط.... فقط.... اصلاً تقصیر من بود که او را آوردم آن خانه ... خودش که نمی آمد... اصرار پشت اصرار ... همه اش هم تقسیر طمع ام بود ... همه اش تقصیر من بود ... ای کاش ...ای کاش اصلاً اصرار نمی کردم که خانه را بفروشیم ... همه اش تقصیر منوچ بود .... منوچ ... خب نه ... او نقشی توی این قضیه ممکن نیست داشته باشد ... ولی خب چرا. او بود که مرا به وسوسه انداخت جناب سروان ... خب باشد باشد همه چیز را می گویم ..... سرم درد می کند جناب سروان ... می شود که مُسکنی چیزی .... بله بله ... می فهمم... باشد باشد همه چیز را میگویم ...
راستش را بخواهید با رفقا رفته بودیم شنا . تا هم تنی به آب بزنیم و هم تمرینی کرده باشیم برای مسابقات شنای کیش. که یک دفعه بچه ها شروع کردن به حساب و کتاب بدهی هاشان به این و آن و آخرش هم رسیدند به این که خانه ی فلانی قیمتش این است و خانه فلانی که آن ور پل صراط است قیمتش سر می گذارد به میلیارد و تومن و ریال...همین هم شد که منوچهر که عروسیش را توی خانه باغ ما گرفته بود، شروع کرد به تعریف کردن از آنجا واینکه خانه باغ نگو بهشت . چه می دانم جناب سروان . خلاصه پا توی کفش ما کرد که خانه باغ را چه کار کردیم؟ که گفتم : خانم جان توی وصیتش همه را کرده به اسم گلنار و ما سرمان این وسط بی کلاه مانده و حتی نمی توانیم سالی یک بار برویم و تویش اتراق کنیم چه برسد به اینکه توی استخرش تنی به آب بزنیم ... آخر می دانید جناب سروان گلنار که راضی نمی شد ما قدم توی آن خانه بگذاریم. همین شد که منوچهر گفت : خب بفروشش و پولش را توی خرید و فروش خانه و باغ خرج کن. که یک ماهه پولت می شود صد برابر و آن وقت است که کبکت خروس بخواند... والا جناب همین هم شد که من زدم به سیم آخر و نشستم زیر پای گلنار که یا خانه را بفروشیم یا برویم آنجا زندگی کنیم . گلنار هم که اصلاً راضی نبود که نه خانه را بفروشد و نه اینکه برویم آنجا زندگی کنیم.
جناب سروان چه بدانم ... همه اش تقصیر خانم جان بود که مدام هر جا می نشست می گفت حق نداریم خانه را بفروشیم ؛ که اگر انوشیروان بفهمد که قصد فروش خانه را داریم، پدر از روزگارمان در می آورد. اما یکی نبود به خانم جان بگوید تو که این قدر به انوشیروان و خانه اش وفا دار بودی چه شد که آخر عمری تصمیم گرفتی خانه را بفروشی و پولش را خرج زندگی ات کنی .
بله جناب سروان مطمئن هستم که گلنار را حرف های خانم جان می ترساند. نه اینکه یک چیزهایی بینشان بود که من از آنها بی خبرم. خلاصه جناب سروان هر چه بود خانم جان خوب میخش را روی تخته ی گلنار کوبیده بود .همین هم بود که از من اصرار و از گلنار انکار که ای داد و بیداد تو می خواهی شجره نامه ات را، هویتت را، چه می دانم همه را به یک مشت تومان و ریال بدهی به باد. که ای امان فردا روز قیامت چه کسی میخواهد جواب خانم جان را بدهد و هزاربهانه ... بله بله ... جناب سروان ... بهانه؟ ... بهانه که زیاد بود برای اینکه نباید آنجا ... ولی جناب سروان بگذارید تا رشته ی کلام از دستم نرفته باقی ماجرا را تعریف کنم به آنجا هم می رسیم... ببخشیدها ... قصد جسارت نداشتم ...
بله ... بله گفتم که هر چه اصرار کردم نتیجه نداشت . من هم سر لج و لجبازی گیر دادم، که می خواهم بروم آنجا، یا تو هم می آیی و یا من تنها می روم. که بلاخره کوتاه آمد و گذاشت که خانه را بفروشم . مشتری دست به نقد هم بلافاصله پیدا شد. نه اینکه خانه، خانه ی خوبی بود ؛ هرچه پول برایش خرج می کردی کم بود . خلاصه قرارشد برویم وخانه را قول نامه کنیم . توی آن وسط هم لازم بود که گلنار بیاید و ورقه را امضا کند . هر چه گفتم که بیاید ، نیامد و ما دستمان ماند توی پوست گردو... از یک طرف مشتری دست به نقد بود و از طرف دیگر حوصله ی نازکشی گلنار را نداشتم ... خب... بله جناب سروان آخرش هم گفت که بیا و من وکالت تمام اختیار به تو می دهم و برو وخودت خانه باغ را بفروش . من هم اولش بدم نیامد. اما دیدم تا من بروم و وکالت تمام اختیار بگیرم، این مشتری دست به نقد می پرد. گفتم آخر دختر خوب تو بیا و یک روز ..... فقط یک روزت را صرف ما کن، تا برویم و خانه باغ را بفروشیم و بگردیم. او هم خدا را شکر این بار کوتاه آمد و با کلی سلام و صلوات راه افتاد که برویم . همین هم شد که این اتفاق افتاد ... به خدا جناب سروان اگر من این قدر اصرار نمی کردم حالا ... شما بگویید که تقصیر من نبود... آخر من چه می دانستم ...
ها جناب سروان وقتی رسیدیم شب بود. حوصله ی گشتن توی شهر را نداشتم. دلم می خواست بروم و توی آن خانه یک روز تمام بخوابم. آخر مدتها بود که به آنجا سر نزده بودم... خلاصه رفتیم آنجا و گلنار هم تازه سر شوق آمده بود. بلافاصله رفتیم توی خانه و همین که چشممان افتاد به ساختمان خانه ، فهمیدم که این وسط فقط سود برده ایم . شما که خانه رادیده اید. به کل نم برداشته بود. خوب نه اینکه از اول نم داشته باشد ها .... نه ... ولی از وقتی که خانم جان عمرش را به شما داد، دیگر اصلاً به آنجا سر نزده بودیم، چه برسد به اینکه حواسمان به نم برداشتنش باشد. خلاصه آن شب درها و پنجره ها را باز کردیم و توی همان اتاق جلویی اتراق کردیم. چون هم نمش کمتر بود و هم به توالت نزدیک تر . گرفتیم خوابیدم. تازه خوابم برده بود که بلند شدم ودیدم گلنار نشسته بالا سرم و گریه می کند راستش را بخواهید چند باری هم این اتفاق افتاده بود... بله ... نه... جناب سروان ... یک دو سالی می شد که دیگر شب ها گریه نمی کرد ... آن اوایل هم به خاطر این بود که تازه عروسی کرده بودیم و تازه آورده بودمش خانه باغ. من هم فکر می کردم که دلش هوای خانواده اش را کرده و زیاد پا پیچش نمی شدم . خوب آدم بعضی وقت ها دلش می گیرد، آن هم زن جماعت . گفتم که یک دو سالی می شد که دیگر گریه نمی کرد . نمی دانم چه شده بود که این بار ، آن هم آن جوری ... به خدا جناب سروان وقتی دیدم آن طور گریه می کند خودم هم گریه ام گرفت... برای چه ؟ خب چه می دانم بلند که شدم دیدم توی حال خودش نیست. بغلش کردم ودلداریش دادم که گفت خواب بد دیده ..... چه می دانم... بله بله ... گفت خانم جان آمده و گفته که دختره چشم سفید من مثلاً خانه را به نام توکردم که دست سهراب به آن نرسد . پیش خودم گفتم حالاست که دوباره شروع کند. آن وقت است که باید خر بیاری و باقالی بار بزنی. ولی نمی دانم چه شد که گرفت خوابید و من را هم که نگو تا صبح چشم به هم نزدم . وقتی صبح بلند شدیم، مدام خمیازه پشت خمیازه که خانم در آمد که آقا چته این قدر خمیازه می کشی. که جناب سروان ما هم نه کم کردیم و نه زیاد که تو دیشب چه مرگت بود که نگذاشتی بخوابم. او هم زد زیر همه ی اتفاق های دیشب و ما هم هر کاری کردیم که یادش بیاید شروع کرد به خالی بستن و اینکه خواب دیدی، خیره ... بله جناب سروان ....می شود تا نوار را عوض می کنید ، یک کمی از روی این صندلی بلند شوم و قدمی بزنم. به خدا جناب سروان پاهایم خواب رفته است ... خیلی ممنون از لطفتان ... خیلی ممنون...
باشد ... باشد الان می آیم... ها جناب سروان کجا بودیم .... بله بله درست است گفتم که آمدم و صدایش زدم گلنار.....گلنار..... نیامد که نیامد. گفتم حالا که نیامد وسایل را بگذارم توی اتاق شاید آنجا باشد . وسایل راگذاشتم توی اتاق جلویی . نگاهی انداختم تویش... بله جناب سروان ... کسی تویش نبود که نبود .... هرچه صدایش زدم نیامد که نیامد. اتاق های بغلی را هم نگاهی انداختم. هر چند گفتم که محال بود آنجا برود چون به کلی نم داشت.
محال بود جناب سروان آن هم از سر کنجکاوی نه نه ... اصلاً آخر شما که گلنار را نمی شناسید همین جوری اش از آن خانه می ترسید چه برسد به اینکه اتاق اتاق بگردد و ...نه ... نه ... والا یک بار گفتم که شب ها توی آن خانه گریه می کرد دو سال پیش را عرض می کنم . همین جوری کلی گریه می کرد. که تو را به خدا من از این خانه می ترسم. چه می دانم جناب سروان .چند بار به او گفتم که بیا برویم پیش روانپزشک اما نیامد که نیامد. گفت مگر من دیوانه ام که بیایم فقط از این خانه می ترسم. به من که خیلی برخورد . به او گفتم مگر من دیوانه بودم که می رفتم پیش روانپزشک . نه جناب سروان نه... من که دیوانه نیستم فقط چون شبها کابوس می دیدم چند باری رفتم پیش روانپزشک ... چه می دانم ..... روانپزشک گفت که همه ی اینها برمی گردد به دوران کودکی ات . اما من که این طور فکر نمی کنم. آخر می دانید جناب سروان همه ی این کابوس ها از وقتی شروع شد که من گلنار را دیدم. آن هم چه طور ... یادتان می آید که گفتم عروسی منوچهر را توی خانه باغ گرفته بودیم ... بله بله... همان که گفت خانه باغت را بفروش و ما را به این خاک سیاه نشاند ... عروسیش بود که آمد خود شیرینی بکند و به رسم همیشگی انار پرت کند سمت دخترهای دم بخت . که یک دفعه از مجلس زنانه صدا بلند شد و قیل وقالشان رفت بالا . بعد متوجه شدیم که یکی از دخترهای دیوانه آمده انار را قاپ بزند که عقب عقب افتاده توی استخر ... آخر خودتان که دیده اید استخر درست وسط خانه باغ است و ما هم که می خواستیم پرده بزنیم برای مجلس مجبور شدیم استخر را نصف کنیم .. موقع رفتن مهمانها بود که من چشمم به گلنار افتاد و از آنجا که چهره اش درست مثل دخترک مینیاتوری کف استخر بود یک دل که چه عرض کنم صد دل ...
بله.... جناب سروان از آنجا بود که کابوس ها،که چه عرض کنم بلاهای ما شروع شد. هر شب توی خواب می دیدم که گلنار یا چه می دانم همان دخترک مینیاتوری کف استخر ایستاده یک ور رود و ما هم طرف دیگرش. دخترک می آید انار پرت کند سمت ما که انار می افتاد توی رود و او خودش با همان بلوز آبی بلند می رود توی آب و انار را قاپ می زند که آب با فشار می آید و می بردش. همین هم شد که ما از پیش روانپزشک و روانکاو... چه عرض کنم دعا نویس وخلاصه هزار کس و ناکس سر در آوردیم. آخرش هم یک روز فهمیدیم گلنار می شود دخترخاله ی منوچهر و همان روز با خانم جان رفتیم خواستگاری اش ... بله بله جناب سروان ... این نکته هم یادم نرود بگویم که بعدها فهمیدیم همان دختر دیوانه ای که انار را قاپ زد و افتاد توی استخر همان گلنار بوده و این شد که گلنار از استخر توی خانه باغ می ترسید.
راستییتش من گفته های خودم را به هزار دلیل و بهانه ای که روانشناس ها آوردند ترجیح می دهم ... بله ... بله ... شما راست می گویید خب... بلاخره آنها هم درسشان را خوانده اند و به آنجا رسیده اند. ولی مطلب مهم این است که آنها خودشان هم نمی دانند چه می گویند. آخر روح و روان آدم ها که شوخی نیست ... خوب شاید راست هم بگویند... آخر چه می دانم. من که از بچگی یک پایم توی استخر و یک پای دیگرم هم لای درخت های انار بود. بعید نبود که آن خواب ها را ببینم .... چه می دانم ... شاید اینها اصلاً به درد شما نخورد ولی بگذارید تعریفشان بکنم... به خدا جناب سروان چه بگویم که هر چه کشیده ام از همان دخترک مینیاتوری کف استخر است که نشسته و زل زده به آدم درست مثل ... مثل.... چه می دانم نمی توانم چیزی هم ردیفش پیدا کنم. گفتم که به خاطر شباهت گلنار به همان دخترک مینیاتوری،گلنار را گرفتم ... اصلاً می دانید من همه چیز زندگی ام را از همان دختر مینیاتوری کف استخر دارم... تو را به خدا جناب سروان این طوری نگاهم نکنید نگاهتان درست مثل همان روانپزشکی است که من را پیش آن فرستاده اید .
به خدا من دیوانه نیستم ... شاید اگر همه ی ماجرا را تعریف کنم خودتان هم باور کنید.
آخر چه می دانم از وقتی یادم می آید، می آمدم و می نشستم کنار استخر و به آن دختر مینیاتوری کف استخر نگاه می کردم که داشت سُر می خورد توی عمق 4 متری . همین هم شد که شنا یاد گرفتم. آخر چه بگویم جناب سروان.... من که شنا را فقط برای این یاد گرفتم که بروم و به صورت دختر مینیاتوری ته استخر دست بکشم برایم خیلی سخت بود که حرف های خانم جان را باور کنم. خوب ... بله ... بله ... خانم جان... می گویم ... مو به مو همه چیز را می گویم... فقط می شود یک لیوان آب بدهید. از بس فک زده ام خسته شده ام .... کاش می شد بقیه اش را بگذاریم برای فردا ... قلوب... قلوب... دستتان درد نکند خیلی تشنه ام بود. اما نه بگذارید همه را یک دفعه بگویم و قال قضیه را تمام کنم .
بله ... بله.... جناب سروان داشتم می گفتم که شنا را فقط برای این بار گرفتم که بروم و دستی بکشم به دختر مینیاتوری کف استخر. اما مگر خانم جان می گذاشت . مدام گوشم را می کشید و می گفت : بچه اگر انوشیروان بفهمد که به ناموسش نگاه چپ داری از قبر که چه عرض کنم از آن دنیا بلند می شود می آید پدرت را درمی آورد . باور کنید حرف هایش را اصلاً نمی فهمیدم. فقط یکبار ... دو بار ... بله ... بله... فقط چند بار به من گفت که استخر را انوشیروان که خودش کاشی ساز بوده ساخته و عکس چه می دانم عشقش را که می گویند اسمش سارا بوده را روی کاشی ها کشیده . خلاصه پدرش در آمده که استخر را ساخته و هر وقت دلش برای عشقش تنگ می شده لخت می پریده توی استخر ویک چرخی توی آن می زده تا نشان بدهد که به او وفا دار است. آخر می دانید می گویند قرار بوده انوشیروان و سارا عروسی کنند. که چه می دانم دختره دیوانه آمده انار پرت کند سمت انوشیروان و انوشیروان بی عرضه هم نتوانسته بگیرد و این دختره ی دیوانه آمده که انار را از آب بیرونش بیاورد؛ که آب می بردش ... بله بله... انوشیروان هم تا ابد عذب اوغلی می ماند . راستی جناب سروان.... به فارسی به عذب اوغلی چه میگویند من نمی دانم اگر ما این زبان ترکی را نداشتیم چه کار می خواستیم بکنیم... من که گفتم جناب سروان من این مزخرفات را باور ندارم. آخریکی نیست بگوید خوب اگر انوشیروان که تا آخر عمر عذب اوغلی مانده چه طور شده که نسلش ادامه پیدا کرده و رسیده به ما . شما یک چیزی بگویید جناب سروان... من که هر چه فکر کردم عقلم به جایی قد نداد. تازه اش هم این مزخرفات و به یک مشت مزخرفات دیگر ربطش داده اند که چه می دانم انوشیروان که دیده عشقش جلوی چشمش پرپر شده و نتواسته کاری بکند آمده و این خانه و آن استخر و آن درخت های انار را کاشته به یاد سارا و آخر سر هم آن قدر گریه کرده که استخر پر شده و خودش را توی استخرغرق کرده. آخر یکی نیست به این خاندان بگوید آخرآدم ها شما می دانید آدم وقتی زیاد گریه کند کور می شود .چه برسد به اینکه یک استخر گریه کنی؟ آخرش هم چه خودت را بیندازی توی اشک های شور و خودت را غرق کنی که چه بشود.
بله بله جناب سروان این ها را گفتم که برسم به اینکه ... به اینکه ... اصلاً داشتم چه می گفتم یادتان می آید ... باشد... باشد... بر می گردم به همان اصل ماجرا ...
بله جناب سروان... گفتم که تک تک اتاق ها را گشتم ولی نبود که نبود. بله رفتم اتاق آخر راه رو . همین که درش را باز کردم همان بلوز آبی که ... آه... دیدید چه شد .... باز هم قضیه ی جدید ... باید این را هم تعریف کنم ... وای جناب سروان اصلاً خسته شدم از این خاندان ... کاش می شد اصلا توی یک خانواده ی دیگر به دنیا می آمدم ... بله .... بله من هم اعتقاد دارم که خانواده آدم هویت آدم است . اما چه کار کنم که خسته شده ام از این همه هویت دست و پا گیر... خوب می دانم... می دانم.... شما هم خسته شده اید... نمی شود ادامه اش بماند برای بعد... باشد ... باشد ... همه چیز را می گویم ....
این لباس آبی هم برای خودش قضیه ای دارد جناب سروان . اولین باری که من این لباس را دیدم برمی گردد به آن روزی که با گلنار تازه عقد کرده بودیم و گلنار برای چند روزی آمد خانه ی ما بماند. داشتیم با گلنار حرف می زدیم که یک دفعه خانم جان گلنار را صدا زد و گلنار رفت که ببیند خانم جان چه می گوید. رفت و دیگر برنگشت من هم که بلند شدم که بروم کجا مانده. خانم جان را دیدم که دارد از توی صندوقچه یک چیزهایی در می آورد . گفتم خانم جان گلنار را ندیدی که گفت: چه کارش داری اصلاً ؟ گفتم خانم جان ما داشتیم حرف می زدیم ناسلامتی. که گفت شاید من و عروسم هم حرفهایی با هم داشته باشیم. بعد زل زد توی چشم هایم و گفت برو دو کیلو انار بخر، جلوی زنت آبرو داری کنیم. گفتم خانم جان این وقت سال من انار از کجا گیر بیاورم ... جناب سروان خوب یادم است که اواخر مرداد بود ودرخت های انار خالی . به هر حال ما را فرستاد پی نخود سیاه . سرتان را درد نیاورم جناب سروان. هر چند که سرخودم هم شدید درد می کند. رفتم یک گشتی توی شهر زدم و بعد برگشتم همین که در را باز کردم دیدم دختر مینیاتوری جان گرفته و از ته استخر زده بیرون آن هم چی ؟ خیس آب که یک دفعه دیدم از جایش بلند شد و دوید سمتم و یک انار داد توی دستم. همین طور داشتم نگاه می کردم که پقی گفت و زد زیر گریه. تازه متوجه شدم ای بابا این همان گلنار خودمان است... به خدا جناب سروان اصلاً مات مانده بودم. آخر از آن همه شباهت شاخ در آورده بودم. تازه، آن موقع فکر می کردم گلنار شبیه دخترک مینیاتوری است اما همین که آن لباس آبی را پوشیده بود و موهایش را باز کرده بود اصلاً فکر کردم که خود دختر مینیاتوری کف استخر است. خلاصه اشک هایش را یواشکی پاک کرد و قایمکی خیره ماند به پنجره رنگی جلوی عمارت که دیدم خانم جان دستی تکان داد و رفت . آن وقت بودکه دست گلنار را گرفتم و کشیدمش سمت نیمکت چوبی کنار استخر اما همین که چشمش به دخترک مینیاتوری افتاد از جایش جهید و دوید سمت باغ دستش را روی هوا قاپ زدم که برگشت و خیره خیره نگاهم کرد وبعد گفت تو اگر می خواستی با آن دخترک عروسی کنی چرا آمدی مرا بگیری ... اصلاً نفهمیدم چه می گفت. گفتم این حرفها چیست که می زنی که گفت قول بده من را هیچ وقت با خانم جانت تنها نگذاری. گفتم مگر چه شده؟ هیچ چیز نگفت. یک کمی زیرزبانش را کشیدم و دیدم فایده ای ندارد گفت یک چیزی بین من بوده و خانم جان . توخودت را وارد ماجرا نکن... گفتم که جناب سروان همیشه از خانم جان حساب می برد... یک چیزهایی بین شان بود که من از آنها بی خبر بودم ... حالا اگر باز خودش را ... یا چه می دانم ....
باشد ... باشد... جناب سروان بر می گردم به اصل ماجرا گفتم که در اتاق آخر را باز کردم که دیدم لباس آبی ، همان لباس آبی که گلنار آن روز پوشیده بود افتاده روی زمین کنار صندوقچه کناریک مشت خرت و پرت خانم جان. آمدم لباس را از روی زمین بردارم که یک دفعه صدای جیغ گلنار بلند شد . خیلی ترسیدم جناب سروان. از اتاق آمدم بیرون که یک دفعه همان جیع و چند جیع دیگر پشت سر از اتاق جلوی در عمارت. همان جا که لکه ها ... خوب جناب سروان به خدا هر چه گفتم واقعیت بود. دویدم توی اتاق که دیدم کسی نیست. همان پنجره جلوی در عمارت که باز می شد رو به باغ باز بودولی کسی توی اتاق نبود. به خودم گفتم شاید گلنار شوخی اش گرفته و الان است که بپرد بیرون و جیغ بزند و قیل وقال کند که دیدی قبض روح شدی. که دیدم همین طور لکه ی قرمز ردیف شده کنار هم و کشیده شده توی راهرو. هرچه چشم گرداندم توی اتاق چیزی ندیدم ، جز همان کنده کاری انار توی اتاق. که انارهایش قرمز شده بود . به خدا جناب سروان مانده بودم چه کار بکنم ... شما خودتان را جای من بگذارید. رد لکه ها را گرفتم که یک دفعه آخر راهرو تمام شد. گفتم چه کار بکنم که چشمم افتاد به همان چاقویی که روی پرونده هم هست. یادم می آید این چاقو را یک جایی دیده بودم. ولی کجا به خدا نمی دانم. آمدم یک زنگی به پلیس بزنم که دوباره جیغ سارا بلند شد آن هم از طرف استخر. اصلاً نفهمیدم که چه طور دویدم آنجا. همین که رسیدم کنار استخر چشمم به گلنار افتاد که توی استخر دست و پا می زد. بلافاصله پریدم توی آب. باور کنید جناب سروان... خودتان که می دانید .... صد بار هم که ماجرا را تعریف کردم ولی به خدا توی عمر آن قدر نترسیده بودم مدام دست و پا می زدم اما مگر کاری میتوانستم بکنم. نه دستم به گلنار می رسید و نه اصلاً می توانستم شنا بکنم... شما که خودتان می دانید مثلا خیر سرم مقام جهانی آورده ام. اما به خدا آب توی استخر یک جور دیگری بود. انگار مدام می جوشید و آدم را با خودش می برد. خلاصه جناب سروان خودم هم داشتم خفه می شدم که یک دفعه نمی دانم چه شد که دیدم بیرونم . دیدم گلنار همین طور ساکت مانده زیر آب و نمی آید بیرون . دوباره پریدم توی آب که بکشمش بیرون ولی به خدا جناب سروان اصلاً نمی دانم چه بگویم. هیچ موقع این طور گیر نکرده بودم توی کاری . آن هم چی شنا کردن . خلاصه داشتم می مردم که پریدم از آب بیرون. دیدم گلنار همین طور افتاده کف استخر کنار همان دختر مینیاتوری و یک انار هم روی آب دارد غلت می خورد... راستی جناب سروان آدم وقتی می میرد مگر جسدش نمی آید روی آب ... پس چرا جسد گلنار .... باورکنید که وقتی آمدم بیرون دهنم شور بود. شور شور درست مثل اشک ... خدا وکیلی جناب سروان مانده ام چه بگویم همان لحظه دویدم توی اتاق و تلفن زدم به آتش نشانی وچه می دانم آمبولانس و... اما ... به خدا وقتی برگشتم... خودتان .... اصلاً چه بگویم همه اش پنج دقیقه بیشتر طول نکشید ... اما وقتی برگشتم نه گلنار توی آب بود و نه خبری اصلاً از آب بود به خدا جناب سروان مانده بودم چه بگویم ... همکارانتان که رسیدند خودشان دیدند که من خیس خیس بودم ... تورا به خدا این طور نگاهم نکنید... اصلاً چه بگویم ... تو را خدا بگوید که تقصیر من نبوده ... باور کنید که نمی دانستم که اگر... به خدا اگر می دانستم ... اصلاً نمی گذاشتم کسی یک نگاه چپ به آن خانه بیندازد ... تو را به خدا بگویید تقصیر من نبوده ... مگر من چه کار کردم ... شما بگویید ... نکند همه ی اینها را خواب می بینم تو را به خدا یک نیشگونی ... چکی ... بزنید تا ببینم خواب نیستم.


سیده زهره میرعیسی خانی

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/FJB6B8Y

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir