زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه/ زوزه گرگ ها

داستان کوتاه/ زوزه گرگ ها

۳۱ مرداد ۱۳۹۲کد خبر: 32172۲

نویسنده: سیده زهره میرعیسی خانی

دانه های برف اریب می افتند پایین و روی زمین می نشینند. درست مثل پشم هایی که حلاجی شده باشند. زمین تا انتها سفید شده. درخت ها زیر برف های پوک و نمدی مدفون شده اند. از وقتی یوسف را گذاشتم کنار آن درخت های سر به فلک کشیده گیج مانده ام. قدم هایم تند شده اند. خیلی تند . انگار گرگی پی طمعه اش بدود . درخت ها زیر نگاهم رژه می روند. درخت های بلند و سفید پوش تمامی ندارند . نه تنها این درخت ها ، انگار این راه ، این گرگ ها که زوزه می کشند و دندانهای تیزشان را آماده می کنند برای دریدن یک طعمه و این سفیدی تمامی ندارد . سوز بادی که میان درخت ها می پیچد صورتم را می سوزاند و پوستم را با هر وزش خراش می دهد ؛ مثل اینکه با سوزنی به جان پوستم می افتد و مدام می تراشدم.
کفش های مشکی و پت و پهنم زیر برفها فرو می رود و گم می شوند و دوباره بیرون می آیند. رد پاهایم همچنان ادامه می یابد. شیارهای کفشم روی برف جا باز می کند و پشت سر هم تکرار می شود. چشمهایم خسته شده اند از بس سفیدی دیده اند. خوابم می آید. فکرم منجمد شده . همه چیز توی ذهنم یخ زده و تکان نمی خورد . سرما توی جانم نفوذ می کند . سر انگشت هایم می سوزد . پاهایم سست شده اند . این راه تمامی ندارد . جوراب های پشمی ام که تا کمر ساق پاهایم بالا آمده سرما را توی پاهایم پخش می کند. پاهایم بی حس شده اند . گوش هایم از صدای زوزه ی گرگهای گرسنه خسته شده ، پس کی این گرگ ها سر می رسند . صورتم می سوزد. تا به حال هیچ وقت به این اندازه قدر گرما را ندانسته ام . وقتی به ده برسم ، پای کرسی مش حیدر می نشینم. پاهایم گرم می شود و این گرما مثل خون توی جانم فرو می رود . قبل از آن باید چند نفر را دنبال یوسف بفرستم. باید خودم هم پی یوسف بروم. اما اگرنشود .... باید این کار را بکنم . نباید یوسف را تنها بگذارم. نباید زیر آن برف های سفید بماند. دیگر رمقی برایم نمانده . نکند مدام دور خودم می چرخم . تا به حال باید به ده می رسیدم. این رد پاها نکند مدام تکرار بشوند .حتما راه را درست آمده ام یعنی باید راه را درست بروم. باید یک جایی نزدیکی های ده باشم. ولی کو این جاده ای که به ده می رسد. باید به ده بروم و مش حیدر را خبر کنم. باید بگویم یوسف ، پسرت را کنار درخت ها تنها گذاشتم. باید توی چشم های سیاه حنانه هم نگاه کنم و بگویم یوسف را گرگ ها خورند . اینها را باید بگویم اما آخر حنانه .... دلم نمی خواهد این خبرها را بدهم . کاش یوسف را رها نمی کردم میان آن همه گرگ که برای تکه و پاره کردن آدم ها حاضر بودند. کاش یوسف زیر گوشم مدام وِرد نمی خواند که « منو بذار برو....» تا مجبور نباشم توی چشم های سیاه حنانه چشم بدوزم و آن وقت که قلبم شروع می کند به تاپ تاپ کردن حرفهایم را بخورم . اصلاً نمی دانم این تاپ تاپ کردن ها یعنی چه ؟ مگر نه اینکه حنانه دیگر ... نه اصلاً نباید به حنانه فکر کنم. باید دندان طمعم را بکنم و دور بیندازم . صدای زوزه ی گرگ ها دوباره توی فضا می پیچد. تفنگ سیاه رنگ را روی شانه ام جا به جا می کنم . پس چرا این گرگ ها پوزه هایشان را بیرون نمی آورند و دندانهای تیزشان را نشان نمی دهند تا یک گلوله توی مخشان بخورد . اما مگر این تفنگ هم دردی را دوا می کند . حتمی اگر گرگ ها سر برسند بیشتر از دو گلوله نمی توانم توی مخشان خالی کنم و آن وقت که گلوله ها تمام شود گرگ ها هستندکه پاچه بگیرند . پاهای یوسف ......کاش تفنگ را دستش می دادم . حالا چه جوابی دارم به مش حیدر بدهم. شاید توی چشم هایم نگاه کند. سیبیلش را کمی بجود و بعد سرش را پایین بیندازد . نکند خیال کند که سرش را زیر آب کردم. آخر برای چه؟ چرا باید چنین خیالی بکند. تازه اگر یوسف زنده بماند همه چیز را خودش می گوید ، که من زخم روی پاهایش را بستم و آن همه راه کولش کردم. شال گردن پشمی ام را به او دادم و او را تا کنار آن درخت ها رساندم. تازه خودش مدام گفت : «تا شب نشده باید به ده برسی ، گرگ ها شب ها حمله می کنند.» نگاهم روی آسمان خاکستری می افتد. هنوزشب نشده . خیلی وقت است که آسمان را این طور ندیده ام . هر وقت آسمان این طور خاکستری می شود یک بلایی سرمان می آید. نکند یوسف چیزی اش شود . نه نباید حنانه خیال کند که من ... کاش اسلحه را می دادم به یوسف لااقل این طوری حنانه فکر نمی کرد که .... برف هنوز هم اریب می بارد . انگار این سگ مصب خیال بند آمدن ندارد. کاش یوسف اینجا بود . دلم نمی خواهد باور کنم که یوسف را تنها گذاشتم . آن هم با آن پاهای زخمی . خوب من که تنهایش نگذاشتم تا آنجا کولش کردم . کمرم هم داشت می شکست . رمقی برایم نمانده بود . خودش گفت برو . حالم دارد به هم می خورد . آب بینی ام را بالا می کشم . هیچ وقت این قدر سردم نبوده . پاهایم دیگر هیچ رمقی ندارد. دست هایم ، انگشتانم . پس خدا تو کجایی .... پس مگر نمی بینی که من دارم می میرم . صدای گرگ ها باز هم می آید . صدای گرگ ها خیلی دور است . به پشتم نگاهی می اندازم. تعادلی ندارم . پاها و دست هایم هماهنگ نیستند . نگاهم لابه لای درخت ها می چرخد. هیچ چیز در این برف ها که می بارد مشخص نیست . اصلا چیزی نمی بینم . همین پارسال بود که گرگ ها از پشت ریختند روی سر یک رهگذر و مش حیدر می گفت : «اهل ده که نیست لابد راه را گم کرده ». نکند من هم راه را گم کرده باشم . پس کو این جاده ی لعنتی ...  من که اینجا را مثل کف دستم می شناسم . اینجا... آره ، درست همین جا ، جایی است که همیشه با یوسف شکار می آمدیم. زمستانها گوزن های مردنی ، تابستانها کبک و آهو . چه قدر مزه می داد. بوی گوشت کباب شده ، گوشت تازه ی تازه ، گوشت لخت . یوسف که خودش تفنگ نداشت ، تفنگ من را که می گرفت توی دستش لااقل پنج شش تا کبک می زد. تا پرنده ها پایین بیفتند چاقوی کوچک خوش دستش را بیرون می آورد و گردن سیاه کبک ها را یکی یکی می برید و پرهایشان را می کَند. باد پرهای خاکستری را توی فضا پخش می کرد. انگار که برف ببارد و نوک قرمز شان شروع می کرد به خونی شدن و آن وقت بوی خون زیر بینی مان می پیچید. بوی خون.... زوزه ی گرگ ها..... انگار تمامی ندارد. مدام عوعوشان بالا می رود . هر بار که برف یله می کند تا زیر زانو ، گرگ ها امان را می برند. زوزه ی می کشند و حمله می کنند و می افتند به جان اسب ها ، آدم ها . دست می درند ، پا می گیرند ، پاچه می درند . بوی خون که توی بینی شان بپچد شروع می کنند به زوزه کشیدن و صدا زدن رفیق هاشان . انگار که نمی خواهند تنهایی همه ی شکار را تکه و پاره کنند .  بوی کباب می پیچد زیر بینی ام . نمی دانم خیال می کنم یا اینکه واقعا کسی دارد ... نکند به ده نزدیک می شوم . پس کو این راه که از زیر برفها بیرون بیایند . گوشم را تیز می کنم تا شاید صدایی چیزی بگویدکه به ده نزدیک می شوم. اما تنها صدای باد است که توی گوشم می پیچد. انگار کسی نشسته و ناله می کند. داد می زند. هوار می کشد. کمک می خواهد ، نکند یوسف .... کاش یوسف را تنها نمی گذاشتم . انگشت هایم دیگر توان ندارند . چشم هایم می سوزد. باد توی چشم هایم خانه کرده. اشک پایین می چکد. نمی دانم از سرماست یا اینکه ... به خیالم آدم باید دلش از زمین ، از زمان ، از همه کس گرفته باشد تا اشک ها روان شوند . نکند دلم گرفته، مثل آن وقت ها ، آن وقت که روی پشت بام خانه می نشستم و به خانه های فرورفته ی تو دل هم خیره می ماندم و فکر می کردم به آینده... به خودم ، به حنانه ، به اینکه هیچ وقت دلم نمی خواسته تنها باشم . چه قدر از حنانه بدم می آید از یوسف ، از خودم ... از اینکه یوسف افتاده آن طرف کنار همه ی گرگ ها که ممکن است به او حمله کنند. کاش یوسف را آنجا نمی گذاشتم. کاش همه چیز را آن وقت ها به حنانه می گفتم. باید بروم قدم هایم سنگین شده . پاهایم دیگر تکان نمی خورند .انگشت هایم ، انگشت هایم زیر دستکش پشمی می سوزد. لب هایم ترک برداشته. دهانم مزه خون می دهد . کلاه پشمی ام را روی پیشانی ام می کشم. حس می کنم صورتم باد کرده . اصلاً این دستکش ها هیچ وقت آدم را گرم نمی کنند. دلم برای یک ذره گرما تنگ شده . دلم تنگ شده برای اینکه زیر کرسی بنشینم و وقتی که گرما می دود توی پاهایم و گرم می شود ، فکر کنم به آدم برفی هایی که همیشه با یوسف درست می کردیم . انگشت هایم می سوزد و این سوزش توی وجودم پخش می شود . توی تمام تنم . دلم می خواهد خیال کنم که این سوزش از آتشی است که دستم را سوزانده . ولی کجاست آن آتش که شعله هایش آدم را بسوزاند .این راه تمامی ندارد . کفش های سیاهم زیر برف ها گم می شوند . صدای زوزه ی گرگ ها مدام توی گوشم می پیچد. باید قدم هایم را تند تر بردارم . باید به مش حیدر همه چیز را بگویم . بگویم تفنگ را یوسف خودش به من داد چون دردی را دوا نمی کند. باید بگویم پاهایش زخمی است . باید به حنانه بگویم فشنگ هایمان کم مانده بود . باید توی چشم هایش زل بزنم تا حرفهایم را باور کند . باید بگویم یک فشنگ مال من ... یک فشنگ مال یوسف ... باید بگویم من گرگ نیستم. باید بگویم گرگ ها پاچه می درند. دندانهایشان هیچ وقت کند نمی شود و همیشه یوسف ها را می خورند . قدم هایم کندتر شده . دلم می خواهد بروم . اما پاهایم کجاست . هیچ احساسی ندارم. انگار نه انگار که روی پاهایم ایستاده ام . انگشت هایم می سوزد. قلبم آتش می گیرد . چشم های حنانه زل می زند به من که دندان های تیزم را نشانش می دهم. سرما توی جانم نفوذ کرده. فکرم مثل یک تکه یخ منجمد شده. گرگ ها پاچه می گیرند . پاچه ی گرگ را چه کسی می گیرد؟ پاچه ی یوسف را دندانهای تیز من گرفت ؟ دوست ندارم به اینها فکر کنم. اصلاً نباید فکر کنم . حنانه را باید کنار بگذارم . باید یوسف زنده بماند . ولی یوسف حتماً زیر برف ها با پاهای پاچه دریده اش می میرد. خون همه جا را گرفته . گرگ ها پاچه ی یوسف را گرفتند. یوسف به چشم هایم زل می زند. مگر می شود قلب گرگ ها هم بسوزد . باید یوسف زنده بماند . باید از لا به لای درخت ها بیرون بیایم. باید راه را پیدا کنم . یوسف باید دست حنانه را بگیرد. باید دندانهای تیزم را از ته بکنم. من هیچ وقت گرگ نبودم . برف ها گوله گوله پایین می ریزند. این سفیدی انگار تمامی ندارد . عذابم می دهد . کاش همه جا سیاه بود یا حداقل خاکستری. سرما پشتم را می لرزاند. کاش یوسف پشتم بود. از بس هوا سرد است عرق کرده ام . گرگ ها زوزه می کشند . دیگر رمقی برایم نمانده . پاهایم لای برف ها گیر می کند. سرما توی پاهایم نفوذ کرده. آسمان خاکستری است. حتما یک بلایی سرمان می آید .
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/9L4JGRL

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir