
داستان کوتاه - رهایی
فرزاد بیات موحد
چند نفر بچه محل بودیم. علی کمی از ما ریزه تر بود. اما فرز بود و چالاک. در فوتبال هیچکس حریفش نبود. پدرش کارگر بود و مادرش خانه دار. با پنج برادر و خواهر کوچکتر و بزرگتر از خودش. جواد قدش از همهی ما بلند تر بود. وضع زندگی شون هم بهتر از همه بود. پدرش کارمند بود و مادرش فرهنگی. از اونهایی بودند که دستشون به دهنشون میرسید. داوود هم قد من بود. اما درشت تر. با مادر بزرگش زندگی میکرد. پدرش برای کارگری رفته بود جنوب. بچهی زبر و زرنگی بود اما در درس خواندن کمی ضعیف تر از من بود. من اگر چه در خانوادهی متوسط زندگی میکردم و عصرها در مغازهی پدرم به کار مشغول بودم اما نمرههام خوب بود. مشکل اصلی من این بود که همیشه برای نوشتن مشق و خواندن درسها با پدر و مادرم مشکل داشتم.
مدرسهی ابتدایی را در دبستان هدایت با هم تمام کرده بودیم و حالا با هم به مدرسهی راهنمایی میرفتیم. اما سر هر چیزی با هم دعوا داشتیم. البته دعوا که نه. شاید رقابت. یک روز برای مسابقهی فوتبال در مدرسه یا کوچه. یک روز برای مسابقه دو که کی اول میشود و نمرهی بیشتری از معلم ورزش میگیرد. چند وقت هم بود که در مورد بادبادک هواکنی به همدیگر شاخ و شونه میکشیدیم.
موضوع از وقتی جدی شد که قرار بود در یکی از روزهای تعطیل، یک مسابقهی بادبادک هواکنی در شهر برگزار شود. مدتی بود که در راه رفتن به مدرسه و آمدن به خانه، اینکه چطوری درست کنیم و چه شکلی بحث اصلی ما بود.
علی میگفت: من میخوام شکل بادبادکم شکل اژدها باشد. عکسشو هم تو روزنامه دیدم.
اما جواد میگفت: من بادبادکی به شکل خرگوش خواهم ساخت. نقاشی اون رو هم کشیدم و آماده کرده ام.
داود میگفت که قرار است پدرش یکی از اون بزرگهاش از جنوب برایش بفرستد.
تکلیف همه معلوم بود. اما من هنوز در شکل و اندازهاش مشکل داشتم. فقط در بحثها کم نمیآوردم و میگفتم: هر چقدر شما بزرگش رو درست کنید من بزرگترش رو درست خواهم کرد.
اما جواد میگفت: کاغذی بزرگتر از کاغذی که خواهرم برای خیاطی از آن الگو درست میکند که وجود ندارد.
او راست میگفت. ولی تنها چیزی که به فکرم رسیده بود اینکه دو تا از آن کاغذها را به همدیگر بچسبانم. اما میترسیدم که در مقابل باد نتواند مقاومت کند و پاره شود و ضایع شوم. حالا فقط مانده بود که مسابقه کی و کجا برگزار میشود که آن هم بالاخره مشخص شد.
یک روز تعطیل بود مثل هر تعطیلی دیگر. دیر پا شدن و با آقاجون و مامان کلنجار رفتن که کجا بریم و چه کار کنیم. طبق معمول، رفتن به خانهی پدربزرگ مهمترین برنامهی روز جمعه بود. کار من هم نشستن پای تماشای برنامههای صبح جمعهی تلویزیون بود که مبادا شلوغ کنم و یا بروم حیاط و آب بازی در حوض آبی رنگ حیاط پدربزرگ. چون یا خیس میشدم و سرماخوردگی و دوا و دکتر، یا خراب کردن گلها و باغچه. اگر چه معمولاً پدربزرگ حرفی نمیزد اما بعضی وقتها واقعاً شورش را در میآوردم. آن وقت بود که داد صاحبخانه در میآمد.
زیاد هم راضی به رفتن نبودم. چون نمیتونستم آن جور که دلم میخواست بازی کنم. اما چارهای هم نبود. چون اگر در خانه میماندم کارم میشد دعوا با آبجی کوچکم. بالاخره رفتیم خانهی پدربزرگ. خانهی پدر بزرگ دو تا باغچهی بزرگ داشت و یک حوض آبی رنگ. درختان هلو و زردآلو و آلو و انگور تمام حیاط را گرفته بودند. یک زیرزمین کوچک هم در انتهای حیاط بود که چند تا مرغ و خروس در آن زندگی میکردند. به جز مادر بزرگ کسی جرأت رفتن و تخم مرغ برداشتن از آنجا را نداشت.
وقتی رسیدیم پدربزرگ روی یک صندلی قدیمی کنار باغچه نشسته بود. هم از آفتاب نیمروزی استفاده میکرد و هم از نگاه کردن به گلهایی که در باغچه کاشته بود لذت میبرد. سلام و احوالپرسی کردیم. اما چون حوصلهی بازی نداشتم و نمیخواستم کم بیارم، از خیر بازی در حیاط گذشتم و رفتم توی اتاق. یک بالش بزرگ گذاشتم زیر سرم و پاهایم را دراز کردم تا بغل تلویزیون. تلویزیون را روشن کردم. صدای تلویزیون پدربزرگ از تصویرش بسیار بهتر بود. برنامهی فیتیله بود و کارتونهای جور با جور. گاهی هم آگهیهای بین برنامه که اعصاب آدم را خرد میکند. زدم کانال استانی که فیلم سینمایی داشت.
"صدای تلویزیون را کم کن." صدای پدرم بود. صدای آن را مقداری کم کردم. اما خوب نمیشنیدم و نمیفهمیدم. خواستم بلند شوم و دوباره صدایش را بلندتر کنم که آگهیها شروع شد. گفتم: حالا ولش کن تا برنامه دوباره شروع شود.
"هفته دیگر، مسابقه بادبادکها در گاوازنگ". مثل برق پریدم و صدای تلویزیون را بلند کردم. "دیدار با شما، روز جمعهی آینده در ایلداغی، با بادبادکهایتان مهمان ما باشید".
با صدای بلند گفتم: آقاجون شنیدی تلویزیون چی گفت؟
پدرم که در حال آب دادن به گلهای باغچه بود با خونسردی پرسید: مگه چی گفت؟
- هفتهی دیگه مسابقهی بادبادکهاست در ایلداغی گاوازنگ.
- مبارکشون باشه. ما چه کار کنیم؟ تو که دیگه بچه نیستی.
- ما چه کار کنیم یعنی چه؟ خوب، ما هم میریم. مسابقه که فقط مال بچههای کوچک نیست. دفعهی قبل مگه نبودی. تمام بزرگترها داشتند بادبادک هوا میکردن و بچهها کناری ایستاده و فقط تماشا میکردن.
- با چی بریم؟
- با ماشین.
- با ماشین بریم برای چه؟
- انگار حواستون نیسن. برای مسابقه.
- کدوم مسابقه؟
- مسابقهی بابادک هوا کنی.
- اولاً که دیگه تو بچه نیستی و ثانیاً مگه تو بادبادک داری؟
پدربزرگ آمد وسط صحبت و گفت: حاضریش که هست. هم بزرگ و کوچکش هست هم رنگ و وارنگش. یکی بخرید.
- نه. من میخوام خودم درستش کنم. باید بزرگتر از بادبادکهای بچههای محل باشد.
- لازم نیست. از کارها عقب میافتیم. تو هم درس داری. نه که خیلی درسهایت را به موقع میخونی و مشقهایت را سر وقت مینویسی.
- درسهامو میخونم. خوب هم میخونم.
- نه نمیشه. بابابزرگ و مادربزرگ رو چه کار کنیم؟
- خب، یا اونها هم با ما میان. یا من با بچههای محل میرم. اونها هم قراره هر کدوم یکی درست کنن.
- نه، نمیشه.
پدربزرگ به آرامی چیزی در گوش بابام گفت. اما من که به دقت حواسم به بابام بود شنیدم: زیاد سخت نگیر.
- حالا ببینیم چطور میشه. تو درسهاتو خوب بخون تا بعد. اگر معلم ریاضیات از درس و مشقت راضی شد و ناظم مدرسه دوباره شکایت نامه نفرستاد، شاید یه کاریش بکنیم.
از خونهی پدربزرگ که برگشتیم، به مادرم سلام کردم و یک راست رفتم سراغ درس و مشق. مادرم که هنوز در آشپزخانه بود و مشغول پخت و پز، تعجب کرده بود. به همین علت هم از بابا جریان را پرسید. بابام هم با صدای آرام که من نشنوم توضیح داد. وسط درس و مشق پرسیدم: آقاجون، حالا چه کار کنیم؟ یعنی خودمون بسازیم یا یکی بخریم.
- اگر بتونیم درست کنیم که عالی میشه. فردا وقت برگشتن از اداره وسایلش رو میخرم. بعد هم یک آهی کشید و گفت: یادش بخیر. کوچک که بودیم با بچههای محل میرفتیم از حیاط کارخونه کبریت ورقههای چوبی که به درد کارخونه نمیخورد میآوردیم و بادبادک درست میکردیم. بادبادک هرکس که بزرگتر بود و دم و گوشوارهاش بلندتر، و بیشتر هم هوا میرفت میشد رئیس بچههای محل.
یک روز با عمو اکبرت یک بادبادک درست کردیم که از بادبادک همهی بچههای محل بزرگتر بود. دم و گوشوارهاش به قدری بزرگ بود که نمیشد این ور و آن ورش کرد. براش چشم و ابرو هم کشیدیم. بعد بردیم مسابقه با بچههای محل. هوا خوب بود و نسیم خوبی هم میوزید. بادبادک ما بالا رفت و بالا رفت. همهی بادبادکها رو پس زد. چه بادی به غبغب انداخته بودیم. چشم بچههای محل به این بادبادک خیره شده بود. به قدری بالا رفته بود که به سختی میشد دید. اما یک دفعه نخ پاره شد و بادبادک رفت به آسمون. بادکنک افادهی ما هم ترکید و کوزهی غرورمان شکست.
پدربزرگ گفت: هر کسی بدون آماده کردن اسباب بزرگی و بلند پروازی به جایگاه بزرگ و بلندی برسد، روزی مثل همین بادبادک نخ اعتبار و اعتمادش پاره میشود و جایگاهش را از دست میدهد.
پرسیدم: اسباب بزرگی چیه؟
پدربزرگ گفت: مثل همین نخ برای بادبادک. برای ما هم یعنی صداقت، امانت داری، خوش رفتاری و سخاوتمندی.
از ترس اینکه مبادا پدرم به خاطر نمرههای درسیام مانع درست کردن بادبادک و رفتن به مسابقه شود، حسابی درس میخواندم. از مدرسه که میآمدم، میرفتم تک اتاق بالای اتاق کوچک انتهای خونهمون که بهش بالاخونه میگفتیم. اونجا خوبیاش این بود که از دست آزار و اذیت آبجی کوچکم راحت بودم.
به قدری به درسهام رسیدم که حتی معلم ریاضی پیغام فرستاد که درسهای امیر خیلی خوب شده است. پدرم هم میگفت که این هم شد یک توفیق اجباری برای درس خواندن. اما حرفهای بابام فکر مرا خراب کرده بود. نکند این همه زحمت بکشم و روز مسابقه، نخ پاره شود و بادبادک برود به آسمون. اون وقت چه جوری میتونستم بین بچهها سرمو بلند کنم.
هر طوری که بود میخواستم اول بشم. تمام حواسم یا به مسابقهی بادبادکها بود و یا به درس و مشق. تلویزیون را که آن همه به برنامههایش بخصوص مسابقههای فوتبالش علاقه داشتم گذاشته بودم کنار. بیشتر شبها هم خواب بادبادک را میدیدم. حتی چند بار توی خواب دیدم که بادبادک من از همهی بادبادکها بالاتر رفته و من اول شدهام. من هم الکی به ابراز احساسات بچههای محل و همکلاسیهام دست تکان میدادم و میگفتم: خواهش میکنم، کاری نکردم، این که کاری نداشت و از این حرفها. بعد هم از خواب میپریدم و میدیدم مامان و بابا با تعجب منو نگاه میکنن.
- باز هم خواب میدیدی؟
تا اینکه روزهای هفته یکی پس از دیگری گذشت و رسیدیم به روز پنجشنبه. پدرم وسایل درست کردن بادبادک را خریده بود. عصر همان روز نشستیم و هر چی لازم بود آماده کردیم. دم و گوشوارهها را هم من با حوصلهی زیاد از کاغذهای باطله و کتابهای درسی سالهای قبل درست کردم. اما خود بادبادک را نگه داشتم برای پسر عموم که استاد درست کردن بادبادک بود.
- چه خبره. اینها که خیلی درازند. گیر میکنن به همدیگه.
- عیب نداره. خودم نگهمیدارم تا خراب نشند. اینجوری خوب بالا میرن. میخوام تو مسابقه اول بشم. بعد هم بشم رئیس بچههای محل و همکلاسیهام.
پسر عموم که از راه رسید دیگه نتونستم صبر کنم. اصرار کردم که همین حالا بادبادک رو درست کنیم. تا فردا صبح نمیتونم صبر کنم. بعد هم نشستیم پای درست کردن بادبادک. پسر عموم کاغذی را که آقاجون خریده بود نپسندید. مقوّای خوب هم نداشتیم. فکری به نظرم رسید.
- اون نقشهی جهان نما چطور است؟
- خیلی خوب است. بیار یک بار امتحان بکنیم. ضرر ندارد.
دویدم و نقشه را از توی گنجه آوردم.
- خیلی عالیه. حرف نداره. عموجون اجازه میدهید؟
- ظاهراً چارهای نداریم.
ساعتی طول کشید. اما بالاخره درست شد.
پسر عموم گفت: عجب بادبادکی شد. حتماً اول میشی. فقط نخ خوب و محکم به اون ببند که وقتی بالا رفت پاره نشود.
- درسهاتو خوندی تمام شد؟
- آره آقاجون. همه رو خوندم.
اما نه. یادم افتاد که جغرافی هنوز مانده است. یواشکی بادبادک رو با کتاب جغرافی برداشتم و رفتم بالاخونه. بادبادک را تکیه دادم به دیوار روبرو. یک بالش انداختم زمین و دراز کشیدم و شروع کردم به خواندن درس جغرافی. هر چه میخواندم در نقشهی روی بادبادک دنبالش میگشتم و پیدایش میکردم: از دریای خزر که در شمال کشور قرار دارد تا خلیج فارس در جنوب. از رشته کوه البرز که از شمالغرب به شمالشرق کشیده شده است تا رشته کوه زاگرس. از کوه دماوند که بلندترین کوه ایران است تا کوه دنا. از اروپا که کوچکتر از آسیاست تا آفریقا و آمریکا. از دریای مدیترانه و اقیانوس اطلس تا قطب جنوب.
سرم را رو بالش گذاشتم و به بادبادکی چشم دوختم که قرار بود مرا رئیس بچههای محل بکند.
* * * *
جمعیت زیادی برای مسابقهی بادبادکها آمده بودند. همهی بچهها سرگرم آماده کردن بادبادکها شدند. من و بچههای محل هر کدام با بادبادکهایمان داشتیم ور میرفتیم. پسرعموم هم برای کمک به من آمده بود و با او بادبادک خودمان را جمع و جور میکردیم تا دم و گوشوارهها به هم گره نخورند.
آرام آرام، بادبادک را بر بال نسیم سوار کردیم. کمکم بالا رفت و اوج گرفت. بادبادکهای دیگر نیز یکییکی آمادهی پرواز شدند. به نظر میرسید بادبادک ما از همهی بادبادکها بزرگتر است. زیرش هم که نقشهی دنیا بود. دنیا نیز دست من بود و هر طور که دلم میخواست بالا و پایینش میکردم.
بادبادک ما حداقل از تمام بادبادکهای دست ساز بزرگتر و قشنگتر بود. بادبادکها کمکم در آسمان آبی اوج گرفتند. من هم آرام آرام هر چه نخ بود باز کردم. بادبادک بالا و بالاتر میرفت. از تمام بادبادکها گذشت و بالاتر رفت. دیگر به سختی دیده میشد. دوربین کوچکم را که به گردنم آویزان بود جلوی چشمم گذاشتم و به بادبادکم نگاه کردم. با دوربین چقدر نزدیک به نظر میرسید. لبخندی از رضایت بر لبهای من و پسر عمویم بود.
پدر و مادرم هم آمدند. مادرم چادر به سر، روی زیرانداز کوچکی که روی چمنها پهن شده بود نشسته و محو تماشای بادبادک پسرش شده بود. پدرم هم نرسیده دستورات لازم را برای موفقیت من صادر کرد: کمی تکونش بده تا نیفته.
چه لذّتبخش بود. چه احساس غروری میکردم. چشم همهی بچّهها به بادبادک من بود. پدر و مادرها بادبادک مرا با دست به همدیگر نشان میدادند و مرا و شاید پدرم را تحسین میکردند. به پشت سرم نگاه کردم. در چشمان بابا و مامانم نیز این غرور و شادی ناشی از موفقیت من دیده میشد. حالا دیگر مطمئن شده بودم که بادبادک من به عنوان بهترین بادبادک، جایزهی مسابقه را دریافت خواهد کرد. چون دنیا را بر بالای کوه گاوازنگ میشد تماشا کرد.
کمکم وقت مسابقه رو به پایان بود. پدرم به آرامی گفت: دیگر بس است. بادبادک خیلی بالا رفته. سرعت باد هم زیاد میشه. باد اگر تندتر بشه پایین آوردنش مشکلتره. نخ بادبادک رو کمکم جمع کن و بیارش پایین.
اما من نمیخواستم لذت این لحظات را به این سادگی از دست بدهم. به حرفهای پدرم چندان اهمیتی ندادم. سرعت باد کمکم بیشتر میشد. هوا به تلاطم افتاده بود. همه در حال جمع کردن نخ بادبادکهایشان بودند. بادبادکها در آسمان به این طرف و آن طرف میرفتند. ابرها هم در آسمان در حال سفره پهن کردن بودند. سرعت باد هر لحظه بیشتر میشد. نخها به سرعت در حال جمع شدن بودند. بادبادکها برای پایین آمدن مقاومت میکردند. تلاش بچّهها و پدرها برای پایین آوردن بادبادکها دو چندان شده بود. حالا دیگر باد با شدت بیشتری میوزید.
من هم ترسیدم که مبادا بادبادک را از دست بدهم. اما بادبادک من که از همه بزرگتر بود مقاومت بیشتری میکرد. انگار اصلاً دلش نمیخواست پایین بیاید. من محکم نخ بادبادکم را گرفته بودم و آن را به دور چوب جمع میکردم و به پایین میکشیدم. فقط چند متر دیگر مانده بود تا بادبادک پایین آمده و به زمین برسد. قارهها قابل تشخیص بودند. حتی بعضی از کشورهای بزرگ را میشد به راحتی دید. ناگهان تند بادی وزید و بادبادک را دوباره بالا برد. من چند قدمی جلوتر رفتم. اگر نخ پاره شود چه کار باید میکردم. یک تند باد دیگر. بادبادک دوباره بالا رفت. نخ را محکم دور دستم پیچیدم. بادبادک باز بالاتر رفت. باد بادبادک را با خود میبرد و من هم با آن به جلو میرفتم. دیگر نمیتوانستم بادبادک را نگه دارم. صدای فریاد پدرم را شنیدم: بادبادک را ول کن. نخ را از دستت باز کن.
امّا نه. نمیخواستم بادبادک را رها کنم. نخ بادبادک را محکم نگه داشته بودم. بادبادک نمیخواست پایین بیاید. چه قدرتی پیدا کرده بود. مرا با خود میکشید و جلو میبرد. تا به خودم بیایم دیدم در آسمان هستم و بادبادک مرا با خود میبرد. به پایین نگاه کردم. پدرم دنبالم میدوید. بچهها با پدرها و مادرهایشان که بادبادکهایشان را با خیال راحت جمع کرده و در حال رفتن بودند برگشتند و با تعجّب به تماشا ایستادند.
یکی فریاد کشید: دیگر فایده ندارد. اگر نخ را ول کند به پایین میافتد و شاید زنده نماند.
با احتیاط پایین را نگاه کردم. پدرم ایستاده بود و بهت زده مرا تماشا میکرد. مادرم در حالیکه نیم خیز شده و چادر از سرش افتاده بود انگشت حیرت به دندان گرفته بود، با چشمان اشک آلود بادبادکی را تماشا میکرد که فرزندش را با خود به آسمان میبرد. خیلی از مردم که در حال رفتن به خانههایشان بودند با هر چند قدمی که به جلو برمیداشتند، برمیگشتند و دوباره به من و بادبادکم نگاه میکردند. صدای ضعیف ماشین آتشنشانی به گوش میرسید. امّا من در حال دور شدن بودم. ابرها به وسط آسمان رسیده بودند. بچههای محل نیز بادبادکهایشان را جمع کرده و با چشمهای از حدقه در آمده مرا تماشا میکردند.
ترس تمام وجودم را گرفته بود. نه به بالا میتوانستم نگاه کنم و نه به پایین. چشمانم را بستم. باد به صورتم میزد. با وجود تابش آفتاب، سردی هوا را به شدت احساس میکردم. از ترس و سرما تنم به لرزه افتاده بود. نخ بادبادک را محکم گرفته بودم. فکر اینکه اگر نخ را ول کنم ممکن است چه اتفاقی بیافتد لرزه بر اندامم انداخته بود. اما بادبادک آهسته و آرام به پیش میرفت. گوشوارههایش به هر سو تکان میخوردند و با خوشحالی دم درازش را به هر طرفی تاب میداد. انگار نه انگار که مرا با خود میبرد.
از کوره در رفتم و سر بادبادک داد کشیدم: آخر کجا میری و مرا به کجا میبری؟
بادبادک با آرامشی عجیب و لحن شادمانه پاسخ داد: به هر جا که باد مرا ببرد.
با تعجب نگاهش کردم. بادبادک داشت حرف میزد. دو باره بر سرش داد زدم: مگه دست خودته. من جایی نمیخوام برم. مگه نمیبینی که ابرها هم دارند تمام آسمون رو میگیرند. هوا داره بد میشه. بیشتر از این بالا رفتن خطرناکه.
- برای تو خطرناکه، نه برای من. از طرفی خودت منو ساختی. مگر نمیخواستی در آسمان آبی پرواز کنم؟ مگر نمیخواستی نفر اول بشی؟ حالا که به آرزوت رسیدی. من هم میخوام به آرزوم برسم. منو رها کن تا برم اون بالا بالاها.
- نه، رهایت نمیکنم. حالا هم فقط میخوام بریم پایین.
- خودت خواستی که با من بیای. من که نخواستم.
- نه، من نخواستم. تو منو با خود کشیدی و آوردی اینجا. حالا هم بهتره مثل اون یکی بادبادکها بریم پایین.
- این رو از من نخواه. من برای پرواز درست شدم. الان هم دارم به راحتی پرواز میکنم. من دوست داشتم که آزاد باشم. اصلاً بادبادک بودن و تو خونه موندن چه معنی داره. بادبادک یعنی آزاد بودن. خود را به دست باد سپردن و آزادانه به هر طرفی پر کشیدن.
- اما این آزادی نیست. یک نوع اسیریه. تو اسیر بادی. باد هر کجا که خودش بخواد تو رو خواهد برد. نه به هر کجا که تو خواستی.
- شاید حق با تو باشد. ولی این مربوط به منه. من هم این جوریشو دوست دارم.
- اما من که مثل تو نیستم. من این طوریشو دوست ندارم. من هم آزادی رو دوست دارم. اما در روی زمین. نه این جا که رفتن و ماندنم دست خودم نیست. آخر و عاقبت کار هم معلوم نیست. نه میدونی کجا میخوای بری و نه میدونی تا کی باید در بالا به پرواز باشی. اختیار دست خود آدم نیست، به دست این باد زبون نفهمه که به هر طرف و هر جا که خواست تو را میبرد.
- خب، اگر نمیخوای با من بیای میتونی نخ رو ول کنی.
- اما من نمیخوام تو رو از دست بدم. من تو رو ساختم. دوستت هم دارم. برایت زحمت زیادی کشیدم. برایت وقت گذاشتم. پول برای ساختنت خرج کردم. حالا از من میخوای که به همین راحتی تو رو از دست بدم؟
- دیگه با خودته. یا باید با من بیای یا نخ رو ول کنی.
- آخه اگر ول کنم به پایین میافتم و معلوم نیست چی به سرم بیاد.
- رهایی یعنی این. اگه میخوای رها بشی، باید از وقت و پول و علاقهات بگذری.
- اما این منصفانه نیست. ممکنه جونم رو از دست بدم.
- اینو دیگه خودت میدونی. بودن با من یعنی اینکه من هر جا رفتم تو هم باید با من بیای. چاره ای نداری.
- نه من با تو نمیآم. نمیذارم تو هم بری.
- اما هر چه قدر نخ رو محکم تر بگیری فقط خودتو خسته میکنی. به حال من هیچ فرقی نمیکنه. میخوای از دست من خلاص بشی باید منو رها کنی.
- من نمیتونم اسیر چیزی باشم که خودم درست کردهام.
- میتونی رهایم کنی. رها کن تا من هم راحت و آزاد بشم و هر کجا که دلم خواست بروم. باد دوست منه و خوبیام رو میخواد.
- اما تو اشتباه میکنی. باد دوست تو نیست. خوبی تو رو هم نمیخواد. اما حالا که دوست داری رهایت میکنم. ببینم تا کجا میتونی بری. بالاخره پایین میافتی. یا به جایی گیر میکنی. یا باد تو رو پاره میکنه.
- باشه. تو رهایم کن، من خودم میدونم چه کار کنم.
دیگر طاقت نداشتم. دستهایم را باز کردم. نخ آرام آرام از دستانم سر خورد و بادبادک رها شد. من آزاد شده بودم. دستانم را باز کردم و خود را به خدا سپردم و آرام پایین آمدم. بادبادک هم رها و سرگردان خود را در آسمان آبی بر بال نسیم سپرده بود و به هر طرفی که باد میخواست غلت میخورد و میرفت.
باد بادبادک را بالا و بالاتر برد. گردبادی برخاست. گوشوارهها و دم بادبادک را در هم پیچید. و پاره شدند و بادبادک هم با سرعت به طرف پایین کشیده شد.
* * * *
صدای پدرم را شنیدم: امیر! امیر! بیدار شو. بیدار شو.
بیدار شدم. صورتم پر از عرق بود. به دور و برم نگاه کردم. بادبادک در کنار بالشم کنار دیوار نشسته بود. دنیا برایم لبخند میزد. اما من با عصبانیت داد زدم: این بادبادک دیوانه است. عقل تو کلهاش نیست. حرف هم حالیش نمیشه. یک دنده است. آدم بشو هم نیست. من دیگه این بادبادک رو نمیخوام. بعد هم بادبادک را برداشته و با دنیایش از وسط دو تکه کردم.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir