زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه / راحیل

داستان کوتاه / راحیل

۱۵ بهمن ۱۳۹۲کد خبر: 32495۱

نویسنده: فاطمه قشمی / از برگزیده داستان های نخستین جشنواره قرآنی گناهان زبانی

و کسانى که مردان و زنان مؤمن را بى‏آنکه مرتکب [عمل زشتى] شده باشند آزار مى‏رسانند قطعا تهمت و گناهى آشکار به گردن گرفته‏اند «احزاب، یه 33» ترلان نشسته بود توی مهتابی و به ماه نگاه می کرد که پشت ابرها پنهان شده بود و ستاره هایی که جا به جا چشمک می زدند. باد ملایمی برگ های درخت زردآلوی حیاط را تکان می داد. تمام بدنش خیس عرق بود. کم کم داشت سردش می شد. دست هایش را دور بازوها حلقه کرد. باز همان خواب عجیب را دیده بود. آن هم وقتی که تلاش می کرد ماجرای مرگ راحیل را از یادش ببرد. با خودش حساب کرد نزدیک دوهفته از آن اتفاق می گذرد اما انگار هر روز تصویر راحیل واضح تر از روز قبل جلوی چشمانش جان می گرفت. راحیلی که معلوم نشد چرا یکهو پیدایش شد و یکهو هم مرد. با خودش فکر کرد یعنی راحیل چه چیزی می خواهد بگوید؟ اصلا از جانش چه می خواهد؟ و چرا دست از سرش بر نمی دارد؟ در خواب می دید که راحیل از او تشت مسی را می خواهد و ترلان هرچه می گردد تشت را پیدا نمی کند و راحیل می رود. یادش آمد که وقتی راحیل مرد، با این که از دستش عصبانی بوده دلش برایش سوخته و چندباری رفته بود سر مزارش. شنیده بود که بعد از دفنش هم غیر از پیش نماز مسجد و یک نفر دیگر کسی نیامده بوده. می گفتند معلوم نیست طرف جادوگر باشد یا جن. کسی دل خوشی از او نداشت. ترلان اما ته دلش یک جوری بود. . برایش نماز خوانده بود و از خدا خواسته بود از گناهانش بگذرد، برای خودش هم همین دعا را کرده بود. بابت رفتار آخری که با او داشت کمی احساس شرمندگی می کرد.  خیسی چشم هایش را با گوشه روسری خشک کرد. صدای آذر از توی اتاق شنیده می شد که کلمه ای را تکرار می کرد. چند شب بود توی خواب حرف می زد. ماه از پشت ابرها بیرون آمده بود. بلند شد و رفت سمت انبار. در را که باز کرد روشنایی نصفه نیمه ای ریخت داخل. کمی بعد با تشت مسی بیرون آمد. رفت سمت مهتابی. دامن چین دار پیراهنش را جمع کرد. نشست روی گلیم و تشت را گذاشت روبرویش. زیر نور ماه کف سیقل خورده آن براق به نظر می رسید. از همان روز که تشت را از راحیل گرفته و گذاشته بود توی انبار، نرفته بود سراغش.  شب آرامی بود. صدای جیرجیرک ها از گوشه و کنار حیاط شنیده می شد. ترلان تکیه داد به دیوار کاهگلی مهتابی. سرش را گذاشت روی زانوها و خوابش برد.  دستی شانه اش را تکان می داد: - ترلان، این جا اومدی چی کار؟ نکنه شبو کشیک دادی این جا؟ محمدحسین بود. ترلان چیزی نگفت. چشم هایش را مالید. کمی طول کشید تا یادش بیاید آن وقت شب توی حیاط چه کار می‌کند. آسمان صاف بود و . با کلافگی بلند شد و رفت سرحوض. یک مشت آب زد به صورتش. سردش شد. وضو گرفت و رفت توی اتاق. آفتاب از پشت تپه های آبادی بالا آمده بود. ترلان شیر گوسفندها را که دوشید، بقچه محمدحسین را داد دستش و راهی اش کرد گوسفندها را ببرد برای چرا. برگشت توی اتاق. آذر هنوز از خواب بیدار نشده بود. ترلان آرام رفت و نشست کنارش. دستش را گرفت. ازدواج که کرد همیشه دلش می خواست خانه اش پر از صدای بچه باشد. مادربزرگش خیلی توی گوشش خوانده بود که مردها عاشق بچه اند و بچه که نباشد پابند زندگی نمی شوند. این حرف ناخودآگاه دل آذر را می لرزاند. می ترسید بچه دار نشود و از چشم شوهرش بیافتد. آذر که دنیا آمد نفس راحتی کشید، مادرشوهرش با خنده گفته بود انشاء ا... بعدی پسر خواهد شد. اما بعدی در کار نبود. ترلان شب و روزش را با این ترس می گذراند که بالاخره محمدحسین دست یکی را بگیرد و ترلان از چشمش بیافتد. احساس کرد این همه سال درست و حسابی برای آذر مادری نکرده. آذری که این روزها بیشتر توی خودش بود.  آذر چشم هایش را باز کرد. کمی مبهوت به ترلان خیره شد و مثل برق گرفته ها بلافاصله نشست. به زور صبح به خیر از دهانش درآمد. ترلان احساس کرد رنگ آذر پریده. با دست آرام کمکش کرد که دراز بکشد. بلند شد. شیر را از کاسه ریخت توی قابلمه تا بجوشاند. توی لیوان برای آذر شیر ریخت و گذاشت کنارش. - چرا بهم نمی گی چته دختر؟  آذر سرش را انداخت پایین. ترلان بلند شد و رفت توی حیاط. برای مرغ و خروس و جوجه هایشان دانه پاشید. کنار درخت که رسید بوی گل می آمد. بو کشید. از دستمال محمدحسین بود. گره دستمال را باز کرد. محمحسین عادت داشت دستمالش را از شاخه درخت آویزان کند تا دست مرغ و خروس ها به آن نرسد. گل های صورتی رنگ تازه به نظر می رسیدند. یکدفعه اتفاقات آن روز جلوی چشمش جان گرفت. آن قدر عصبانی بود که فکر می کرد آن جا که برسد حتما یک سیلی به راحیل خواهد زد شاید سر عقل بیاید. و دیگر دزدی نکند. توی راه چندبار به خودش لعنت فرستاد که چقدر ساده بوده که چندبار رفته خانه راحیل و برایش درد و دل کرده. هم یک جور حس کنجکاوی وادارش می کرد با وجود حرف هایی که پشت سر راحیل بود برود آن جا و هم این که احساس می کرد چون او هم مثل خودش از جای دیگری آمده حرفش را بهتر می فهمد. چیزی توی چشم های سیاه راحیل بوده که باعث شده ترلان اعتماد کند. لباس هایش خیلی قشنگ بود، سفیدسفید می پوشید.  ترلان رازهای زندگی اش را برای راحیل گفته بود. از این که همیشه می ترسیده محمدحسین سرش هوو بیاورد. از این که می ترسد بمیرد و آذرش زیر دست نامادری بزرگ شود. حتی گریه هم کرده بود. راحیل با دست اشک های ترلان را پاک کرده و با لبخند گفته بود، نگران نباش مطمئن باش اگه چیزیو از ته دلت بخوای خدا میده.  حرف های راحیل دلش را آرام کرده بود. چند تکه از وسایل خانه را با اجازه محمدحسین داده بود به او تا شاید مجبور نباشد وسایل این و آن را بردارد. اما راحیل نمک خورده و نمکدان شکسته بود. تشت مسی او را برداشته بود، کی و از کجا! نمی دانست. وقتی رسید جلوی خانه، بدون این که در بزند رفت تو. راحیل روی سکوی گوشه حیاط نشسته بود و با سر و لباس سفید، نان ها را از توی تنور در می آورد. ترلان را که دید لبخندی گوشه لبش نشست. تعارف کرد که کنارش بنشیند و نان تازه بخورد. گفت که برایش با چند تا گیاه دارویی درست کرده که دستورش را از مادربزرگ مادری اش گرفته. ترلان نیشخندی زد. فکر کرد پشت آن همه سفیدی و زیبایی یک شیطان پنهان شده. آن قدر عصبانی بود که نفهمید چطوری رفت جلو و خمیر توی تشت مسی را خالی کرد زمین، تشت را برداشت و در چوبی حیاط را پشت سرش کوبید و برگشت خانه. آن قدر عصبانی بود که نترسید خدا کورش کند که حرمت گندم را نگه نداشته. تا چند روز با خودش درگیر بود. از طرفی عذاب ریختن خمیر روی زمین و از طرفی عصبانیت زیادش باعث می شد پشیمانی به سراغش بیاید اما به خودش حق می داد و گناه این کار را به گردن راحیل می انداخت تا خیالش کمی راحت باشد.  راحیل حتی مردنش هم مثل خودش عجیب و غریب بود. خیلی آرام و بی صدا. درست چند روز بعد از آن اتفاق. ترلان تصمیم گرفته بود برود با او حرف بزند. دیگر زیاد عصبانی نبود. باید می دانست دلیل این کارهای راحیل چیست. می خواست بگوید یا باید دست از این کارها بردارد و مثل آدم زندگی کند یا بهتر است برگردد همان جا که بوده. چند ساقه از انگورهای باغشان که تازه چیده بودند برداشت و راهی شد. وقتی رسید در خانه راحیل کمی مکث کرد. دو دل بود. خواست برگردد اما منصرف شد. چندضربه کوچک به در زد. پسربچه هایی که کنار دیوار خانه راحیل هفت سنگ بازی می کردند. مکث کردند. یکی شان گفت: «خونه نیست! از صب اصلا نیومده بیرون. حتی درشم جارو نکرده. تازه به ما نخود کشمشم نداده امروز!» ترلان با تعجب نگاهشان کرد. یعنی هر روز به شما نخودکشمش میده؟ همه سرشان را به علامت تایید تکان دادند و مشغول بازی خود شدند. چندبار صدایش کرد اما خبری نشد. در حیاط را کمی هل داد. گفت: می دونم از دستم دلخوری! اما تقصیر خودت بود. اومدم باهات حرف بزنم.  باز خبری نشد. دبه های پلاستیکی آب کنار شیر چیده شده بود. همه چیز تمیز و مرتب سر جایش بود. چشمش دنبال وسایلی می گشت که مال راحیل نباشد. بر شیطان لعنت فرستاد. دوباره صدایش زد اما خبری نشد. از پله ها بالا رفت و در راهرو را باز کرد. بوی یک عطر آشنا پیچید توی دماغش. گفت: می دونم خونه ای راحیل. دمپایی هایش را از پا درآورد و رفت سمت اتاق. بوی عطر بیشتر و بیشتر می شد. به در اتاق که رسید خشکش زد. جیغ بلندی کشید و از هوش رفت. دانه های انگور پخش شد روی زمین. چشم هایش را که باز کرد زن های همسایه بالای سرش بودند. تا دو روز نه غذا می خورد و نه با کسی حرف می زد. تنها به یک نقطه خیره می شد.  آهی کشید. گل های محمدی دستمال را گذاشت توی مشتش. توی سبد حصیری کوچک پرپرشان کرد تا خشک شوند. خواب هایی که می دید، بوی عطری که توی اتاق راحیل پیچیده بود. این ها چه معنی می توانست داشته باشد. یعنی اشتباه کرده بود؟ پس چرا هرچیزی که گم می شد از خانه او سردر می آورد؟ حتی تشت مسی او هم توی خانه راحیل بوده. زن کدخدا به او گفته بود که تشت آن جاست. اصلا او از کجا فهمیده بوده؟ داشت دیوانه می شد.دامنش را تکاند تا قسمت های اضافی گل ها بریزد  صدای کوبیده شدن در آمد. یکی صدایش می کرد. صغری بود زن کدخدا. قیافه درهم او را که دید پرسید چه اتفاقی افتاده. راحیل هم از فکرهایش گفت، از این که عذاب وجدان ولش نمی کند. صغری چادرش را باز کر د دوباره زد به کمرش. - چقدر تو کم عقلی ترلان. من گفتم دیگه خیالت راحت شده. ترلان مرغ را سعی می کرد از لای در بیرون برود کیش کرد تو. - برای چی راحت بشه؟ هر روز دارم دیوونه تر می شم. صغری این ور و آن ور را نگاه کرد. - هرچند به مرگش راضی نبودم. اما من که راحت شدم. تو رو نمی دونم.  ترلان گیج نگاهش کرد. بغض توی گلویش گیر کرده بود گفت:«می فهمی چی می گی؟» صغری گفت:«آره!می فهمم. ما باید از شر اون زنیکه خلاص می شدیم. به نفع زنای آبادی بود. ببینم اگه فردا محمدحسین می رفت دستشو می گرفت میاوردش خونه ات راضی می شدی؟» بغض ترلان ترکید. ترلان احساس کرد اشک هایش بی اختیار سرازیر می شود.  - اون با تو چی کار کرده بود صغری؟ اصلا مگه آزارش به کسی می رسید؟ صغری آرام گفت:« الان نه! بعدا می رسید. خوب شد مرد. به موقع بود»  ترلان با چادر اشک هایش را پاک کرد. - چقد تو سنگدلی. نکنه خودت کشتیش. صغری قیافه حق به جانب به خودش گرفت. - من نه. اما شاید خودت این کارو کرده باشی. یادت نیست چه الم شنگه ای تو خونه اش راه انداختی؟ همه می دونن.پس بی خود گردن من ننداز. بیشتر خواستی بدونی چی کار کردی از آذر بپرس. ترلان در را بست. چشم هایش را پاک کرد. رفتار آذر این چند روز جوری نشان می داد که انگار چیزی را از ترلان مخفی می کند. یک لحظه به این فکر کرد که کم حرفی آذر از همان روزها شروع شده، چون وقتی ترلان ناراحتی اش از راحیل را سر او و حتی مرغ و خروس ها خالی می کرد به جای اعتراض های همیشگی می رفت توی اتاق و پشت دار گلیم می نشست.  رفت توی اتاق. آذر روی دار گلیم زیر لب شعری زمزمه می کرد. آرام نشست کنارش. آذر جا خورد، کشید آن ورتر. ترلان دست کشید روی موهای خرمایی دخترش و سعی کرد آرام باشد:«نمی خوای بگی چی شده؟» آذر کمی من و من کرد. - تقصیر من نبود. مش صغری مجبورم کرد اون کارو بکنم. گفت اگه نمی خوای آقا سر مادرت هوو بیاره این کارو بکن. ابروهای ترلان در هم گره شد. - کدوم کار؟ آذر در حالی که گوشه ناخن هایش را می جوید بریده بریده گفت: - این که تشت مسی رو ببرم رودخونه و بذارم آب ببره. گفت صداشو درنیارم وگرنه از ما بهترونو می فرسته سراغم. منم ترسیدمو این کارو کردم. انگار ترلان دیگر چیزی نمی شنید. با چشم های گرد آذر را نگاه می کرد. یعنی تشت مسی مال او نبود؟ مثل برق گرفته ها از روی دار پایین آمد و دوید توی مهتابی. تشت را که تکیه داده بود به دیوار برداشت و با دقت برانداز کرد. یادش آمد که کف تشت چندوقتی بود کدر شده بود و لازم بود سفیدکاری شود. تشت مسی توی دست هایش نور خورشید را منعکس می کرد. باورش نمی شد. تشت مال خودش نباشد، اما همین طور بود. حتی خبری از فرورفتگی کوچک کف آن نبود.  تشت را گذاشت زمین. احساس کرد سرش داغ شده و می خواهد منفجر شود. تکیه داد به دیوار. با خودش فکر کرد چرا راحیل چیزی نگفت؟ یعنی آن همه تهمت دزدی نقشه صغری بوده؟ نفسش گرفت. جنازه کفن پوش راحیل جلوی چشمش بود. او که کسی را نداشت. توی آبادی غریب و تنها بود. یعنی می دانسته که می میرد؟چرا هیچ کس از اهل آبادی از آن صحنه و آن بوی عطر تعجب نکرده بود؟ تا جایی که ترلان می دانست فقط پیش نماز مسجد بود که هر روز سر مزارش می رفته. نفسش در نمی آمد. دلش می خواست زمین دهن باز کند و او را ببرد توی خودش. هیچ وقت نمی توانست خودش را ببخشد. *** ترلان چشم هایش را باز کرد. از پنجره آسمان دیده می شد. ماه شب چهارده آن وسط ایستاده بود. ناخودآگاه لبخند روی لبش نشست. راحیل باز آمده بود به خوابش. دیروز اهل آبادی را جمع کرد سر مزار و فطیرهای نذری را بین شان پخش کرد. برایشان از راحیل گفت. خوابش خیلی قشنگ بود. راحیل دیگر تشت را نمی خواست. می خندید. صورتش مثل ماه شب چهارده می درخشید. یادش آمد راحیل می گفت باید ببخشی و بگذری تا دلت همیشه آروم باشه. حتما راحیل او را بخشیده بود. توی خواب بچه ای را می داد بغلش، پسری با لباس های سفید، می سپرد که مواظبش باشد.  ترلان بلند شد. از راهرو گذشت و خودش را به حوض رساند. عکس ماه توی آب آرام تکان می خورد. یک دفعه عق زد. دستش را گرفت جلوی دهانش. آب زد به صورتش. عکس ماه توی آب تکه تکه شد. لبخند روی لب هایش نشست. دست کشید روی دلش. شاد بود راحیل او را بخشیده بود و برایش دعا کرده بود. عکس ماه توی آب آرام گرفت. به نظرش قشنگ تر از همیشه بود. حرف راحیل یادش افتاد. گفته بود:«خوب که باشی همه چیزو یه جور دیگه می بینی...»  بوی عطر محمدی پیچید توی دماغش.
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/D9ZMJQM

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir

داستان کوتاه / راحیل | زنجان