زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه درست مثل پدر مهنّا / نویسنده: زری عابدینی

داستان کوتاه درست مثل پدر مهنّا / نویسنده: زری عابدینی

۱ فروردین ۱۳۹۴کد خبر: 33557۲

از برگزیده داستان های نخستین جشنواره جایزه ادبی شهید ابراهیم اصغری

نشسته بود روی پاره‌آجرهای آوار خانه‌اش. نور ماه از سقف فرو ریخته خودش را کشیده بود روی خاک و آجر و افتاده بود روی گهواره. دیشب صدای لالایی زنش کنار گهواره ابوالفضل داشت او را هم به خواب می‌برد: لای لای دئدیمیاتاسان قیزیل گوله باتاسان من آرزوما چاتمادیم سن آرزوواچاتاسان(1) بالاخره ابوالفضل توی گهواره‌اش به خواب رفت. زهرا یک ساعتی می‌شد که خوابیده بود و باز هم آن قدر توی جایش غلت زده بود که پتویش کنار رفته بود. مرد از جایش بلند شد و دخترک را سر جایش گذاشت و آمد نشست کنار گهواره. با نگاهش داشت ریز به ریز چهره بچه‌هایش را ازبر می‌کرد. سرش را گذاشت گوشه گهواره و چشمهایش را بست. زن لبخندی زد و گفت: - خیلی خسته‌ای نه؟ رزمنده مثل تو نوبره. تازه سر شبه تنبل خان. چایی بیارم خواب از سرت بپره؟ مرد دستهایش را کش داد و گفت: نه. خوابم نمیاد، لالاییت فیل رو از پا در میاره. - یعنی این قدر صدام بده؟ - نه اتفاقا. دلم هوای لالایی ننه‌مو کرد. یاد اون خدابیامرز افتادم. زن آهی کشید و گفت: خدا رحمتش کنه. زن بلند شد رفت توی آشپزخانه و با یک سینی چای برگشت. چشم مرد به گلهای سرخ پیراهن زن که افتاد یاد روزی افتاد که پیراهن را برایش خرید. سالگرد ازدواج‌شان بود. ابوالفضل هنوز به دنیا نیامده بود. مرد طرح پارچه‌ را خیلی پسندید. طرح آرامش‌بخشی داشت. زن با این که پیراهن دیگری چشمش را گرفته بود به رویش نیاورد و همان را خریدند. آن شب به خاطر دلخوشی شوهرش آن را پوشیده بود. پیراهنی که پر بود از گل‌های سرخ آتشینی که روی زمینه آبی می‌درخشیدند. مرد زیر لب زمزمه کرد: یا رب این آتش که در جان من است سرد کن آن سان که کردی بر خلیل بلند شد و رفت از روی تاقچه دیوان حافظ را برداشت. دستی به جلدش کشید و گفت: - کم کم داشت یادم می‌رفت که قبلا بدون این کتابا روزم شب نمی‌شد. زن لبخند تلخی زد و به کنایه گفت: - توی این اوضاع و احوال طبیعیه که آدم خیلی چیزا رو یادش بره. حتی... حتی...  مرد بلافاصله برگشت به طرف زن. مثل این که برق به سرش زده باشد. با حیرت پرسید: - یعنی چی مریم؟ خسته شدی؟ منظورت اینه که... و حرفش را خورد. زن چشم از بافتنی‌اش برنداشت و با صدای نامفهومی سرش را تکان داد و گفت: - نه... نه... اصلا! و اشکش سرازیر شد. مرد جلوتر رفت. خواست اشک زن را پاک کند اما نیروی نامریی‌ای توان حرکت را از او گرفت. از دیدن اشک‌های زنش وحشت داشت. سر جایش خشکید. زبانش نمی‌چرخید چیزی بگوید. من و من کنان پرسید: - مریم؟ داری گریه می‌کنی؟ تو که... تو که این قدر نازک نارنجی نبودی؟ و توی ذهنش هر چه قدر فکر کرد یادش نیامد چه گفت. فقط می‌خواست چیزی گفته باشد. چیزی که فضا را عوض کند و اشک‌های زن را نشان مرد ندهد.  زن که گویا می‌دانست مرد دارد به چه فکر می‌کند در حالی که تند و تند با پشت دستش صورتش را پاک می‌کرد با عجله از جایش بلند شد. داشت اشکش را پنهان می‌کرد. لب‌هایش می‌لرزیدند. خواست بافتنی را زمین بگذارد و به بهانه‌ای از اتاق خارج شود که ناگهان صدای آژیر وضعیت قرمز بلند شد. زن یا حسینی گفت و دوید به طرف گهواره. ابوالفضل را بغل کرد و کیف دستی کنار کمد را که یک بطری آب و چند تا بیسکویت و چراغ قوه بزرگی از آن بیرون زده بود برداشت. زهرا از خواب پرید و گریه کنان با وحشت دنبال پدرش دوید. مرد خشکش زده بود. مثل این که توی این عالم نبود. زن پتوی تیره‌ای که از پنجره آویزان بود را کشید، چراغ‌ها را خاموش کرد و مرد را به فریاد صدا کرد. مرد به خودش آمد. بلافاصله زهرا را به سینه‌اش چسباند و همگی سراسیمه به زیرزمین خانه پناه بردند. مرد تمام مدت داشت به این فکر می‌کرد که توی این مدت اصلا پیش نیامده بود که توی وضعیت قرمز پیش زن و بچه‌اش باشد و به زنش فکر کرد که تنهایی چه طور دو بچه کوچک را وقت و بی‌وقت به پناهگاه می‌برد. □□□ سفره صبحانه باز بود. مرد برای زهرا لقمه می‌گرفت و شعر می‌خواند. زهرا تا می‌توانست خودش را برای پدرش لوس می‌کرد. ابوالفضل کنار سفره به پشت خوابیده بود و داشت جغجغه‌اش را توی دستش می‌چرخاند و سعی می‌کرد بگذارش توی دهانش. زن از شنیدن صدای خنده‌های شوهر و دخترش خوشحال بود و می‌خندید.  - بد نگذره بهتون؟ - چرا بد بگذره؟ من یه آقا گرگه گرسنه‌ام که دلش یه بره تپل می‌خواد. اینجام که یه بره تپل و خوشگل دیدم. و به طرف زهرا خیز برداشت. زهرا خنده‌کنان جیغی کشید و از دست پدرش در رفت. زن، ابوالفضل را برداشت و رفتند نشستند کنار پنجره تا مزاحم بازی آنها نشوند. بعد چسب سرانگشتش را که داشت باز می‌شد محکم کرد و مچ‌بندش را بست. چند ماهی می‌شد که با دو تا از زن‌های همسایه شروع کرده بودند به بافتن جوراب و ژاکت و شال برای رزمنده‌ها. خیلی دلش می‌خواست توی مسجد محل در بسته‌بندی مواد غذایی به همسایه‌ها کمک کند ولی چون بچه‌هایش کوچک بودند و کسی را نداشت که مواظب‌شان باشد و از طرفی بافتنی‌اش هم حرف نداشت این کار را به عهده گرفت و حالا توی این چند ماه آن قدر بافته بود که دست‌هایش درد می‌کردند. زن بافتنی‌اش را برداشت و دوباره مشغول شد. جلیقه آبی داشت تمام می‌شد. دوست داشت قبل از برگشتن شوهرش به جبهه حتما تمامش کند برای همین تا خود صبح بافته بود. سرانگشتش را مالید و گفت: - کامواش سنگینه. انگشتم مورمور شد. مرد که داشت نفس نفس می‌زد زهرا را گذاشت زمین و گفت: خودتو خسته نکن. من لباس گرم دارم. اینم بفرست برای رزمنده‌ها.  - اونا که جای خود دارند ولی اینو به نیت تو بافتم. تو هم رزمنده‌ای دیگه. رزمنده خود خود من.  مرد لبخندی زد و کمی جدی گفت: می‌دونی که خیلی وقت ندارم. همین که برم به ده و عمو بایرام رو ببینم عصری میام به خونه هم یه سر می‌زنم و دم غروب بر می‌گردم جبهه.  مریم آهی کشید، بغضش را فرو خورد و گفت: - می‌دونم. برای همین هم هست که می‌خوام حتما تمومش کنم. ببین یکی دو رج بیشتر نمونده. مرد نشست سر سفره. استکان چایی‌اش را که سرد شده بود با عجله سر کشید و بلند شد. - اصلا حواسم به ساعت نبود. دیرم شد. زهرا هراسان بلند شد. دستش را دور پای پدرش قلاب کرد و با گریه گفت: بابایی نرو. تو رو خدا نرو. من از آژیر می‌ترسم. من از هواپیماها می‌ترسم. مرد نشست. دستی به موهای دخترش کشید. نوک بینی‌اش را بوسید و گفت: - از چی می‌ترسی خانم خانما؟ مثل این که بابایی رو نشناختی؟ هواپیماها باباتو که می‌بینند در میرن. برم جبهه دخل همه‌شونو میارم. ناسلامتی من آقاگرگه‌ام. اما زهرا گوشش بدهکار نبود و داشت یک ریز اشک می‌ریخت و جیغ می‌زد. زن به سختی توانست راضی‌اش کند و قول داد که بابایی دم غروب برمی‌گردد و همه با هم می‌روند پارک سر کوچه و سرسره‌بازی می‌کنند. بابایی درست مثل پدر مهنا توی پارک برایش خوراکی می‌خرد و با او بازی می‌کند. مرد بلافاصله از فرصت استفاده کرد و بدون خداحافظی خودش را به کوچه رساند و در را پشت سرش بست. تصمیم گرفت آن روز طوری زمان را تنظیم کند که بتواند قبل از رفتن به جبهه زهرا را ببرد پارک و با او بازی کند. درست مثل پدر مهنا... درست مثل پدر مهنا... نمی‌توانست تکرار پیوسته این عبارت را که مدام از دهان لرزان مریم با چشم‌هایی نمناک بیرون می‌آمد توی ذهنش متوقف کند. با خودش عهد بست زود برگردد و توی پارک سر کوچه با دخترش بازی کند. درست مثل پدر مهنا.... درست مثل پدر مهنا! □□□ خوشبختانه توی دهشان که فاصله خیلی کمی با شهر داشت یکی دو ساعت بیشتر نماند. عمو بایرام او را که دید بغضش ترکید. توی رختخوابش به زحمت جابجا شد. به زمین و زمان و صدام و حتی سرمی که به دستش وصل بود بد و بیراه گفت. مرد می‌دانست که عمو بایرام از تنها یادگار برادرش که حکم پسرش را داشت بیش از اینها انتظار دارد. هر طوری بود راضیش کرد که به شهر برگردد. حتی گفت باید بعد از نماز ظهر سوار ماشین جبهه شود و برگردد. بالاخره پیرمرد که حالا آرام گرفته بود رضایت داد و مرد در حالی که صدای لرزانی توی ذهنش می‌گفت: درست مثل پدر مهنا به شهر برگشت. اما وقتی رسید، توی شهر غوغا بود. خبر بمباران محله‌شان را از راننده تاکسی شنید. کم مانده بود قالب تهی کند. خدا خدا می‌کرد که برای خانواده‌اش اتفاقی نیفتاده باشد. از دور، آسمان محل‌شان را دید که توی دود گم شده بود. آن قدر با سرعت می‌دوید که اصلا ویرانه‌های پارک سر کوچه را ندید. همه جا خراب شده بود و آوارها پر بودند از پاره‌آجر و تیرآهن و خون. آمبولانس ها داشتند زخمی‌ها را به بیمارستان می‌بردند. زنها و بچه ها داشتند گریه می‌کردند. قیامت بود. مرد، دیوانه‌وار به طرف خانه‌اش دوید. دیوار بیرونی خانه از سقف جدا شده بود و چند ردیف باقیمانده آجر به طرف بیرون تاب برداشته بود. نفهمید از کجا و چگونه خودش را به درون خانه رساند. تنها چیزی که توی مخروبه خانه‌اش دید گهواره غبارآلود و شکسته ابوالفضل بود. فریاد یا ابالفضلش بلند شد. خودش را روی گهواره انداخت. آجرهایی را که رویش افتاده بودند به سرعت برداشت و کناری انداخت. ابوالفضل نبود. گهواره خالی بود. خوشحال شد که خالیست. فریاد ‌زد: مریم... زهرا... ابوالفضل کجایید؟ تو رو خدا جوابمو بدین؟  بلند شد. خواست برود به آن یکی اتاق. نتوانست راهی به آنجا پیدا کند. سعی کرد راه را باز کند. نفس نفس‌زنان دست به کار شد و باز هم غرش یاابالفضلش بلند شد اما تلاشش بیهوده بود. خبری از کسی نبود. خسته شد و در حالی که می‌نالید به آجرها تکیه داد و ساکت شد. به روبرو زل زد. اشک روی صورتش خط لرزانی انداخت.  - خدایا چه بلایی سرشون اومده؟ به دادم برس. اونا رو بهم برگردون. خدایا... و های های گریه‌اش به هوا رفت. ناگهان چشمش افتاد به تکه پارچه آبی رنگی که چند گلبرگ آتشین توی آن می‌درخشید. به امید این که شاید زنش را پیدا کند خودش را به آن رساند اما فقط تکه‌ای از پیراهن مریم توی دستش بود. یاد مریم افتاد توی آن پیراهن آبی با گل های سرخ آتشین که داشت برایش جلیقه می‌بافت. پارچه را روی قلبش گذاشت و خودش را انداخت روی گهواره ابوالفضل و برایش همان لالایی را خواند که مریم می‌خواند:  لای لای دئدیمیاتاسان قیزیل گوله باتاسان من آرزوما چاتمادیم سن آرزوواچاتاسان و بعد چشمش را بست و آرام زمزمه کرد: زهرا! بابایی کجایی؟ بیا بریم پارک. می‌خوام باهات بازی کنم درست مثل پدر مهنا... درست مثل پدر مهنا... 

1- برایت لالایی گفتم که بخوابی/ به گل سرخ فرو روی/ من به آرزویم نرسیدم/ دعا می کنم که تو به آرزویت برسی
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/K3RMGD6

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir

داستان کوتاه درست مثل پدر مهنّا / نویسنده: زری عابدینی | زنجان