زنجان
← همه اخبار

داستان کوتاه/ خدا عوضتان بدهد

۳۱ تیر ۱۳۹۲کد خبر: 32123۲

نویسنده: سیده زهره میرعیسی خانی

سوره بقره، آیه 171 « وَمَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ الَّذِی یَنْعِقُ بِمَا لا یَسْمَعُ إِلا دُعَاءً وَنِدَاءً صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَعْقِلُونَ»
ما همگی لال شده ایم. من، حاج غلام ، قندک فروش ، میرزا کریم قصاب، اوس حبیب آهنگر و همه ی کسانی که زیر گذر بازار ـ کنار مغازه حاج فتاح مغازه دار ـ مغازه داریم، همگی لال شده ایم. و حالا که همگی نشسته ایم توی قبرستان رو به روی قبر عبدُل بیچاره و خرمای او را از سینی ای که پیرزن کمرخمیده می چرخاند بر می داریم، هیچ کداممان حتی نمی توانیم کلمه ای کج و کوله بر زبان بیاورد و چیزی گنگ بگوید تا همگی دلخوش شویم که می توانیم حرف بزنیم. حنجره ی همه ی ما درد می کند . این را از صدای صاف گردن گلوی همه ی ما می شود فهمید .  راست می گویند که چوب خدا صدا ندارد . یا اگر هم که دارد، ما که هیچ صدایی نشنیدم وقتی که چوب خدا به سر رویمان می خورد و هیچ احساسی نداشتیم وقتی بی صدایی چوب خدا به صدای ما سرایت می کرد و دهانمان را می دوخت تا هیچ کلام ناحقی از آن خارج نشود .  حقی که همه ی ما آن روز کنار مغازه ی فرش فروشی حاج فتاح زیر پا گذاشتیم تا حالا که خرمای عبدلی را از سینی بر می داریم. نگاه هایمان به هم گره بخورد و همگی سرهایمان را پایین بیندازیم و فکر کنیم به حلقه ی داری که دور گردن مان پیچ خورده و نمی گذارد حتی کلمه ای خارج شود . باید همه چیز را می گفتیم اما مگر کسی جرائت گفتن داشت. حتی اوس حبیب آهنگر که هیچ وقت زیر بار زور نرفته بود؛ آن روز مثل همه ما لال شد و هیچ حرفی نزد و خیره به آژان ماند که عبدل را زیر مشت و لگد گرفته بود و به زور می کشتاندتش سمت گذر انتهایی بازار ولی نه . شاید او اولین کسی بود که لب باز کرد تا چیزی بگوید اما وقتی دست هایمان دور دست هایش گره خورد و نگاه هایمان خیره نگاهش کردند لب هایش را دوخت تا برای همیشه لال شود.  آن روز صبح همگی صبح زود خروس خوان از خانه هامان زدیم بیرون و هر کدام دیر یا زود از سمتی وارد بازار شدیم و کلید توی قفل مغازه هایی انداختیم که حالا مال ما بود . و شاید آن روز وقتی همه مان جلوی نانوایی میرزا حسن نانوا صف ایستادیم تا نانی برای صبحانه بگیریم خبر نداشتیم که قرار است چه بلایی سرمان بیاید .  خوب یادمان هست که آن روز همگی مثل هر روز سطلی آب پاشیده بودیم جلوی مغازهامان و شاید چند نفرمان همه با دستمال تر دستی کشیده بودیم به شیشه های لک گرفته مغازه و همگی پول خردهایمان را ریخته بودیم توی کاسه کوچک عبدلی بیچاره و فرستاده بودیمش سر گذر، تا جلوی مغازه مان اتراق نکند و جلوی راه مشتری را نگیرد و بنده ی خدا رفته بود گوشه دنج بازار و زیر انداز پاره و پوره اش را انداخته بود همانجا و با زبان بی زبانی کاسه به دست سری تکان می داد و گردنی کج می کرد و با ایما و اشاره چیزی می گفت تا سکه ای کوچک توی کاسه ی سفیدش بیفتد. هر چند که کسی صدای شکسته اش را نمی شنید که مدام می گفت ـ خدا عوضت بدهد. اما هر از گاهی رهگذران سکه ای ـ می انداختند توی کاسه ی سفیدش و رد می شدند و صدای شکسته ی مردی را نمی شنیدند که با صدای بی صدایی اش سری تکان می داد و گردنی کج می کرد که یعنی خدا عوضت بدهد. که صدای بوق ماشین حاج فتاح مغازه دار بلند شد و همگی به صف ایستادیم جلوی مغازه هامان و هر وقت که حاج فتاح با شکم گنده اش از جلوی مغازمان رد می شد سلامی بلند و رسا می گفتمش و او با تکان سری جواب می داد که ـ بله ، به والله قسم اگر خطایی و بلایی بکنید با تکان سری بلایی بر سرتان بیاورم که مرغان آسمان هم به حالتان ... بله . همین که حاج فتاح با هیکل بزرگش از جلوی مغازه ها رد می شد ، همگی می رفتیم توی مغازه هامان و با چرتکه حساب ماههای قبل را زیر و رو می کردیم، مشتری راه می انداختیم و دم های ظهر مغازه می بستیم و به حاج فتاح خداحافظی می کردیم و می رفتیم پی کار و زندگیمان . اما آن روز ... آن روز که همگی لال شدیم زیر گذر بازار خبری بود که هیچ کداممان خبر نداشتیم. آن روز همگی توی مغازه هامان پشت دخل نشسته بودیم و شاید آن وقت که میرزا کریم قصاب با ساطورش گوشت شقه می کرد و استخوان از گوشت جدا می کرد و یا اوس حبیب آهنگر با چکش می کوبید روی آهن داغ تا ترک هایی که آهن باز کرده بود را ببندد؛ خبر نداشتیم که روزی باید دهان مان را بدوزیم و هیچ کلامی نگوییم .  خوب خاطرمان هست که آن روز حاج فتاح با ماشین سیاهش از گذر بازار رد شد و جلوی نانوایی میرزا حسن نانوا ـ نبش مغازه ی فرش فروشی اش ایستاد و سری تکان داد و خیره به همه ی ما گفت که بله منم حاج فتاحی که زبان همه تان را لال می کنم و با سری بالا از کنار همه مان رد شد و رفت سمت مغازه ی سه نبش زیر گذر و میرزا حسن نانوا که داشت خمیر می گرفت و با دستان خمیری اش بیرون پرید و وقتی که حاج فتاح کلید توی قفل می انداخت و کرکره بالا می کشید، سلامی کرد که بی جواب ماند و شاید همان زمان که ما به به مغازمان بر می گشتیم و پشت دخل می نشستیم حاج فتاح رو به میرزا حسن نانوا به کنایه گفته بود: «حساب حسابه کاکا برادر، اجاره ی مغازه ات رو دزد قاپیده که نمی آوریش» و میرزا حسن نانوا سری پایین انداخته و بدون هیچ حرفی از چارچوب در نانوایی رفته تو .  و شاید درست همان موقع که ما توی مغازه هامان پی چرتکه انداختن هر روز بودیم تا پولی جمع کنیم و سر برج اجاره ی حاج فتاح را کنار بگذاریم و اگر چیزی ته اش ماند که می ماند، خرج زن و بچه هامان را بدهیم؛ میرزا کاسه ی آهنی کنار تنور را دمر کرده روی زمین و اسکناس هایش را شمرده و بعد بلند شده و از کنار میز آهنی وسط مغازه گذشته و رفته پی حاج فتاح تا اجاره ی عقب مانده اش را بدهد .  و شاید درست همان موقع بود که حاج فتاح پول را گرفت و شمرد و دهان کج کرد و نعره کشید «خب بقیه اش را کدام ننه مُرده می خواهد بدهد» میرزا با سری پایین انداخته دست دور پیشبند زرد خمیری اش چرخانده و با صدایی گرفته گفته: «ندارم به والله اگر داشتم ....» ادامه حرفش را قورت داده و به حاج فتاح خیره مانده که بِر و بِر نگاهش می کرده و همین که چشمش توی چشم های فتاح افتاده فتاح نعره کشیده که «فکر می کنی من خَرم». که ما ریختیم بیرون و همگی دیدیم صحنه ای که نباید می دیدیم تا زبانمان هیچ وقت ناروا نمی چرخید و لال نمی شدیم. خوب یادمان مانده وقتی که سراسیمه همگی ریختیم بیرون و حاج فتاح را با میرزا حسن نانوا گلاویز دیدیم وخوب یادمان هست بگو ومگوهایی که همیشه حاج فتاح سر اجاره ی بهای مغازه داشت وکلمه تکراری اش که «فکر می کنید من خَرم» و مِن مِن همیشگی مان که «کاسبی کساد شده، کرکره بالا نکشیده پایین می آید ، کرم افتاده به جان دخل یا چه کارش کنم همین است و بس». و آن وقت حاج فتاح بود و تکبر همیشگی اش که گردن می کشید و یقه می جراند که «پول و پول» و صدای همه ی ما را می برید تا چیزی نگوییم .  اما آن روز همه چیز جور دیگری بود. میرزا حسن نانوا انگار کارد به استخوانش رسیده بود و فریاد می کشید که «ندارم که ندارم» و تف انداخته به زمین و زیر لب گفته: «تف به هر چی آدم گدا مسلک، صد رحمت به عبدل گدای بیچاره» و حاج فتاح نعره زد و یقه ی زیر پیراهن سفید میرزا حسن را گرفته و اوس حبیب آهنگر که دیده کار به جای باریک می کشد؛ زیر گوش حسن شاگرد قد درازش پچ پچ کرده که «برو پی آژان که الان همدیگر را تکه و پاره می کنند» و حسن لنگان لنگان دویده پی آژان و پایش زیر کاسه ی سفید عبدل بیچاره گیر کرده و کاسه چرخ زده و پول خردها پخش شده روی زمین و عبدل پی پول خردها بلند شده و ما را دیده که دور تا دور نبش بازار کنار مغازه ی حاج فتاح ایستاده ایم و میرزا حسن نانوا افتاده سینه ی دیوار و خون زیر پیراهن سفیدش را قرمز کرده؛ دویده آنجا و خیره به همه ما که خشکمان زده بود ماند و بعد دویده بود کنار میرزا حسن نانوا و دست کشیده بود به سرش که خون داشت فواره می زد. خوب یادمان مانده وقتی را که حاج فتاح یقه ی میرزا حسن را گرفته بود و فریاد می زد که «من گدا مسلکم، ها» و با پشت دست خواباند بود بیخ گوش میرزا حسن و میرزا حسن عقب گرد رفته بود پای دیوار و تعادلش که به هم خورده بود، سرش به دیوار آجری برخورد کرده بود و سُر خورده بود پایین و همین طور خیره به ما چشم دوخته بود که دور تا دورش ایستاده بودیم و خون مثل فواره ریخته بود بیرون و همه ی ما خشکمان زده بود که عبدلی بیچاره از همه جا بی خبر دویده بود سمت ما و خیره به همه ی ما دست کشید روی صورت میرزا حسن و بعد حاج فتاح را دیده بود که روی زانوهایش خم شده بود و نعره می زد: «من ... من» و بعد همان موقع آژان سر رسیده بود و عبدلی گدا را کنار میرزا حسن نانوا دیده بود و همه چیز تمام شده بود تمامِ تمام . عبدلی بیچاره وسط دایره ی جمعیت نشسته بود بالای سر میرزا حسن نانوا و با ایما و اشاره چیزی می گفت و حاج فتاح کنارش خونسرد ایستاده بود و انگشت تکان می داد خیره نگاهمان می کرد که «اگر ...» و درست همان موقع بود که همگی لال شدیم و حاج فتاح نعره کشید: «کار کارِ خودشه» و آژان با باتومش کوبید پس کله ی عبدل گدا و همه ی مردم جمع شدند دور ما و ما لال شدیم و کلمه ای نگفتیم و شاید همان موقع که اوس حبیب آهنگر جلو آمد تا چیزی بگوید، دست های ما بود که دستش را گرفت و نگاه های ما بود که صدایش را برید و همان موقع بود که کلید مغازه های حاج فتاح توی دست ما افتاد و عبدلی را آژان دست و پا بسته کشان کشان برده بودتش و ما خیره به او مانده بودیم و چیزی را که باید می گفتیم نگفتیم و او با دهانی بسته با ایما و اشاره تقلا می کرد و هر وقت که نگاهش به نگاه ما می افتد سرش را پایین می انداخت و گردنش را کج می کرد و زیر لب می گفت: «خدا عوضتان بدهد.»
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/9YUKVQQ

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir