زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه/ ختمی های ننه فاطمه

داستان کوتاه/ ختمی های ننه فاطمه

۶ فروردین ۱۳۹۳کد خبر: 32594۲

نویسنده: مجید راستی / از برگزیده داستان های نخستین جشنواره جایزه ادبی شهید ابراهیم اصغری

چند شب پیش که بعد از سال ها یکی از دوستانش سراغش آمد، جا خورد. خیال کرد دزد آلومینیوم است. چفت در را انداخت و از میان نرده های پنجره داد کشید: «همانجا توی نور بایست تا ببینمت.» همانطور که چماق توی مشتش را محکم می فشرد، چشمانش را لوچ کرد. آشنا که نیست. جز ننه فاطمه که آن هم تازگی ها سر و کله اش پیدا شده، کسی شب ها راه نمی افتد، بیاید اینجا. تازه، ننه فاطمه دم غروب می آید و چند قلپ اشک نریخته، تاریکی شب را می بیند. خوف به جانش می افتد و راهش را می کشد سمت خانه اش.
- نصف شب اینجا چکار می کنی؟ دست این بیچاره ها از این دنیا کوتاه است. برو دنبال کسب و کار حلال.  مرده-خوری آخر و عاقبت ندارد ها. مرد چند قدم نزدیک آمد و گفت: «سر کارم گذاشتی عین الله؟ منم هادی، نشناختی؟» عین الله صورتش را میان دو میله جا داد. سر تا پا براندازش کرد. هادی! کدام هادی؟  - من کلی هادی می شناسم اما تو یکی را، ولله که به یاد ندارم. حالا کارت را بگو. هادی مِن مِنی کرد و گفت: «شاید... اشتباه می کنم. تو آن کسی نیستی که دنبالشم.» سری تکان داد و نُچ نُچ کرد. - مرد، انگار ده ساعت پای چپ جنابعالی را پابند زده بودند به پای من، یادت نیست؟ عین الله گوشه ی لبش پرید و چماقش را غلاف کرد. - صد سال سیاه می خواهم یادم نباشد. بیا تو. سریع به سمت در رفت و چفت را بالا داد. هادی را در آغوش گرفت و بچه وار شیون کشید. خیسی چشمانش را با پشت دست گرفت و مات و مبهوت نگاهش کرد. - مرد، شدی پوست و استخوان. به ولای علی نشناختمت. آنجا نایست بِربِر مرا را نگاه کنی، بیا تو. کنار رفت و هادی داخل شد.  - همینجا بنشین، من آبی به این قوری بیاندازم. هادی نشست. در و دیوار را نگاه کرد. گفت: «تو که می گفتی دیگر سراغ این بیگاری بر نمی گردی؟» - هادی بلند حرف بزن. داد بکش. از اینجا صدایت را نمی شنوم. هادی می خواست داد بزند که سرش را بلند کرد و عین الله را دید که ایستاده جلو رویش. آرام گفت: «باز که برگشتی سر خانه ی اولت.» عین الله نشستنی، گفت: «دلم رضا نمی داد بروم جای دیگری. پیرمان جلد اینجا بود، من هم چکار کنم، کار دل است. خدا رحمت کند حسن را، می گف...» - حسن مرده؟ عین الله دستش را گذاشت روی زانوی هادی. - نه جانم. شهید شده، شهید. هادی سرش را کمی عقب کشید و گفت: «می خواهی بگویی من این همه راه را برای هیچ کوبیده و آمده ام.» سرش را تکان داد. - امکان ندارد. وقتی جنگ تمام شد با همین دوتا چشم هایم دیدمش که سرحال و قبراق اینسو و آنسو می رود. حتی پیش من آمد تا حلالیت... - تند می روی هادی. تعدادی از سربازها که تو هم جزء آنها بودی را فرستادند عقب اما جنگ هنوز تمام نشده بود. قرار بود ساعت 6 صبح آتش بس شود. با دستور فرمانده لشگر قرار شد همراه یگان هایی از ژاندارمری، خطوط خالی پدافندی در شمال غرب پاسگاه فکه را اشغال کنیم. من همراهش بودم. خودم ندیدم اما گفتند که شهید شده. حالا چکارش داشتی؟ هادی حرفی نزد. فقط نگاهش کرد. عین الله بلند شد و به سمت آبدارخانه رفت. از همانجا داد زد: «نگفتی، چکارش داری؟» عین الله صدای بهم خوردن در را شنید و خیال کرد بازش گذاشته. باد هم که اینجاها امان نمی دهد، تا دری نیمه باز می بیند پشت سر هم می کوبد به دیوار. با سینی چای که وارد اتاق شد، دید هادی بی خداحافظی رفته. سینی را روی میز گذاشت. از در نیمه باز هادی را دید که چمباتمه نشسته و شانه هایش می لرزد. هِق هِقش را که شنید نخواست خلوتش را بهم بزند. از همانجا تماشایش کرد که چطور بغضش می ترکد و دل سیر گریه می کند. نه اینکه آنجا غریبه نداشتیم. باهم می خندیدیم، باهم اشک می ریختیم. عین الله هم اشک ریخت برای حسن. هادی به صدای ناله ی عین الله سر چرخاند سمت او.  - دو دقیقه دلمان گرفت، خواستیم این بار رو دوشمان سنگینی نکند. چی شده؟ نکند مثل بچه های شش ساله شما هم آره، دلتان می خواهد چشم هایتان باباقوری.... استغفرلله. اشک ها را با آستین کتش پاک کرد و دستش را به سمت عین الله دراز کرد. - امشب مرا کلی بهم ریختی. برو استراحت کن. فردا شب می بینمت. زمان مثل باد می گذشت و نزدیکی های غروب انگار هر ثانیه اش به درازای یک قرن باشد، دل عین الله پر آشوب می شد. منتظر بود که سر و کله ی هادی پیدا بشود که حس می کرد دیر کرده. میان قبرها راه می رفت. گلاب بدست پای هر کدام می نشست و هنگامی که با کف دست آب و گلاب را به همه جای سنگ قبر می رساند، نوشته هایش را می خواند. شهید گمنام. حسن توی کدام خفته ای؟ سیبک گلویش جهید و دل سیر گریه کرد. صدای ننه فاطمه را که شنید، سرش را چرخاند سمت او. - آب می خوری؟ بطری را دراز کرد سمت عین الله. - نه ننه. میل ندارم. ننه فاطمه در بطری را باز کرد و بطری را گذاشت کنار پای عین الله.  - شما که این ها را نمی شناسید، برای چی هر روز خدا می آیید اینجا؟ - دکترها گفتند؛ این صاحب مرده دیگر برایم پا بشو نیست. یک تُک پا نمی توانستم بروم خانه ی همسایه. می ماندم توی خانه و دلم می پوسید عین گل های ختمی ام که از بس بی آب ماندند پلاسیدند. نذر کردم اگر پاهایم قوت گرفتند، چهل روز بیایم اینجا و برایشان فاتحه بخوانم. دوست داشت ختمی های ننه فاطمه را ببیند و یاد حسن بیافتد که هربار می آمد با خودش یک بغل ختمی می آورد. می-گفت: «گل شانس است، یکی به سینه بزنید شاید شانس آوردید و شهید شدید.» می خندید. شاید میان یکی از همین خنده ها بود، در مورد آن خلبان عراقی که وسط دو کوه هلیکوپترش را حسن ترکاند، حرف می زدند. با سقوط هلیکوپتر عراقی ها خیال کردند که کلی نیروی پشتیبانی آن اطراف کمین کرده است. راهشان را کشیدند و عقب رفتند. خاطر درست و حسابی که ندارد. عین الله فقط پای خلبان که تنها عضو باقی مانده از بدنش بود را، با دو چشم خود دید. بعد نمی توانست از حسن چشم بردارد. حسن تکه هایی از هلیکوپتر، پا و لباس سوخته ی خلبان را جمع کرد. گودالی کند و همه را یکجا دفن کرد. نشست پای گودال و فاتحه خواند. بلند که می شد، غوغایی بپا شده بود. همه هاج و واج حسن را نگاه می کردند. همانجا بود که بعد چندین سال دوستی دلش لرزید. می خواست بگوید؛ الحق و الانصاف مردی، که نگفت. تنها مریدانه، گوش به فرمانْ نگاهش کرد. گوشه ی لبش پرید و همینکه سرش را بالا گرفت ننه فاطمه را دید که آهسته دور می شود. بر حسب عادت روانه ی اتاقکش شد. صندلی را بیرون آورد و جلو در گذاشت. نشست. حس کرد خستگی تمام دنیا ریخته توی تنش. خم شد و بند پوتین هایش را باز کرد. جلدی جوراب هایش را درآورد و به نوبت انگشتان پاهایش را با دست مالید. حسن می گفت: «تمام رازش به همین است.» چرا می گفت خدا می داند. عین الله سابق حس می کرد می فهمد و همه ی این کلمات را حرف به حرف بلعیده، اما هر چه تمرکز کرد، نتوانست به یاد بیاورد حسن برای چی چنین حرفی می زد و انگار تو نخ چیزی رفته باشد از جایش جم نمی خورد. زل می زد به نقطه ای دور در ناکجا آباد. همین موقع ها بود که کارهای عجیبی از او سر می زد. جسته و گریخته به یاد آورد که اولین شب عملیاتی شان چقدر برای حسن کسل کننده شده بود. گفت: «ما را باش آمدیم خانه ی کی.» سرنیزه را از اسلحه جدا کرد و برای چند دقیقه انگار زمزمه وار دعا بخواند، لب هایش تکان می خوردند. با اتمام نیایشش بلند شد و رفت. همه خیال کردند که در رفته، حتی عین الله که سال ها او را می شناخت. ببین چطور مرا رو سیاه عالم کردی. خدا بگویم چکارت نکند. عین الله داغ کرد. تا خود سحر نتوانست بخوابد. بیرون از سنگر نشست. حتی وقتی هیس هیس مارها را شنید، نخواست برگردد داخل سنگر. همین یک مشت آبرو را داشتیم که آن هم تو به باد دادی. نگاهش لغزید به دور دورها. حسن را توی آن لباس گل و گشاد کردی شناخت. رفیق خودم است. دل شیر داری حسن. لبخندی زد و زودی دیدبان را خبر کرد که تیری در نکند. حسن رسیده نرسیده داد کشید: «سوقاتی آوردم.» عین الله دو عراقی اسیر را نگاه کرد که کت بسته تقلا می کردند. صدای چَک را که شنید سرش را چرخاند سمت حسن که دستش را چسبانده بود به صورتش. فرمانده عربده زد: «می خواهی بروی شکار برو ولی جان یک گردان را به خطر ننداز.» عین الله را نگاه کرد. - این دوستت را جمع و جور کن. می فرستمتان جایی که از این خبرها نباشد. عین الله بلند شد. چند قدمی راه رفت. سردی زمین دوید توی پاهایش و مو به تنش سیخ شد. همینطور که دستهایش را بغل کرده بود، یکی را دید که سایه وار نزدیک می شود. سریع قدم برمی دارد و چند قدم یکبار می پرد. اغلب مردم دلشان می لرزد وقتی پا روی سنگ قبری بگذارند، تو چطور هادی؟ هادی نفس زنان روبرویش ایستاد.  - ماشین گیرم نیامد. از آستانه ی در که گذشتند هادی گفت: «شکر خدا که سوسوی چراغت از آن سر وادی پیداست، داشتم گم می شدم.» هر دو نشستند.  - دلم... هادی مجال نداد. - به جان عین الله بریده ام. هر شب که می خوابم بر حسب عادت همه جا روشن است. سوار کول یکی می روم به ناکجا آباد.  - صبر کن چایی... - خانه مان پر این چایی هاست. آره، می¬گفتم. سوار کول یکی که نمی دانم کیست، می چرخیم. نمی توانم تکان بخورم. اطراف را نگاه کنم. ناچار زمین را نگاه می کنم که با هر قدمی که برمی دارد، خونم می چکد روی شن ها. شن ها چه اشتهایی دارند. اصلا یادت هست، سر تا پا که زخم و زیلی شده بودم کی مرا بلند کرد؟ صاف توی چشم های عین الله نگاه کرد. - یادت هست؟ یاد درست و حسابی که ندارد.  - بعد گذشت این همه سال چه فرقی می کند؟ به من خبر دادند، خودم را به سه راهی جمهوری، نزدیکی تنگه ی ابوغریب برسانم. قرار بود چیزی را به ستاد فرماندهی بدهم یا بگیرم. موقع برگشت تو را دیدم که دراز به دراز افتاده ای. هوش و حواس که نداشتم، فقط سایه ای دیدم که از نوک تپه به آنسو سرازیر شد. شاید هم خیال کردم. نمی-توانم بگویم حسن بود یا نه؟ آن شب که سراغ حسن می رفتم غرق عرق و خون بود. زیرپیراهن سفیدش را شسته بود و داشت می چلاند. پرسیدم. چیزی نگفت. تنها لبخند زد. عین الله برای چند دقیقه ای ساکت ماند. ناگهان همه چیز به ذهنش خطور می کرد و برای آنی همه چیز محو می شد. اینطور نبود؟ چند باری آرام با مشت کوبید به گیجگاهش. - انگار ملاجم از کار افتاده. کِی پای تو را زنجیر کرده بودند به پای من؟ - فکر کنم چای بیاوری بهتر راه می افتی. آن زمان ها هم بدون چایی موتورت کار نمی کرد. عین الله بلند شد و چای آورد، چای لیوانی. یکی را گذاشت کنار هادی و آن یکی را هورتی بالا کشید.  - جور حسن را می کشیدیم، یادت نیست؟  عین الله سرش را پایین انداخت.  - ده نفر هم نمی شدیم، نه، سرانگشتی هم حساب کنی نه نمی شدیم. محوطه را خالی دیدیم و خواستیم پیشروی کنیم. تو هم که پیرو امر حسن، ما هم که بدمان نمی آمد. خب، جوان بودیم. یکهو حسن غیبش زد و خیال کردیم رفته شکار. اولین تانک عراقی ها را که دیدم، دلم هری ریخت. رو در رو، شاید صد متر فاصله داشتیم. هلیکوپترشان بالا آمد و بومب منفجر شد.  چشم های عین الله آب دواند. برای چی تکرار می کنی؟ خیسی چشمانش را گرفت و گفت: «جور که نکشیدیم. کارهای حسن که بی حکمت نبود.» داد کشید: «اگر دنبالش نمی رفتیم چه کسی می فهمید که دشمن آن دور و اطراف کمین زده؟» عین الله خبر عقب نشینی عراقی ها را به فرمانده داد و منتظر شد. دلش می خواست فرمانده تشویقشان کند. ولی فرمانده نیم لبخندی زد و گفت: «بی امر فرمانده این کارها تنبیه دارد.» دستش را گذاشت روی شانه ی عین الله. - خب، سربازها باید یاد بگیرند که فرمانبردار باشند. غیر این آجر روی آجر بند نمی¬شود. عین الله لیوان چسبیده به لب هادی را نگاه کرد که می لرزید. لیوان را زمین گذاشت و گفت: «راستی آخرین باری که حسن را دیدی کی بود؟» - نمی دانم، شاید هزار سال قبل، شاید هم همین دیروز که توی تختم وول می خوردم. گاه حس می کنم همه ی ما چیزی از حسن به یادگار داریم که اینطور چسبیده به خوابهایمان. نمی توانم آنروز را فراموش کنم. بچه ها را دو به دو چنان بهم بسته بودند که پشتشان بهم بچسبد. با یکی از افسرانشان تنهایمان گذاشتند. افسر راه می رفت و با یک تیر هر دو نفر را می کشت. دلم نمی خواست آنطور بمیرم. می گفتم اگر قرار است کشته شوم باید در میدان جنگ آنقدر بجنگم تا تمام مهماتم تمام بشود. در آن وضعیت که محاصره شدیم، خشابم تا ته پر بود. حتی مجال پیدا نکردم یک تیر بیاندازم. تعدادمان فرد بود. برای همین پشت کسی نچسبید به پشت من. نوبت من که رسید خنجرش را بیرون کشید. صدای پژواک گلوله را که شنیدم، افسر روبرویم روی زانوهایش نشست و با صورت نقش زمین شد. حسن نزدیک آمد و دست هایم را... - خب اینکه ناراحتی ندارد؟ - نه، ندارد. من هر شب با این خواب دست و پنجه نرم می کنم که چرا همه ی هم لباس هایم ختمی به سینه دارند و من که از همه به حسن نزدیکترم نباید داشته باشم؟ به من گل نمی داد. می گفت: «تمام رازش به همین است.» منظورش را نمی فهمم.  - شاید دلش می خواست تو زنده بمانی. عین الله بلند شد. عرض اتاق را قدم زد. کلافه شده ام. دستانش را در هوا پراند. - تنها چیزی که دلش می خواست این بود که همین جا دفن شود. من این را هم نابود کردم. نباید بقچه اش را می گرفتم. پلاک و تمام وسایلش را داد به من که برمی گردد. خبر دادند شهید شده، همین. - چطور شهید شد؟ - آن پسر را یادت هست، همان که می لنگید؟  - مال کدام گروهان بود؟ - نمی دانم. پیش فرمانده بودم که تو آمد. زار زد و گریه کرد. گفت: «این پا که علیل است. حداقل به درد روی مین رفتن که می خورد.» فرمانده دو پایش را توی یک کفش کرد که نمی شود. باید برگردی عقب. سر و کله ی حسن پیدا شد. خم شد دم گوش فرمانده و چیزی گفت. فرمانده خندید و رو به پسر گفت: «خدایت رسانده. بچسب به همین آقا.» خب، تا آخرین لحظه که پای سالمش رفت روی مین چسبیده بود به حسن. توی بیمارستان دیدمش و کلی حرف زدیم. گفت خودش حسن را دیده که خونین و مالین افتاده بود زمین. گفت: «تمام تنش پر خون و خاک بود. مشتش افتاد جلو صورتم، باز که شد شکوفه ی ختمی توی دستش بود.» عین الله جابجا شد. زورکی تبسمی زد و گفت: «جایت را کجا پهن کنم؟» رفت گوشه ی اتاق. تشک و متکا آورد. همان وسط اتاق پهن کرد. - تو بخواب. من کمی دیرتر می خوابم. چراغ ها را خاموش کرد و دم در رفت. به صندلی اش لم داد و آخ کشان چشمانش را بست. فکه چطور بود؟ غرق گرما و عرق و خون.  - حسن، حسن، حسن. - جانم. - چی نمی گذارد راحت باشی؟ - چیزی نیست. تمام رازش به همین است. چیزی نیست و همه چیز است. قول می دهی بالای قبرم ختمی بکاری؟  حس کرد مثل بادکنک سبک است. بالا سر همه ی گم نام ها ختمی کاشته ام. دیگر چی؟ هوا تاریک بود که به نزدیکی های خطوط پدافندی در تپه های شرهانی رسیدند. عین الله قدم به قدم پشت سر حسن حرکت می کرد. قرار بود چند ساعت بعد آتش بس رسمیت پیدا کند. حداقل فاصله را با دشمن رعایت می کردند تا قبل از ساعت مقرر تپه را اشغال کنند. فرمانده به حسن و چند نفر دیگر اشاره کرد که از سمت راست بروند. حسن پلاک و چندتا عکس را پیچید توی دستمال و داد دست عین الله.  - راهمان از اینجا جدا می شود. نترس، برمی گردم. با دور شدن حسن، عین الله چشمانش را باز کرد. نیمی از آفتاب را دید که بیرون زده. چشمانش را مالید. صدای باد را  شنید و سردش شد. نگاهش لغزید روی یکی از قبرها. ننه فاطمه را دید که انگار سجده کرده است روی یکی شان. این موقع صبح اینجا چکار می کند؟ چند قدمی راه رفت و بعد دوید. داد زد: «ننه فاطمه.» جوابی نشنید. ایستاد. گل های ختمی را نگاه کرد که باد روی زمین می روبید و همه جای قبرستان پخش می کرد. خم شد و یکی را برداشت. توی مشتش فشرد. چشمانش آب دواند. بی اختیار نشست و گریست. 
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/AMYDDJ8

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir