زنجان
← همه اخبار
داستان کوتاه جایی که ماهی ها بسوی خدا می پرند/ نویسنده: حسام ارمغانی

داستان کوتاه جایی که ماهی ها بسوی خدا می پرند/ نویسنده: حسام ارمغانی

۱۵ دی ۱۳۹۳کد خبر: 33268۳

از برگزیده داستان های نخستین جشنواره جایزه ادبی شهید ابراهیم اصغری

صدا می زند: «عباس، عباس کجایی؟» در امتداد سیم های خاردار راه می رود و حس می کند که چقدر بی انتها بنظر می رسند. انگار این سیم ها، گرمایِ روز جنوب و سرمایِ شبانه اش را به هم گره زده باشد، گاه خنکایش دل چسب می شود و گاه مثل حالا که پا لُختی آهسته راه می رود، عرق از سر و رویش می چکد. نسیمی گذرا گرمایِ لُپ های گل انداخته اش را می گیرد و دلش را برای قدم برداشتن توی این راه که برایش مقدس است، قرص می کند. داد می-زند: «عباس، عباس کجایی؟» چفیه ی خیسش با نسیم تاب می خورد و او که صدای به هم خوردنش را می شنود، حس می کند همانند صدایِ پرچمی ست که به نشانه ی فتح بر بالای کوهی افراشته شده است. با هر قدمی که برمی دارد، خاک نرمتر می شود و پایش بیشتر از قبل توی آن فرو می رود. همینطور که می‌دود، فرو می رود و بلند می شود. نفس نفس می زند. پره های بینی اش باز و بسته می شوند. بازدمش داغتر و قلبش تندتر می زند. صداهایی عجیب می شنود. چند نفر از خودی ها را می بیند که این سو و آن سو می روند. دست بلند می کند. - ببینم، عباس را ندیده اید؟ داد می زند: «احمد؟ احمد؟» کسی جواب نمی دهد. حتی کسی سرش را سمت او نمی چرخاند. با خودش می‌گوید: «حتما متوجه نشدند. خب، حق هم دارند. با این همه زخمی، تمام دل و هوششان باید غرق کمک باشد.» یکهو زیر پایش خالی می شود. زودی تعادلش را حفظ می کند و متوجه می شود که کنار دیواره ی سیمی را خاکبرداری کرده اند. ناخودآگاه نگاهش به چند قدم جلوتر می لغزد. خوب که نگاه می کند رد یک جفت پوتین را می بیند. لابد کسی سینه خیز از زیر دیوار سیمی عبور کرده و سمت خاکریزهایی که علامت خطر مین دارد، رفته است. چشم هایش را لوچ می کند تا دقیق تر ببیند. حس می کند صاحب این پوتین حتما دل شیر دارد و با قدم هایی مصمم به پشت خاکریزِ پرِ مین رفته است. لحظه ای فکر می کند. هیچ کس او را نمی بیند و انگار عباس را هم کسی ندیده است. داد می کشد: «عباس.. آهای عباس...» بوی خوبی می آید. بو می کشد، بو می کشد. همه ی بو را توی مشامش حبس می کند. نیم-لبخندی گوشه ی لبش می نشیند. چند قدم جلو می رود و روی زمین دراز می کشد. سینه خیز از زیر سیم عبور می کند. از عطری که به پشت خاکریز هدایتش می کند، دلش غنج می رود. آسمان را که نگاه می کند، تاریک است و هوا نَمی عجیب دارد. هیچ کدام از بچه های گردان حبیب پیدا نیستند. مثل عباس که یکهو ناپدید شد و حالا عطرش از اینجا می آید. کنار قایق ها چند نفر که سیاه پوشیده و نشسته اند را می بیند. نزدیک می رود و دست می کشد به لباس های پاره پوره ی غواصی که بیشتر شبیه غنیمت جنگی هستند. خم می شود و می گوید: «عباس را ندیدی؟» کسی جواب نمی-دهد. می خواهد بگوید: «تو را خدا اگر چیزی شده، بگویید. من تحمل...» نمی گوید. تنها دهانش باز و بسته می شود. - عباس، از بچه های محمد رسول الله را ندی...؟ یکی از غواص ها زیپ خراب لباسش را بالا و پایین می کشد. دوستش را نگاه می کند و لبخند می زند. می‌خواهد چیزی بگوید که دوباره بو را می شنود. از خود بی خود شده، پیِ بو را می گیرد. آرام پا جا پای پوتین می گذارد. آهسته قدم برمی دارد تا مبادا حضورش احساس شود. به پشت خاکریز که می رسد، صدای توسل می آید. صدایی که شب های عملیات زمزمه وار از گوشه و کنار سنگرها به گوش می رسید. نه، اشتباه نمی کند. هق هق هایی که در خفای شب، پشت خاکریز شنیده می شد چیزی نیست که بتواند فراموش کند. از همان هق هق هایی ست که هنگام گم شدن عباس، رو به نیزارها سر داده بود. پشت به خاکریز، گوش هایش را تیز می کند. دم دمای صبح است. رسول را می بیند که دارد سوار بلم می شود. به طرفش می دود و داد می زند: «رسول. رسول، این ها کجا می روند؟ قرار نبود که تو خط شکن بروی. داری کجا می روی؟ انگار قرار مداری داشتیم، نه؟» رسول جواب نمی دهد. حتی نگاهش هم نمی کند. پلاکش را درمی آورد. نگاهش می کند و دوباره به گردنش می آویزد. کنارش به زانو می نشیند و داد می زند: «چیزی بگو. خب...» دوباره بو را حس می کند. بلند می شود و راه می افتد. صداها را واضح تر می شنود. صدا، سرفه هایی خشک و سنگین دارد. چنین بنظر می رسد که صدا گاه توی گلوی صاحبش پیچ می خورد و به حنجره برمی گردد و گاه انگار که صاحبش سجده کرده باشد، پژواک می شود. او توی خلوتگاه خودش سجده کرده است و خدا را می خواند. گاه نام هایی را می گوید که انگار تنهایش گذاشته اند یا شهید شده اند. سه راهیِ شهادت، باید اسمش همین باشد، جایی که ماهی ها بسوی آسمان، بسوی خدا می پرند. اولین درگیری روی همان پل اتفاق افتاد. حالا بچه ها خسته هستند. صدای عباس را می شنود اما هر چه دنبالش می گردد، نمی تواند او را بیند. لباس بچه ها گِلی شده است و او چهره های بی رمقشان را می بیند که هنوز امیدوارند. با شلیک اولین گلوله، فرمانده گردان داد می زند: «هیهات منا الذله.» بعد از چند دقیقه ماهی ها را می بیند که رو به‌ آسمان پرواز می کنند. چشمهایش را باز می کند و می بندد. با خودش می گوید: «چه خواب شیرینی بود.» چشمانش را باز می کند و دوباره بو را حس می کند و سرفه ها را می شنود. تصور می کند که حتما قفسه ی سینه¬ی صاحب سرفه ها بیرون می جهد و تو می رود، انگار همین الان است که استخوان های قفسه ی سینه شرک شرک روی زمین بریزد و از این همه دردی که می کشد، رهایش کند. دلش می‌خواهد نزدیکتر برود اما نمی شود از این جلوتر رفت. نیم خیز شده و سرش را کمی بیرون می آورد تا مردی که سجده کرده است را نگاه کند. مرد را می بیند که با آن شلوار ساده و خا کی، چفیه ها را روی زمین پهن و سجده کرده است. نگاهش روی پوتین خاکیِ جفت شده، سربند قرمز و چند پلاک که به آخرین بند پوتین آویخته شده است، می لغزد.  بی شک مرد سمت قبله را خوب می داند. از دور صدای گلوله های سلاح سبک که بی هوا و هر از گاهی شلیک می شوند به گوش می رسد. انگار درگیری خوابیده است. برای یافتن عباس از کنار جنازه هایی که توی کانال ماهی افتاده اند رد می شود. هوا کمی روشن شده است. سربازی جثه کوچک با پیشانی بند «یا حسین»، غوطه ور توی خونش نقش زمین شده است. نزدیکش که می شود، متوجه می شود که با لبخندی زیبا شهید شده است. زیر لب می گوید، خوشا به سعادتت و فاتحه می خواند. صدای پلاک های آویخته از بند پوتین مرد، او را متوجه خودش می کند. انگار که مرد، ساکت توی سجده خوابش برده است. چشم هایی که او را از پشت خاکریز تماشا می کنند بی اختیار پر شده اند. داد می-زند: «عباس، از بچه های محمد رسول الله را ندیده ای؟» اثری از عباس نیست. عباس رفته است. ناامید از کانال ماهی برمی گردد. از اینکه کسی به او توجه نکرده است، ناراحت قدم بر می دارد. چشمش به انگشتی بریده که انگشتریِ شرف شمس دارد، می افتد. دلش هُرّی می ریزد. زودی انگشتش را نگاه می کند. انگشتر سر جایش است. دو سرباز از انتهای کانال آرام آرام می آیند و جنازه ها را وارسی می کنند. گاهی یکی از آنها خم می شود، سرش را تکان می دهد و باز راه می افتند. به یکی دیگر که می رسند، یکی شان داد می زند: «زنده است.» بلندش می کنند و روی برانکارد می گذارند. نزدیک می آید و خودش را می بیند. تا به خودش بیاید سربازها به سرعت دور شده اند. هنوز عباس را پیدا نکرده است. بلند می شود تا از همان راهی که آمده است، برگردد. صدایی نمی آید. مرد آرامِ آرام است. تنها جیرنگ جیرنگ پلاک ها سکوت را بهم می زند. نمی خواهد خلوت مرد را بهم بزند اما شوری به دلش می افتد. آرام به سمت مرد قدم برمی دارد. هنوز در سجده است. نزدیکتر می شود. بوی آشنایی توی دماغش پر می شود. بوی سنگر شماره 8 را می دهد. توی دلش غوغا بپا می شود. چرا مرد تکان نمی خورد؟ صدای پلاکها شدیدتر شده است. کنار مرد روی زمین می نشیند و آرام دست بر پشت مرد می گذارد. مرد رو به آسمان روی زمین ولو می شود. لبخند زنان می گوید: «عباس چقدر پیر شده ای.»
اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/SVP4GCB

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: zanjan.hozehonari.ir