زنجان
← همه اخبار

داستان کوتاه: جاسیگاری / نویسنده: پریسا کرمی
۱ تیر ۱۳۹۳کد خبر: 32828۲
از برگزیده داستان های نخستین جشنواره قرآنی (گناهان زبانی)
- الان عصره. نگاه کن هوا تاریکه چون هوا تاریکه عصر هستش
پرده را که کنار زده بود، رها کرد. روی پاشنهی پایم چرخیدم. به سمتم خیز برداشت:" چیه؟ شک داری که الان عصر باشه؟ "
اخم کرد و داد زد:" میگم به ساعتت نگاه نکن. فهمیدی؟نیگا نکن."
ساعت مچیام را باز کردم و روی میز تحریر کنار پنجره گذاشتم. روی میز مانند قبل پر از کتابهای ناصر نبود. چشمم را در اتاق چرخاندم. چادرم توی اتاق خاکی شده بود. به سمت آینه ی دیواری گوشه ی اتاق رفتم. توی آینهی گرد گرفته زل زدم. چشمهایم هنوز پف داشت. صدای کشیدن پای راستش را روی موکت کف اتاق شنیدم که به سمت میز تحریر رنگ و رو رفته، می رفت. چشمهایم را مالیدم:" گفته بودی شب بیام دنبال بچه."
بوی تلخ سیگار گلویم را می سوزاند. از گوشهی آینه به میز نگاه کردم. صدای نفس های سنگینش توی اتاق پیچیده بود. با انگشتش روی میز ضرب گرفت و با خودش وز وز کرد. خودم را به آینه چسباندم و پیشانی ام را به آن تکیه دادم. سردی آینه توی تنم لرز انداخت. نفس عمیق کشیدم. بوی دود سیگار و نم اتاق توی هم پیچیده بود. صدایش بلند شده بود و آواز میخواند:" جیگر طلا، بده یه ندا ..."
خودم را از آینه جدا کردم. موهای تنم سیخ شده بود. چشمم به ناصر افتاد که با دندانهای کرم بسته بهم لبخند می زد. سیخ ایستادم:" بچه رو بده برم. "
با دهان باز بهم اخم کرد. تفاله سیگار روی دستش ریخت. دستم را به ساق پایم کشیدم و روی مبل کنار آینه ولو شدم. بغض گلویم را گرفت و چشمهایم را بستم. صدایم می لرزید:" بچه مو میخوام."
صندلی ناصر با صدای قیژ عقب رفت. صدای پایش که روی زمین میکشید نزدیک می شد. صدا قطع شد. توی خودم جمع شدم و چشمهایم را باز کردم. ناصر وسط اتاق ایستاده بود:" گریه نکن. بشکن بزن . اینجوری..."
بشکن می زد و دور خودش میچرخید. بند کیفم را دور دستم پیچیدم و به سمتش حمله کردم:" بس کن دیوانه. بس کن . بچه م کجاست؟"
بند کیفم را گرفت و کشید:" هنوز زبونت تیزه... یادته؟ "
صدایش را نازک کرد:" ناصر تو که میخواستی بدبختم کنی چرا اومدی خواستگاری؟ ناصر چرا جیب شوهر همه پر پول هستش اما تو دلت رو به این کتابهات خوش کردی که چیزی بنویسی و پولی بگیری؟ناصر کوفت ... ناصر مرض ..."
روی زمین افتادم. به شانه اش لگد زدم. بند کیف را رها کرد:" هنوز جفتک می ندازی؟"
زانو پای راستش را می مالید. خودش را روی زمین به طرف مبل کشید. اتاق سرد بود. لباسهایم را تکاندم. صدای زوزه ی سگها بیرون از اتاق می امد. ناصر خودش را روی مبل کشید:" از من میترسی؟ یادته از زبونت میترسیدم. دستهایم می لرزید. بغضم را خوردم:" بچه رو بده. بچه رو میخوام."
دستش را به دسته مبل گرفت و بلند شد. به گوشه ی میز تکیه دادم:" با این دود و دم چطور میتونی بابای خوبی براش باشی؟"
از جایش بلند شد. دستم را روی میز کشیدم. سرجایش تلو تلو میخورد:" من دیونه م؟"
دستم را روی میز میچرخاندم:" چی خوردی که به این روز افتادی؟"
پایش را جلو گذاشت و پای دیگرش را دنبالش کشید. پا از جایش تکان نمیخورد:" زخم زبون خوردم.زندگیمون رو نابود کردی."
گوشه ی جاسیگاری به دستم خورد. جا سیگاری را چنگ زدم. به سمتم می آمد و چشمهایش دور اتاق می گشت. چشمهایم را بستم و جا سیگاری را به سمتش پرتاب کردم.
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://zanjan.hozehonari.ir/s/NLRL97J
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: zanjan.hozehonari.ir